نوشتهی زیر، که بیشتر بهیک داستان تخیلی شبیهاست، عین حقیقت و بخشی مهم از خاطرات خصوصی و شخصی خودم هست که یکسال و اندی پیش در همین وبلاگ منتشر کردم. مدتیاست تعدادی چند از هموطنان، که بعلت هردنبیلی و قطع و وصل بلاگفا و کندی اینترنت وطنی، فاقد امکان دسترسی سریع به آرشیو وبلاگم هستند، مینویسند که فلانی ما تعریف "این پست"ات را از این و آن شنیدهایم ولی بعلل فوق برای جستجو در بلاگفا محروم و معذوریم. اگر ممکن است آنرا برایمان میل کن. من اینک این نوشته را، که سال قبل تحت عنوان و نام دیگری منتشر کرده بودم، پس از ویراستاری، بار دیگر در اینجا میگذارم. امیدوارم تقاضای شما دوستان و کسانی را که مایل به مطالعه مجدد آن هستند برآورد کرده باشم.
چون به"بلاگ اسپات" نقل مکان کردهام این پست را در آنجا نیز خواهید دید. لطفا اگر تا کنون لینک را اصلاح نفرمودهاید و مایل به تغییر هستید اقدام بفرمایید زیرا انتشار مطالب بطور موازی در بلاگفا در یک محدودیت زمانی خواهد بود.
گوئیا کاپیتانها و افسران زمُختِ تا دیروز نازیمسلکاش، تعّمُد داشتند عُقده و دقدلی شکستِشان درجنگ جهانی را، که هژدهسال، یعنی به اندازهی سن و سال خودم، ازان میگذشت سَر ِما جوانان بیچاره و بیپناه خالی کنند.
غرور روستایی - تنگسیری – بوشهری و سَر پُرشور و شّر جوانیام دستمایهی درگیری و اختلافنظر دایمی من و یکی از کاپیتانهای روی عرشه بود که داستانش سر دراز دارد و در این مقوله نمیگنجد.
او بدرستی میخواست مرا آدم و مطیع دیسیپلین خشکِ مسلط برکشتی کند و حریفم هم شد.
یکسال پس از اتمام دورهی کارآموزی روی آن کشتی آموزشی و مسافرت به قارهها، زمانیکه در کلکته توقف داشتم، کارتپستالی را، نه از روی علاقه و محبت، بل بیشتر از سَر شوخی و مزاح، برای همین کاپیتان بداخلاقِ تُندخو فرستادم. پاسخ مفصل و دوستانهاش مرا سخت شرمنده کرد. دعوتم کرده بود پساز بازگشت به وطن، (آلمان)، حتما بدیدنش درهمان کشتیی آموزشی بروم و من نیز چنین کردم. درآنجا با چنان پذیرایی گرم و صمیمانهای از طرف وی روبرو شدم که شرمندگیام دو چندان شد. مرا به کارآموزان جدید معرفی کرد و از زرنگی و درسخوانی و قدرت درکِ دروس، با وجود بیگانگی با زبان آلمانی، و نیز از قابلیتهای دیگرم چنان تعریف و تمجید کرد که خودم هم به شک افتادم و از محسّنات ناشناختهی خویش در شگفت شدم.
