و اينک دنباله داستان:
ايران ـ بندر بوشهر، اوايل دهه ۱۳۲۰ شمسی.
مملکت به اصطلاح آزادشده است، هم ازدست رضاخان قلدر ديکتاتور، که نور به قبرش به بارد. ديکتاتور بود ولی ديکتاتورسازنده، قلدر بود ولی برای گردن کلفت هائی مثل خودش و نه برای زن و بچه زندانيان سياسی و غيرسياسی، هم پول دوست بود و هم ملک دوست، ولی پول و زمين را ازحلقوم اشراف زاده ها و آقازاده هاي قاجاربيرون می کشيد و نه ازما يحتاج مستضعفين آسمون جل، که در هفت آسمان یک ستاره هم نداشتندچه رسد به ملک و زمين !
و چه خوب شناخته بود اين رضا ماکسيم عنصر نَحس واپيدمی شوم آخونديسم را، مظهر عقب مانده گی و نکبت و بدبختی ایران زمين، ترمز تمدن و پیشرفت، مدرسه و دانشگاه، صنعت و اقتصاد ایران را...آخوندهائي که به قول شادروان احمدکسروي "ازهرچيز مدرن و جديدي رم مي کردند". ولی هیهات و افسوس ! که همين رضا قلدر تا زماني که قدرت مطلقه دردست و ابهت مطلقه درسر داشت و می توانست پوست از کّله شرعيون جرّاربکند و کار را یکسره بکند و طومار آخوند و مظهرعقب افتاده گي ايران را درهم بپيچد، با گول خوردن ازهمين شرعيات، متوسل به مسامحه شد و نکرد آن کاري را که بايد مي کرد، و با بي عملي مار درآستین پروريد و به این ضرب المثل فارسی بها نداد که ترحم بر سمور تیز دندان...(حيف از نام پلنگ که بر اين روباهان گذاشته شود...) تا سرانجام بلاي جان پسرش شدند و آنچه را که سال ها باخون دل به دست آورده و تحويل پسر داده بود، به باد دادند و ما ملت قدر شناس، به آن چیزی که ترسیدیم رسیدیم ...
و کسانی که مزارش را باخاک يکسان کردند، پس از ۲۶ سال بر اريکه قدرت نشستن و میلیاردها دلار ثروت مملکت راهدر دادن، نصف سازنده گي اي را نکردند که او در ۱۶ سال کرد. و اگر او و پسر ضعيف النفس اش، ضعيف در مصاف با آخوندهاي ايران ستيز، ارتش نوين ايران را پايه گذاری نکرده بودند، صدام در همان هفته های اول جنگ، سبيل آخوندها و اعوان و انصارشان را دود می داد.
آری مملکت آزاد شده بود و با هارت و پورت آمريکای جهان خوار،خرس لاشخور شمالی نیز گورش را گم کرده بود. ولی انگليسی ها و آمريکائی ها، که بوشهری ها آنهارا " فرنگیا" می ناميدند، هنوزاينجا و آنجا ديده می شدند. البته کاری به کار مردم سيويل و عادی نداشتند، فقط گاه گاهی سواربرجيپ های ارتشی، نشسته در کنار درجه داران ايرانی، به سرعت برق ازجلو خانه ها و کپرهامی گذشتند و مارا غرق گرد و غبار و بوی گند بنزين می کردند و (بوا گُتو)، پدر بزرک و ( دهی گُتو)، ننه بزرگ هايمان، که معتقد بودند قورت دادن گرد و خاک روزه را باطل ميکند، پشت سرشان داد می زدند: " ای تُف تو گور پدر و مادر و جد و آباد تون فرنگیای ....نبریده.
