تبليغاتX
میداف
 وقتی دختر های آلمانی عاشق می شوند

  چهلو سه سال پیش، در تابستان معتدل و دل‌پذیر سال 1963 میلادی، مطابق با 1341 خورشیدی، در مرکز ایالت و در بندر آزاد و زیبای (برمن Bremen) در آلمان، دوره‌ی کارآموزی دریانوردی را روی یک کشتی بادبانی‌ بنام"شولشیف دویچلند"، که اینک بیش‌از دو دهه‌است به موزه‌ای زیبا تبدیل‌اش کرده‌ و به اسکله‌‌ای دنج پهلوی‌اش داده‌‌اند، طی می‌کردم.  با دیسیپلین سخت و طاقت‌فرسای دریایی - آلمانی‌اش، که در سختی به سربازخانه های Wehrmacht و آموزشگاه‌های اس اس پهلو می‌زد. به استثنای آموزش و تعلیمات سیاسی‌نظامی‌‌اش. گوئیا کاپیتان‌ها و افسران زمُختِ تا دیروز نازی‌مسلک‌‌اش، تعّمُد داشتند عُقده و دق‌دلی شکستِ‌‌شان درجنگ جهانی را، که هژده‌سال، یعنی به اندازه‌ی سن و سال خودم، از‌ان می‌گذشت سَر ِما جوانان بی‌چاره و بی‌پناه خالی کنند. 

غرور روستایی - تنگسیری –  بوشهری‌ و سَر پُرشور و شّر جوانی‌‌ام دست‌مایه‌ی درگیری و اختلاف‌نظر دایمی من و یکی از کاپیتان‌های روی عرشه بود که داستانش سر دراز‌ دارد و در این مقوله نمی‌گنجد.

او بدرستی می‌خواست مرا آدم و مطیع دیسیپلین خشکِ مسلط برکشتی کند و حریفم هم شد.

یک‌سال پس از اتمام دوره‌ی کارآموزی روی آن کشتی آموزشی و مسافرت به قاره‌ها، زمانی‌که در کلکته توقف داشتم، کارت‌پستالی را، نه از روی علاقه و محبت، بل بیش‌تر از سَر شوخی و مزاح، برای همین کاپیتان بد‌اخلاقِ تُند‌خو فرستادم. پاسخ مفصل و دوستانه‌اش مرا سخت شرمنده کرد. دعوتم کرده بود پس‌از بازگشت به وطن، (آلمان)، حتما بدیدنش درهمان کشتی‌ی آموزشی بروم و من نیز چنین کردم.  درآن‌جا با چنان پذیرایی گرم و صمیمانه‌ای از طرف وی روبرو شدم که شرمندگی‌ام دو چندان شد. مرا به کارآموزان جدید معرفی کرد و از زرنگی و درس‌خوانی و قدرت درکِ دروس، با وجود بیگانگی با زبان آلمانی، و نیز از قابلیت‌های دیگرم چنان تعریف و تمجید کرد که خودم هم به شک افتادم و از محسّنات ناشناخته‌ی خویش در شگفت شدم.

هرچند او نه به کنایه و افراط، بل به‌حقیقتِ اشاره داشت ولی من هم آن فرشته‌ی معصومی نبودم که دانش‌جویان مستمع از گفته‌های او برداشت و در ذهن مجسم می‌کردند. کاپیتان Eckard در تعریف و تمجید ازمن یک موضوع را به‌سهو یا به‌عمد ازقلم انداخته بود؛ آن‌هم کله‌شقی دهاتی من و عدم علاقه به رعایت بعضی از مقررات بنظر من بی‌هوده‌ی موجود درکشتی بود، که طبق تربیت بوشهری اسلامی‌ام و به تقلید از بزرگسالانِ روستایم سر سپردگی بدون چون و چرا در مخیله من نمی‌گنجید و تن دادن به آن‌ها را دون شأن خود می‌‌پنداشتم و وظیفه‌ی شرعی‌ی خویش می‌‌دانستم با زورگویی‌های مسؤلین برسر لج بیافتم و سر تعظیم در مقابل فرنگی‌های ختنه نشده پایین نیاورم! و می‌گفتم انگلیسی‌های موذی و پدرسوخته حریف ما بوشهری‌ها نشدند؛ شما آلمان‌های به‌اصطلاح دوست، دیگر چرا ؟ چرا بمن زور می‌گویید؟ شما دیگر از جان من چه می‌خواهید؟ مگر همین (ویلهلم واسموس) یا بقول مادربزرگم ( ویلی واشموش) خودتان نبود که کنار "بووا گوتو"، بغل‌دست پدربزرگمان، می‌نشست و قلیون می‌کشید و فحش‌های او به انگلیسی‌ها و هندی‌های گوش بفرمان‌شان را با پُک‌زدن به قلیون تأیید و تصدیق می‌کرد؟

این‌ها را بخود می‌گفتم ولی کو گوش شنوا؟ سُنبه آنقدر پُرزور بود که در نهایت مجبور به‌تمکین می‌شدم.

آشنایی نزدیک و تردد خانوادگی با کاپیتان "اکارد" در تمام مدت دوران تحصیل‌ام ادامه داشت و بعدها که خودم کاپیتان شدم، شدیم دو دوست جدا ناپذیر. و مکاتبات و دیدار ‌های شخصی و خانوادگی‌مان تا پایان عمرش ادامه داشت. روانش شاد. 

*

یادش بخیر دوران کارآموزی روی کشتی‌ی بادبانی! دورانی بود نه تنها سخت و آدم‌ساز، که بس خاطره‌انگیز و پرهیجان. با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، که صد البته بخشی از زندگی‌ی من و آینده‌ی من نیز در همین ایّام رقم خورد.

در آن‌جا، در کشتی، فزون برخوراک و پوشاک و نوشت‌افزار و مخلفات و متعلقاتِ دیگر، پول توجیبی مختصری هم هر هفته به‌ما می‌دادند که هرگز تا آخر همان ‌هفته کفافِ دلِ سَودازده‌ و جیب سوراخ مارا نمی‌کرد. گه‌گاه پولِکي، هرچند ناچيز، از بعضی از بستگان، از بوشهر می‌رسید که مایه تسلی‌ی خاطر بود، از همان فامیل و بستگان متدّین و دل‌سوز، که به‌پدر هشدار مي‌دادند: خالو ! پسرت مي‌ره فرنگ کافر مي‌شه ها...!یادش میدن سرپایی مِسَک بکنه ها...! می‌ره زنِ فرنگي مي‌گيره ‌ها...! نوه‌هات ختنه نشده به دنیا می‌‌یان ‌ها...!

می‌گفتند: شما که شخص باسوادی هستید ( در ولایتِ تقریبا شصت/هفتاد نفری ما، در آن زمان، تنها پدرم و عمویم سواد خواندن و نوشتن داشتند و جمع و تفریق و انشاء و نامه‌نگاری را به سبک قدیم بلد بودند)، بله... فامیل و اهل ولایت، که همه، چه از دور، چه از نزدیک، به نحوی با هم قوم و خویش بودیم و من هرگز از چگونگی و جزئیات آن سر در نیاوردم، به پدر می‌گفتند: لاکن شما که خودتان شخص محترم و ریش‌سفیدِ محل و معلم ما هستید صحیح نیست اجازه بدهید اولادتان برود به فرنگستان و با فرنگی‌های نجس دست بدهد و با آن‌ کون‌نشُسته‌ها هم‌نشینی بکند و با نامسلمانان کافر هم‌سخن و دمساز و همدم بشود و مثل اونها سر پایی گی و مِسَک (ادرار) بکند و مسلمانی‌اش را از دست بدهد. و پدر پاسخ می‌داد: اگر این‌جا بماند، گیرم گردی به قبای مسلمانی‌اش ننشیند و نماز روزه‌اش قضا نشود، و (دوکُرپا)، نشسته، مِسَک بکند ولی با این امکانات ناچیزی که من دارم به هیچ‌جا نخواهم‌اش رساند. و ادامه می‌داد:

حالا که بوچوم ( بچه‌ام) تو امتحان اعزام کارآموز به‌خارجه اول شدِن، مو سی‌چه (من برای چه) آینده‌اش را خراب بُکنُم، خُه بشه(خُب برود) سی‌خوش آدم بشه! اگر قرارن کافر و بی‌دین بشِه، خُه همین‌جا هم می‌شِه.  و سپس رو به‌من می‌گفت: گوشِ‌ات به این حرفا بدهکار نباشه بووا (بابا)، برو هم تحصیل‌ات بکُن هم عشق‌ات!  