هرچند او نه به کنایه و افراط، بل بهحقیقتِ اشاره داشت ولی من هم آن فرشتهی معصومی نبودم که دانشجویان مستمع از گفتههای او برداشت و در ذهن مجسم میکردند. کاپیتان Eckard در تعریف و تمجید ازمن یک موضوع را بهسهو یا بهعمد ازقلم انداخته بود؛ آنهم کلهشقی دهاتی من و عدم علاقه به رعایت بعضی از مقررات بنظر من بیهودهی موجود درکشتی بود، که طبق تربیت بوشهری اسلامیام و به تقلید از بزرگسالانِ روستایم سر سپردگی بدون چون و چرا در مخیله من نمیگنجید و تن دادن به آنها را دون شأن خود میپنداشتم و وظیفهی شرعیی خویش میدانستم با زورگوییهای مسؤلین برسر لج بیافتم و سر تعظیم در مقابل فرنگیهای ختنه نشده پایین نیاورم! و میگفتم انگلیسیهای موذی و پدرسوخته حریف ما بوشهریها نشدند؛ شما آلمانهای بهاصطلاح دوست، دیگر چرا ؟ چرا بمن زور میگویید؟ شما دیگر از جان من چه میخواهید؟ مگر همین (ویلهلم واسموس) یا بقول مادربزرگم ( ویلی واشموش) خودتان نبود که کنار "بووا گوتو"، بغلدست پدربزرگمان، مینشست و قلیون میکشید و فحشهای او به انگلیسیها و هندیهای گوش بفرمانشان را با پُکزدن به قلیون تأیید و تصدیق میکرد؟
اینها را بخود میگفتم ولی کو گوش شنوا؟ سُنبه آنقدر پُرزور بود که در نهایت مجبور بهتمکین میشدم.
آشنایی نزدیک و تردد خانوادگی با کاپیتان "اکارد" در تمام مدت دوران تحصیلام ادامه داشت و بعدها که خودم کاپیتان شدم، شدیم دو دوست جدا ناپذیر. و مکاتبات و دیدار های شخصی و خانوادگیمان تا پایان عمرش ادامه داشت. روانش شاد.
*
یادش بخیر دوران کارآموزی روی کشتیی بادبانی! دورانی بود نه تنها سخت و آدمساز، که بس خاطرهانگیز و پرهیجان. با همهی تلخیها و شیرینیهایش، که صد البته بخشی از زندگیی من و آیندهی من نیز در همین ایّام رقم خورد.
در آنجا، در کشتی، فزون برخوراک و پوشاک و نوشتافزار و مخلفات و متعلقاتِ دیگر، پول توجیبی مختصری هم هر هفته بهما میدادند که هرگز تا آخر همان هفته کفافِ دلِ سَودازده و جیب سوراخ مارا نمیکرد. گهگاه پولِکي، هرچند ناچيز، از بعضی از بستگان، از بوشهر میرسید که مایه تسلیی خاطر بود، از همان فامیل و بستگان متدّین و دلسوز، که بهپدر هشدار ميدادند: خالو ! پسرت ميره فرنگ کافر ميشه ها...!یادش میدن سرپایی مِسَک بکنه ها...! میره زنِ فرنگي ميگيره ها...! نوههات ختنه نشده به دنیا مییان ها...!
میگفتند: شما که شخص باسوادی هستید ( در ولایتِ تقریبا شصت/هفتاد نفری ما، در آن زمان، تنها پدرم و عمویم سواد خواندن و نوشتن داشتند و جمع و تفریق و انشاء و نامهنگاری را به سبک قدیم بلد بودند)، بله... فامیل و اهل ولایت، که همه، چه از دور، چه از نزدیک، به نحوی با هم قوم و خویش بودیم و من هرگز از چگونگی و جزئیات آن سر در نیاوردم، به پدر میگفتند: لاکن شما که خودتان شخص محترم و ریشسفیدِ محل و معلم ما هستید صحیح نیست اجازه بدهید اولادتان برود به فرنگستان و با فرنگیهای نجس دست بدهد و با آن کوننشُستهها همنشینی بکند و با نامسلمانان کافر همسخن و دمساز و همدم بشود و مثل اونها سر پایی گی و مِسَک (ادرار) بکند و مسلمانیاش را از دست بدهد. و پدر پاسخ میداد: اگر اینجا بماند، گیرم گردی به قبای مسلمانیاش ننشیند و نماز روزهاش قضا نشود، و (دوکُرپا)، نشسته، مِسَک بکند ولی با این امکانات ناچیزی که من دارم به هیچجا نخواهماش رساند. و ادامه میداد:
حالا که بوچوم ( بچهام) تو امتحان اعزام کارآموز بهخارجه اول شدِن، مو سیچه (من برای چه) آیندهاش را خراب بُکنُم، خُه بشه(خُب برود) سیخوش آدم بشه! اگر قرارن کافر و بیدین بشِه، خُه همینجا هم میشِه. و سپس رو بهمن میگفت: گوشِات به این حرفا بدهکار نباشه بووا (بابا)، برو هم تحصیلات بکُن هم عشقات!
