تبليغاتX
میداف
عرضم به حضورتون اینک که گرَد و غبارها کمی خوابیده و گل و لای از محلول جدا گشته و شُل و گِل و ماسه‌ تا حدودی ته‌نشین گردیده و شعله‌‌‌های آتش خشم تا حدّی فروکش کرده‌است و رهبران مذهبی‌ی کشورهای اسلامی تا وقتِ دیگر و نوبتِ دیگر و الم‌شنگه‌ی دیگر و مشغول‌کردن سر مردم و منحرف کردن حواس شهروندان از مشکلات روزمره و مالیدن شیره‌ی بم بر سر آن‌ها، در پی ِگرفتن بیلان از شلوغی ماجرا هستند، من نیز تمایل به بستن پرونده‌ی نبرد اسلام با قوم نصارا و خاتمه‌ی بحث گفتمان تمدن‌ها به سبک مؤمنین داشتم و در این اندیشه‌‌ که این دفتر را به‌پایان برم و به بحث شیرین ِتابستان ادامه بدهم، که ناگهان سروشی از غیب رسید:

هان! چه نشسته‌ای! بحث و جدال و شور و مشورت در رابطه با چانه‌زنی در تحریر توبه‌نامه‌ی ( هالی فادر) در واتیکان به بیرون درز نموده و اگر به‌ لسانِ لاتین آشنایی داری یک نسخه‌اش با "میل" ارسال کنیم.

گفتم تندی و جلدی به‌ارسالید که تمایل به رؤیت اوفتاد. این تندی و جلدی چند روزی بطول کشید و من اینک بخش مختصری از این دیالوگ را برای شما، به سبک استاد ذبیح‌الله منصوری، ترجمه و اقتباس می‌کنم تا چه خوش‌آید و چه در نظر اوفتد.

**

هنگامی‌که تعدادی از مشاورین پاپ در جلسه‌ای بسیار محرمانه! به پدر روحانی توصیه می‌کنند ‌توبه‌نامه‌ا‌ی علی‌الظاهر بنویسد و کلک قضیه را بکند ناگهان یکی از کاردینال‌های سرخ‌پوش از صندلی می‌جهد، صدایش را با چند اهم اهم...صاف و صوف می‌کند و در مقام مخالفت می‌گوید: مگر شما این مسلمان‌های دو آتشه را نمی‌شناسید؟ اهم... حتا راه که می‌روند دود از کّله‌شان بلند است و اگر دشداشه و عبای‌شان را پس بزنید هر کدام یک کمر بند انتحاری به خود بسته‌اند. اهم...همین را کم داریم که بلانسبت آقایون به گُه خوری و فس‌فس و عذر‌خواهی هم بیافتیم تا دفعه‌ی دیگه توقعات‌شان هنوز بالاتر و بالاتر برود. ا...ه...م!

سپس با نصب علامت صلیب با انگشت روی سینه، دعایی زیر‌لب زمزمه می‌کند که برادران می‌دانند عذر‌خواهی از روح‌آلقدُس بابت آن بی‌ادبی‌ست.

اُسقف"بالا چینگو" رشته‌ی سخن بدست می‌گیرد و می‌گوید: برادر "کاپوچینی" صحیح می‌فرمایند، دنیای اسلام دنیای مسیحیت نیست که بشود یا یک عذر خواهی صاف و ساده مشکلی را حل کرد و سر و ته قضیه‌ای را به‌هم آورد. اگر انگشت‌ات را آلوده به عسل به این‌‌ها بدهی دستت را تا آرنج قورت می‌دهند. در دنیای مسیحیت یک رئیس جمهور، که خودش هم جمهور است و هم رئیس؛ می‌آید و مثلا بابت دست‌بُرد به هتل "واترگیت" عذر‌خواهی می‌کند و یا آن‌یکی می‌آید بخاطر خطای جنسی با اعمال شاقه با خواهر " مونیکا لِفت و لیستکی " از مردم طلب مغفرت می‌نماید! و مردم هم خوش‌شان می‌آید و می‌گویند: خُب حالا تورا بخشیدیم ولی دیگه از این غلطا نکنی ها...! و اگر کردی باید بیایی و دوباره عذر‌خواهی بکنی ها...

اکنون اما همه‌ی آثار و آسال نشان ازاین دارد که امت اسلام با یک عذر‌خواهی خشک و خالی قانع نمی‌شود، بل‌که تحقیر و خفت دنیای مسیحیت را می‌طلبند و توقع دارند پدر روحانی‌ در مقابل دین مبن اسلام و آخوند‌هایش زانو بزند و در ملاء عام به غلط‌ کردن بیافتد و آبروی خودش و مقام‌اش و واتیکان و پاتیکان‌اش را بریزد. تازه بعدش هم قانع نمی‌شوند مگر همین "سلمانی رشتی" ی بدبخت سرانجام به عذر‌خواهی و فس فس نیافتاد؟ مگر ازش قبول کردند؟ سهل است، پول خونش را بالا بردند. حالا شده یک چیزی بیش از پونزده میلیون دلار و این‌جور که شنیده‌ایم گویا (رُشتی) به سرطان مبتلا شده و می‌داند تا بیش از چندماه دیگر زنده نیست و به یکی از هم‌مسلکا‌ن‌اش توصیه کرده‌است هر وقت اجل‌اش سر رسید و دربستر مرگ افتاد برای تسهیل در جان‌دادن، او را با متکا خفه‌ کند و بعد اعلام کند (رُشتی) را کشته تا 15 میلیون دلار را به جیب بزند.

اسقف " تُپاله‌پاپا رو تونی" پرسید: خُب حالا میگی چه خاکی بر سرمان بریزیم؟

اسقف" بالاچینگو" بادی به غبغب می‌اندازد و ادامه‌ می‌دهد:

شکست در مقابل اسلام، بویژه از نوع ناب محمدی‌‌اش و تسلیم در برابر رهبران بظاهر دُگم ولی به‌واقع شوخ‌طبع و رندِ مذهبی‌اش بخصوص در ام‌القرای اسلام منظور و مقصود و مد نظر اسلامیون‌است. مذهبیونی که هرچند دیرفهم‌اند و دایم چند گام عقب‌تر از رویدادها در حرکت‌اند و همان‌طور که در قضیه‌ی "سلمانی‌ی رَشتی" و حکایت کاریکاتورهای "یولند پوستن" دانمارکی دیدیم، سه چهار روز پس‌از راه‌پیمانی‌‌ها و آتش‌سوزی‌های هندی‌های‌ اسلامی و پاکستانی‌های راولپندی، ملتفت قضیه شدند؛ لاکن همان‌طور که معرف حضورتان هست با پول باد‌اورده پترو دُلارهای‌شان می‌توانند در بود و نبود ما، زبانم لال ذبح اسلامی پدر روحانی(بعد دست‌اش را خنجروار به گلویش می‌کشد و می‌گوید: قررررچ ...)، بسیار تأثیر‌گذار باشند و بعیدنیست برای منحرف کردن افکار عمومی جهان از برنامه‌ی ‌هسته‌ای‌شان، چند ‌هزار دلار به یک آسمون‌جُلی مثل "انیس‌نقاش" یا یک "کاظم دارابی" دیگر و یا یک فلسطینی مغز‌شویی شده بدهند که حاضر‌‌اند برای یک‌مشت دلار بی‌مقدار، با بستن کمر بند انتحاری به کمر، هم خود، هم پاپ اعظم و هم ده‌ها پاپ کوچک و هم صدها زایر بی‌گناه و با گناه، از زن و بچه تا پیر و پتاله را منفجر و با خود به دیار عدم بفرستند. مگر خطبه‌ی موقت در نمازجمعه‌ی موقت از امام‌جمعه‌ی موقت تهران را در همین جمعه‌ی ماضی نشنیدید که همه چیزشان موقت ا‌ست جز تهدید‌شان؟

 اسقف "بالا چینگو " آهی می‌کشد و می‌گوید: بله همه‌ی راه‌ها به قم ختم می‌شود.

یکی از کاردینال‌ها: به جماران برادر! به جماران!

سپس، خُب حالا نگفتی چه خاکی بر سر کنیم؟

اسقف بالاچینگو: دوبل بسازیم پدرجان دوب‌لِه. باید برای پدر روحانی یک دوبله بسازیم.

