تبليغاتX
میداف
 
کشتی آموزشي و بادبادبانی " شول شيف دويچلند "
Schulschiff Deutschland
از معلم خصوصی زبان آلمانی مان درساحل، که ۶۰ سالي از سنش مي گذشت وشايد هم بيشتر، چيز زيادی ياد نگرفتيم و سرپرست ما خود نيز متوجه اين مطلب شد ومی دانست تقصيرازما نيست وبه شوخی يا به راستي، معتقد بود بهترين راه برای ياد گيری زبان در يک کشور بيگانه، داشتن دوست دختر از همان کشور است و به شوخی ادامه ميداد:  ولی داشتن دوست دختر خرج دارد ، سينما، رقص، دعوت به رستوران ... امامن بودجه ای برای اين منظور براي شمادراختيار ندارم ( هزينه تحصیل، لباس، پول توجيبي و نگهداري ما به عهده دولت آلمان بود). بيچاره سر پرست نمی دانست که احتياج به بودجه نيست! ماهريک به علت تعصب حاکم برخانواده ها در وطن ودر نتيجه بي دختري مزمن اينک به تلافي هرکدام به جای يکی چندتا دوست دختر داشتيم وازاينکه می توانستيم در اين مدت کوتاه چنين به آلماني بلبل زبانی بکنيم مديون کمک ها ومحبت هاي همين دختران زيبا بوديم که تا آن زمان با هيچ پسرمو مشکي و سبزه رو دوست نشده بودند و براي امتحان کردن اش خرج و مخارج مارا آزادانه پرداخت مي کردند! يکي شان علاوه بر خرج رستوران حتا يک جفت کفش زيبا نيزبراي من بعنوان کادوخريد. همه چيز بر عکس شده بود، آخر الزمان شده بود!
مثل حالا نبود که در شهرهاي آلماي از هر ده نفر که درخيابان مي بيني هشت نفرش عرب وهندي وآفريقائي هستند. ومردم از خارجي نفرت دارند....بگذريم...  
 
کشتی آموزشي" شول شيف دويچلند +  که بيشتر به سربازخانه شبيه بود تا يک کشتی  " برای چهار ماه آزگار، از تاريخ ۱۵ ژولي تا ۱۵ نوامبر ۱۹۶۳، شد محل آموزش، زنده گی و خواب واستراحت ما. منظورم از ما، همان شش جوان عاقل، فهميده، عزيز وخوشگل وخوش تيپ ايراني است!!! به انضمام حدود ۱۴۰ کار آموز سفيدچهره ي مو زردِ رنگ باخته ي paleface  هم سن وسال آلماني است.
 
اين شناور بزرگ بادباني سه دگله، بعداز دوران ما نيز سالها محل آموزش کارآموزان آلماني و غير آلماني باقي ماند.
اين کشتی که در سال ۱۹۲۷ ميلادی صرفا و فقط برای آموزش تئوری و عملی کارآموزان دريانوردي ساخته شده بود داراي چنين مشخصاتي بود: طول ۸۶ متر، عرض ۱۲ متر ، آبخور ۵ مترونيم ، ارتفاع دگل ها ۵۲ متر، تعداد بادبان ها ۲۵ عدد، سطح بادگيري بادبانها حدود ۲۰۰۰ مترمربع، بدون موتور، داراي يک کاپيتان با تجربه، ۸ افسربلند پايه و ۱۰نفر درجه دار  petty officer.
 
معلمين که همان افسران بلند پايه بودند، همه، طبق قانون دريائي آلمان، گواهي نامه کاپيتاني در جيب داشتند وهر يک چند سال به عنوان ناخدا، فرماندهي يک کشتي اقيانوس پيما رادر کارنامه دريائي خود ثبت داشتند. و petty officer ها ؟
آنهادر آموزش، افسران را ياري مي دادند وبدترازافسران مارا به مهمیز می کشیدند، افسراني که عقده جنگِ باخته شده در ۱۸ سال قبل هنوزرهايشان نکرده بود وانگار ما کارآموزان بي تجر به وبي پناه مسبب اصلي وفرعي آن شکست بوده ايم، چنان دماري از روزگار ما در مي آوردند که گويا نه با انسان که باخرس قطبي طرفند! و چنان سعي در خالي کردن عقده هاي انباشته شده شان بر سر مان داشتند که چند کارآموز آلماني، با همه آشنائي با ديسيپلين مملکت و نظم خانواده شان سر انجام لقايش را به بقايش بخشيدند( يا بر عکس ! )، جُل وپلاس جمع کرده پشت به کشتي، فراررابر قرار ترجيح دادند.
که گفته اند: کار هر بُز نيست خرمن کوفتن / گاو نر مي خواهد ومرد کُهن !
 
