هم اکنون که اين سطور را می نويسم طوفاني ازفراز آسمان آلمان می گذرد وهوای سرد شمال اسکاند يناوی را ناجوانمردانه برای ما به ارمغان می آورد. تند بادی قطره های درشت باران را به شيشه های پنجره اطاق کارم می کوبد.
سر را به شيشه خنک پنجره تکیه می دهم و همراه با سفیرباد، رقص درختان حیاط خانه همسایه را که درزير بادوبارا ن کمرخم کرده اند تماشا می کنم. عنان فکررا رها مي کنم، به گذشته های دور، به ايام کودکی، به هواي گرم وتفت زده جنوب، به آفتاب داغ بوشهر.
دانش آموزان در حياط
"پیشی" منزل ما روي ماسه هاي نرم ولطيف چهار زانو نشسته وآن چه را که ياد گرفته اند باصداي بلند تکرار مي کنند
وصدای کودکانه من ِدو سه ساله، که تو دست وپای آنها می پلکم از همه بلند تراست: الف دو سل داله دو بل داله دو زيل، حرف "ر" را هنوزنمي توانم تلفظ کنم، وبچه هاي بزرگتربه اين سبب دستم مي اندازند.
ـ ب، دوسر داره دو بر داره دو زير
ـ ت، دوسرداره دو بر داره... (حروف "پ" و "چ "و "ژ" درکتاب صرف ونحو فارسي - عربي، که بابا تازه درس اش را آغاز کرده است وجودندارد وما از "ب" به "ت" واز جيم به "ح" مي پريم !).
يا جدول ضرب را که پدر دستور چگونگي خط کشي وجدول بندي اش را به بچه ها داده است ! همه باهم داد مي زنیم: هفت شش تا ؟ وخود پاسخ مي دهیم : چهل ودوتا، هشت پنج تا؟ چهل تا، نُه نُه تا؟ هشتاد ويکي.
خواندن ونوشتن، املا وانشا، جمع و تفريق، ضرب و تقسيم ، وصد البته تدريس وتلاوت قرآن جزو دروس اصلي اند...
بابا خيزرانی در دست دارد که بيشتر برای ترساندن است تا کتک زدن وزمان عصبی شدن يا وقتي بچه ها بي جهت چنان سروصدا ئي راه مي اندازندکه آدم حرف خودش را هم نمي فهمد، او خيزران را در هوا تکان مي دهدوچنان محکم به زمين می کوبد که گرد وخاک به اطراف پراکنده مي شوند. وما بچه ها حساب کار خود مان را می کنيم. من ِ فسقلي که مستمع آزاد هسنم وبه حساب نمي آيم، ولي ديسيپلين و چشم غُرّه بابا مرا نيز سرجاميخکوب مي کند.
قلم وکاغذ ومرکب وجودنداشت. البته که وجود داشت! ولي کسي بضاعت خريد آن را نداشت. بابا به خانواده هاتوصيه کرده بود قوطي هاي چهار گوش وبزرگ روغن هلندي را که ما به آن (مّلاسي) مي گفتيم ببرند تا از آن به جاي کاغذبراي نوشتن استفاده شود. چگونه ؟ توضيح مي دهم:
صفحه ای از حلبی های خالی روغن مايع هلندی را، که من بعدها توانستم با غرورکلمات فارسی وعربی چاپ شده روی بر چسب آن را آهسته وشمرده بخوانم، با کارد وچکش مي بريدند، لبه تيز وبُرنده آن رابا چکش، البته چکش جزو اشياء لوکس بود وبجاي آن از يک آهن دسته دار نسبتن سنگين استفاده مي شد، به يک طرف خم مي کردند، از شاخه نی،يک قلم مي تراشيدند، که البته چوب نی را می آوردند وخود بابا با استادی قلم تراشی می کرد، بجاي مرکب هم يا ازآرد ذغال قاطی با آب و يا ازمرکب ( ماهی مرکب) استفاده مي شدکه بوشهری ها به آن (خسّاگ) می گويند، وبرای جلوگيری ازگنديده شدن اش به آن نمک می زدند. گاهي نيز از مرکب ارزان قيمت بازار استفاده مي شد. خود بابا از مرکب خوب وپايدار که از مغازه ميشتي مَسّين ( مشهدي محمد حسين )مي خريد استفاده مي کرد. البته بودند پدراني که با حمل چند
"نگله" قاچاق، استطاعت مالي مختصري براي خريد قلم وکاغذ ومرکب براي فرزندانشان داشتند.