و رضا بُرمکي (۱) تندتند برمُک می زد و چون به خاطر شغل موزيري(۲) در غُراب ها (3) بلد بودانگليسي بلغور بکند، مُشت توهوا تکان می داد و در حاليکه با اخ و تُف گرد و خاک بلعيده شده رااز حلقوم بيرون مي ریخت، داد می زد:
آي وُلک گاآآآآآآآد دمّت سَن آو دِِ ِ بیچ ! = aay volek goooood damed son of the bitch
و ما بچه ها که برای اولين بار جيپ های سبز ارتشی ميديديم اول از ترس رم می کرديم و وقتی گرد و غبار می نشست دنبال جيپ می دويديم و گاهی هم سنگی پرتاب و فُحش خارمادري برای خنک شدن دلمان نثارش مي کرديم، ولی جز توده ای از گردوخاک در فاصله ای دور چيزديگری از آن حيوان سبز رنگ وحشي، که مثل گرِِدباد می دويد نمی ديديم.
دهکده ما در شش فرسخی حیرون (جنوب) بندر بوشهر قرار داشت، و تشکيل شده بود از ۱۵ - ۱۶ خانه، که به مرورزمان از (پاشلي) واز(کپر) به خانه سنگی تبديل شده بودند. و سر شماري سر انگشتي خودم نشان مي دهد که اگر سرنشينان هر خانه يا پاشلي را چيزي حدود پنج نفر حساب کنيم، کل جمعيت اش شامل ۸۰ -۷۵ نفرمی شد. شغل همه مردها بدون استثنا، ماهيگيري بود و ۹۸ در صد اسم فاميل شان آقاي ماهيني بود.
گفتم بدون استثنا، ولي يک استثنا وجود داشت: پدرمن، که هم در کار خانه ريسندگی در فاصله 4 - 5 کیلومتری ولات (ولايت)کار می کرد و هم کلاس درس خصوصی داشت. و عجباوشگغتا، او وبرادرش یعنی عموی پیر وسالخورده ام تنها کسانی بودند که در بين اين ۷۵ تا ۸۰ نفرساکنين محل سواد خواندن ونوشتن، انشاء ونامه نگاری وهندسه وریاضیات راداشتند. البته همه اش به سبک قدیم. ومردم که فکر می کردند هر کس سواد دارد حلّال دردومشکل گشای همه ناکامی هاست از دورونزدیک برای علاج هر درد بی در مانی وحل هرمشکل لا ينحلي، وگشودن هر گره کوري به خانه ما سرازيز ميشدند و از پدر خسته از کار برگشته ام راهنمائي وعلاج درد مي طلبيدند. وپدر، روانش شاد، باچه حال وبا چه حوصله اي، صبورانه وباآقامنشي خاص خودش، به حرف ها ودرد دل هاي تک تک شان گوش مي داد وراهنمائي شان ميکرد، واميد دردلشان مي کاشت وروح تازه اي در کالبدشان مي دميدونمي گذاشت کسي بي تسکين وبدون دريافت پاسخي قانع کننده خانه را ترک کند.
او بدون تحصیلات طبی و روانکاوی، هم دکتر روانشناس بود! هم مثخصص روانکاوي، هم آلبرت شوايتسرنود وهم زيگموند فرويد. نه تنها درولانت کوچک خودمان، که آوازه اش تا دهات دوردست هم پيچيده بود ! والدين دانش آموزان، که مثل خودما فقير وبد بخت وبی چيز بودند، هزينه تدريس را گاه با پول نقد، گاه با يک مرغ زنده، گاه با يک کله قند، يک گونی تنباکو، چند بل ِ (۴)خرما وامثالهم می دادند والبته تا دل تان بخواهد ماهی، که با دریای مملو از ماهی در چند قدمی منزل ضرورتی به این کادو یا دستمزد نبود، ولي خُب، بيچاره ها چيز ديگري براي پرداخت نداشتند !
باوجودیکه مدت زمان محسوسي از پایان جنگ جهانی نگذشته بود وهمه جا بی پولی وبی لباسی وگشنگی گسترش داشت، ولي ما دهکده نشینان هرگز گرسنگی نکشیدیم، چه، دریا پر بود از ماهی های جورواجور.

هرچند آرزوي ميوه وگوشت وشيريني را به دل داشتیم واز وجودبسیاری از میوه ها، مثل گلابی وسیب وموزاز طريق تصويرشان در کتاب هاي درسي آگاه مي شديم، و پرتقال را از دور ديده بوديم ولی تا دلتان بخواهد خرما فراوان بود.