آی قربان برم بابا را...

وضع مادی‌ و بضاعتِ پولی‌ی قوم و خویش مشهدی و زایری و حاجی‌ام، که دوستم داشتند و البته خیرَم را می‌خواستند و من هم همانطور که مرسوم بود احترام شان را داشتم، برعکسِ بضاعت پدر، بد نبود، یعنی خوب بود... یعنی بعضی وقت‌ها خیلی خوب بود... 

تعدادی‌ از آن‌ها به عنوان ناخدا و کاپیتان ِدو DOW و لنج [+] علاوه بر اشتغال به ماهی‌گیری، دستی گشاد هم درمسافرت‌ها و داد و ستد‌های متعدد و متنّوع و "حلال" به امیر نشین های حاشیه‌ی خلیج فارس داشتند! (گوش‌تان را بیارید نزدیک : قاچاق) که البته طبق فتاوی‌ی آیاتِ عِظام و عُلمای اَعلام و حُجج اسلام چون قاچاق اجناس به‌ گمرکِ دولتِ شاهنشاهی صدمه می‌زد و به بودجه‌ی دولتِ دست‌نشانده‌ی آمریکا خسارت وارد می‌کرد، بنا براین و برحسب موازین شَرع مقدس، عملی بود مباح، بل مستحب و حلال و چه بسا واجب عيني، توأم با ثوابِ‌ دنیوی و اُخروی، علی‌الخصوص که ریش و سبيل حنایی‌ی حافظين بیضه‌ی اسلام هم با این عمل خیر حسابی چَرب می‌شد، همان‌ حافظین دین مُبین و همان آیاتِ عظام و حُجج اسلام که در حلال کردن حرام خدا یدطولائی داشتند و با خواندن وِرد و دعا پولِ حرام و نامشروعِ قاچاق را، پس از کَسر خُمس و زکاة و سهم امام و نایب‌اش، از شیر مادر هم حلال‌تر می‌کردند.

عمل قاچاق برای پدر متواضع و مهربانم، که بدون تعصب در دین و مذهب و بدون ایجاد مزاحمت برای کس و بدون دخالت در زندگی‌ی دیگران، برای خودش پای‌بند امر به‌معروف و نهی از مُنکر دین نبی بود، امری بود مذموم، محال و "تابو"، هرچند با دوتا شغلی که داشت، یکی تدریس و دیگری کار در کارخانه‌ی ریسندگی، حقوق‌اش به سختی کفاف اِمرار معاش ده سر ِعائله را می‌داد. او همیشه پس از نماز دست به دعا بلند می‌کرد و از داده‌ها و از نداده‌های خدا شکر و از رحمت‌اش سپاسگزاری می‌نمود و چون قرآن را حفظ بود آیاتی چند از کلام‌الله مجید تلاوت می‌نمود، که من رب اشرحلی صدری... را یادم می‌اید. 

*** 

من پول‌های رسيده از فامیل را بدون عذابِ و جدان و بی‌توجه به حلال و حرام بودنش و بی‌خیال از امر به‌معروف و نَهی از منکرش، که دراین زمینه‌ی خاص چیز زیادی از پدر به ارث نبرده بودم، جمع می‌کردم تا اینکه مبلغ به حدی رسید که توانستم به آرزوي دور و دراز دلِ جوان‌ام که همانا داشتن یک دوربین عکاسی بود جامه‌ی عمل بپوشم،

در یکی از روزها که ما کارآموزان مجوز رفتن از کشتي به ساحل را داشتیم(معمولا چهارشنبه‌ها بعد از ظهر و آخر هفته‌ها از 9 صبح تا 9 شب)، این آرزو برآورده شد و یک دوربین کوچک زاپنی نسبتا ارزان و اگر درست بخاطر داشته باشم مارک "یاشیکا" را از سوپر مارکت معروف" Karstadt"، که شُهرتش به هرولدز لندن پهلو می‌زند، خریدم و چه شانسی داشتم، زیرا این دوربین سال‌ها دوام آورد و تقریبا همه‌ی عکس‌های دوران جوانی‌ام گرفته از عدسی‌ی آن‌ا‌ست.

***

در رؤياي پُز دادن با دوربين تازه و عکس‌هاي زيبائي که با آن خواهم گرفت، بي‌توجه به ترافيک بیرون و بی‌خیال از عبور و مرور، خرامان از اين‌طرف به آن‌طرف خیابان رفتم که ناگهان گِلگیر یک "اُولد تایمر  Oldtimer" ماتحتم را نه‌چندان ملایم، بل کمی زمُخت، نوازش داد.

دراوایل دهه‌ی 1320 شمسی، در ولايت ما، در چند فرسخي بوشهر، آن‌جا که من بزرگ شده بودم، ترافيک‌مرافيکي وجود نداشت که دقت و توجه به آن را از کودکي به ما آموزش داده باشند! اصولا در ايرانِ آن زمان در شهر‌ها هم قاعده و قانونِ راننده‌گي‌یی حکم‌فرما نبود که کس به آن اهمیت دهد، چه رسد به دهکوره‌ی ما که هر چهارهفته یک تاکسی‌ی قراضه و فرسوده‌ی هندلی‌ی مشتی‌ممدلی در آن ترمز می‌کرد و زن‌های ده را که دسته جمعی، خُرما چپون، با بار و بندیل و زنبیل و کیسه‌های ‌آرد و گونی‌ها‌ی برنج، ازخرید در شهر، به‌منزل آورده بود پیاده می‌کرد. و یا حداکثر یک جیپ ارتشی‌ی آمریکایی، که هر از گاهی با سرعتی معادل سرعت صوت از وسط دهکده‌ی ما می‌گذشت و چنان گرد و خاکی بپا و گِردبادی هوا می‌کرد که روزه‌ی روزه‌داران را باطل و نفس ما بچه‌های معصوم را در سینه حبس می‌کرد.

آن عده از هم‌ولایتی‌هایی که در غُراب(درکشتی) موزیری کرده و انگلیسی بلد بودند مثل مُختارو و منُو (محمد) و غُلو (غلامعلی) و اِسمیلو (اسماعیل) و نمکو و رمو (رمضان) با صدای بلند یک Goddamned son of the bitch غلیظی نثارش می‌کردند و یک تُفِ گُنده‌ای هم تو هوا بدرقه‌اش.

تازه اگر هم آن‌زمان قانون ترافیکی وجود می‌داشت ملت آن را رعايت نمي‌کرد، اصولا زشت بود آدم پاي‌بند قاعده و قانون باشد، رعایت اصول و قوانین مدنی دلیل بر ضعفِ یک انسان متدّین و مسلمان بود و مردم که زورشان به ارتش و مأمورین قلدر دولتِ شاهنشاهی، بویژه پاسبان‌های سبیل‌چخماقِ زورگوی پس از ۲۸ مرداد نمی‌رسید، بناچار به‌ هرچه قانون و قاعده‌ مدنی بود سرپایی می‌شاشیدند.