پاپ اعظم که تا آن موقع سکوت اختیار کرده و به حرف مشاورین‌اش می‌گوشید(گوش می‌داد) به سخن آمده فرمودند: لاکن یعنی ما که خودمان رهبر کاتالوک‌های جهانیم و از یمین و از یسار گاش به فرمان مایند بایاییم مانند بلاگر‌های ایرانی توبه‌نامه بنویسیم ؟ یا برویم دابله بشویم که چیه بَشَه ...؟ مگر ما زندان اینفرادی اسلامی رفته‌ایم؟ یا شل لاق ایسلامی خورده‌ایم؟ که بیاییم توبه کنیم مگر ما صدام کافر ملحد عفلقی تکریتی هستیم که بشویم داب‌له؟

.نی نی نی نی... ney ney… . نیکس ...نیکس..  nix...nix..

**

توضیح لازم: برای کسانی که اطلاع کافی ندارند عرض‌کنم پاپ اعظم، شهروند آلمان و از ایالت باواریا، یعنی همان ایالتی‌ست که موطن "بکن باور" فوتبالیست معروف نیز هست. و مردم این ایالت لهجه و گویش ویژه خویش را دارند که اگر بخواهند غلیظ صحبت کنند نه من، که حتا جد من و پدر من هم نمی‌فهمند این‌ها چه می‌گویند.

شما این‌جور تصور بفرمایید که مثلن یک بوشهری در تبریز با تلفظ غلیظ محلی‌اش صحبت کند یا یک گیلگی در بلوچستان یا یک بلوچ در مازندران یا یک کرد در بندر عباس...

من تاکنون سخنان آیت‌الله موسوی اردبیلی و لهجه ی شیرین آذری‌اش را نشنیده‌ام ولی می گویند خیلی شیرین و غلیظ صحبت می‌کند. حالا همین شیوه را در باره‌ی پاپ در نظر بگیرید با این تفاوت که پاپ بشدت سعی دارد مثل آدمها یعنی مثل مردم عادی گپ بزند.

این را هم اضافه کنم که هر وقت زن‌ها و دخترهای ایالت باواریا، با آن لبخند ملیح دایمی برلب و با آن لهجه‌ی شیرین توأم با کش و قوس مخصوص‌ لحن و صدا، گپ می‌زنند آدم دل‌اش می‌خواهد ماچ‌شان کند و هر وقت مردهاشان صحبت می‌کنند آدم دل‌اش می‌خواهد با آن‌ها یک لیوان آبجو دولیتری سر بکشد و سبیل‌هایش را تاب بدهد و از ته دل « یودل » بکشد.

این پاپ اعظم هم هنوز آن لهجه‌ی شیرین باواریایی‌اش را حفظ کرده است و من برای رعایت امانت در بازگویی و این‌که کپی مطابق اصل باشد سعی کردم حتی‌‌المقدور لهجه‌ی پدر روحانی را نیز به‌فارسی ترجمه کنم.

اجازه بدهید یک جمله‌ی دیگر نیز اضافه کنم و بعد بروم سر اصل مطلب:

این اسقف   Joseph Alois Ratzingerسابق که تخصص‌اش در الهیات، فلسفه و تاریخ است دانشمند و روشنفکری است که دنیای مسیحیت کم‌تر بخود دیده‌است. ازاین مطلب که بگذریم مثل همه‌ی ما جایزالخطاست. مثلا چند روز قبل از این که به مقام ارشد کلیسای روم ارتقاء درجه پیدا کند، ما اینجا تو آلمان  می‌دیدیم‌اش که با این سن و سال شّق و رق و فرز و چالاک از این سر خیابان به آن‌سرش می‌دوید و درسخن‌گویی نیز بسیار تندگو و حراّف عمل می‌کرد. لاکن به محض این‌که کسوت "پاپ" ای به تن‌اش رفت، یک‌دفعه در ظاهر شد فتوکپی پاپ "پُل ششم"‌! یعنی کمرش دولا شد و قوز پیداکرد، درسخن گفتن نیز البته با حفظ لهجه‌ی باواریایی‌اش، که هیچ شهروند آن ایالت، مادام العمر، از آن گریز ندارد و باشیر مادر درون و با جان بدر رود. آری در سخن گفتن نیز جوری شد که انگار جمله‌ی" بابا آب داد، ماما نان داد"  را هم نمی‌تواند بدون لکنت زبان ادا کند و چنان شمرده شمرده حرف می‌زند که آدم دل‌اش برایش می‌سوزد. بقول مادر بجه‌ها طفلکی! 

** 

خلاصه، هیچی، گفتیم که کاردینال‌ها و اسقف‌های سرخ‌پوش و سبزپوش و نارنجی و پُرتقالی‌پوش( سفید مختص پدر روحانی‌ست) به تکاپو افتادند و سعی کردند پاپ را از خر شیطان پایین بیاورند و برای حفظ ظاهر هم شده یک توبه‌نامه‌ی الکی با زبان و کلام خودش به عرض امت اسلام برسانند.

پاپ می‌گفت: مگر آن‌ها، رهبران ایسلام عمامه به‌سر، که همه‌ روز و همه شب به دنیای یهود و نصارا بد و بیراه می‌گویند، تا بحال از ما عذر‌خواهی کرده‌اند که ما از اون‌ها بوکونیم؟

کاردینال "اشپاگتی بلو نه‌زه " به پاپ نزدیک می‌شود و در گوشش می‌گوید: سیزدهم ماه مه 1981 

پاپ می‌گوید: هه...؟

اسقف"اشپاگتی بلو نه‌زه": علی اقصی! اکسلنسی!

پاپ می‌خواهد دوباره بگوید هه...؟ ولی فوری دوزاریش می‌افتد.

کاردینال " مارچلو ماست و خیاری": علی اقصی هم یک مسلمان بود ها...

پاپ: فهمیدوم عامو فهمیدوم... آن گاه مظلومانه مثل مادر مرده ها می‌نالد: خُب من لباس ضد گلوله به تن می‌کونم. زره می‌پوشُم.

کاردینال "پادره جی‌نی لولو خور خوره": لباس ضد گلوله سینه‌ات را حفظ می‌کند، کله‌ات را و اه... اهم اهم اوهومت راکه حفظ نمی‌کند!

پاپ: خُب نکند؛ به درک که نکند، ما که زن و بچه‌ای نداریم ولی..هان... حالاش فهمیدوم...  خُب اگه این‌طور است مو دیگه اصلا از "پاپا موبیل"  قشنگُم پیاده نمی‌شوم مگه زوره؟

*** 

پاپ به کاردینال" سین‌شین‌چین پینگ پونگ": نترس خالو مو مواظب خودوم هسّوم ها...

**

الغرض مشاورین، پاپ را متقاعد می‌کنند یک عذر‌خواهی نیم‌بند بنویسد و سر و ته قضیه را هم بیاورد. هر چه پاپ مفلوک گفت: آخه من برای چی معذرت بخواهُم؟ من که فقط نقل قول کِردوم. معذرت بخوام برای آن پادشاه رومی که در 600 سال پیش اون حرف را به فلان‌کس زده و گفته ایسلام با شمشیر گسترش یافته؟ خودش اون غلط را مرتکب شده خودش هم بیاید عذر‌خواهی بکند من معذرت بخوام که دیگه از هیچ‌کس نقل قول نه‌کنوم؟ عذرخواهی برای چه؟ آیا نحوه‌ی ایمان، دین‌داری و خدا پرستی ما را آخوند‌های اسلامی تعیین می‌کونند؟ آیا برای این‌که سوء تفاهمی پیش نیاید دیگر حق نداریم جز تعریف و تمجید حرف دیگری از دین ایسلام بوزنیم؟ آیا این آتش‌سوزی‌ها، کشتن پرستار مسیحی، تهدید من به مرگ دلیلی بر سخنان اون پادشاه بیزانسی نیست؟ آیا حتا یک روحانی مسلمان این اعمال خشونت و آتش‌سوزی کلیساها و کشتن راهبه‌ در موگادیشو را محکوم کرد؟

 بعد پاپ "بنه دیکت" دست بسوی آسمان دراز کرد و گفت: ای خدا؛ من در کجای واتیکان‌ام؟ بدادم برس!