وخدای را شکر که هوا همیشه گرم يا داغ بود، ونيازي به پوشش ولباس زیاد ديده نمي شد وبا پولي که قرار بود خرج لباس زمستاني بشود، گندم وبرنج و روغن خریداري مي شد. بچه ها با یک شورت کوتاه ومردها با یک لُنگ در بهار و تابستان وپائیز ستر عورت می کردند، با همان لباس می خوابیدند، شنا می کردند و پس از شنا، تو آفتاب می گرفتند تا خشک بشود ودوباره می پوشیدند و در زمستان که هوا مطبوع ونه چندان گرم بود، هنکام ضرورت چندتا ازلباس کهنه های سال قبل را روي هم مي پوشيديم تا از سرما حفظ مان کند، چيزي بنام بخاري نمي شناختيم، نه نفتي اش نه ذغالي اش.
بخاطر می آورم هرگاه کوپن قند وشکر می دادند بابا دست مرا که پسر بزرگ اش بودم وهنوز وقت مدرسه رفتن ام نشده بود می گرفت ومی رفتيم به دهي دورئرازمنزلمان وساعتها تو صف می ايستاديم تا نوبت مان بشود وهر وقت پاهای کوچک من خسته می شدند بابا با يک حرکت آکروبانيک مرا به پشت گردن اش سوار ميکرد. دهکده ماهيگيری ما، پَرت بودازشهربوشهر، که خود بوشهر هم در آن زمان، برعکس نام اش: ابوشهر، پدرشهرها ! شهرکی يتيم وبي پدربيش نبودو چیز زیادی ازخصوصیات یک شهر نصیب اش نشده بود. نه يک خيابان آسفالته داشت ونه آب لوله کشی. برق هم که چه عرض کنم . دهکده ما جدا ازهرآبادی وبدورازهرگونه civilisation و عاري ازوسايل آسايش بشری، نظير برق وآب و بهداشت وماشین واتوبوس، درگوشه اي درساحل خلیج فارس ودر زیر آفتاب داغ پهن شده بود، مرگ ومیر در بچه ها ونوزادها امري بودعادي، هرچند وسایل جلوگیری ازحاملگی وجود نداشت وزن هاي بي چاره سالی یک نوزاد تحویل اجتماع مي دادند وبر نفوس اسلام ومسلمين مي افزودند وبعضي از خانواده هارا حسابي عیالوار مي کردند ولي براي اينک خَرج وبرَج زيادي روي دست مردم بي بضاعت نيافتد، طبیعت خود هرازگاهي سکان به دست به ياري مي آمدو طبق قانون بقا، سالم ها وقوی ها را اجازه نفس کشيدن ميداد ومابقي را به رحمت ايزدي پيوند.
هر کس تب داشت گل گاوزبان به خوردش می دادند و اسپند وزاغ دود می کردند، دلش درد می کرد؟ عرق بید مشک ونبات دوایش بود، اسهال داشت؟ سنبل الطیب، کوفت وزهر مار داشت، آخوند سید غلوم سین (سیدغلام حسین) که گاه گاهی برای گدائی از دهی دور به ده ما می آمد، با گز (۵)کردن مقنا (مقنعه) و چند تا تُفکه ( آب دهان ) روی آن ومالیدن پارچه خیس با آب قلیان بر پیشانی مریض شفایش می داد و می گفت چشم حسود کور، بد جور نطر خورده است. چند سطر هم از مفاتیح الجنان می نوشت ومی گفت روی بازوی راستش به بندند، تا اجنه ها ولش کنند.
واین سبک معالجه زمانی بکار برده می شد که بابا از همان اول می گفت شفای مریض شما دست من نیست، دست خداست وخودش را از شّر اين وآن خلاص مي کرد.
