پاشلی = پاشه لي Pasheli به زبان بومی ساحل نشینان خلیج فارس، بویژه دربندر بوشهر، کلبه يا آلونکي را گویتد کپر مانندکه ساخته شده است از برگ های خشک درخت خرما، چیده شده وگره زده شده درکنار هم، گاه با روکشي از بوریا وگاه از حصیر، يا پوششي از هرسه عنصر ! ظاهر و شکل و ریخت پاشلی مي تواند شبیه باشد به یک ایگلو IGLO، کلبه اسکیموها، با این تفاوت که کلبه اسکیمو برای جلوگیری ازورود سرمااست و روزنه ای ندارد، پاشلی اما بیشتر برای جلوگیری ازورود گرمای وحشتناک جنوب تدارک ديده شده است، با هزاران سوراخ سنبه و روزنه کوچک و بزرگ در سقف، جلو و عقب، راست و چپ، پاره پاره، مثل جيگر زليخا.
پاشلي محلي است براي نگهداري رختخوابي مختصر، پاتيل(ديگ)ي براي پخت و پز وکتري اي براي جوشانيدن آب و کيسه هاي رنگ و رورفته محتوي حبوبات، برنج و گندم و چاي و شکر و اين جور خرت و پرت ها...
در زمستان سرپناهی بود برای جلوگیری ازنفوذ رطوبت و باد و باران و مکاني بودبراي خواب و استراحت و زاد و ولد، تا مبادا کم بياورند از مردان و زنان سلحشوري که ۳۰ - ۴۰ سال بعدش قرار بود براي استقرار حکومت الله برروي زمين به خيابان ها بريزند و با دست خود خانه پدري را را بر سر خويش و اجداد خويش و فرزندان خويش خراب کنند که گفته اند: هنر نزد ايرانيان است و بس.
گفتم پاشلي سر پناهي بود درمقابل باد و باران، و نگفتم در برابر طوفان، که اين يکي، گاه پايه و ستون هاي چوبي و لرزان اش را از زير خاک بيرون مي کشيد و مي زد توي سرش و فرومي ريخت حصير و بوريايش رابر سر پناه جويان بي پناه اش و گاهِ ديگر، عليرغم قانون طبيعت و بدون پر و بال، به پروازش در مي آورد و به هوا يش مي فرستاد که گفته اند: طيران مرغ ديدي تو زپاي بند شهوت / بدر آي تا ببيني طيران پاشلي را .
پاشلی خانه موقت و سرپناه افراد فقیر، بی بضاعت و بی پول بود. فقرمادی و نه الزاما فقر فرهنگی دامنگير ساکنین اش بود که مردمی بودند وطن دوست و زحمت کش، خوش اخلاق و مهربان و مثل همه ایرانی ها شديدا مهمان نواز، که خود گرسنه سر بربالین می گذاشتند ولی آسايش مهمان رسيده را، هر چند غريب و ناآشنا، به بهترين نحو ممکن تأمين مي کردند. این مردم ساده و متدّین و بدور از دگم و تعصب مذهبی، آزارشان به کسي نمي رسيدو دغدغه اي جزفراهم آوردن آسایشي شايسته و در خور انسان،برای اهل و عيال، هوا و هوس ديگري در سر نداشتند و برای این منظور، نه ازدرافتادن با طبیعت ايائي داشتند و نه از هارت و پورت بي جاي دولتيان هراسي به دل راه مي دادند. مگرنه اين که آن ها هم مثل ديگرايرانيان ازنواده گان کورش و داريوش بودند؟و سرشارازغرور و سربلندي و افتخار و ازهمه بالاتر و مهم تر، صاحب ۷۰۰۰ سال تاريخ ميترائي! پس ترس چرا ؟ تا قبر آ...آ...آ...
