سرانجام نوبت به من هم رسيد و اسد مرا نيز روی صندلی داغ نشاند و به سين ـ جیمام کشيد. اين گفتگو در جوی بسيار دوستانه و صميمی صورت گرفت. تا کنون با توجه به شغلم در بسیاری از بنادر دنيا وارد بحث و گفتگو و پرسش و پاسخهای زیادی با افراد مختلف شده بودم ولی اکثرا به زبان آلمانی و انگليسی و یا به زبانهای اردو، عربی، فرانسوی، اسپانيولی، ايتاليايی، پرتغالی و يا مخلوطی ا زهمه آنها که من نيز مثل بسياری ديگر از دريانوردان به مناسبت شغلم کم و بيش قادر به لال بازی با آنها بودهام و هرجا کم میآوردم دست و پا و سرو گردن را به کمک میگرفتم. ولی اين يکی مصاحبهای بود جدی، آن هم به زبان مادری و خوانندگانش هم ميهنانی اهل فن که در مدت کوتاه بلاگری از طریق مطالعه وبلا گهای آن عده که وبلاگی داشتند، از دانش شان آگاه و با فن شان آشنا شده بودم. قبل ازشروع گفتگو و بعد از چاق سلامتی مشکل تلفظ اسمم را با اسد در ميان گذاشتم زيرا در چهل و اندی سال پيش، مسؤل صدور گدرنامه در تهران همینطوری و به ميل خود اسم مرا که کجوری بود تبديل کرد به کديوری و چون آن زمان هم مثل اين زمان اهرم قدرت دردست کارمندان دولت بود اعتراض و داد من بجايی نرسيد هیچ! کم مانده بود وجود ذی جودم را به جانشين سرپاس مختاری تحويل دهند که هر چند ده پونزده سالی از هولفدونی رضا شاهی و آمپول هوای پزشک احمدی میگذشت ولی هنو زمدت زمان زیادی از " قیام ملی" 28 مرداد سپری نشده بود و کلهها هنوز داغ داغ بود و بعید نبود به جای رفتن به آلمان به جرم پرخاش و توهین به کارمند شریف دولت در حین انجام وظیفه، مّهر تودهای و مصدقی به شناسنامه و پیشانی و گذرنامهام بزنند و یا بقول امروزیها جاسوس آمریکا و اسراییل یا مفسد فی الارض وفی الهوایم لقب دهند! در نتيجه من با نام کديوری وارد آلمان شدم و تمام اسناد و اوراق و کارتهای شاسايی و مدارک تحصيلی و دريانوردی و ازدواج و تولد فرزندان به نام کدیوری ثبت گرديد و هم اکنون نيزبه همین نام درآلمان و اروپا ضبط است. وقتی در ۱۹۶۶ و بار دوم در ۱۹۷۵ به ايران بازگشتم دو باره شدم کجوری، آمدم آلمان شدم باز کديوری... به اسد گفتم حالا هم در آلمانم و با اين نام زندگی میکنم کداماش را میخواهی گفت همان اولی را... وخيالم را راحت کرد...
مصاحبه آهسته و شمرده شروع شد ولی چیزی نگذشت که اسد با تجربهای که در مصاحبههای قبلیاش کسب کرده بود آرام آرام مرا که اوايل کمی بسته و قفل بودم با خود به عمق آب کشيد و وقتی متوجه شدم که ديدم دارم وسط اقیانوس شنا ميکنم و من که شنا کردن را در دریاهای حقيقی بلد بودم در دريای مجازی نيز با اسد هم شنا و هم سفر شدم. مشکلم، شرمنده، کمی زبان مادری بود که بعضی از واژه ها درذهن بودند ولی نمیخواستند بر زبان آيند و وقت گير میشدند خصوصا که روی سخنم با هموطنانی بود که در نکته سنجی شان شکی نداشتم و لابد از من انتظار داشتند نه تنها درکاپيتانی و دریانوردی متخصص، متبحر و با تجربه باشم، بل که در سخنرانی و گفتگو هم دست " ميرابو"ی خطيب را از پشت ببندم و جمال عبدالناصر وفیدل کاسترو را از سکوی سخنرانی پایین بکشم. خلاصه نتيجه مصاحبه اين شد که در وبلاگ بیلی و من ملاحظه میفرماييد. حالا اگر کمبودی در آن دیدید ازمن بوده است و به بزرگواری خودتان ببخشيد. همين جا از اسد عزيز بابت صبرو حوصلهای که با من ِدريانورد بی تجربه به خرج داد و حتما برايش راحت و آسان هم نبود و نیز بابت محبتهای بیکراناش تشکر می کنم.
پس از پايان مصاحبه قريب سه ساعت با هم از هر دری گپ زديم ( این گوگل تاک چه شفاف عمل می کند!)، و ازهمصحبتی و خوش صحبتیاش لذت بردم، او یک مرد میان سال و من یک پدر بزرگ، یک پیر مرد باز نشسته ! غم دنیا را فراموش کرده، برگشته بودیم به سنین جوانی، بدون اینکه به عمر هرگز همدیگر را دیده باشیم، آنقدر صمیمی گفتیم و با هوده و بیهوده خندیدیم که اشک از چشمهایمان جاری شد هم اکنون نيزبا ياد آوری آن شب فراموش نشدنی به پشتی صندلی تکيه زدهام و میخندم. من ازدرياها و اقيانوسها، از قاره ها و از بنادر میگفتم، آخه چيز ديگری بلد نيستم، و اسد با من لُری گپ میزد و کلمات و جملات قصار را به لُری میگفت که من فقط اينجا و آنجایش مي فهميدم چون بعضی کلماتش شبيه زبان بومی بوشهری بودند، و هی خنده امان نمیداد. خلاصه شما هم اگر کانديد بعدی شديد حواستان کاملا جمع باشد.