صفحه حلبي يا " دّله " تراشيده شده که پر از نوشته مي شد، با آن به طرف دريا مي دويديم، به آب اش مي شستيم و آفتاب لامصب داغ جنوب در يک آن خشکش مي کرد. وما ازنو ازبالاي صفحه شروع به نوشتن مي کرديم. هم فال بود وهم تماشا، هم درس بود وهم ورزش. افسوس که عکس وتصويري از آن دوران ندارم، که چنين بود آن زمان: کار هر کس نيست دوربين داشتن/ اسکناس مي خواهدوپول خفن !
بچه ها از سنين ۶ - ۷ سالگي تا سن ازدواج که ۱۶ - ۱۷ سالگي بود، براي آموزش به کلاس درس پدر، که شغل جنبي اش محسوب مي شد ودر آمد چنداني هم نداشت، مي آمدند. آن زمان مُد نبود کسي بچه اش را به مدرسه بفرستد. دست کم در دهکده ما چنين نبود. نخست اينکه بچه ها در درجه اول کمک ويار وياورپدر درامور ماهيگيري بودند دوديگر اينکه مدرسه دولتي در فاصله اي بعيد ودور از دسترس پدران قرار داشت. يعني اگر پدري نياز به کمک سريع فرزندش داشت مي توانست هر لحظه اورا را از سرکلاس درس بابا بيرون بکشد وپس از اتمام کار دوباره سر درس اش بفرستد، چون سير کردن شکم اولاد قد ونيم قد، بر تحصيل اولويت داشت، مدرسه دولتي اما به علت بُعد مسافت فاقد چنين امتيازي بود! وپدرم ؟البته هيچ مخالفتي با اين امر نداشت، که با درد ومشکل ماهيکيران زحمتکش به خوبي آشنا بود، در ضمن هيچ کس به علت قطع موقت درس از يادگيري عقب نمي افتاد چون هر بچه اي با توجه به سن اش در مرحله خاصي از آموزش قرار داشت که مختص خود او بود ومي توانست از همان جا که قطع کرده، بي نياز از همراهي ديگران، ادامه دهد. سوم اينکه فرستادن بچه به مدرسه دولتي، به تأمين کفش ولباس وکتاب ودفتر ودستک نياز داشت وقوزي بالاي قوز بود. چهارم اينکه اجباري در کار نبود وکسي کسي را مجبور به فرستادن بچه اش به مدرسه نمي کرد. و پنجم اينکه به فرض، بچه به مدرسه دولتي فرستاده مي شد، بعدش چي؟ بي بضاعتي اي که دامنگير ملت بود نه تنها امکان ادامه تحصيل را از آنها مي گرفت بل که اين سالهائي را که پسر به تحصيل ِبي ادامه وبي آينده اشتغال داشته است " سالهاي گمشده" محسوب مي شدند. زيرا لطمه وارده به آينده شغلي به علت نقصان کارو کمبودآزمون دردريا وعدم کسب تجريه کافي در شغل ماهيگيري، به زعم آنها، امري بود جبران ناپذير !
به رغم اين بينش واين برداشت، بودند دگر انديشاني که آينده فرزند را در تحصيل مي ديدند، هر چند با هزار بدبختي وگرفتاري. وبه همين دليل بچه ها يشان را سر کلاس در س پدر مي فرستادند وبعد ها به تشويق وترغيب پدر حتابه مدرسه دولتي. بسيار کساني که در مکتب پدرم درس خوانده بودند بعدها وارد شغل دولتي شدند وپشت ميز نشين شدند وحتا دوباري که براي بازديد فاميل ودست بوسي پدر به ايران رفته بودم هنگامي که براي تمديد رواديد گذرنامه ام به شهرباني بوشهر رفتم يکي از درجه داران به من سلام نظامي داد وبسيار به من محبت کرد ووقتي علت جويا شدم معلوم شد يکي از شاگردان سابق پدرم بوده است.