اين افسران بلند پايه ودون پايه، که دوران کار آموزي خويش را سالها قبل روي همين کشتي بادباني طي کرده بودند، بي هوده وبا هوده، بر سر هر چيز وهر ناچيز، هنگام آموزش عملي بر روي عرشه سر مان داد مي کشيدندوفحش وبد وبيراه نثارمان مي کردند، وبعضي از بوتس
من  Boatsmann  ها ي پير کريه المنظر، هنگام فريادوعربده کشيدن، بوي گند دودو نفس وبُخار متعفن عرق زهر مار کرده شب قبل شان را به صورت جوان ما پوف مي کردند، ما را از يک گوشه عرشه
 
 
به گوشه ديگري رَم ميدادندو همه شان، از افسر تا دستيار سفت وسخت در صدد بودند ازما، که بقول خودشان يک گله  Horde از جوانان بي بو وبي خاصيت ويک مشت تخم مرغ نيم پخته بيش نبوديم،آدم بسازند، ازجواناني که  به رغم آنها غير از خنده وقهقه وبازي هاي لوس وبي مزه با دختر ها دلمشغولي ديگري نداشته وفکر ديگري در سر نداشتند، مرداني بسازند بسان فولادآبديده کارخانه فولاسازي کروپ و گُرگان دريائي اي که بدون خم به ابروآوردن با طوفان هاي دهشتناکي دربيافتند که روز را مثل شب، تيره مي سازندو موجهايي را به ارتفاع ۲۵ متر، بي واهمه از سر بگذرانند، موجهائي که نظاره اش لرزه بر تن هرکسي مي اندازد. مرداني بشويم که زانوهاي مان از بي خوابي هاي مداوم به لرزه نيافتندو در زمان احساس خطر براي کشتي وپرسنل خنده وشوخي ازسر مان بپرد. مرداني از ما بسازند که سبکباران ساحل نشين، يا به گفته آنها Landlubbers ، به ما رشک ببرند، مرداني که سزاوار يونيفورمي باشند که برتن خواهندکرد وبرازنده سردوشي هائي باشند که زينت بخش شانه هاي شان خواهدشد. آري ديسيپلين و کنترل از صبح تا شام، حتا در زنده گي خصوصي مان حتا پول تو جيبي مان حتا اصلاح موي سر وواکس زدن کفش هاي مان. ديسيپلين، نظم، ديسيپلين، به سيستم و به سبک آلماني! زور چپان!
 
آري آنجا حلوا تقسيم نمي کردند ودرجه کاپيتاني را در سيني طلائي
هديه نمي دادند. واين آغازکار وکارآموزي بود! 
 
درود من بر همه آن کاپيتان ها، افسران ومعلمين اي که از ما در يانورداني ساختند آهنين، روان مثل آب و سخت ومحکم وآبديده مثل فولاد کروپ و موفق ومردزنده گي، چه دردريا چه در ساحل! همان طور که خود آرزو مي کردندوبه آرزوي شان رسيدند. ما حاصل زحمات آنها ئيم وحق دارند، اگر زنده اند، به حاصل زحمات خويش مغرور، راضي ودل شاد باشند.
اگر زنده ايد درود بر شما...درود... اگر مرده ايد روحتان شاد... روانتان شاد.
من بعد ها با يکي ازهمين کاپيتان هاي معلم که نويسنده معروفي هم شد و يکي از کتاب هايش را ( تاريخ وسرگذشت کشتي هاي بادباني در آلمان) به من هديه داددوست و يارصميمي شدم، که تا پايان عمرش در چند سال پيش باهم رفت وآمد خانوادگي داشتيم. او در سن ۶۳ سالگي سکته کرد. روانش شاد!
 تا آنجا که من اطلاع دارم تا قبل از ورود ما کارآموزان ايرانیَ هيچ کار آموز خارجی ديگري روی اين کشتي آموزش دريائي نديده بوده است. اين کشتی سرگذشت خاص خودرا داشت وپس از سال ها شناوری در اقيانوس هاوپيکار با امواج وتربيت چند هزار دريانورد، اينک، در زمانی که بر عرشه اش پا مي گذاشتم ودر دفترش ثبت نام مي کردم، بر اسکله ای پهلو داده شده بود که شراع وبادبان هايش را جمع وجورکرده و درپستوئي در ساحل نگه مي داشتند وتنها رل يک کشتی آموزشی چسبيده به اسکله را به عهده اش گذاشته بودند.
که بي شک هيچ از اُبهت وهيبت اش کاسته نشده بود ووقتي از پائين به بالا، به نوک دگل ضخيم وعظيم اش نظر مي انداختم کلاهم از پس مي افتاد. درس تئوری وکلنجار رفتن با رياضيات وفيزيک وچگونگي طراحي وساخت و استخوان بندي کشتي، آتش نشاني firefighting ، امداد رساني و...و... در ساختمانی در ساحل روبروی کشتی، که در يکی از عکس ها نيز پيدا است صورت می گرفت، ودروس عملی وخواب وخوراک مان روی همين کشتي که شرحش رفت. برای آموزش بادبانی و عمليات ناويگاسيون روی دريا، يک کشتی ديگردر نظر گرفته شده بود که روی آن در دريا ي بازتمرين می کرديم.
برای جلوگيری از سنگين شدن وبلاگ، در همين جا به اين پست خاتمه مي دهم و به انتشار چند عکس از آلبوم شخصی خويش وهمچنين چند تصوير که از سايت اينترنتی اين کشتی که فعلن به يک کشتي ++ توريستی وهتل دريائی تبديل اش کرده اند مي پردازم.
 
 
 
 در ۱۸ - ۱۹ سالگي
..........................................................................................
 
2 نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 20:31  توسط  حميد میداف