روز بعدش همه دیدیم که پاپ بدبخت از دور، از میان دریچه‌ی یکی از پنجره‌های قصر واتیکان ایستاده و می‌گوید: آنچه من گفتم نظر شخصی‌ی خودم نبود والله بالله به حضرت عباس به پیر به پیغمبر من فقط نقل قولی کردومی. حالا شما بیایید و با دلیل و منطق ثابت بوکونید: مانوئل پادشاه بیزانس اشتباه گفته، غلط کرده‌ و خودتان دلیل و مدرک بیاورید که دین ایسلام نه باشمشیر بل‌که با التماس و خواهش و تمنا و روبوسی و تو بمیری من بمیرم گسترش یافته است.

َبعد آهسته زیر سبیلی گفت: عجب گرفتاری شدیم ها...؟

عجب غلطی کردیم پاپ شدیم ها...

 ....................................................................................

 پی‌نوشت

اگر می‌خواهید بدانید پاپ چی گفته است که این‌جوری گرد و خاک بلند شده   اینجا  و  اینجا   را بخوانید.

 

این‌هم نوشته‌ای بسیار مستدل از  خسرو نافذ  در همین رابطه.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 22:40  توسط  حميد میداف 

یکی از هم‌میهنان به‌کنایه می‌نویسد تو این جنگ و دعوای پاپ اعظم با جهان اسلام شما این موضوع حیاتی! و جنگ تمدن‌‌ها را ول کرده به تابستان و به گُُل و بلبل پرداخته‌اید؟

بعله همین‌طور است. زمانی که من مطلب تابستان را می‌نوشتم پاپ اعظم هنوز با کلاه بوقی‌اش در فلان دانشگاه ننشسته بود و احساسات مسلمین زودرنج را جریحه دار نکرده بود و فلک را سقف نشکافته و به عرش کبریایی‌ی ‌الله دست نیازیده بود و دین مبین اسلام را از اوج عزت به حضیض ذلت سرنگون نکرده بود و اگرهم کرده بود کسی توقع نداشت با چنین عکس‌العمل شدید دنیای اسلام روبرو بشود و اگر هم انتظار روبرو شدن با چنین عکس‌العمل شدیدی می‌رفت من بازهم از تابستان و از بهار و از زندگی می‌گفتم و می‌نوشتم چون خدایی را که من می‌شناسم از زیبایی بدش نمی‌اید سهل است خود اهل حال است.

خسته و منزجر شده‌ام از این مسخره‌بازی‌های هم‌کیشان‌ام در ممالک مختلف اسلامی که بایک بشکن به خیابان‌ها می‌ریزند و 90 در صدشان آلت دست‌شده‌‌ها و مغز شسته‌‌شو شده‌های فلان مفتی‌ی " اَل ازَهر" و فلان شیخ ِاَل اَبتَر هستند که از بیخ و بُن عرب‌اند و نمی‌دانند موضوع چیست؟ پاپ کیست؟ و اصولا چه گفته است و دعوا بر سر چیست؟

شما ممکن است بخاطر نیاورید ولی بنده و هم‌سن و سالان‌ام بیاد می‌آورند زمانی را که آیت‌الله خمینی بر صفحه‌ی تلویزیون، که نوارش در جمهوری اسلامی ثبت و ضبط است، ظاهر شد و با زبان مبارک فرمودند: امیرالمؤمنین در یک روز 700 نفر از کافرین را گردن زد. و خطاب به منتقدین حکومت گفت: لاکن شما‌ها از اسلام اطلاع درستی ندارید. و سخن‌ای بدین مضمون ایراد فرمود که: دین اسلام بدون شمشیر ماندگار نمی‌شد.

مگر پاپ اعظم حرف دیگری زده است؟

ما هم که تاریخ را خوانده‌ایم می‌دانیم این 700 نفر گردن زده شد‌گان، یهودیان بدبختی بودند که در مدینه زندگی می‌کردند و جُرمی مرتکب نشده بودند جز این‌که حاضر نبودند با ضرب و شتم و تهدید دست از آیین آباء و اجدادي‌‌شان بردارند و خطاب یه مردم حجاز می‌گفتند زمانی که نیاکان ما به یکتا پرستی ایمان داشتند اجداد شما تا همین چند سال پیش کیش بُت‌پرستی پیشه داشتند و سر بر آستان خدایان سه‌گانه الّ لات،‌ المنات و العُزه می‌ساییدند و برای رقابت در کلیدداری‌‌ی خانه‌ی کعبه که آن‌زمان پناه‌گاه بت‌ها بود از هیج کلک و حُقه‌ای روی‌گردان نبودند، و اگر محمدابن عبدالله نبود هنوز بُت‌پرستی آیین تان بود. حالا ما شدیم کافر؟

آیا مسلمانها با مساوات این فلک زده‌ها را مسلمان کردند؟

و ما امت اسلام اینک در قرن بیست و یکم که این وقایع را در کتب تاریخی‌ی ابن اسحاق‌ها، ابن خلدون‌ها و تاریخ طبری‌ها می‌خوانیم هرگز نخواندیم و نشنیدیم چرا حتا یکنفر از ‌آن 700 نفر کافری! که امام خمینی در خطبه‌شان به گردن‌زدن آن‌ها توسط مسلمین اشاره و افتخار دارد پا به فرار نگذاشت؟ یا التماس و زاری نکرد و‌ ایا دربین این 700 نفر هیچ زن و کودکی و هیچ مریض و علیلی جود نداشت؟

گیرم که آن‌زمان خبرگزاری سی – ان – ان  یی و الجزایری و بی.بی.سی یی در کارنبود تا گردن زدن هفتصد نفر، مثل صحنه‌های جنگ بیروت و خون آمدن از دماغ یک پیر مرد حزب‌الهی را فیلم‌برداری کنند و شب و روز بر صفحه تی – وی نشان دهند ولی انصاف، عطوفت اسلامی! و وجدان بشریت کجا رفته بود؟‌

این است مهرورزی اسلامی؟

آیا 700 نفر یهودی معتقد به یکتاپرستی حق‌شان بود که در یک‌روز مثل گوسفند گردن زده شوند ولی بازماندگان‌شان از هالوکوست‌ حق ندارند برای دفاع از جان و ناموس خویش گاه به سهو و متأثر از اشتباه فنی، خانه‌ای را در جنوب بیروت بمباران کنند که مظنون به پناه دادن به دشمن است؟ همان دشمنی که اگر دست‌اش برسد نه 700 که 7 میلیون یهودی جهان را نیز سر خواهند برید؟

مگر پاپ اعظم چه گفته‌است که رهبران مذهبی اسلامی نگفته باشند؟ پاپ نه از خود می‌گوید که نقل قول می‌کند از کتابی، از رساله‌ای، از نوشته‌ای متعلق به عهد بوق در سنه‌ی 1391 میلادی که پادشاه‌ای بیزانسی صحبت می‌کند با دانشمندی پرشیایی مبنی بر این‌که دین اسلام با خشونت و با شمشیر گسترش یافته‌است و نه با موعظه و التماس. خُب مگر درکتب درسی و مذهبی جور دیگری به ما یاد دادند مگر تازی‌ها وطن خودمان را با چماق و شمشیر تصرُف نکردند؟ مگر شمال آفریقا، شبه جزیره اندولس و روم شرقی را با تعرض و با نیزه فتح نکردند؟ مگر به هرجا که یورش بردند زبان و رسوم و آداب متجّلی و متغّنی آن خطه را محو نکردند و زبان تازی و رسوم بیابانی حجازیان را تحمیل نکردند؟  کجای این نقل قول پاپ ایراد دارد؟

این اسلام ماست که یک چیزی‌ش می‌شود که با نوشتن یک کتاب تخّیلی‌ی یک هندی گم‌نام، از اوج فلک الافلاک به قعر زمین ناپاک فرو می‌‌افتد و با کاریکاتور یک دانمارکی‌ی بی‌کاره، لرزه به ارکانش می‌افتد و با سُرفه‌ی پدر روحانی‌ی کاتولیک‌ها تُرش می‌کند و دل‌درد می‌گیرد! و یا با دوکلام انتقاد ما از آخوندهای دنیاپرست و از مجریان و از مدافعان خودخوانده‌ تب لرز می‌گیرد.

عّزت و افتخار و سربلندی دین و آیین‌ای که چند قرن پیش به ما زورچپان کردند اینک با هوچی‌گری‌های خیابانی‌ی هندی‌های مسلمان، پاکستانی‌ها و فلسطینی‌های بی‌کار و علاف گره خورده است و قرار است با اعمال مشمئز کننده‌ی آتش‌سوزی‌ی کلیساها و فحاشی به آیین مسیح تداوم یابد!