خلاصه یک نوع هردن‌بيلی مردم‌پسند حکم‌فرما بود، هرکس از هرجاي خيابان از اين‌طرف به آن‌طرف‌‌اش مي‌رفت و راننده‌ها،چشم‌شان کور ترُمز مي‌کردند. فوق‌اش گاهي آهسته و زیرلبی، چون همه هم‌دیگر را می‌شناختند، بفهمی نفهمی، فحش خارمادري برای دل‌خنکی حواله‌ی فک و فامیل پياده روی مزاحمی می‌کردند. ولي در مجموع، اي‌بابا... کسي به کسي نبود.

***

و حالا، هزاران کیلومتر دور از بوشهر و جُفره و شغابِ عزیزم، درخيابان‌هاي بندر برمن ِآلمان، نزديک بود خودروئي لِه و لورده‌ام بکند و داغم را بدل پدر و مادر و فامیل و قوم و خویش بگذارد.

من اما با يک‌حرکت آکروباتيک، معلق‌زنان مثل گَبگو (خرچنگ) جارچنگلو از روی کاپوتِ ماشین ُسریده و در طرف ديگرش، در حاليکه نايلون محتوي (کامرا) را بالا گرفته و هوای موهای پرپشت مشکی شانه‌کرده‌ام را داشتم، نه‌چندان نرم، بر روی سنگ‌فرش زمُخت خیابان فرود آمدم و همانطور که در کشتی یادم داده بودند برای کاهش ضربه‌ی فرود، ازاین پهلو به آن پهلو غلطيدم.

در حين غلطيدن احساس کردم جسمي به رانم خورد یا رانم با آن جسم برخورد کرد و لي دردی نداشت یا من دردی احساس نکردم. آن‌چسم لاستيک يک دوچرخه بود.

*** 

چطور و چه‌گونه چنین جهش‌‌ آکروباتیکی را انجام دادم؟ برای خودم هم یک معما بود و مات‌ و مبهوت و حیرت زده روی سنگ‌فرش به‌پشت دراز کشیده بودم.

اين عکس العمل فِرز و تند را مديون تمرين‌ها و کارآموزي‌هاي سختی بودم که در کشتي بادباني يادم داده بودند.

در آنجا مجبور بوديم روزی چند بار از دگل ها بالا برويم، طناب‌ها را کنترل کنیم، بادبان‌ها را باز کنیم یا گره بزنيم، اگر نيازي به رفو و تعمير داشتند انجام ‌دهيم و پس از پایان کار با طنابی که خود آن‌بالا به شیوه‌ی مخصوص دریانوردی گره زده بودیم آويزان شویم و از ارتفاع سی/چهل‌متری به پائين، تا عرشه سُر بخوریم. یا هنگام تمرين شنا، با پرش از بالاي دگل‌ها از ارتفاع متوسط در آب شيرجه برویم، سپس در حال شنا به‌پشت، يکي از همکلاسی‌ها که رل غريق را بازي مي‌کرد نجات دهیم،

يا اين‌که طرز پاروزدن روي قايق‌هاي کوچک و بزرگ را به شيوه هاي مختلف تمرين کنیم، یا طریق مانور و نجات غریق و پهلو‌گرفتن به‌کشتی‌ی مادر را با قایق‌های موتوری آزمایش کنیم.

خلاصه دروس عملی‌ی ما تحرک و جست‌و‌خیز دایمی بود. قبل از ظهر‌ها دروس تئوری در سرکلاس شامل فراگیری استخوان‌بندی کشتی، اجزای تشکیل دهند‌ی شناور، بیس، شلمون، سکان، لنگر، سیستم تعادل و شناوری، چراغ‌ها، پرچم‌ها، آتش نشانی و اطفاء حریق و...و... و بعد از ظهرها دروس عملي برای پخته‌شدن در آنچه که صبح در تئوری یادمان داده بودند. و همه‌اش جنب و جوش و تکاپو و اعمالي بودند که واکنش سريع مي‌طلبيدند. عقل سالم در بدن سالم...

اين تمرين‌ها باعث شده بودند بدن آماده‌گي هرگونه عکس‌العمل در برخورد با حادثه غيرقابل انتظاري داشته باشد. نه تنها من، که همه هفتاد/ هشتاد کاآموزی که در کشتی بودیم آکروبات شده بودیم.

 

 

***

در فرودآمدن و غلطیدن روی سنگ‌قرش جز کوفتگی مختصر در باسَن و در شانه‌ها، دیگر هیچ‌ احساس دردی نداشتم و در صدد بودم بلافاصله، شق و راست، از زمین بلند شده پی‌ی کارم بروم. که ناگهان چرخ جلوی یک دو چرخه، کمی آهسته کمی تند، به رانم خورد. باز هم مشکلی وجود نداشت و اتفاقی نیافتاد بود ولی راننده‌ی آن چرخ که دختر خانمی بود جوان، بشدت ترسيده بود و فکر مي‌کرد به‌من آسيب زده است، طفلکی وحشت‌زده‌ روي من خم شده و چنان آخ و اوخ و شاخ و شوخ و آختن، پاختن، شلاختن، آخ اس توت میر لاید، آخ انتشولدیگونگ - ی راه انداخته بود که گويا مرا با تريلر 12 چرخ‌اش زير گرفته است و ازشدت التهاب مهلت نمي داد توضيح بدهم که: بابا ولم کن، هيچیم نشده!

اما وقتي نگاهم براي اولين‌بار به چهره‌ی ملوس و صورت جوان و زيبا و موهاي شانه کرده‌ی بلونداش اوفتاد گنگ شدم و سرجا "غش !!!" کردم، آن هم چه غشي! که اگر آب يک تانکر آتش‌نشاني را برای حال‌آمدن به‌صورتم مي‌پاشيدند بهوش نمي‌آمدم.

به این امید که با تنفّس مصنوعي‌ نجاتم دهد و زنده‌ام کند، همین‌‌طور در حال بي‌هوشي و مرگ! به کلک ايراني! بي‌حرکت روی زمین دراز کشیده باقی ماندم و با اين فکر در کلنجار که اگر راستی راستی تنفس مصنوعي بدهد چه‌ واکنشی نشان بدهم؟ آیا کماکان بی‌حرکت در حالتِ بی‌هوشی باقی بمانم؟ آیا دوباره زنده بشوم و یک"دانکه" – تشکر خشک و خالی - تحویل‌اش بدهم و تو بخیر ما بسلامت خداحافظی کنم؟ آيا صلاح است دست دور گردنش بياندازم و چنان محکم بفشارمش که ارشميدس هم نتواند با اهرم اش مارا از هم جدا کند؟ آیا...

همه‌ی فکر و ذکر ایرانی‌بوشهری‌ام را روی‌هم ریخته بودم که چه بکنم چه نکنم؟ هرگز خود را این جور وامانده، دودل و ناتوان از اخذ ‌تصمیم احساس نکرده بودم. 

یک مطلب اما روشن بود: اگر عکس‌العمل نا معقولی از خود نشان بدهم نتیجه از دو حال خارج نخواهد بود: یا اوهم همان‌جا از شدت ذوق مثل من غش مي‌کند و باید هردوی مارا با هم به‌هوش بیاورند، يا از شدت ترس و وحشت جیغ‌کشان برای نجات از آغوش‌ام دو بامبي توی کله‌ام می‌کوبد و از ترس این‌که آفریقایی هستم و مبادا بخورمش وحشت‌زده پا بفرار می‌گذارد...

تازه در مقابل خَشم و اعتراض ملت که دورمان جمع شده بودند چه پاسخی داشتم؟  آلمان‌ها تعصب خاصی نسبت به‌هم دارند و اجازه نمی‌دهند یک‌بیگانه، آن‌هم یک آسیایی‌ سبزه‌روی مومشکی، به یک هم‌وطن‌شان، آن‌هم یک دختر جوان و مظلوم و بی‌یار و یاور، آن‌هم در ملاء عام، آن‌هم در پاسخ به امدادهای بهداشتی و حیات‌بخش و نجات‌دهنده‌اش‌، مثل چیش چیز ندیده‌ها، دست‌پاچه بشود و مثل بوشهری‌های دختر ندیده، به‌بهانه‌ی اظهار تشکر و قدردانی، به‌فکر ماچ و روبوسی بیافتد! و بچه‌ی مردم را این‌جوری زهره‌ترک بکند...!