نشان به اين نشان که بعداز ۲۸ مرداد معلوم شد خيلي هاشان يا مصدقي بودند يا توده اي، که تعدادي از آن ها هم به زندان رفتند ولي هيچ کدام مجبور به اعتصاب غذا نشدند و قبل يا پس از زندان به دره پرت نشدند و کسي شياف پتاسيم به ماتحت شان فرو نکرد و حلقوم شان را بيخ تابيخ نبريد، که هيچ، تازه پس از اتمام دوره محکوميت شق و رق مثل بچه آدم به سر کار و زنده گي شان باز گشتند و وقتي هم که شير فهم شدند که توده اي و کمونيسم مساوی است با لامذهبی در نتیجه چخه،...اَخه...ديگردنبال اين جور فکرهاي بدبد نرفتند و تا انقلاب شکوهمند اسلامي سرشان به آخورشان اِه...سر شان به کارشان گرم بود، نه با کسي کاري داشتند نه کسي کاري به کار آن ها داشت.
تا اينکه ديدند آن دور دورها، تو مرکز، توي پايتخت، يه هو شلوغ شده، بعضي مي گفتنددر اثر فشار زياداست ! بعضي ديگر معتقد بودند مردم خوشي زير دلشان زده است، ديگري مي گفت کار کار انگليسي هاست، خلاصه همه گُر گرفته بودند، و شوخي هم سرشان نمي شد. شاه مملکت، که تازه از خواب بيدار شده بود، آمدتو تلوزيون و گفت بابا غلط کردم، گُه خوردم، خانه روي سر خودتان خراب نکنيد، من مي کِشم کنار، برويدانتخابات بکنيد، کوفت بکنيد، زهر مار بکنيد، هر خاکي که مي خواهيد به سرتان بريزيد، ولي بالاغيرتا ناموس وطن را بدست اين آخوند هاي بي وطن ندهيد ! اما دريغا که عقل از سر ها پريده بود و هيچ کس به خرجش نمي رفت، همه مي گفتند دعواي ما حسينيه رهبر مان هم حسينيه!
مي گفتندقيافه پيرمردي را تو ي ماه ديده اند که تتق تق، نور ازوجناتش مي بارد و موي ريشش را لاي صفحات مبارک قر آن يافته اند و اين شوخي نيست، لابد رمزي در کار است !
خيلي زود همان هائي که اول يکي دو چتول عرق سگي بالا مي کشيدند و سپس در مراسم سينه زني عاشورا شرکت مي کردندو توي سر وسينه مي زدند، و ياحسين يا حسين مي کردند، شدند انقلابي دو آتشه و سرپرست کميثه هاي امام و چون ايراني بودند و بايد انقلابشان هم با انقلاب ديگران فرق داشته باشد، بي گناه و با گناه را به عنوان مفسد في الارض و في الهوا به گلوله بستند و تر وخشک را باهم سوزاندند که گفته اند هنر نزد ايرانيان است و بس !
و کپر نشينان سابق ؟ تا خواستند بفهمند چي شده، انقلابيون بچه هاي شان را، پاره جگرشان را يا به دستور رهبران، که مي گفتند: " بشکنيد اين قلم ها را " ، به عنوان ضد انقلاب به جوخه اعدام سپردند، يا به جبهه حق عليه باطل فرستادندکه حتا پس از پايان جنگ و روبوسي آخوندها با اون يکي پسر صدام...اسم اش چي بود؟ قُصي.. کسي نفهميد بالاخره حق چه کس و باطل کدام طرف بود.
با پوزش که درد دل به درارا کشيد بر مي گردم به پاشلي نشينان سابق.
اولین هدف هر پاشلي نشين ساختن چهار دیواری و سرپناهی آجری، آجر که نه، چون آجري وجود نداشت، سرپناهی سنگی بود که پس از بنا، با احساس غرور و با قلبی پر از امید به درون آن نقل مکان می کردند و به مرور تعداد اتاق ها را افزایش می دادند و دهکوره را تبدیل به شهرک می کردند، هرچند شهرکی بسیار دور از آنچه که ما امروزه در ذهن داریم.