از شروع سن هفت سالگي اجازه به مدرسه رفتن داشتيم. مدرسه تا خانه ما حدود سه ربع تا يکساعت راه بود. البته باپاي پياده. اتوبوس وجود خارجي نداشت ودوچرخه يک جنس لوکس بود که من بخاطر نمي آورم کسي جز بعضي از معلمين از دوچرحه استفاده کند. بچه هاي" ثروتمندان"وارتشيها با ماشين هاي دولتي به مدرسه برده مي شدند.
مرا به مدرسه ابتدائي" اخوت" بردند که تنها مدرسه اي بود که در آن دور وديار وجود داشت، وطبق معمول سر کلاس اول نشاندند، ومن درتعجب از ساده گي دروس واز ناداني همکلاسي ها، نه تنها تمام صفحات کتاب را به برکت چهار سال آموزش در مکتب پدر به راحتي مي خواندم بلکه به جمع وتفريق، ضرب وتقسيم هم که بچه ها هنوز شروع نکرده بودند مسلط بودم. معلم ها در حيرت بودند که اين چه اعجوبه اي است ؟ من نميدانم آنها دقيقن به چه چيزي فکر مي کردند؟ فقط تعجب مي کردم که چرا آنها از روان بودن من در درس تعجب مي کنند؟
آيا فکر مي کردند آينشتين ديگري متولد شده است!!! آنهم دريکي از دهکده هاي گمنام بوشهر !؟ يا بشقاب پرنده اي از آسمان آنها عبور کرده و مريخي يان طفل خردسالشان را جا گذاشته اند!؟ يا بقول آخوند ها آخر الزمان وهمه چيز برعکس شده !؟ اگر در آلمان متولد شده بودم آمريکائي هاي جهانخوار، همان هاکه " Werner von Braun" پدر موشک سازي وديگر دانشمندان زبُده آلمان نازي را دزديده و به آمريکا برده بودند لابدمرا نيز بي سر وصدا مي قاپيدند ومادر بيچاره ام را درغم فرزند دلبندش به خاک سياه مي نشاندند، ومادر نيز شبانه روز يا کف دست توي سرمي زد وخودرا سرزنش مي کردکه ايکاش اين همه ني قليون توي سرش نزده بودم .
البته اگر روسها زودتر از آمريکائي ها دست به کار نمي شدندو با دزديدن من نان کشورهاي کاپيتاليستي را آجر نمي کردند!
ولی اینک سروکارم با متولیان مدرسه " اخوت" بود.
به هر حال معلم کلاس کار خودش را کرد وبه مدير مدرسه خبر داد که چه نشسته ايد؟ شق القمر شده وکودکي هنوز به مدرسه نرفته و خط ننوشته به غمزه مسئله آموز صدمدرس شده !
مدير، که بداخلاق تر از او کس نديده و مادر دهرهرگز لبخندي بر لب اش مشاهده ننموده بود و شيرين ترين لذت صبحگاهي ودل مشغولي اش کتک زدن وبه ترکه بستن کودکان خردسال با چوب تراشيده درخت اناربود که قابليت انعطاف و انحنا پذيري آن زبانزد خاص وعام است، مرا با هارت وپورت و هاي وهوي به نزد خود طلبيدودر حالي که تند وفِرز با ترکه اش تو هوا دايره وبيضي و مثلث وذوذنقه ترسيم مي کردسرم داد کشيد: اينها را از کجا ياد گرفته اي بچه ؟ ( آهاي بنازم به اين روش آموزش وپرورش).
ومن که فکرمي کردم بر خلاف تربيت آهنين پدرمرتکب کار بدي شده ام به تته پته افتادم وشلوارم را سفت وسخت گرفته بودم که مبادا کنترل ازدست رفته واز ترس خودرا خيس کنم، قسم به قرآن و دست بريده حضرت عباس مي خوردم که آقا ما کار بدي نکرديم، اگر منظور کتاب خواندن است پس غلط کرديم، گُه خورديم، ديگه مسئله رياضي حل نمي کنيم، کتاب هم نمي خوانيم، بابا ولم کنيد! اي داد اي بيداد اي هوار، آقا، خر ِما از کره گي دُم نداشت، اصلن ديگه مدرسه نمي آم....وگريه بي امان...کم مانده بود با تسلّطي که در انشا ونامه نگاري داشتم وآن رادر مکتب پدر آموخته بودم يک توبه نامه ويک "غلط کردم نامه" غلّاظ وشّدادي به زبان فارسي وعربي به زينت تحرير مزيّن سازم تا ولم کنند! تازه داشتم مي فهميدم انيشتين بودن چه بد دردي است !