***

از توسري خوردن از آن دختر زیبارو باکی نداشتم! چون از بس در کودکي ني‌قليون توي ملاجم زده بودند سرم شده بود ضد ضربه، و چيزي که تسليم شده و شکسته شده بود ني‌ی قليون‌های ننه و ننه بزرگ و خاله و عمه بودند! تنها دل‌شوره‌ام اين بود: مبادا، حالا به هردلیل، یوسف گمگشته‌ام ناگهان غیب‌اش بزند! و من اورا هنوز به‌دست نیاورده برای همیشه از دست بدهم. دختران قشنگ آلمانی زیاد دیده بودم ولی دلم با دیدن‌شان هرگز این‌جوری ویری ویری نرفته بود.

ولي او بجاي نفس دادن هنوز مشغول آختونگ شاختونگ پاختونگ شلاختونگ بود! دلم مي‌خواست چشمانم را باز کنم و بگويم بابا نفس بده! نفس..! انگار نه انگار یک‌نفر این‌جا دارد می‌دهد جان! در اين حيص و بيص شنيدم کسي مي‌گويد: آب بصورتش بزنید! آن دیگری می‌گفت: آمبولانس خبر کنيد، این یکی می‌گفت به‌پليس زنگ بزنيد! برانکاد بیاورید، خانمی پرسید: آیا هنوز نفس می‌کشد؟ بعد نفسی روی صورتم احساس کردم که بوی تُند الکل و سیگار می‌داد. چشمانم را باز کردم، یک مرتیکه بور و صورت‌قرمز و سبیل‌کلفتی رویم خم شده بود و با چشمان آبی‌اش زُل زُل نگاهم می‌کرد. از ترس این‌که مبادا تنفس مصنوعی بدهد، قبل از اينکه دکتر ها بدادم برسند خودم بالاجبار و بالاختیار ناگهان زنده شدم و با یک حرکت آنی، چنان سریع، سرجایم نشستم که آن مردکه مو قرمز چاق رَم کرده از جایش بلند شد و پس پس رفت و ‌یک چیزی نجوا کرد که نفهمیدم چی گفت؟  

من اما دوباره چشم‌ام به آن فرشته افتاد و او چنان لبخند مليحي تحویل‌ام داد که نزديک بود دوباره غش کنم. 

من هنوز بر اثر تربيت ايراني، بوشهري ام چنان خجول و بي‌تجربه بودم که بدون قرار و مداري يا دعوتي و تعارفی براي گپي و نوشيدن قهوه اي و يا قدم‌زدن در پارک سبز و خرمي، که در هر شهر کوچک و بزرگ اروپائي جزوي حدا ناپذير از برنامه‌ی شهرداري و شهر سازي‌ست، از او جدا شدم ولي فکرش تا روزها بعد از خاطرم بیرون نمی‌رفت. و هر بار که باز مجوز بيرون رفتن از کشتي را داشتم، به اميد ديدار مجدد، سعي می‌کردم از همان خياباني بگذرم که اورا براي نخستین‌‌بار ديده بودم.

ولي او، گويا ستاره سُهیل شده بود که هر از گاهی در افق پيدايش می شود و زود غروب می‌کند!

اما چه باک! زنده باد زندگي! اينجا کسي ما جوانان مومشکي ايراني را در عزلت رها نمي‌کند و آهوان چشم آبي فرنگي نخواهند گذاشت غم دوري از وطن را، که من نداشتم، احساس کنم. 

چنين بود که من نيز موضوع تصادف دوچرخه را تقریبا فراموش کردم و به زندگی و تحصیل‌ام ادامه دادم. چند هفته‌اي نگذشته بود که هنگام هواخوری در پارک، ناگهان دوچرخه سواري کنارم ترمز کرد و از حال و احوالم پرسيد.  ای‌وای خودش بود، ای داد و بیداد ستاره‌ی سهیل من بود که باز در افق زندگی‌ام طلوع می‌کرد. فراموش نمی‌کنم چقدر از ديدنش خوشحال شدم و تو دلم کلی بشکن زدم و رقصیدم و چیزی نمانده بود از شدت ذوق فوری روبوسی و زیارت قبولی بکنم. ولی به خودم نهیب زدم: هی... هی... خراب نکنی‌ها ! بچه‌ی مردم زهره‌ترک نکنی‌ها! بوشهری‌بازی در نیاوری‌ها! فرارش ندهی‌ها...! یک قُل هوالله خواندم و بدور خودم فوت کردم. برشیطان لعنت فرستادم و مثل بچه‌ی آدم، مؤدب دست دادم و احوالپرسی کردم: wie geht es Ihnen

راستش بخواهید گُنگ شده بودم، حرف یادم رفته بود. چه جمله‌های قشنگ قشنگ و عاشقانه‌ای به آلمانی، که هنوز تسلطی بر آن نداشتم، برای چنین لحظه‌‌ای حفظ کرده و تمرین کرده بودم و خودم را بجای او مخاطب قرار داده و مثل دیوانه‌ها قربان‌صدقه‌ی خودم رفته بودم! ولی هیچ‌کدام به درستی یادم نمی‌آمد. او از حال و احوالم ‌پرسید. چه‌کار می‌کنم؟ آیا هنوز درد پهلو و ران دارم؟ آیا همه چیز"اوکی" هست؟ و آیا اجازه دارد چند قدم مرا همراهی کند؟ چه سؤالی؟ خواستم بگویم قدمت روی چشم ولی نمی‌دانستم به آلمانی چه‌جوری بگویم. در جین قدم زدن هول هولکی، قبل از اين که دوباره غيب‌اش بزند، با حجب و حیا و درحالی‌که قلبم تند تند می‌زد دعوتش کردم با من به‌قنادي ايتاليائي"کالي‌سي‌ني" که آن نزدیکی‌ها بود و پاتوق پسرها و دختر‌های جوان و سر براه بود و من چندبار با یکی دو دختر ِمثل خودش قشنگ آن‌جا کیک خورده و قهوه نوشیده بودم بیاید. فوری و بی‌بهانه قبول کرد و من شاد و شنگول، که دلش پیش من گیر کرده است. 

چقدر Apfelkuchen (کیکِ سیب)‌های "خانم کالیسینی" امروز خوش‌‌مزه بودند؟ و قهوه‌ی همیشه تلخ‌اش چه خوش‌طعم و خوشبو! از این در و آن در سخن گفتیم، از سن و سال و شغل و کار یک‌دیگر پرسیدیم، تا گفتم ایرانی هستم گفت آها... پرسپولیس، فرش ایرانی، گربه‌ی ایرانی، شاه ایران. گفتم برای تحصیل آمده‌ام و از شهر و ولایت شما خوشم می‌آید، کمی به‌تر از بوشهر ما‌ست! ولی زبانتان خیلی سخت است. گفت نه تنها برای تو که برای خود آلمان‌ها هم سخت است. با هرجمله‌ی که می‌گفتم او سرش را کج می‌کرد و لبخند می‌زد و من بعدها فهمیدم که از لهجه‌ی من و از اشتباه صحبت کردن و از چگونگی تلفظ ‌ام خوشش می‌امده است؟‌   

از آن تاريخ به بعد قنادی"کالي سيني" شد پاتوق هميشه‌گي‌ي ما...