والبته باخداهم که نمیشود درافتاد، چون خداي تبارک وتعالي، آن هم خدای ما مسلمون ها، شوخی موخی سرش نمی شود، دليل اش هم همين که ازاول تا آخر کتاب آسماني مان پر است ازتهديد به عذاب اليم وخاکستر شدن درآتش جهنم لعين، في النار العظيم وغُل و زنجير حجيم و چماق کلفتُ ضخيم که ان الله قويا عظيما وامت فقيرند وضعيفا.
قاچاقچبان
دهکده ما شبها در تاريکی مطلق فرو می رفت وجز صدای زوزه شغال ها وروباه ها و کفتارها، که صداي کريه کفتارها بيشتر به خنده بعضي از آخوندها شبيه بود تا زوزه کفتار، و آواي ديگرحيوانات وحشی وگاه صدای موج دريا که به شن های ساحل می خورد، يا صداي پريدن ماهي بزرگي در آب

آهنگ ديگری به گوش نمي رسيد. ولی گاه صداهائی عجيب وغريب که شبيه صدای پای انسانهائی بود که می دويدند يا تند تندراه می رفتند مرا که کودک خردسالی بودم از خواب بيداروغرق در وحشت می کرد وپدررا که صدا ميزدم آرام بربالينم می آمد وخونسردمی گفت: بخواب چیزی نیست! ومن از خونسردی او احساس آرامش مي کردم و مي فهميدم خطری مرا تهدید نمی کند. مدت زمانی طول کشيد تا فهميدم اين صدا ها صدای پای قاچاقچی هانی است که با لنج کالا های جور واجور، از قبيل پارچه و کفش وساعت و عطرو غيره، خريداری شده از کويت و بحرين وقطررا در ساحل خلوت وجن زده دهِ کوره ما درتاريکی شب پياده می کنند ونگله (عدل) های سنگين پارچه بر دوش هن هن کنان از بغل خانه ما می گذرند تا آنها را درماشين های باری يا وانت به قصدفروش در بازارهای تهران وشيرازوبوشهربارگیری کنند وبا صدای نه چندان آهسته با هم پچ پچ می کردند ویکی از آنها به دیگران دستور می داد وبعد ها متوجه شدم که حتا فاميل های خودم و اصولن همه اهالی ولات (ولايت) ، جز پدر، که آن را حرام وغيرقانونی می دانست، برای درآمدجنبی ي مختصری، نگله ای به دوش می کشند ! و همين جوري، مستقيم يا غير مستقيم، درکار قاچاق دست دارند.
حاجي، مشهدي، زاير
محتکرين وجمله فروشان، واردکنندگان اصلی قاچاق بودند، که در شغل يزّافي (۶) هم دست داشتند،وپولدارهائی بودند که اکثرن پيشوندی مثل حاجی و مشهدی جلو اسم شان يدک مي کشيدند. کم کم درک مي کردم چگونه بعضی ها ميشتی(مشهدی) وزار (زاير) شده اند، مثل منو - عواسو، يعنی محمد فرزند عباس، که رفت کربلا وشد کلَ ممد( کربلائی محمد) وزن اش هم شد زيره (زايره). آن زمان کسي را بنام فاميل صدا نمي زدند و اصولن چنين چيزي مُد نبود، علي الخصوص که رضا شاه ضد آخوند قلدر فرمان اش را صادر کرده وحکم داده بودهمه نام فاميل داشته باشند، هم امام جمعه، وهم آخوندهای محل نام فاميل را قدغن، مکروه وطاغوتی اعلام کرده بودندومي گفتند: اهه...مگه ما فرنگي هستيم که اسم فاميل داشته باشيم ؟ ولي اين حرفهاي بودار را توي دلشان يادرجاي مَحرَم مي زدند ونه در ملاء عام، زيراترس ازاداره امنيه هنوز وجود داشت. درست است که پس از شهريور بيست آخوندها افسارشان کمي شُل شده بود ولي ابُهت وسايه رضا قلدر هنوز هم به صورت نامرئي اينجا وآنجا احساس مي شد.