به هرحال هر جور بود خودم را از دست مدير رها کردم و پس از باز گشت به منزل به بابا گفتم من ديگه به مدرسه نمي روم. پس از شرح ماجرا بابا تصميم گرفت فردا خود با من به مدرسه بيايد. من نميدانم درمدر سه، در دفتر مدير، چه گذشت فقط ديدم دوتا معلم در حضور بابا در يکي از کلاس هاي خلوت از من امتحان خواندن ونوشتن، جمع وتفريق وضرب وتقسيم به عمل آوردند. وظاهرن نتيجه امتحان چنان معلمين را در حيرت فروبرده بود که روز بعدش مرا از کلاس اول، که فقط مدت دو هفته افتخار تلمّذ درآن را داشتم، بيرون آورده ويکسر به حوض کوثر... به کلاس سوم اندازيدند(۱).
حضور ذي جود من در کلاس سوم دبستان نيزنياز به گذشت مدت زماني نامحدود نداشت، چون از دست بچه هاي حسود ومسن تراز خود به حدي ذله شدم و عنان شکيبائي را چنان ازدست بدادم که باز شکايت نزد پدر بردم واستدعاي عاجزانه نمودم ياري ام دهد. وباز آغاز ديالوگ وشور ومشورت بين پدر و مدير ومعلم. روز بعد که مثل بچه آدم سرکلاس درس کلاس سوم نشسته ومنتظر ورود معلم بوديم ناگهان يکي از معلمين وارد شد دست مرا گرفت وکشان کشان با خود برد وبدرون کلاس دوم انداخت. نميدانم آيايا انشتين بدبخت هم همين جوري رفتارکرده بودند يا نه ؟من که گيج بودم ونمي دانستم چه خبر است و دنيا دست کيست ؟ در کلاس دوم فقط يک نفر لبخند برويم زد ودلداري ام داد وبا زبان بچه گي خودش بهم خوش آمد گفت. اسمش رضا بود وچون يک جاي خالي را پيدا کرده بودم درکنارش نشستم. با هم دوست شديم، دودوست جداناشدني، دو برادر، تا سنين پيري وپدر بزرگي. اينک رضا دريکي از کشورهاي اروپائي همسايه، ومن در آلمان، هردو به دور از وطن ودر غربت، هر هفته با تلفن در تماسيم وهرگاه ياداشت جديدي در شرح ايام گذشته منتشر مي کنم داغ دل هردوتامان تازه مي شود، مي خنديم وگپ مي زنيم. سه سال پيش، من به ديدارش رفتم دو سال پيش او بدبدنم آمد. هردو کچل شده ايم ! من از او بيشتر.
از کلاس دوم تا ششم دررفاقت ورقابت با دوستم رضا گذشت گاه من مبصر وشاگرد اول کلاس، گاه او. يکي دوبار هم مدير مرا از صف صبحگاهي بيرون کشيد وجلو همه تشويقم کرد، به طوري که نزديک بود اورا ببخشم. يک دفتر ۲۰ برگي، يک مدادو يک خود نويس هم ازش جايزه گرفتم که اولين قلم خودنويس زنده گي ام بود وآخ که چه قدر دوستش داشتم ولذت مي بردم تکليف شب رابا مرکب فرمزبا هاش بنويسم . دوسه چيز از دبستان در خاطرم حک شده مانده: يکي خواندن قرآن با آواي خوش در جلو صف شاگردان، که در مکتب پدر وبه استادي او به بهترين نحو ياد گرفته بودم، دو ديگر سرود صبحگاهي " اي ايران اي مرز پر گهر " که با شور وشوق وبا تمام روح ووجودم مي خواندم، وهم ايتک نيز قاب گرفته در اطاق کارم مي درخشد، سومي کتک ها وترکه هائي است که بي هوده از مديرمدرسه به کف دستم وبه کمر ورانم خورد، چون در حين پروفسوري مثل هر بچه سالمي بازيگوش و پر جوش وخروش هم بودم، ومدير مکلا وروضه خان شب هاي محرم مان، کمي ساديست.