دوره کار آموزي روي کشتي بادباني به سر رسيد و من عازم در يا شدم و فکر مي‌کردم احتمالا همه چيز به‌دست فراموشي سپرده خواهد شد ولي هرگز نامه‌هايش قطع نشدند و هرگاه از مسافرت بر مي‌گشتيم ازدور مي‌ديدم که روي اسکله ايستاده و دست تکان مي‌دهد و منتطر پهلو گرفتن کشتي‌ست و از ديدنم ذوق زده مي‌شد. در مدت زماني که نوبت تحصيل مجدد در ساحل فرا رسيد، باز باهم بوديم و تقريبا هرروز همديگر را مي‌ديديم. در این میان مرا به پدر و مادرش معرفی کرد که البته لازم بود، خصوصا که پدر و مادرهای آلمانی در آن زمان تا دخترشان به سن بلوغ، که آن موقع 21 سال بود، نرسیده‌ بود دقت می‌کردند ببینند بچه‌شان با چه کسی تردد می‌کند و حواس‌شان جمع بود که هم پسر و هم دخترشان سرساعت ده شب منزل باشد، و با وجودی‌که کتک و زور و فشاری در کار نبود خود دختر‌ها و پسر‌های جوان کم‌تر 21 سال، دایم به ساعت نگاه می‌کردند مبادا اتوبوس یا تراموای‌شان را از دست بدهند و دیر‌تر از ساعت 10 به منزل برسند. و من مقایسه می‌کردم با وطن خودم و ما جوانان که اگر تمام شب هم به منزل نمی‌امدیم کسی به کسی نیود و این نشان می‌داد که ما چقدر در این زمینه پیشرفته‌تر از اروپایی‌ها بودیم و خودمان نمی‌فهمیدیم!!

با پدر "شاتسی"، که از هم‌صحبتی با او و از بوی دود سیگار برگ‌اش لذن می‌بردم، زود جوش خوردم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم، تنها مشکلم این بود که او سنگین صحبت می‌کرد و من همه‌ی حرفهایش را نمی‌فهمیدم و تأکید مکرر "شاتسی" بةپدر که آهسته‌تر و آسان‌تر صحبت کند نتیجه‌ای نمی‌داد. با مادر اما، که مثل اکثر آلمانی‌های آن‌زمان به نژاد آریایی‌اش می‌بالید، اوایل کمی مشکل داشتم. ولی وقتی ملتفت شد من از او آریایی‌ترم، مسأله کمی حل‌تر! شد، هرچند من نه مانند او از مو‌های بور بهره‌ای برده‌ بودم و نه از چشمان آبی‌ آریایی‌اش نصیبی و نه از قد بلند دومتری شوهر و فک و فامیل‌اش نشانی! حتا دخترش هم بیش از من قد کشیده بود. خُب دیگه من آریایی ایرانی بودم آن‌هم از نوع بوشهری تنگسیری‌اش.

پرنسیس ثُریا نیز که مادرش آلمانی‌ بود و موی بور و چشم آبی و لابد قد بلندش را هم از مادر آلمانی‌اش به ارث برده و زمانی زن شاه ایران بوده‌است ناخواسته و ندانسته از عالم غیب به‌دادم رسید و مادر شاتسی لابد فکر کرد من با ثریا یا با شاه پسر عمو پسر‌خاله هستم! پس بخاطر پرنسیس ثریا و بخاطر روی ماه دختر خودش هم شده مرا دوفاکتو به‌رسمیت شناخت.

از حق نگذرم، مادر بعدها که مرا به‌تر شناخت و دید چه جوان خوب و مهربان و عاقل و فهمیده و سَر‌براهی هستم! بطور رسمی نیز مرا به‌رسمیت شناخت و شدم عزیزدردونه‌اش و او هم شد برایم مثل دهی "مادر". 

**

روز‌ها سپری می‌شدند و "شاتسی" و من در عالم رؤیایی‌ی خویش غافل از گذشت زمان بودیم. من می‌دانستم این دنیای زیبا و این دوره از جوانی‌ برایم یک دنیای موقت است و سرانجام روز ِبدرود فرا خواهد رسید و من پس از پایان تحصیل به‌بوشهر خودم، به‌گرمای جنوب خودم و به‌دنیای حقیر و فقیر خودم باز خواهم گشت و همه‌ی این خاطرات یادگارهایی خواهند بود و بس، که در‌آینده، آن‌زمان که موها سپید و کمر‌ها خم شدند، با لذت و با افسوس و با آهی از سینه از آن یاد خواهم کرد. نزدخود مطمئن بودم "شاتسی" هم که دختر عاقلی است همین‌جور فکر می‌کند، او فعلا عاشق یک جوان شرقی مو‌مشکی است و دوران عاشقی دوران شیرینی‌ست ولی هرگز تابع احساسات زود‌گذر نخواهد شد و زندگی‌ی آزاد و زیبای اروپا را فدای زندگی در دنیایی که نمی‌شناسد و انس و الفتی با آن ندارد نخواهد کرد. تااينکه...

 ***

که عشق آسان نمود اول...

يک روز که دست دردست هم در ساحل رودخانه‌ی بزرگ Weser  که درست از وسط شهر مي‌گذشت قدم مي زديم، ناگهان و بي‌مقدمه از من خواستگاري کرد و من چنان بُهت زده و دست پاچه شدم که کم‌مانده بود کله معلّقي تعادلم را از دست داده و توي رودخانه لیز بخورم. ترس‌ام بيش‌تر از اين بود مبادا منظورش جّدي و تقاضایش واقعا راست راستکي باشد ! مگر می‌شود زنی از مردی خواستگاری کند؟ دنیای وارونه؟ می‌‌دانستم اروپای آن‌ها، با بوشهر من فرق می‌کند ولی تا این حد؟ بالاخره مردی گفته‌اند زنی گفته‌اند...

این یکی، دوم این‌که مگر عقل‌اش را از دست داده‌است که آسايش دو گيتي را در اینجا رها کند و در گوشه‌اي گُم‌شده در ایران، درشش فرسخي بوشهر، جائي در کنار ساحل سوزان خليج فارس، مکانی که خدا هم آدرس‌اش را دردفتر خلقت‌اش گُم کرده است، با من زندگي کند؟ آيا اين دختر جوان و زيبا مي‌فهمد چه مي‌گويد؟ آخر من کجا و ازدواج با دختر فرنگي کجا ؟ مگر اقوام و فامیل به بابا هشدار نداده بودند؟ آیا پیش‌گویی‌شان به حقیقت نمی‌پیوست؟و دختر دم بختِ‌شان در ایران از داشتن یک شوهر تحصیل کرده و سر براه محروم نمی‌شد؟ آیا حق نداشتند بگویند فرنگی‌ها هر چیز به‌درد بخوری را از آنها می‌گیرند و مال خودشان می‌کنند؟ آیا اقوام و فامیل در پشت‌پرده منظورشان از فرنگی شدن و کافر شدن من همین نبود؟ 