علي ايحال شهر نشيناني که به برکت قاچاق پولدار شده بودند زر ِزر مي رفتندمکه و مشهد و کربلا، مثل حسنو بُچ ِ حَبّو، يعنی حسن فرزند حبيب، که اونهم رفت کربلا و شد زارسن (زايرحسن) يا رمو - نجفو يعنی رمضان فرزند نجف، که رفت خراسان به زيارت ثامن اللاء مّه و شد ميشتی رمضون ( مشهدی رمضان) يا نبو - غلُملی، يعنی نبي فرزند غلامعلی که رفت مکه و شدحاجی عبدالنّبی.
همه می فهميدند که جوندارها (ژاندارم ها)، با اين قاچاق چی های حرفه ای دست به يکي هستندوسر دريک آخوردارند. نيز یک راز آشکار بود که آخوندها، پولی را که از راه قاچاق به دست آمده بود و مردم متدين وساده لوح برچگونگي کسب آن ايراد شرعی داشتند ودل چرکين بودند،در مقابل حق الزحمه چربی، که هم سهم خودشان وهم سهم امام غايب توأمان بود، با خواندن يک ورد يا چه ميدانم با يک آيت الکرسی از شير مادر هم حلال ترش می کردند وملت، يعني همان پولدارها، می توانستند بی دغدغه با آن پول به زیارت خانه خدا و يا به پاي بوسي آستان قدس رضوي وغير رضوي بروند.
طبيعت خالص
مردم دهِ، خانه هايشان رادر فاصله ۵۰ تا صد متری در يا بنا کرده بودند. خانه ما، که مثل بسياري از خانه ها از حالت (پاشلي وپوشالي) بودن خارج شده و روی يک زمين بی صاحب بنا شده بود، تا دريا ۵۰ مترفاصله بيش نداشت.
وچون پولی در بساط نبود تاحصاری به دور خانه ها کشيده شود، و درصورت چرت زدن سگ هاي خمار وهميشه گرسنه ولايت، از ورود بدون مجوز حيوانات وحشي به آن جلو گرفت، مردم ناچار، بسته بسته برگ های خشک درخت خرمارا، که به زبان محلی (پيش) می ناميدند، و ارزان به دست می آمد، خريداري ودر يک دايره بزرگ بدور سرزمين شان مي کشيدند، به اين طريق که زمين را چال و"پیش"هاراعمودي درخاک مي نشاندند و دو به دو با طناب به هم گره مي زدند.
وچُنين بود که مانيزشديم صاحب حیاط "پيشي" .
با وجود نجس بودن سگ در اسلام دو تا سگ عاقل وفهميده ! يکي بنام "سياه" چون مشکي بود وديگري بنام " ابليس"، به انضمام چند سگ بي صاحب وحشي واحمق و بي تربيت، در مقابل دريافت پس مانده هاي غذا، اگر چيزي باقي مي ماند، از دهکده محافظت مي کردند ونمي گذاشتند کفتار يا شغالي به آن نزديک شود، وتا آن زمان، با انجام اضافه کاري، به خوبي از عهده بر آمده بودند، هر چند بجز عوعو گوش خراش غلط ديگري نکرده بودند، ولي مردم به همين اش هم راضي بوديم.
زمين، مفت وبي صاحب بود. ولي حدود ۲۵ سال بعدازتشکيل دهکده، که اينک براي خودش نام ونشاني دست وپا کرده بود وسري تو سرها در آورده بود، يک نفر پيدا شد وبا سند ومدرک ثابت کرد که آن زمين متعلق به اوست، همه گفتند مسأله شامل مرور زمان شده وکسی حاضر به پرداخت پول زمين نشد. پدرمعتقد بود که نماز روی زمين غصبی باطل است وخدا چنین نمازی راقبول ندارد و زمين شخصي اش را، که حدود هزار متر مربع می شد، پس از يک ديالوگ مثبت وسازنده با صاحب ملک به قيمت بسيارنازل، فکر می کنم چيزی حدود متری دوريال ونيم از صاحب سند خريد. ديگران نيز به مرور زمان ازاو پيروي کردند.