کلاس هشتم، تا دهم به خوشي وسلامتي در دبيرستان سعادت سپري شدند، چند تار موي نرم روي لب فوفاني در حال رشد بودند که بعدها قرار بود بخشي ازسبيل بشوند، صدا دورگه شده بود، بوي بهار ي جور ديگري و با لذت ديگري به مشام مي رسيد، آهنگي که ازراديو ي مغازه ها، يا خانه ها پخش مي شد هم روح انگيز وهم هوس انگيز بود ودلت مي خواست از شدت شوق، دور از چشم اغيار قر کوچکي به کمرت بدهي ولي جلو خودت مي گرفتي، مبادا بزرگسالان رقاص وقرتي خطابت کنند، که بد ترين فحش وزشت ترين توهين بود! دختر جواني که بي چادر يا با چادر ازکنارت مي گذشت، نا خود آگاه دلت قيلي قيلي مي رفت وسرت به دنبالش مي چرخيد ولي فقط وفقط براي يک لحظه کوتاه، چه اگر کسي غافلگيرت مي کرد هزار بدو بيراه بهت مي بست که بجه مگه خودت خارمادر نداري؟
آري آري جواني فرا رسيده بودو دل ها مالا مال ازشور وعشق و شلوار ها هنوز وصله دار و اگر دختري از کنارت مي گذشت و دزدکي نظري به تو مي انداخت سعي مي کردي يه وري يه وري راه بروي که وصله روي نشيمن گاهت را نبيند!
کلاس دهم بودم، چهارم طبيعي، رضا براي ادامه تحصيل رفت شيراز و بعدها، فارغ التحصيل فوق ليسانس رشته جامعه شناسي شد.
دريک صبح سرد زمستاني، ناگهان بمب اي در فضاي خلوت وخاموش بوشهر ترکيد ومسير زنده گي جواني ۱۵ - ۱۶ ساله را که خاموش وسر بزيرو بي سر وصدا در دهکده اي در شش فرسخي بوشهر زنده گي مي کرد بهم ريخت !
مدير دبيرستان(۲) سعادت پس از تلاوت قرآن مجيد وخواندن سرود اي ايران، (سرود شاهنشاهي هنوز زائيده نشده بود)، ناگهان وبي مقدمه قدم زنان در جلو صف دانش آموزان ظاهر و باوقارو طمأنينه بالا وپائين رفت و فرمود: اداره بندر وکشتيراني بندر بوشهر اعلام مي دارد که تصميم به اعزام چند دانش آموزمستعدومجرب به کشور آلمان غربي به منظور تحصيل در رشته کاپيتاني وفرماندهي کشتي دارد. داوطلبيني که واجد شرايط زير مي باشند مي توانند از صبح فردا به مدت يک هفته به دفتر دبيرستان رجوع وثبت نام نمايند. شرايط: -۱ حد اکثر سن ۱۹ سال -۲ مسلط به زبان انگليسي-۳ اطلاعات کافي دردروس رياضي، فيزيک، شيمي - ۴ اطلاعات کافي در تاريخ وجغرافيا و اطلاعات عمومي.
نخستين مسئله اي که به فکر همه خطور کرد اين بود که چرا يواشکي وبي سروصدا وبا پارتي بازي چند نفر را انتخاب نمي کنند ونمي فرستند ؟ مثل همه کارهاي ديگرشان که با پول وپارتي سر هم بندي مي کنند؟ اين ديگر چه صيغه ايست. انفجار اين بمب چنان شديد بود که از بوشهر واطراف واکناف، از بچه هاي کم سن وسال گرفته تا مردان سبيل از بناگوش در رفته براي ثبت نام به دفتر مدرسه هجوم آوردند.
ادامه دارد....
..........................................................................................
(۱) حالا که اختراع کلمات وافعال جديد در بلاگستان مُد شده است بگذاريد من هم لغت جديدي که چندان هم جديد نيست بکار برم.
(۲) البته عکس بالا مدیر دبیرستان نیست ! خودم هستم، در ایام به
اصطلاح نوجوانی.