و سر انجام خودم هم حرفی داشتم. این دختر نازپرورده را ببرم بوشهر، تو ولایت فلاکت‌زده‌ام، تا مرغ‌ها و بزهای محل به ریش‌ام بخندند؟ من فکر مي کردم ما با خوشي و سلامتي با هم دوستيم و پس از اتمام تحصيل و بازگشت من به وطن، او خوشحال و با خاطراتی خوش به "سي"‌ی خود، و من با خاطره اي شيرين به راه خود خواهم رفت. ما که در ايران عهد بوق زندگي نمي کرديم که اگر با دختري بيگانه چند کلمه گپ زدي مجبور به خواستگاري از او باشي و گرنه پدر و برادر‌هايش اگر بو ببرندخفه ات می‌کنند ؟ چون به اصطلاح ناموس شان را با يک احوالپرسی لکه دار کرده اي! و چنان هلهله‌ای راه بیافتد که دختر بيچاره آرزوي شوهر را به گور ببرد ! اين‌جا، در يک کشور آزاد اروپائي، هم او در آلمان ۵۰ ميليوني شوهر برای خودش پیدا می‌کند و هم من در ايران ۲۰ ميليوني شریک زندگي برای خودم. تربيت سخت پدر و ناهنجاري‌هاي ايام کودکي در ايرانِ سالهاي 1320 و 1330 بويزه در شهر دور افتاده و فقیر بوشهر و حومه‌ پس از جنگ جهاني دوم، يادم داده بود که آدمي رؤيائي نباشم، حقيقت را از افق ذهنم دور نگه ندارم. ريشه ام را فراموش نکنم، بدانم از کجا آمده ام و چرا آمده ام، و هدفم در آينده چيست؟ هر گز در تصورم نمي‌گنجيد يک دختر آلماني، بزرگ شده در ناز و نعمت و در رفاه و آسوده‌گي را به بوشهر عقب مانده آن زمان ببرم، آن‌هم در دهکوره‌اي که نه آب روان داشت و نه برق و نه وسايل آسايش، نه سوپر مارکتی نه دکتري نه بيمارستاني، نه داروئي، نه دانسينگی نه کتابخانه‌اي، نه هم‌صحبتي، نه هم‌زبانی...نه کافه اي...نه کوفتي نه زهرماري! من چه مي‌گويم؟ نه...نه..." impossible  ".  

کبوتر با کبوتر باز با باز...

***

در کجاي "پاشه لی" من آويزان کند پالتوي زيبايش را ؟ درکدامين کمد لباسي‌ی من تا کند کُت و دامن قشنگ و گُل گُلي‌اش را؟ در کدامين آينه قدي ورانداز کند قدبلند و اندام کشيده اش را ؟ و شانه کند مو هاي بلند و طلائي‌اش را ؟ ای خدای عزیز و عز و جل، که از من انتظار این‌همه نماز و روزه و خمس و زکات و صدقه و فداکاری داری و مرا برای انجام یک معصیتِ کوچک به‌جهنم داغ و به غُل و زنجیر آتشین حواله می‌دهی در عوض چه لطفی درحق من کرده‌ای؟ چه آسایشی برای من ِجوان تأمین کرده‌ای؟ مگر من چه چیزم از آن جوانِ آلمانی، آمریکایی، فرانسوی کم‌تر است که آن‌ها با وجودی‌که حتا یک رکعت نماز بلد نیستند و یک روز هم روزه نمی‌گیرند همه‌چیز دارند و همه نعمت‌هایت را به آن‌ها ارزانی داشته‌ای و لی هر بلا و بدبختی و فلاکت است نصیبِ ما مسلمان‌ها کرده‌ای؟ و هی مارا حواله به بهشت می‌دهی! 

** 

قبول مي‌کنم، گذشته بود دوران پاشه‌لي و کپر...و به تاريخ پیوسته بودند شلوارهاي وصله دار دوران کودکی و پاپتی رفتن به مدرسه، دست‌ِکم برای من... و اینک فکل و کراوات کج و کوله شده بودند زينت بخش پيراهن سفید و کت و شلوار اتو کشیده! ولي آيا با تغييراتي که در ظاهر و باطن من بوجود آمده بود در محيط اطرافم نيز همه چيز به همان سرعت تغيير کرده بودند؟ مادرم، خواهرم، و همه زنان ولايت هنوز با پاي پياده به يک فرسخي ده مي‌رفتند تا از چاه آب نیمه‌شيرين نیمه شور محله‌ی دوّاس، دلّه به‌سر، آب آشاميدني به منزل بياورند و در"حبانه"، که یخچال ما فقرا بود خالی کنند. در زمستان آب حمّام را در پاتيل و کِتلي (کتري) مي جوشانيدند، و در تابستان، در آن گرماي طاقت‌فرسا، زنان با لباس و مقنعه و چادر و چاقچور به دريا مي‌زدند! آیا این دختر فرنگی بلد است این‌جا این‌کارها را بکند؟ آیا می‌توانم چنین انتظاری از او داشته باشم؟

**

پس از فروکش کردن شوک وارده از خواستگاري نامنتظره، سعي کردم بدون چون و چرا همه اين مسايل و مشکلات را، حتا اگر لازم شد با حساب و هندسه، با جبر و مثلثات، با اينتيگرال و ديفرنسيال، برايش تجزيه و تحليل کنم، توجيه کنم، توضيح بدهم، باز کنم، چه بکنم چه نکنم، بسط بدهم، شرح بدهم يا بقول خود آلمانها حقايق را در سيني نقره اي برايش سرو بکنم ...

ولی دریغ از راه دور و رنج بسیار.

گفتم: زن هاي وطنم چادر بسر دارند!

گفت:  خُب من هم سر مي‌کنم. 

گفتم: بايد از دين و ايمانت بگذري و مسلمان شوي!

گفت: مي‌گذرم و مي‌شوم. 

گفتم: آب روان نيست!

گفت: آب ساکن هست.

گفتم: برق نيست، گاز نیست!

گفت: شمع هست و خيلي هم شاعرانه است.

گفتم: آسفالت نيست، سينما نيست، تفريح نيست، تفّنن نیست... 

گفت: تو هستي. 

هي گفتم نر است... هي گفت بدوش اش ...

سعي کردم مهريه ام را بالا ببرم! از بيخ و بُن عرب شد و اصلا نفهميد چه مي‌گويم .

گفتم: من تحصيلاتم را در پيش رو دارم چند سالي طول مي‌کشد تا تمام بشود، تا شغلي داشته باشم، تا حقوقي براي تأمين زندگي دريافت کنم! 

گفت: نامزد مي‌کتيم و من منتظر مي‌مانم.

گفتم: پول حلقه ندارم، پول جشن ندارم!

گفت: من دارم.

گفتم: در ولایت ما رسم است نزد پدر و مادر دختر به خوا ستگاری می‌روند، همینطور الکی که نمیشه!

گفت: خُب این‌که کاری ندارد همین فردا می‌رویم. من پاپا و ماما را درجریان گذاشته‌ام.

با زحمت و با لکنت زبان به آلمانی گفتم: دختر! از "خر شيطان" بيا پائين!

گفت خر شيطان چيست؟

چندين روز فکر و ذکر ما همين بود از من سعي در منصرف کردن، از او سر تکان دادن... از من اصرار و از وي انکار. به پدر و مادرش متوسل شدم آنها هم حريف نشدند و شگفتا ! خودشان را کنار مي‌کشيدند، مي‌گفتند او خودش دختر بالغي‌ست و مي‌داند چه می‌کند و چه مي‌خواهد.

توي عجب مخمصه اي گير کرده بودم، کاش دوربين نخريده بودم، کاش تصادف نکرده بودم، کاش به قهوه دعوتش نکرده بودم، کاش قهوه و کيکِ سيب " کاليسيني" اينقدر خوشمزه نبود! کاش...

سعي کردم نامهرباني و بي‌مهري کنم، قهر کردم، ناز کردم، اخمو شدم پخمو شدم... وضع بدتر شد.

مي‌گفت : ach wie süss ! وای چه شيرين...

هرچه بيش‌تر گفتم کم‌تر به گوش‌اش فرورفت. کم مانده بود بگويم: هربدي‌اي که مذهب‌ام داشته باشد اين حُسن را براي من که مرد هستم دارد که اگر تو فردا، به هر بهانه اي، سر ناسازگاري برداري مي‌توانم ضرب‌الاجل سه طلاقه‌ات بکنم ! يا اينکه به اندازه انگشتان دست و پايم و حتا بيش‌تر زن و صيغه و  Concubine  بگيرم! ديدم هر چه بگويم آب در هاون کوبيدن است... 

رفتم دريا: يونان، مصر، يمن، حجاز، سودان، حبشه.. درياي سرخ، دریای سیاه، دریای زرد در چین، درياي سفيد درشمال، دریای یخ در جنوب، دریای مديترانه در وسط  ... برگشتم ، ديدم غيبت من عاشق ترش کرده است! که ای بسوزد پدر عاشقی: تو را مهر سیه چشمم زسر بیرون نخواهد شد/ قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد.