شلوار های وصله دار
بقول ویلاگ نویس ها این همه را گفتم تا بگویم که من نیزدر دو سال اول زندگی ام در چنین کلبه محقری، در يکي ازهمين پاشلي ها به سر بردم و با وجود خردسالي چک چک قطره هاي آبي را که هنگام بارندگي از سقف پاشلي بر سرم مي ريخت بخاطر مي آورم و صداي مهيب (غُرّه تراق)، رعد و برق هائي که لرزه بر تن من مي انداختند و ضربان قلبم را بالا مي بردند و درون و بيرون پاشلي را مثل روز روشن مي کردند، هنوز در گوشم طنين اندازند وجلو چشمان ام نقش بسته اند. و زمزمه مادرم که پس از هر غُرشّي آهسته صلوات مي فرستاد و پشتش مي گفت : "يا قمر بني هاشم"، و من هم اينک نيز که ريشم سفيد شده است بدرستي نمي دانم قمر بني هاشم کدام يک از امامان است، و مطمئنم اگر در ايران بودم به خاطر اين لغزش مذهبي نوه ام را به دانشگاه راه نمي دادند، يا خودم را مجبور به اعثصاب غذا مي کردند.
الغزض، سر انجام پدر موفق شد اولین چهار دیواری سنگی رابالا ببرد و ما که در مجموع شده بوديم پنج نفر، به خير و سلامتي به درون آن نقل مکان کرديم و از چک چک دایم آب از سقف پاشلی نجات يافتيم. پدر بعدها خانه را توسعه داد و چند اتاق ديگر به آن اضافه کرد.
جنگ دوم جهانی تازه به پایان رسیده بود، همه جا فقر وگرسنگی، بی پولی و بیچاره گی و کوپن های توزیعی دولت که فقط شامل قند و شکر نسبتا ارزان می شد، تهیه و خرید بقیه ما یحتاج، که يا يافت نمي شدند يادر بازار سياه به قيمت خون آدميزاد دست به دست مي گشتند،به عهده خود مردم بود، خريد ؟باکدام پول ؟ نه پولی در بساط بود که کسی بتواند لباسی بخرد نه امکانات مادی که پدری بتواند بچه اش را به مدرسه بفرستد و پدر و مادرانی که مایل به باسواد کردن عزيزانشان بودند واقعا از همه چیزشان مایه می گذاشتند. و درود بر روان پدر عزيزم، که مرا و برادرانم را با خون دل به مدرسه فرستاد و روح و روانش شاد، که هرچه دارم از او دارم.
بی پولی و فقر تا سالهای سال دامنگیر مردم جنوب بود، لباس ها همه پاره پوره و وصله دار، خدارا شکر که در گيلان يا مازندران سرد به دنيا نيامده بوديم، در بوشهر داغ ۹ تا ده ماه سال را با يک شلوار کوتاه سپري مي کرديم، کفش؟ کفش های نخی که به آن مَلَکی می گفتند و پس از چند بار پوشیدن زهوارش در می رفت، و زمانی که از شدت ازهم پاشیده گی به معناي واقعي کلمه، از پامي افتاد، آنرا با طنابی کمربند وار به دورپا می پيچيدند. که ايراني در صورت نياز مخترع مي شود!
آرزوی خوردن گوشت و میوه در دل ها، آرزوی رفتن به شهر وخوردن یک بستني، يايک پپسی کولا، که تازه در بوشهرپیدا شده بودو مردم هنوز نمی توانستند درست و بی غلط تلفظ اش کنند و من که فقط تعریفش را شنیده بودم که می گفتند خیلی شیرین و خوشمزه است. و با شنيدن تعريف اش دهنم آب می افتاد،
آرزوی رفتن یک دفعه، به تنها سینمای شهر، و هوس ديدن فيلم موادموازل خاله علي تابش، آرامش خيال را از ما سلب کرده بود، و اکتفا مي کرديم به شتيدن صداي قهقه ي تماشاچيان يا تماشائيان اش، چه ميدانم کدامين اش درست است... که تاکوچه پائين مي آمد و ما بچه هاي بي پول و بي نوا، آه مي کشيديم و براي اين که همرنگ جماعت بشويم با خنده آن هامي خنديديم، هر چندخنده اي تلخ،..
بيا سوته دلان گردهم آئيم !