و سومالیایی‌های دایم گرسنه، که بدون کمک مالی و معنوی مسیحیان از همین کاسه‌ی آشی هم که زهر مار می‌کنند محروم می‌‌مانند. اینک در راه دفاع از اسلام و برای اعتراض به آزادی سخن پاپ که به نقل قول از کسی پرداخته است، یک خواهر پرستار عیسوی را در " مگادیشو" به رگبار مسلسل می‌بندند. و آخوند‌های ایران، که همیشه، مثل داستان سلمان رُشدی و حکایت کاریکاتورها، دیر از خواب بیدار می‌شوند، برای جلوگیری از خاموشی‌ی شعله، با پول باد آورده ملت مظلوم ایران، دست به هر هوچی‌گری و انصراف افکار مردم جهان از استبداد دینی خویش می‌‌زنند و با دسته و کتل راه انداختن و خشتک پاپ را دریدن آبروریزی خود و اسلام را دوچندان می‌کنند.

آیا این انفجار احساسات، این آتش‌سوزی‌ها و این آدم‌کشی‌ها و این تهدید‌ها دلیلی بر تأیید گفته‌‌ی مسیحیان و پاپ اعظم و غیر اعظم‌شان نیست که نقل قول می کند: اسلام با خشونت و با شمشیر توسعه یافته است؟ 

آیا واقعا ایراد از چگونگی اسلام ما و از برداشت متولیان مذهب ما نیست؟ آیا همیشه دیگران مقصرند؟

مردان خدا و مروجین مذهب و این همه بی‌بُردباری!

مردان خدا و این همه کینه توزی!

مردان خدا و این همه دوز وکلک!   

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 12:40  توسط  حميد میداف 
با توجه به هوای تقریبا چهارفصل ِکم و بیش ابری و اکثرا بارانی و اغلب برفی‌ی شمال اروپا، اُمت‌های همیشه در صحنه‌ی این ممالک در آرزوی یک مثقال آفتاب هر روز سر به آسمان، آه می‌کشند و آن آه را با آبجو و ویسکی سودا می‌کنند. در برخورد روزانه با یک‌دیگر، گاه حتا قبل از احوال‌پرسی و چاق‌سلامتی، با توجه به این‌که این‌ها فحش بصورت آب‌دارش، آن‌جور که ما در زبان‌ پُر برکت‌مان داریم، ندارند، برای خنکی‌ی دل یک لعنتی نثار آب و هوا و وضعیت جوی می‌کنند و می‌گذرند. در تابستان‌های بی تاب‌ستان و ابری، کسانی که وضعیت مالی‌شان رو براه و دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد و تعداد‌شان هم بحمدالله کم نیست، بار و بنه را می‌بندند و برای فرار از ابر و باران راهی‌ی کشورهای ساحل مدیترانه، کاراییب، جزایر سیشل، هند و سری‌لانکا، حتا اندونزی و تایلند و کجا و کجا می‌شوند.

اروپایی‌های ساکن شمال این قاره، از جمله آلمان‌ها، امسال اما شانس یارشان بود و تابستانی بس زیبا، گرم و داغ و لذت‌بخش نصیب‌شان شد و هر فامیل بین دو تا سه هزار یورو، بیش‌تر یا کم‌تر، پس‌انداز و ذخیره کرد. شدت گرما، ماشالله، چشم حسود کور، گاه چنان طاقت‌فرسا می‌شد، که حتا مرا، من‌ای را که تمام عمر آفتاب خورده‌ام و قاعدتا باید پوستم در مقابل نوسانات جوی کلفت شده باشد، عاصی می‌کرد و به سایه‌ی درختی پناه می‌داد، گرما این حُسن را نیز داشت که برای مدتی از لعنت‌فرستادن و معصیت‌گویی هم‌ولایتی‌های آلمانی‌ی‌مان در امان ماندیم و ملت وقتی به‌هم می‌رسیدند نیش‌ ِشان تا بناگوش باز می‌شد، دست به سوی آسمان دراز، می‌گفتند خُب دیگه...بیش از این چه می‌خواهیم؟ و بعد همه باهم کِر کِر کِر و هِر هِر هِر می‌خندیدند، انگار آفتاب ندیده هستند که هستند.

خانم وزیر وزارتخانه زاد و ولد‌شان Familienminister  هم دست‌ها را به‌هم می‌سایید و قند تو دل‌اش آب می‌شد و در این تصور باطل غوطه‌ور بود که به یُمن تابستانِ‌ مطبوع امسال، دستِ‌‌کم سال آینده چند ده هزار نفری ذکور و اناث به جمعیت آلمانی الاصل‌شان اضافه خواهد شد، جمعیت‌ای که به دلایل مختلف بشدت رو به نقصان است. ولی خانم وزیر غافل از این‌ است که بسیاری از مردان‌شان از شدت کار شبانه روزی و خستگی‌ی ناشی از آن و افراط در استعمال مشروبات الکلی و قورت دادن دود سیگار "روت هندل و گولووارز" تحفه‌ی لافغانسه، اغلب بی‌بخار و "گلیم اشتنگل" شان فقط به ضرب "ویاگرا " عُرضه‌ی چند لحظه در حالت خبردار ایستادن و سرپا ماندن توأم با تلو تلو خوردن را دارند.

در تابستان امسال، مثل هر سالِ آفتابی، ملت گروه گروه به کنار رودخانه‌ها، به کنار پلاژها، ساحل‌ها، دریا‌ها و دریاچه‌های طبیعی و مصنوعی یا به چمن پارک‌ها هجوم ‌بردند و بقول خودشان آفتاب تانک ‌کردند.

زن‌ها و دختر‌های جوان برای چشم هم‌چشمی و برای نشان دادن اندام زیبا و سینه‌های برجسته و بکِرشان، همان مثقال رختی را هم که به عنوان حجاب اسلامی بر اندام داشتند از تن می‌کندند و بدن عریان و خوش‌فُرم را برای نوازش به‌دست نور حیات‌بخش آفتاب می‌سپردند و از نگاه تحسین‌آمیز و رشک انگیز دیگران لذت می‌بردند. خود آلمان‌ها، به‌ظاهر بی‌توجه به این همه پوست و گوشت ولو شده در اطراف، به‌دنبال جای خالی برای پهن‌کردن پتو و تشک بادی‌شان به این‌طرف و آن‌طرف در هم می‌لولیدند تا خود نیز در چشم هم‌چشمی و رقابت، پوست‌ای و گوشت‌ای بیرون بیاندازند و از ثواب دنیوی و اَجر اُخروی سهمی و خیری ببرند.

در کنار این شهروندان، روشن‌تر بگویم در حاشیه چمن‌ها و در امتداد ساحل‌ها و یا در زیر سایه‌ی درختان، پارازیت‌هایی نیز در کسوت آدمی‌زاد مشاهده می کردی که با نعلین و دشداشه و چفیه و عگال و یا بدون آن‌ها، لاکن با عینک بر چشم و تسبیح در دست، درحال صحبت کردن قدم می‌زدند و چون همه عادت به دروغ گفتن‌دارند ناچار برای قانع کردنِ هم‌صحبتی، گه‌گاه با صدای بلند و با تلفظ غلیظ، بیخ گلو سوگند یاد می‌کردند که: « والله العظیم، شوف شوف انتِ و رَبک ...».

و البته چشم‌های گرسنه‌شان در پشت عینک دودی به‌سرعت به چپ و راست می‌چرخید تا حتی‌المقدور حظ ‌بصر بیش‌تری ببرند و آمادگی و اشتهای لازم را ذخیره کنند برای منزل، برای برخورد الزامی‌ی شبانه با همسران اکثرن بدریخت، بدبو، زمُخت و چاق و سبیل‌دارشان، که بوی تندِ عرق بدن و بوی گندِ سیر کُهنه در فاصله چند متری از هیکل‌شان متصاعد است و حتا سربازان جنگ‌دیده که شش‌ماه در جبهه و سنگر بدون آب و حمام بسر برده‌اند به سختی می‌توانند بدون ماسک ضد بو و ضد گاز‌های سمی به آنها نزدیک شوند.