*

سر انجام مرا کشان کشان برد به طلافروشي و با پول خودش دو تا حلقه سفارش داد و به خانم شیک‌پوش مغازه‌دار توصيه کرد روي هردو تاش فلان روز را به عنوان تاريخ نامزدي ما حک کند. والسلام... اعتراض بی‌اعتراض!

پدر و مادرش سالن بزرگي اجاره کردند و دعوتنامه فرستادند به اطراف و اکنافِ آلمان، و به اقوام و فامیل مهاجر درآمریکا و استرالیا و کانادا و قطب شمال و قطب جنوب! 

ريختند قوم و خويش و فاميل و دوست و غريبه و آشنا، از شمال، از جنوب، ازیمین از یسار. از فاميل ِمن بالطبع هيچ کس نبود، دوستان ايراني‌ام دريا بودند، فقط يک دوست مصري‌ حضور داشت، یادش به‌خیر، او نيز دانشجوي رشته‌ی کاپيتاني بود و تصميم داشت بعداز اتمام نحصيل در کانال سوئز راهنما بشود زيرا طبق دستور رئیس "گمال عبدالناصر" قرار بودکاپيتان هاي مصري به تدريج جاي خارجي‌ها را در کانال بگيرند.

سالن پُر بود از میهمانان رنگ و وارنگ. مادر عروس دست در حلقه‌ی بازوي من، خندان و خوش‌حال مرا به ميهمانان معرفي مي‌کرد و از زيبائي دامادش و چشم و ابروي مشکي‌اش داد سخن مي‌داد و مارا سخت شرمنده مي‌کرد.

مادر زن آینده‌ام دايم مي‌گفت: حامیت از ایغان " حمید از ایران" مي‌آيد! و زن هاي سال‌خورده که مثل دخترهاي جوان سرخاب و سفيداب و ماژيک و ماتيک و روژلب و چه و چه به سر و صورت‌شان ماليده و خود را عجيب جوان و قشنگ کرده بودند با ناز و کرشمه مي‌گفتند: اوهوه ه ه  ...شما از سر زمين هزار و يک‌شب مي‌آئيد؟

و مادر زنم، ببخشيد مادر نامزدم محکم و با تأکید و افتخار مي‌گفت: 

Ja… ja… Der Kaiser von Persien !  

بله بله شاه ایران ... 

انگار نه انگار تا همین چندی پیش در خالص بودن خونِ ما و آریایی بودن نژاد ما شک و تردید داشت.

***

و من به خود می‌گفتم چی شد؟ من شدم شاه ایران؟

شاه ايران کي و کجا در کودکي و نوجواني با شلوار وصله‌دار به مدرسه می‌رفته است؟ چه موقع کفش هاي نخي‌ و "ملکی"‌اش را در راه مدرسه زير بغل مي‌زده است تا يکسال ديگر هم دوام بیاورند؟ شاه ايران کي و کجا در "پاشه لي" و "کپر" زندگي مي‌کرده است؟ شاه ایران کی و کجا بجای مرغ "کین‌تاکی" شُله و گِمنه با ماهی‌شور می‌خورده است؟ یا برای جمع و جور کردن پول دفتر و مداد مدرسه‌ش نیمه شب به ماهی‌گیری و هداگ می‌رفته است؟ کی و کجا در کودکی مجبورش می‌کرده‌اند شبهای رمضان در مسجد و روزها در مدرسه با صدای بلند قرآن و درشب عاشورا پای منبر تا طلوع فجر نوحه‌ی " ای صبح‌دم" بخواند:

اَی صبح‌دم یک‌دم مدم

یک امشبی بهر خدا

وای تا حسین کشته نگردد در زمین کربلا...

*

من و مقایسه با شاه ایران؟ استغفرالله...

ولی فعلا جای این حرف‌ها نبود. حالا مثل اعلی‌حضرت، قدر قدرت، قوی‌شوکت با گردن شق و در معیت زنرال سپهبد مادرزن، از صفِ پیر زنان شیک‌پوش و پیرمردان شنگول، سان می‌دیدم و ‌شمرده قدم بر می داشتم و بعنوان احترام به این‌طرف و آن‌طرف سَر تکان می‌دادم و خوش و بش می‌کردم و دخترهای جوان شیطون، از پشتِ ‌سر و دزدکی و با بی‌احترامی باسن مبارک و همایونی‌ی ما را نیش‌گون می‌گرفتند و من هر بار یک آخ می‌گفتم. و چون در زبان آلمانی "ach  آخ" معنی"آهان" هم می‌دهد پس آخ و اوخ‌های من، ناشی از نیشگون‌ها، چندان بی‌جا هم نمی‌توانستند باشند.

 

مادرزن از چپ و راست معرفی می‌کرد: این خاله "هانه لوره" است این یکی عمو "هانس دیتریش". این عمه "روزالینده" هست و این عمو "گوستاو فریدریش" با سبیل‌های چخماقی، این دختر خاله عمقزی‌ست و این پسر عمو "اوتو امیل والتر"... و من در شگفت از این‌که یک‌شبه دارای این‌همه عمه و خاله و خالوی جورواجور شده‌ام، با لبخند به همه دست می‌دادم و سر تکان می‌دادم و یک " آخ" هم حاصل از نیشگون چاشنی‌اش می‌کردم.

***

خانم‌ها،  بویژه مسن‌ها با اظهار تأسف شدید براي زن مطلقه شاه دلسوزي مي‌کردند و از من مي‌پرسيدند ُسغّيا  "ثريا" حالش چه طوره؟ حالا کجا زندگي مي‌کنه ؟ آیا توی پاریس سه یا در ژنو یا در رُم؟ آيا هروقت شاه به اروپا مي‌آد به ديدن ملکه‌ی سابق هم مي‌ره؟

و من دلم مي‌خواست بگويم: والله دفعه قبل که ثُريا چهارزانو در کپر ما نشسته و با ننه بزرگم قليون مي‌کشيد چیزی دراین مورد بمن نفرمودند.

آن ديگري خوشحال بود که " فغح ديبا " عاقبت پسري زائيد و چراغ پادشاهي ايران کور و بی‌نور نماند و تاج و تخت کيانی نجات پيدا کرد.

*

بعد از صرف شام در سکوت -- فرانسوی‌ها هنگام صرف غذا زیاد گپ می‌زنند و وراجی می‌کنند، آلمان‌ها به عکس پرهیز می‌کنند از سخن گفتن با دهان پُر و سعی دارند توجه‌شان به غذا جلب باشد و اکثرا فقط صدای چک چک قاشق و چنگال‌ شنیده می‌شود. البته در صورت لزوم چند کلمه‌ای کوتاه رد و بدل می‌شود ولی درمجموع وقت غذا خوردن به خوردن غذا اختصاص دارد و نه به گپ زدن و داستان‌سرایی. که گفته‌اند: غذای گرم اگر خواهی بیا با ما سر سفره/ که از فرط غذا یکسر تورا در پاتیل اندازیم.   

بعد از صرف شام جام‌ها به‌سلامتی عروس و داماد بالا رفت و ملت سلحشور و جنگ ديده‌ی آلمان چنان جَشن و سُروري و بزن بکوبي و تار و تنبکی براه انداختند که انگار نه انگار تا همين چند سال پيش بمب افکن‌هاي آمريکائي و انگليسي و روسي دمار از روزگارشان در آورده بودند! مي‌نو شيدند دور از جان شما از آن زهرماري هاي نجس و ازآن تلخ وَش هاي شنگول‌کُن که صُوفی ام‌الخبا ئث‌اش خوانده است! همان که از پای خم‌ات یکسر به‌حوض کوثر اندازد.