آی قربان برم بابا را...
وضع مادی و بضاعتِ پولیی قوم و خویش مشهدی و زایری و حاجیام، که دوستم داشتند و البته خیرَم را میخواستند و من هم همانطور که مرسوم بود احترام شان را داشتم، برعکسِ بضاعت پدر، بد نبود، یعنی خوب بود... یعنی بعضی وقتها خیلی خوب بود...
تعدادی از آنها به عنوان ناخدا و کاپیتان ِدو DOW و لنج [+] علاوه بر اشتغال به ماهیگیری، دستی گشاد هم درمسافرتها و داد و ستدهای متعدد و متنّوع و "حلال" به امیر نشین های حاشیهی خلیج فارس داشتند!
عمل قاچاق برای پدر متواضع و مهربانم، که بدون تعصب در دین و مذهب و بدون ایجاد مزاحمت برای کس و بدون دخالت در زندگیی دیگران، برای خودش پایبند امر بهمعروف و نهی از مُنکر دین نبی بود، امری بود مذموم، محال و "تابو"، هرچند با دوتا شغلی که داشت، یکی تدریس و دیگری کار در کارخانهی ریسندگی، حقوقاش به سختی کفاف اِمرار معاش ده سر ِعائله را میداد. او همیشه پس از نماز دست به دعا بلند میکرد و از دادهها و از ندادههای خدا شکر و از رحمتاش سپاسگزاری مینمود و چون قرآن را حفظ بود آیاتی چند از کلامالله مجید تلاوت مینمود، که من رب اشرحلی صدری... را یادم میاید.
***
من پولهای رسيده از فامیل را بدون عذابِ و جدان و بیتوجه به حلال و حرام بودنش و بیخیال از امر بهمعروف و نَهی از منکرش، که دراین زمینهی خاص چیز زیادی از پدر به ارث نبرده بودم، جمع میکردم تا اینکه مبلغ به حدی رسید که توانستم به آرزوي دور و دراز دلِ جوانام که همانا داشتن یک دوربین عکاسی بود جامهی عمل بپوشم، 
در یکی از روزها که ما کارآموزان مجوز رفتن از کشتي به ساحل را
***
در رؤياي پُز دادن با دوربين تازه و عکسهاي زيبائي که
دراوایل دههی 1320 شمسی، در ولايت ما، در چند فرسخي بوشهر، آنجا که من بزرگ شده بودم، ترافيکمرافيکي وجود نداشت که دقت و توجه به آن را از کودکي به ما آموزش داده باشند! اصولا در ايرانِ آن زمان در شهرها هم قاعده و قانونِ رانندهگيیی حکمفرما نبود که کس به آن اهمیت دهد، چه رسد به دهکورهی ما که هر چهارهفته یک تاکسیی قراضه و فرسودهی هندلیی مشتیممدلی در آن ترمز میکرد و زنهای ده را که دسته جمعی، خُرما چپون، با بار و بندیل و زنبیل و کیسههای آرد و گونیهای برنج، ازخرید در شهر، بهمنزل آورده بود پیاده میکرد. و یا حداکثر یک جیپ ارتشیی آمریکایی، که هر از گاهی با سرعتی معادل سرعت صوت از وسط دهکدهی ما میگذشت و چنان گرد و خاکی بپا و گِردبادی هوا میکرد که روزهی روزهداران را باطل و نفس ما بچههای معصوم را در سینه حبس میکرد.