با هیکل‌هایی که در عرض و طول متساوی‌الاضلاع‌اند و هنگام حرکت مثل اردک پاپهنک پاپهنک راه می‌روند. ابر و باد و مه و خورشید و فلک نیز در کارند تا کارخانه تولید‌مثل سازی برای اضافه نمودن یک بجه‌مسلمان دیگر به اجتماع کفرزده‌ی آلمان و وصول 154 یورو ماهانه از دولت بابت هربچه تا سن ۲۷ سالگی‌شان از حرکت ناز نماند. به امید تابستان دیگر و حظ ‌بصر دیگر و تولید مثل دیگر، که گفته‌اند خدا بزرگ‌است، والله العظیم!  و انشاءآلله و تعالی که تا دویست سال دیگر آلمانی‌ها در خیابان های برلین و مونیخ و هامبورگ همه عربی و فارسی و هندی و زبان های هوتو موتو بوتوی آفریقایی حرف خواهند زد که هم‌اکنون هم بیش‌از یک‌سوم جمعیت آلمان دورگه هستند،

بچه‌های خودم اینکلوزیوه  inklusive   ( inclusive ).

از اوایل ژولای تا اواسط اوگوستِ امسال یک‌ریز آفتابِ عالم‌تاب تابید و هر کس را به نحوی دل‌شاد کرد. پوستِ سفید رنگ‌پریده و پنیرمانندِ آلمان‌ها رنگ و رویی گرفت و گندم‌گون شد و بیرون از شهر، در مزارع، جوها و گندم‌ها و ذرّت‌ها و دگر محصولات کشاورزی رشد کردند و رشد کردند، حیوانات، از گاو و گوسفند و اسب از پناه‌گاه‌ها و از طویله‌های زمستانی بیرون کشیده و در مزارع سرسبز رها شدند و من که برای ورزش صبح‌گاهی با دوچرخه در امتداد این مزارع به دشت و دمن می‌زنم هوای پاک را تا انتهای ریه می‌فرستم و از استشمام هوای مطبوع و بدون دود لذت می‌برم و از بازی بچه‌اهوهای نیمه وحشی و از دیدن جست و خیز خرگوش‌های بازی‌گوش کیف می‌کنم. آخ زندگی چه شیرین است! بده ساقی می باقی ....

در منزل، باغ ارم‌ نیز پس از یک زمستان طولانی از خواب بیدار شده است [ +]، گلها و درخت‌های میوه، علی‌الخصوص درختان انگور تند تند جوانه می‌زنند و شکوفه پشت شکوفه از هم باز می‌شوند.همه جای باغ، سبز و خرم شده‌است. گور بابای کاراییب و سیشل و مدیترانه! بهشت من این‌جاست.

پس از چند هفته تابش بی‌ترحم خورشید و داغ شدن شدید زمین و زمان کم‌آبی اثرات خودرا نشان می‌دهد، زمین و مزرعه‌‌های خشک ترک می‌خورند، کم‌کم و با احتیاط سر و صدای کشاورزها بلند می‌شود و چون مثل ما مسلمانان دعای باران و دعای نُدبه و آیة‌الکرسی ندارند بناچار طبق عادت آلمانی‌‌شان شروع به غرو‌لند می‌کنند و روبه‌آسمان با تحکم باری‌تعالی را مورد خطاب قرار می‌دهند: خُب دیگه بسه! حالا یک‌مقدار باران بفرست! پدر سوخته‌ها انگار نه با خدای متعال بَل‌ با پسر خاله‌شان خرف می‌زنند.

همسایه‌ها شروع می‌کنند به غرولند کردن از بی‌آبی و کم‌آبی برای گل‌ها و درخت‌های‌شان و حق دارند چون هرچند در آلمان غذا و لباس ارزان به‌دست می‌آید، ولی هزینه هر متر مکعب آب و گاز و هرکیلووات برق و هزینه تلفن و تاکسی سر به فلک می‌زند و هر آلمانی مقتصد را در مصرف آب برای ریختن به پای گلها و درخت‌ها محتاط می‌کند. حتا برنامه‌های تله‌ویزیونی هم به این امر اختصاص یافتند و از بلند شدن سرو صدای بعضی از مسؤلین از کمبود باران و کم‌عمق شدن رودخانه‌های بزرگ کشتیرانی نظیر الب و وزر و راین و دانوب ( Elbe, Weser, Rhein, Donau  خبردادند.

خدا قهر کرده بود و به تلافی کفری که این خاج‌پرستان نثارش کرده‌بودند  آفتاب سوزان را مأمور کرده بود برای چند هفته‌آی پوست از بدن نازک این موطلایی‌های چشم آبی بکند. کشیشان درکلیسا‌ها دست به دامن عیسی‌بن مریم شدند و از پسر خدا ! و از روح‌القدس طلب باران رحمت کردند. کلیمی‌ها نیز که صاحب قدیمی‌ترین دین یکتا پرستی هستند، هرچند ما ایرانی‌ها معتقدیم میترای ما قدیمی‌تر است، که ما حالا باکسی سر یکتایی خدا و دین خدا دعوا نداریم و همه بندگانش هستیم . بعنوان همدردی با مسیحیان در کنیسه‌ها جمع شدند و دست به دعا بر داشتند و چون پس از حدود شش هفته بازهم از باران و رحمت الهی خبری نشد مسؤلین کلیسا و غیر کلیسا دست به دامن مسلمان‌ها شدند و از آنها خواستند نماز باران بجای آورند و دعای باران بخوانند وچه وچه بکنند تا شاید دل پروردگار به رحم آید که مسلمانان از مقربین درگاه‌اش هستند.

و جنین شد که مسلمان‌ها در مساجد جمع شدند و دست به دعا و نیایش برداشتند و سرود الَهُم انی اَسئلُک بعبادک ... سردادند و پروردگار را به پنج‌تن آل‌عبا سوگند دادند و چیزی نگذشت که ناگهان، قربان برم خدارا، پس از چند هفته خشکسالی! باران رحمت شروع به باریدن کرد. یک‌هفته ، دوهفته، سه هفته تمام، همه شب، همه روز رحمت الهی بارید و هی بارید و هی بارید و هی بارید و هی بارید... و به گور پدر هرچه کشاورز و دهقان آلمانی بود رید!

دنباله دارد...

    

2 نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 21:50  توسط  حميد میداف 
هیچ‌کساز اهل ولایت دقیق و درست نمی‌دانست چند سال از سن و سال واقعی زارسَن (زایر‌حسن) می‌گذرد؟ یکی می‌گفت: اَی...بنظرُم هفتاد هشتاد سالی‌ش می‌شه. دومی ‌می‌گفت: نه عامو خیلی بیشترن ‌ها! سومی می‌گفت: "زارسَن" قیافه‌اش جوون نشون می‌ده ولی سن و سالِش خیلی بالان. در واقع هم همین طور بود، او همیشه خوش‌خُلق و سر حال به نظر می‌رسید و صورتِ آفتاب زده و پوشیده از ریش سفیدش که حتا یک تار موی سیاه هم در‌‌ان دیده نمی‌شد و خودش با قیچی و با حوصله کوتاه و جمع و جورش می‌کرد، اکثرن بشاش و خنده‌رو جلوه می‌نمود، شاید به این دلیل که شغل سابق‌اش یعنی "یّزافی" –  خرید و فروش ماهی بصورت جمله – کار چندان شاقی نبوده و او آدم‌هایی داشت که کارها را برایش انجام می‌دادند مثل اجاره وانت‌بار، ساعت‌ها منتظر لنج‌‌‌های  گرگوری  ماندن، در صورت لزوم پاک کردن و پلک گرفتن و قاچ کردن ماهی همورهای چند مَن‌ای و غیره ذالک. خودش هم مثل بسیاری از یزّاف‌های بوشهر فقط تسبیح می‌انداخت و جواب سلام مردم را می‌داد ولی در پنهان دستی هم تو کار قاچاق جنس داشت. این‌طور که تعریف می‌کردند جوونی‌هاش عجیب‌ادم نترس و پُرجنب و جوشی بوده ‌است. می‌گویند تمام خلیج فارس را وجب به وجب می‌شناسد، بدون اینکه طناب بُلط سربی(عمق‌یاب) را گزَ کند فقط با بوکشیدن به شُل و گِل چسبیده به تَه بُلط ، حتا با چشم بسته، می‌فهمید لنج‌اش در آب‌های کدام ناحیه شنا ور‌است و عمق آب آن محل چند بغل است؟ می‌گفتند نه شُرطی‌های کویت و نه ژاندارم‌های ایران، هیچ‌کدام از پس‌اش بر‌نمی‌آمدند.