گفتم خانه ما ۵۰ متر با دريا فاصله داشت. همه جا، هم در جلو وهم در پشت منزل، طبيعت خالص، روي زمين خدا گسترده بود.درپشت منزل تا چشم کار می کرد زمين سر سبز، وپوشيده ازدرختان اقاقیا که بوشهری ها به آن بابُل می گفتند، درخت گز، ودرختان خرما، يا مزارع گندم، کشتزارهای گوجه فرنگی، خيار، هندوانه، خربزه و حتا پنبه متعلق به دهات دور ونزديک بودو درجلو منازل؟ تمام محيط دهکده تا کنار دریا، جائيکه موج های نرم، آهسته وملايم برساحل سفيدوپوشيده از گوش ماهی های رنگارنگ بوسه می زدند،

فرش شده بود ازشن وماسه های لطيف ونرم وتميز ،که من در تمام بنادر وپلاژهای دنيا که زير پا گذاشته ام فقط در معدود بنادری نظير آن را ديده ام. شايد در کاراکاس در ونزوئلا يادرکوپاکاباناي ريو دو ژانيرو ...يا در ساحل جزيره ری يونيون وجزاير سی شل... در اقيانوس هند.

حدود هفت سال پيش که برای بازديد فاميل ودست بوسي پدر به وطن رفته بودم، همان ساحل زيبا را ديدم که سياه شده بود از قير وازنفتی که صدام ملعون پس از عقب نشينی از کويت و آتش زدن چاه های نفت مسبّب آن شده بود. ساحلی که آبش زلال ترين آب بودو کف درياي شفاف تاعمق ده متري وبيشتر، به وضوح ديده ميشد ومن هرگاه درآن آب زلال نگاه می کردم خيل ماهيان کوچک وبزرگ را می ديدم که با بازيگوشی درهم مي لوليدندو ساحل نشينان فقط با انداختن بکبار توردستي نهار وشام خود وتعدادي از همسايه را از آب بيرون مي کشيدند.اينک همه جارا لجن سياه فرا گرفته بود، که مچ پا تاساق درآن فرو می رفت وپارا که از لجن بيرون می کشيدي سياه بوداز آثار نفت کويت وآثار جنايت صدام که نه بر انسان رحم کرد ونه بر آبزيان، که لعنت باد بر آن ولدالزنا... وبقول هم قطارانش در حکومت آخوندي: آن کافر ملحد ملعون عفلقي...
درزمين هاي پشت دهکده، که در رؤيا های من، هنوز به همان سبزوخرمي در زير آفتاب داغ بوشهر مي درخشند، اينک خانه های بتونی، برای پاسداران و ارتشيان، سر به فلک کشيده اند، وآسفالت جاده ها جای مزارع گندم وجو را گرفته است،
درباورم نمي گنجدکه آن زمين هاي سرسبز، آن علفزارها، آن گلهاي زيباي وحشي، آن درختان پوشيده از برگ وگُل، درختاني که ما بچه ها با بازي گوشي از شاخه اي به شاخه ديگرش مي پريديم، همه از بين رفته باشند !
![]()
آه که باور نمي کنم آن زيبائي ها، آن کشتزارها، آن مزارع خرّم، آن خاطره ها آن ياد بود ها همه ازبين رفته و به تاريخ پيوسته با شند.
آه...که قلبم سوخت... کودکي اي کودکي ! اي خاطرات تلخ وشيرين من...
ادامه دارد
=======================================
۱- بُرم = ابرو - بُر مَک زدن: به معناي ابرو بالا انداختن
۲- موزيري: کارگر تخليه وبارگيري در کشتي ها
۳ - غُراب : کشتي باربری
۴ - بَل: کيسه اي بافته شده ار برگ درخت خرما با گنجاسش متوسط ۲۵ تا ۵۰ کيلو گرم براي نگهداري وحمل خرما
۵- گز: از آرنج تا سر انگشت را گز گويند.
۶ - يّزاف : کسي که در خريد وفروش انبوه ماهي دست داشته باشد.