آری من در چنین محیط فلاکت زده ای نخست در یک پاشلی، سپس در اطاقي دردهکوره ای به دور از هرچیز که اسمش را سیویلیزاسیون می گذارند، بزرگ شدم و سر انجام، سالها بعد، از هیچ چیز به همه چیز رسیدم از پاشلی نشيني به کاپیتانی، از بی پولی به ....خود کفائي.
واين توفيق و کاميابي از آسمان نازل نشد و يک دفعه به دست نيامد.
بارها و در موقعيت هاي مختلف حسرت بردم که نه پولي براي رشوه دادن در بساط دارم، نه فاميل گردن کلفتي که از نامش استفاده برم و نه پارتي اي که حامي و مشکل گشايم بشود. زيرامي ديدم آن هائي را که پول و پارتي داشتند چه راحت و چه بي زحمت به همه چيز مي رسيدند. آري من بودم و شور جواني در سر، نوجواني بودم باده ها اميد و آرزو دردل. نمي گويم هزاران اميد و آرزو ! که آرزوي برآورده شدنِ حتا يکي اش هم به دل مي ماند.
اگر دکتري مي ديدم دلم مي خواست دکتر بشوم، هواپيماي کوچکي از بالاي سرم رد مي شد دلم مي خواست خلبان بشوم اگر فيدوس غراب ( کشتي)اي از دور مي شنيدم دلم مي خواست کاپيتان بشوم.
بار ها به خودگفتم هر گز نخواهم گذاشت بچه ها و نوه هايم مثل من هفته ها و ماه ها حسرت يک خروس قندي يا حلوا مسقطي را، که فروشنده دوره گردي هفته اي يکباربه ده ما مي آورد، و من فقط از دور تماشاگر آن بودم، به دل راه دهند، يا در حسرت لباسي نو يا کفشي تازه آه بکشند، هرگز، هرگز...
بخاطر می آورم غروبی راکه هم کلاسی ها تصميم به سينما رفتن داشتندو از من نیز خواستند آنها را همراهي کنم ولي من خجلت زده رد کردم و بهانه آوردم، زیرا طبق معمول پول بلیط را که آن زمان یک تومان بود، نداشتم. وکسي بهتر از من از بي پولي بابا خبر نداشت، و به دور از من، که با پرسشي بابا را در مضيقه قراردهم !
نه تنها برای رفتن به سینما، بل که برای هیچ چیز پول نداشتم، نه برای خریدکفش نه برای پیراهنی جدید و نه برای جورابی نو، همان چیزهائی که یک بچه یا یک نو جوان آرزویش رادارد. به اين اميدکه کفش هاي مان مدت بیشتری دوام بیاورد، آنرا تا مدرسه زیر بغل می زديم و با پای لُخت و پتي به دبستان می رفتيم، قبل از ورود به حیاط مدرسه پا ها را تا حد ممکن از گل و لای پاک می کرديم و کفش را که يه آن جوتي مي گفتيم می پوشیديم، برای باز گشت به منزل به همین نحو.
شلوارم که زمانی خاکستری بود آنقدر وصله های جور واجور و متنوع خورده بود که دیگر جائی برای وصله زدن نداشت، وصله های رنگارنگ: زانوی راستم رنگ سفید، زانوی چپ آبی، روي باسن راست سبز، باسن چپ مشکی، ران ها قرمز، ساق ها سبز، آنقدر وصله های رنگارنگ خورده بود که شده بودم عين طوطی !
ولی عیب نبود، چون در بدبختی و بی پولی ام تنها نبودم، و تقريبا همه در بی بضاعتی به هم شبیه بودیم. همکلاسی های پولدار خیلی کم داشتیم و اگر داشتیم بچه های دکتر ها یا بچه های ارتشی ها بودند.
اینک هرگاه به آن زمان فکر می کنم دلم برای خودم و برای هم نسلانم می سوزد که خیلی چیز ها را نداشتیم که داشتن آن برای جوانان امروز امری است بدیهی، با این حال بعضی از اين جوانان عزيز قدر آنچه را که دارندنمي دانند، نا امید و نازاضی اند به زنده گي بد بينند.