زدند و خواندند و کوبیدند و کاری کردند که مرا که در ايران سر بزير و "مذهبي! " بار آورده شده بودم، و از ۷ سالگي نماز و از ۱۲ سالگي روزه يادم داده بودند، اینک، اين ژرامنه‌ي از خدا بي‌خبر، توي اين فرنگستان بي‌پدر و مادر، به دور از گوش محمد‌علي ابطحي عزيز، هم عرق خورم کردند و هم رقاص و هم مُفسد في‌الارض و في‌الهوا... هم ناخواسته دامادم کردند و هم براي يک شب، بَري از دين و از ايمان، و بری ازخدا و از ناخدا ... کجا بودند فامیل که به بابا هشدار می‌دادند فرنگی‌ها پسرت را عرق‌خور می‌کنند و نشانش می‌دهند چگونه سرپایی بشاشد؟

و من که ديدم اين ژرامنه يک جشن عروسي‌ی مفصل برايم راه ا نداخته‌ و مارا هم مفت و مجاني داماد کرده اند به‌دل گفتم :

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم...

*

و پس از یکی دو پیاله با حافظ شيرين سخن هم صدا شدم که:

 

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

امشب تو کشتي ول کن، فرصت شمار يارا

 

در حلقه گُل و مُل چه‌چه زدم چو بلبل

گفتم عروسی ماست رَد کُن بياد دوا را

 

پيکي زدم ز ويسکي پيکي ديگر ز وُدکا

خواندم به روح باني‌ش ده ذکر و صد دعا را

 

ديدم عجب دوائي،  به‌تر زهر بلائي

لذّت دهد به‌بنده، قارون کند گدا را

 

با نغمه هاي " اِلويس" خوردم شراب ابليس

 یک رقص والس و تانگو، لرزاند پُشت ما را

 

رقصيدم از پَس و پيش، گه کَم کَمَک، گهي بيش

قِر از کمر فرو ريخت گه تُند و گه مُدا را 

 

هنگام رقص زامبا، یا تانگو بود یا چاچا

یک مرد چاق و چله، لِه کرد پای مارا

 

گفتم ترحمی کن، آخه توجهی کن

بس‌کن لگد‌پرانی، کمتر بکن ادا را

 

دراین دیار غربت، آلمان لامروّت

یارب تفقدی کن درویش بی‌نوا را

 

بی‌پول و بی‌فلوسم، خوشگل شده عروسم

داماد شدم به‌مفتی، قربان برم خدارا

 

من اهل پرشيايم، مهروَرز بي‌ريايم

هم رند پارسايم، هم اهل ملک دارا 

 

اين دختران ژرمن بخشندگان عُمرند

اَشهي لِنا واَهلي مِن ُقبلتِ العذارا

همه مي‌خواستند با عروس و داماد برقصند، زن‌هاي متأهل در حين رقص و پس از رقص لُپ‌هايم را مي‌کشيدند و به‌آلمانی یک آخ‌جون تحویلم می‌دادند، مردهاي مُسن ياد ايام جواني‌شان افتاده دور عروس را گرفته بودند و دايم با او مي‌رقصيدند و شلنگ مي‌انداختند و عروس بيچاره را ازنفس انداخته بودند و قاه قاه مي‌خنديدند. هرچند رگ غيرت تنگسيري‌ام به جوش آمده بود و تو دلم مي‌گفتم اگر در ايران بوديم سبيل همه شان را دود مي‌دادم، ولي اينجا، تو فرنگ، نمي‌شد همچی کاري کرد، اگر حرفي مي‌زدم و چیزی می‌گفتم، يا کاری می‌کردم ممکن بود فکر کنند من از يک دهکده‌ی گم و گور شده از چند فرسخي بوشهر، مثل جفره و شغاب، مي‌آيم! 

 دخترهاي مجرد به‌محض دوردیدن چشم عروس بوسه‌اي دزدانه ازمن مي‌ربودند که گفته‌اند در دزدی لذتی هست که در حلال نیست و با هر پيک شامپاني تعداد بوسه‌ها بيش‌تر  و غلیظ‌تر مي‌شدند. مطمئن بودم اگر نامزدم در آن حوالي نبود اين دخترهاي شيطون سرجا بلندم مي‌کردند!

*** 

شبي يود بياد ماندني که هرگز فراموشم نشد.

این هم یک کلیپ رقص شکیلا به افتخار عروس و داماد.

آري... و چنين بود که از پاي خم ام يکسر به حوض کوثر انداختند. و نه این‌‌که من اين دختر زيبا را، بل که او مرا نامزد کرد، دنياي وارونه. در پایان شب هم به خودم اين شالله مبارک گفتم و هم به اين اميد دل‌بستم که گذشت زمان حلالِ مشکلات شود و در ايران در فاصله‌ی دور، به مصداق اين سخن: از دل برود هر آن که از ديده برفت، گشايشي پيدا شود و اين دخترخانم عاشق، مارا به مرور زمان فراموش کند و کسي چه مي‌داند شايد هم روزي به جانم دعا کند که ازگرماي ۵۰ درجه جنوب ايران و از نيمرو شدن پوست لطيف‌اش درجهنم خورموسي نجاتش داده‌ام.

*** 

من پس از اتمام تحصيل، همانطور که انتظار می‌رفت، بوطن بازگشتم ولي نه در بوشهر، بل‌که پرت‌ام کردند به بندر شاهپور، که در آن زمان در مقام مقايسه با شهر بوشهر دهکده‌اي بود لجن‌آلود و کثيف‌تر از کثيف که صد رحمت به بوشهر!

 در ایران به زندگی‌ام مشغول شدم و بمرور سردی نشان دادم به‌عشقی که دور از دسترس و جدا از زندگی حقیقی‌ام بود. کم‌کم از تعداد نامه‌ها کاستم و پس از گذشت یکسال مکاتبه را بکلی قطع کردم.

يکسال و نیم گذشت و من کماکان در مقام فرمانده کشتی "فرحناز" در بندر شاهپور روزگار می‌گذرانیدم. ناگهان همه برنامه هائي را که براي آينده‌ام ريخته بودم و حتا کم و بيش صحبت از خواستگاري از دختر يکي از ناخداهاي سرشناس جنوب بود نقش بر آب شدند،  دخترخانم عاشق غافلگیرانه و بدون ‌برنامه و بدون آمادگی سوار اتوبوس شده و راهی تهران شده بود و من؟ هاج و واج تلگراف دردست هر سطرش را هی تکرار می‌کردم. آمد، تک و تنها، با اتوبوس، با تی-بی-تی، فقط با دو چمدان لباس، که بسوزد پدر عاشقی. دوستم مي‌گفت: سنگرهاي دفاعي ماژينو و سرماي سخت استالينگراد جلو دار اين آلماني هاي کله‌شق نشدند، تو فکر مي کردي کوه ها و دّره ها مانع آمدن اين دختر مي‌شوند؟

سال 2007 چهلمین سال ازدواج‌مان را جشن می‌گیریم. حاصل این عشق پُر شور 3 فرزند نمونه و چهار نوه‌ی زیبا و عزیز هستند که با داشتن آنها و درکنار آنها خود را خوشبخت‌ترین پدر و پدر بزرگ احساس می‌کنم . و این‌همه را مدیون این دخترخانم سابق و مادر بزرگ مهربان فعلی هستم که همه‌ی عشقش بچه‌ها و نوه‌هایش هستند و دستش درد نکند و صد آفرین و مرحبا پیش‌کشش که در غیاب من، که بیش‌تر دریا بودم، چه خوب و چه با نظم و دیسیپلین بچه‌ها را تربیت و بزرگ کرد. و اینک که به اتاق کارم سرک می‌کشد و می‌پُرسد کاپوچینو می‌خواهی؟ چون بلد نیست فارسی بخواند نمی‌داند سخن از اوست و نمی‌فهمد من چه می‌نویسم. 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 10:11  توسط  حميد میداف