 تخصص‌اش در قاچاق بود. قاچاق جنس را نمی‌گویم که آن‌یک بجای خود محفوظ . "زارسَن" در قاچاق" آدم"هم دست داشت، آن‌هم چه دستِ پُربرکتی! همولایتی‌های بی‌کار و در جستجوی شغل را از اطراف و اکناف، از خود بندر گرفته، (بوشهری‌ها شهرشان را -بندر- می‌نامند) تا کنگان و گناوه و طاهری و دلوار و از مِدمری و دّیر گرفته تا هلیله و خورموج و اهرم و برازجون و از کجا و کجا گرفته تا بهمان و بی‌سار، همه را قربتا الی‌الله در مقابل چند صد تومنی(مبلغ دقیقش جزو اسرار دولتی بود!) به شیخ‌نشین‌های خلیج فارس، مخصوصا به کویت و دوبی و قطر، که خودش آن‌را گِتَر تلفظ می‌کرد می‌بُرد و با این کارش ثواب دنیوی و اخُروی برای خود می‌خرید. مردم می‌رفتند آنجا کار می‌کردند و پول‌دار می‌شدند و دعا به‌جان "زارسَن" و زن و بچه‌اش می‌کردند و او با فروتنی و خلوص نیت دست روی سینه‌ می‌گذاشت، کمی خم می‌شد و می‌گفت: مو نوکرتُم عاموجونی، مو مخلصتُم عاموجونی، سایه‌ات کم نشه عاموجونی.

با همه مهربان بود، بجز با ما بچه‌ها، یعنی با ما بچه‌های آن‌زمان آب‌اش توی یک‌جوب نمی‌رفت. می‌گفت بُچ‌بارا (بچه‌ها) همه‌شون تخم جن هستند و با سرو صدا نمی‌گذارند ظهر‌ها بخَوسیم (بخوابیم).

به هرحال او چنان در قاچاق آدمیان متسلط و متخصص و متبحر شده بود که هیچ‌کس، هیچ تنابنده‌ای، هیچ بنی‌بشری، در هیچ زمان و مکانی موفق نشده بود تلنگری به این "زارسَن" جُفره‌ای بزند و یا او را دستگیرکند. سهل است همه ژاندارم‌های وطنی و شرطی‌های کویتی که از رمز و رموز کارهای"زارسَن" با خبر بودند و خوب می‌دانستند او تنها به قاچاق نگله‌ی پارچه‌های انگریزی و کفش‌های ربه‌نی از شیخ نشین‌ها به سمت ایران اکتفا نمی‌کند و تنها ماهی‌های سنگسر و سرخو و حلواسفیدو و خبور و راشگو و شوریده در اسکله‌ها‌ی کویت و دوبی پیاده نمی‌کند یک‌جوری به او وصل بودند. بعضی‌ها می‌گفتند او مُهره‌ی مار دارد، بعضی‌ها معتقد بودند "زایرحسن" سبیل همه‌ی این مأمورین قد و نیم‌قد را ازچپ و راست با روغن نارگیل چرب می‌کند و جوندارها (ژاندارم‌ها) اگر بخواهند طبق دستور مافوق حبس‌اش کنند نان خودشان را آجر کرده‌اند.

**

"زارسَن" اما اینک دگر پیر شده بود، یک پایش بفهمی نفهمی می‌لنگید و دنبال خودش می‌کشید. هر چند پشت‌اش کمی خمیده بود ولی هیچ چیز از ابهت و از قد و قامت بلند بالایش نمی‌کاست. بالا تنه‌اش حدود 30 سانت بیشتر طول نداشت ولی تا دلتان بخواهد پاهایش دراز بود، به همین علت هم خمیدگی پشت‌‌اش تأثیر چندانی در بلندی هیکل‌اش نداشت و پاهایش هنوز شق ورق قامتش را راست نگه‌می‌داشتند.

وقتی مرا شناخت چنان تند و فِرز از جایش برخاست که باعث تعجب من شد. صورتم را غرق بوسه کرد گفت تو حمیدُو، بچه حاجی‌عباس‌ای؟ درست میگمُ؟ گفتم بعله ناخدا کاملن درست میگی. گفتم خوشحالم یک‌بار دیگر شما را می‌بینم. گفت همه از مو می‌پُرسند چند سالُم هست بعد عرق‌چین را از سر بر می‌داشت دستی به سر بی‌مو و آفتاب‌سوخته‌اش می کشید و می‌گفت: موقعی‌که اعلی‌حضرت تشریف آوردند بوشهر و با جهاز رفتند محمره و ناصریه تا خزعل انگریزی را سرجایش بنشاند مو هنی جهال بیدُم( من هنوز نوجوانی بیش بودم).

تعریف می‌کِردن هیچکی نمی تونه توچیشای اعلی‌حضرت سَی‌بکنه ( نگاه کنه) ولی مو سَِی کردُم و از زهره‌ای(از ترس) جرأت نکردُم از جام تکون بخورُم. نگاه‌اش تن ِآدم و چیشای آدم را سیلاخ می‌کِرد. خدا بیامرزتِش. بعد می‌گفت: حالا تو خودت حساب کن مو چندسالمه...

زایر‌حسن از اعلی‌حضرت رضا شاه کبیر صحبت می‌کرد و از پسرش محمد‌رضا هیچ دل خوشی نداشت. زایرحسن هم مثل همه‌ی هموطنان بوشهری‌ام فکر می‌کرد من چون در خارج زندگی می‌کنم پس حتما طرفدار شاه و یک فرد سلطنت طلب هستم . مردم سعی می‌کردند جلوی من از شاه و از سلسله پهلوی تعریف بکنند، یا دستِ‌‌کم حرف بدی نزنند. در صورتی‌که من هرگز نه سلطنت طلب بوده‌ام و نه توافقی با رزیم سابق و سیستم مملکت‌داری‌اش داشته‌ام. بعکس معتقدم اگر خفقان و عدم آزادی و بگیر و ببند دوران شاه نبود آخوند‌ها هرگز به این آسانی سوار بر مرکب نمی‌شدند و مملکت مارا بخاطر حمایت از تروریست‌های خاورمیانه و به خاطر درافتادن بی‌هوده و بی‌منطق با دنیای آزاد به لبه‌ی پرتگاه و به مرز از هم‌پاشیدگی نمی‌کشیدند! نیز معتقدم غرب هرگز نخواهد گذاشت ایران اسلامی صاحب بمب اتم بشود. گیرم هدف آخوند‌ها واقعا استفاده صلح‌آمیز از نیروی هسته‌ای باشد ولی از بس دروغ گفته‌اند و کلک آخوندی زده‌اند کسی حرف‌شان را باور نمی‌کند. تهدیدهای رهبر و رئیس‌جمهورش به اندازه کافی گویا بوده‌اند و هستند. این‌ها واقعا دنیا را هم مثل ایران و مردم ایران فرض کرده‌اند. این همان رسیدن به مرز گم‌کردن هویت و دوری از واقعیت و نزدیک شدن به نابودی خویشتن است که همه دیکتاتور‌ها به آن مرحله می‌رسند کما این‌که شاه هم رسید. با این تفاوت که شاه درد وطن داشت، دست‌کم مردانگی کرد و از مملکت خارج شد. این‌ها به نادانی یا به عمد می‌خواهند ایران را با خود بگور ببرند و یا اگر ایرانی بجای ماند نه این‌چنین و نه در مرز‌های فعلی که سخت مستعد از هم پاشیدگی‌ست. غرب مجتمع اتمی و نظامی ایران را بمباران خواهد کرد و از یکصد موشکی که آخوندها به طرف اسراییل پرتاب بکنند اسراییل نود تای آنرا با ضد موشک پتریوت در هوا خواهد زد و اگر موجودیت خویش را درخطر دید از بکار بردن اتم دریغ نخواهد کرد.