آن عده از همولایتیهایی که در غُراب(درکشتی) موزیری کرده و انگلیسی بلد بودند مثل مُختارو و منُو (محمد) و غُلو (غلامعلی) و اِسمیلو (اسماعیل) و نمکو و رمو (رمضان) با صدای بلند یک
goddamned son of the bitch غلیظی نثارش میکردند و یک تُفِ گُندهای هم تو هوا بدرقهاش.
تازه اگر هم آنزمان قانون ترافیکی وجود میداشت ملت آن را رعايت نميکرد، اصولا زشت بود آدم پايبند قاعده و قانون باشد، رعایت اصول و قوانین مدنی دلیل بر ضعفِ یک انسان متدّین و مسلمان بود و مردم که زورشان به ارتش و مأمورین قلدر دولتِ شاهنشاهی، بویژه پاسبانهای سبیلچخماقِ زورگوی پس از ۲۸ مرداد نمیرسید، بناچار به هرچه قانون و قاعده مدنی بود سرپایی میشاشیدند.
خلاصه یک نوع هردنبيلی مردمپسند حکمفرما بود، هرکس از هرجاي خيابان از اينطرف به آنطرفاش ميرفت و رانندهها،چشمشان کور ترُمز ميکردند. فوقاش گاهي آهسته و زیرلبی، چون همه همدیگر را میشناختند، بفهمی نفهمی، فحش خارمادري برای دلخنکی حوالهی فک و فامیل پياده روی مزاحمی میکردند. ولي در مجموع، ايبابا... کسي به کسي نبود.
***
و حالا، هزاران کیلومتر دور از بوشهر و جُفره و شغابِ عزیزم، درخيابانهاي بندر برمن ِآلمان، نزديک بود خودروئي لِه و لوردهام بکند و داغم را بدل پدر و مادر و فامیل و قوم و خویش بگذارد.
من اما با يکحرکت آکروباتيک، معلقزنان مثل گَبگو (خرچنگ) جارچنگلو از روی کاپوتِ ماشین ُسریده و در طرف ديگرش، در حاليکه نايلون محتوي (کامرا) را بالا گرفته و هوای موهای پرپشت مشکی شانهکردهام را داشتم، نهچندان نرم، بر روی سنگفرش زمُخت خیابان فرود آمدم و همانطور که در کشتی یادم داده بودند برای کاهش ضربهی فرود، ازاین پهلو به آن پهلو غلطيدم.
در حين غلطيدن احساس کردم جسمي به رانم خورد یا رانم با آن جسم برخورد کرد و لي دردی نداشت یا من دردی احساس نکردم. آنچسم لاستيک يک دوچرخه بود.
بخشهای دیگر این قصه را در اینجا 2 / و اینجا 3 / و اینجا 4 / و اینجا 5 بخوانید
.......................
بگذریم! من اینک دوباره به بلاگ اسپات اسبابکشی کردم اینهم آدرساش:
*
از دوستان خواهش میکنم لینک میداف را در وبلاگشان اصلاح بفرمایند.
این وبلاگ، یعنی "میداف" بلاگفایی، تا جا افتادن آن یکی و مطلع شدن بقیهی دوستان، موازی با بلاگ اسپات، کماکان تا چند مدت آپ خواهد شد.
در پایان ازکمک و یاری دوستان عزیزم میدی و سعید حاتمی در راه اندازی "میداف" در بلاگاسپات سپاسگزاری میکنم ، همچنین از پانتهآ عزیز که پیشنهاد حمایت و راهنمایی داده است، که چه لذت بخش و آرامبخش است دوستانی این جنین داشتن.
*
هممیهنان و یاران بسیاری در این غیبتِ صغرا، با کامنت و با ایمیل، از حال و احوالم پرسیده بودند، که با سپاس فراوان عرض میکنم حالم خوب و کیفم کوک و دماغم چاق است، ملالی در کار نیست و دست همهی شما عزیزان را میفشارم.