نمي خواهم اينجا روضه بخوانم يا نصيحت کنم ولي بیایند اين جوانان ناراضي و بخوانند حکایت سرگشته گی مارا ! بخوانند و عبرت بگیرنداز بی چاره گی و بی چیزی ما، در دوران کودکي مان و در عنفوان جواني مان، و از بُعد دیگری به زنده گی نگاه کنند که ما، نسل من، چه بدبختی ها کشیدیم، که اينک آنها، خداي را شکر نيازي به کشيدنش ندارند ، چه آرزوهای ساده و پیش پا افتاده ای داشتیم که به آن نرسيديم. من از اسباب بازی های رنگارنگ و جور واجور و گران قیمت که کودکان امروز، از جمله نوه های خودم تا حد اشباع دارند چیزی نمی گویم، از سه چرخه و دو چرخه پس ازبرداشتن نخستین گام هایشان، از داشتن شیک ترین لباسها، بهترین سیستم آموزشی و بهداشتی و داشتن ماشین های آخرین مدل، که خواب و رؤيا بودند براي ما،حرفی نمی زنم، آرزوی بسياري از ما داشتن یک وعده غذای مطبوع بود و شايد يک پيراهن دست دوم و بک جلد دفتر صد برگي. و آرزوی پدرها و مادر هاسر بر بالین نهادن فرزندانشان با شکم سیر. هر چند من خود به یُمن غنای طبیعی خلیج همیشه فارس هر گز گرسنگی نکشیدم، که اگر میوه نمی دیدیم و فقط هنگام محرم و یا به وقت نذر و نذوردادن فامیل، و قربانی کردن پازن ای (پازن = بز نر)، مزه گوشت را در زير دندان مزه مزه می کردیم ولی هنگام احساس گرسنگی می توانستیم شکم را از انواع ماهی ها و يا از خرما سیر کنیم.
آری این مشکلات و این محرومیت ها بودند که از من و از نسل من به اصطلاح سنگ زیر آسیاب ساختند.
گذشته چراغ...
امروز، سالها پس از آن دوران سخت کودکي و نوجواني و در سن ۶۱ سالگي و به اصطلاح در سراشيبي و غروب عمر، وقتي به گذشته مي انديشم، چه آن زمان که درپست های کلیدی درایرانِ قبل از انقلاب خدمت مي کردم و چه زمانی که فرماندهی عظیم ترین کشتی های اقیانوس پیمارا عهده دار بودم - شغلي که در ایام کودکی و نوجوانی و بی پولی فقط در رؤيا هايم مي گنجيد - به این موضوع می اندیشم که اگر سختي نمي کشيدم بازهم به اينجا مي رسيدم ؟ نميدانم !
کساني که مرا از نزديک مي شناسند از من مي پرسند: تو، با وجود سختي هاي دريا و سرو کله زدن با موج ها و طوفان ها و بي خوابي ها و در گيري هاي مختلف چه در کشتي، چه دربندر، چرا همیشه خنده رو، بشاش، سالم و سرحالي ؟
چه پاسخي دارم بدهم جز اينکه بگويم من به اندازه کافي زجر کشيده ام و با عزم راسخ شب سياه را تبديل به طلوع فجر کرده ام.
چرا به پشتکار خود مغرور نباشم ؟ چرا شاد و خندان نباشم ؟
من گذشته را چراغ راه آینده کردم. و از مبارزه زنده گي پيروز بيرون آمدم .
می گویند در آمریکا انسان می تواندازظرفشوئی به میلیونری برسد. من با پشتکار از کپر نشيني و پاشلی نشینی به کاپيتاني رسیدم، ظرف شوئی نکردم، میلیونر هم نشدم ولی زنده گی ای برای خود و فرزندانم و نوه هایم فراهم کردم که می توانم به آن مغرور باشم، زنده گی ای که خودم، آن زمان، با شلوارهاي وصله دارم از آن محروم بودم.
مطلب بالا مقدمه اي بود بر سلسله خاطراتي که تصميم دارم گه گاهي از زنده گي وچگونگي تحصيلات وشغلم بنويسم.