آخوند ها هنوز نتوانسته اند ملت ایران را قانع کنند چه کینه‌ی شتری و چه دشمنی بی‌پایانی با ملت یهود دارند؟ در مملکتی که یک‌نفر بجای هفتاد میلیون‌نفر فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد آخوند‌ها حتا لزومی به توجیه ملت نمی‌بینند. مگر اسراییل چه صدمه و چه لطمه ای به ایران و حتا به آخوند ها زده است؟

***

زایرحسن می‌گفت محمد رضا خیلی بی‌عُرضه‌گی کرد اگر پدرش زنده بود همه این آخوند‌ها را از بزرگ و کوچک‌شان به چوب و فلک می‌بست تا هوس سلطنت کردن به عمامه‌شان نزند. می‌گفت محمد‌رضا قاپیطانی بود که درست وسط قوس و طیفون(باد و توفان)  چمدان‌هایش را بست و از غُراب(کشتی)‌ی تیفون‌زده و سرگشته پیاده شد و بة ساحل امان رفت که امان‌ای در‌ان نبید و از آسایشی نصیب نبُرد... و آخوند‌ها همان راه را می‌روند که او رفت و همان اشتباه را مرتکب می‌شوند که او مرتکب شد...ای روزگار بی‌وفا... ای دلِ غافل...

می‌گفت آخوند‌ها ادعا می‌کنند شاه پول ما و نفت مارا حیف و میل کرد و به آمریکای جهان‌خوار سپرد ولی حالا خودشان نه‌تنها نفت ما و پول ما و حیثیت ما را به باد داده اند و مارا، ما ملتی با فرهنگ غنی را تروریست به جهان معرفی کرده‌اند، که دین ما و آیین مارا هم لگدمال و بباد داده‌اند. کجا مردم در زمان شاه این‌همه از دین گریزان بودند؟ کجا مردم این‌همه کُفر می‌گفتند؟ و به مقدسات و به مذهب‌شان توهین می‌کردند؟ زایر‌حسن دل‌اش پُر بود و مغزش مثل کامپیوتر کار می‌کرد و ذهن و حافظه‌اش عجیب آپ‌دیت بودند.

من و زایر حسن و تعدادی دیگر از هم ولایتی‌ها کنار دریا نشسته بودیم و از گذشته و حال سخن می‌گفتیم. بچه که بودم از هیبت زایرجسن می‌ترسیدم و هروقت از دور پیدایش می‌شد فاصله می‌گرفتم او در عین خوش‌اخلاقی یک هیبت‌ای داشت که ما بچه‌ها را می‌ترساند. شاید هم از قد درازش و یا از نگاه پُرنفوذش و یا از صدای نکره‌اش وحشت داشتیم. خصوصا وقتی مرا می‌دید از همان دور انگشت‌اش را تو هوا تکان می‌داد و می‌گفت: حمیدو،  تو از همه‌ی این بُچ‌بارا بُل‌کُم تری (فضول‌تری).

اینک زانو یه‌زانو ی او نشسته‌ام و بعنوان دو مردِ دنیادیده باهم گپ می‌زنیم، از دنیا و از دریا سخن می‌گوییم و من با کمال احترام به حرف‌هایش گوش می‌دهم و به مقام پیر مردی و ریش سفیدی‌اش  احترام می‌گذارم، او متخصص آب‌ها و بنادر خلیج فارس و من متخصص اقیانوس‌های جهان.. یکی دوبار برای این‌که دنیادیده‌گی خودش را به رُخ من بکشد از چند دهکده ساحلی در اطراف کویت و قطر نام برد و از من پرسید: خُب تو که رفته‌ای فرنگ و سی خودت قاپیطان شده‌ای حالا سی مو بگو وی وی نُم (ببینم) این‌جاها که مو گفتُم رفته‌ای یا نه؟ گفتم: عمق آب اون ساحلها که می‌فرمایید چقدر بود ؟ دست‌هایش را تا ته ازهم گُشود و گفت یک بغل تا یک بغل و نصپی. گفتم: نه ناخدا، من چنین سعادتی نداشته‌ام. شما آنجا لابد با ماشووه(قایق) چند تایی مسافر پیاده کرده‌اید. من با 15 متر آبخور چگونه با کشتی غول پیکر‌ام به آنجا‌ها نزدیک بشوم؟ و اصولا بروم اونجاها چکار کنم؟ گغت: خُب پس بگو نرفته‌ای. گفتم نه‌خیر نرفته‌ام.

سپس گفت: اگه مو یک ماشو وه (قایق)ی دست تو بدُم و تو بخوای ای ماشو وه را از بوشهر تا بحرین ببری حالا سی مو بگو روی کدام ستاره می‌رونی؟ روی "مُغیب" یا روی "عقرب"؟ دو نسل متفاوت روبروی هم نشسته بودیم با دو دنیای مختلف. خواستم بگویم ناخدا من روی هیچ‌کدام از این ستاره ها نمی‌روم. خواستم از دنیای مدرن اطلاعات از ماهواره‌ها از نقشه‌های الکترونیکی از جی - پی - اس، از سیستم‌های سوپر مدرنی حرف بزنم که.... 

ولی شک کردم مرا بفهمد!

گفت خُه(خُب) حالا ولش کن عامو جونی. مو شنیدُم دیریاها از سابق خیلی تیفونی‌تر شدن گفتم همین طور است ناخدا، باد‌ها بیشتر، توفان‌ها افزون‌تر موج‌ها گُنده‌تر ولی چه باک؟ غُراب‌ها هم روز بروز بزرگ‌تر و قوی‌تر می‌شوند و توفان‌ها کم‌تر حریف‌شان می‌شوند. ناخدا انگشت‌اش را به‌طرف آسمان دراز کرد و گفت: گرنگهدار من آنست که من می‌دانم. سپس گفت: خُه... ای درست ولی با این بی‌توجهی‌ی آدم‌ها سیلاخ اوزون هم که روز به‌روز سیلاخ‌تر و هوا خراب‌تر می‌شه. حرف تو دهنم خشک شد!! مات‌زده نگاه‌اش می‌کردم و او سرش را پایین انداخته ماسه‌های نرم را با سر‌انگشت می‌گرفت و دوبار آهسته روی زمین می‌ریخت. زایرحسن با حدود صد سال عمر یا بیش‌تر از کجا از لایه اوزون خبر داشت؟ نکند دیش ماهواره‌ای دارد. با نگاهی که از فاصله به پشت بام‌ خانه‌اش انداختم دیدم نه‌خیر ندارد.

نزدیکی‌‌‌های ظهر بود که "زایرحسن" برای صرف نهار، پس از تعارف او و تشکر من، آهسته آهسته و لنگان لنگان بطرف خانه رفت و چون منزل‌اش تا کنار دریا که ما نشسته بودیم فاصله چندانی نداشت همه‌ی گفتگوی یلند بلند او را با عیال‌ا‌ش به وضوح می‌شنیدیم:

زایر حسن: ننه غُلی ننه غُلی

ننه غُلی  : چه نِن؟ بانگ مو می‌زنی؟

زایر حسن: نپه ( نه پس) ننه غُلی دیگه‌ای هم غیر تو تو ای خونه داریم؟

ننه غُلی  : حالا مخسرم می‌کنی؟ ... بگو بینیم چه تِن ها

ز. حسن  :  تو بگو وی وی نُم ( ببینُم) ای چه دیدی(دودی) ین که تو راه‌انداختی؟ وُخ وُخ چیش چیش نمی‌بینه ها...اُنگاری آشپز‌خون‌ات بُک گرفتن ها؟ (آتش گرفته؟)

ننه غُلی :  خُه مو هَی سی تو بادمجون سرخ می‌کنُم نِه...

ز. حسن :  تو سی مو بادمجون سرخ می‌کنی؟

ننه غِلی :  ها نِه...

ز. حسن : خُه (خُب) تو که سی مو بادمجون سرخ می‌کنی با ای دیدی که راه انداختی تو فکر سیلاخ اوزون نیستی؟

ننه غُلی : سیلاخ چه؟

ز.حسن : سیلاخ اوزون

ننه غُلی : ای دیگه چه سیلاخی ین ؟ سیلاخ مُشک‌اِن؟ ( سوراخ موش است ؟)

زایر حسین در حالی‌که روی زمین نشسته و جوراب از پایش بیرون می‌کشد: نه عامو سیلاخ اوزون میگُم ها ... که تو با ای دیدت سیلاخ‌ترش می‌کنی ‌ها...

ننه غُلی که نمی‌فهمد زایر حسن از کدام سوراخ صحبت می‌کند می‌گوید: اُخ اُخ... یعنی ای بوی گنَدِ جوراب تو سیلاخ چه می‌فهمُم اوزون برون سیلاخ نمی‌کنه،  دید(دود) بادمجون مو سیلاخِش می‌کنه...؟

ز.حسن : برو ضعیفه بادمجون‌ات سرخ کُه ها ... تو چه می‌فهمی سیلاخ اوزون موزون چةنِن

ننه غُلی : حالا سیت غذا بکشُم؟ گُشنه‌تِن یا نه؟

 

 

پی‌نوشت

پس از دغدغه‌های "زایرحسن جفره‌ای" در رابطه با سیلاخ شدن دایمی لایه اوزون به‌علت سهل‌انگاری بنی‌بشر در نگهداری و حفظ محیط زیست و در نتیجه افزایش بی رویه و مهلک‌تر شدن توفان‌ها  Hurricanes در سطح کره زمین و دعوای وی بر سر سرخ‌کردن بادمجان با ننه غُلی، اینک « پارسا‌نوشت » و « بی بی سی  » نیز به این مطلب پرداخته و در تأیید فرمایشات ایشان تحلیلی مرقوم فرموده‌اند که توصیه می‌شود به ان نوشته‌ها نیز سرک‌ای بکشید..

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 21:21  توسط  حميد میداف 

یادش بخیر بچه‌گی‌ها! باهمه‌ی بی‌چیزی: بی‌پولی، بی‌لباسی، بی‌کفشی، بی‌کتابی، بی‌دفتری، حتا بی‌قلمی، خوش بودیم و در حد امکان خوش زندگی می‌کردیم. (خودکار هنوز اختراع نشده بود یا ما نمی‌شناختیم، مداد کمرنگ ارزان قیمت اما موجود بود).

هوا چه تمیز بود و دریا چه آبی‌رنگ، درخت‌ها چه بزرگ بودند و چه پُر شاخ و برگ، مزارع چه سبز، چه خرم و غرق در محصول. نسیم‌ چه دل‌نواز بود و گلها چه خوشبو و گل‌برگ‌ها چه رنگارنگ، مردم چه مهربان، چه عزیز و ما در سنین بین 10 تا 13 سالگی چه بی‌دغدغه، جه بی‌خیال و در سنین 14 تا 17 – 18 سالگی آخ... چه عاشق، چه شیدا، چه مجنون. و مثل همه‌ی بچه‌های هم‌سن و سال چه آرزوها و چه امید‌های دور و دراز در دل.

هرگز در باورم نمی‌گنجید روزی زندگی‌ام چنین تغییرکند و به چنان ثروت و مقامی و موقعیتی برسم که بعد‌ها رسیدم. که نه ارث پدر بود، نه از زمین جلوی پایم رویید و نه از آسمان یر سرم بارید. بل ‌همه را با کدیمین و عرق جبین و با جّد و جهد و با پشت‌کار، و به لطف الهی بدست آوردم؛ که هم علم خوب است و هم ثروت.

من که آن زمان در آرزوی داشتن کیف‌ای بودم تا مثل سیاوش، بچه‌ی تیمسار نام‌جو و یا مثل منوچهر، بچه‌ی دکتر شفا‌بخش کتاب‌هایم را درآن بگذارم تا از سنگینی از زیر بغلم نیافتند و یا بر اثر ریزش باران حیس نشوند، باور نمی‌کردم روزی کشتی‌ی غول‌پیکر 300 متری‌ای را با سرانگشت در اقیانوس‌ها هدایت کنم و به اسکله‌ها‌ی لوس‌انجلس و لندن، ولادی‌وُستک و هامبورک، در ریو دو زانیرو و استکهلم و توکیو پهلو دهم. و کشتی‌ی مدرن‌‌‌ام میزبان وزیر راه و ترابری شیلی، فرماتدار بوئنوس آیرس و سناتور ایالت برمن آلمان باشد و من با تسلط برچندین زبان در سالن‌های شیک رقص در نیویورک و لیسبون و مارسی، نفس گرم دختران خوش‌اندام گیسو افشانِ چشم آبی را بر گونه‌های داغ‌‌ام حس کنم و به زمزمه‌هایشان گوش دهم و با شیطونی بوشهری‌ام لاله‌ی گوششان را به‌نرمی گاز بگیرم.

***

چه شبها که در آرزوی داشتن یک دوچرخه‌ی مستعمل سوختم، و یا به امید یک توپ تنیس برای بازی « گُل بگیر شدّه» که ما بچه‌ها به‌ان توپِ سه‌پوسه می‌گفتیم آه کشیدم. فصل‌ها و سال‌ها بعد که خود دارای زن و بچه‌ و خانواده شدم به‌تلافی کمبود‌های کودکی و نوجوانی، تندِ تند سه‌چرخه و دوچرخه، از مدرن‌ترین و از زیبا‌ترین‌اش که در بازار موجود بود برای بچه‌هایم، که هنوز راه نیافتاده بودند خریدم، . مبادا دیر شود و بجه‌ام آه بکشد... و همسرم که ماتش برده بود...چی‌شده؟

آرزوی داشتن اسباب بازی، دوچرخه، ساعت مُچی و کیف مدرسه در جوانی و افسردگی‌ی ناشی از نداشتن‌ این چیز و آن چیز در کودکی، چنان دل‌مشغول‌ام کرده بود که بخود ‌گفتم: هرگز نخواهم گذاشت چنین احساسی به فرزندانم دست دهد و چون خود، مثل دیگربچه‌های بی‌پول دهکده، با پیرهن پاره پوره و شلوار وصله‌دار، که از شدت تنوع وصله‌های رنگارنگ‌اش شبیه طوطی شده بودیم به مدرسه رفته بودم و بجای کفش یک‌نوع پاپوش پارچه‌ای که به آن «مله‌کی» می‌گفتند به‌پا ‌کرده بودم، به‌پا نمی‌کردم! بل‌که مثل دیگران زیر بغل می‌زدم و با پای لخت و پتی به مدرسه می‌رفتم تا "کفش"ها یک‌سال دیگر دوام بیاورند. آری با این سختی و با این بی‌‌پولی که دامن‌گیر ما بود می‌توانید تصور کنید چه آرامش‌ توصیف‌ناپذیری به من دست می‌داد هنگامی که در آغاز رفتن فرزندانم به مدرسه همسر از همه‌جا بی‌خبرم شیک‌ترین لباس‌ها را برتن‌شان می‌کرد و براق‌ترین کفش‌ها را به آنها می‌پوشانید و برای خیس نشدن در برف و باران با ماشین و شوفر به مدرسه‌شان می فرستاد.

و بزرگ‌تر که شدند تشویق‌شان کردم بجای هجده در سن 17 سالگی گواهینامه رانندگی بگیرند و اولین ماشین‌شان را به آنها هدیه دادم و تا کنون که هر دو سه سال ماشین عوض می‌کنند و تازه‌ترین‌اش می‌خرند، اگر کم آوردند باز به سراغ پدر می‌آیند که خدا نیاورد روزی که بچه‌هایم مثل من در کودکی و نوجوانی در آرزوی داشتن فلان چیز آه بکشند.

تربیت آهنین و دیسیپلین سخت همسرم باعث شد بچه‌ها هرگز پا از گلیم خویش بیرون نگذارند و مال و مکنت باد نیاورده سر به هوای‌شان نکند. اینک در سنین 36، 34 و 30 سالگی هر کدام با تحصیلات عالی برای خود مرد زندگی و زن زندگی شده‌اند و مایه افتخار من و همسرم.

***

تفریح و تفنن ما در ایام کودکی و نوجوانی منحصر می‌شد به چند سرگرمی نه‌چندان بورزوا. شنا و ماهی‌گیری در خلیج‌فارس با قایق‌های "میداف‌"ی، پارویی. فروش ماهی‌های صید شده با دوچرخه در دهات اطراف و پس‌انداز پولِ حاصل از فروش‌اش برای کتاب و دفترچه سال تحصیلی‌ی آینده. سرگرمی دیگرمان بازی "چوکیلی"‌ بود، تیرمویه بازی بود، گُل‌بگیر شدّه، هفت سنگ، قاب‌بازی، گوگ‌بازی و فوتبال‌بازی بود، با توپی که خودمان دستی ساخته بودیم و شامل کیسه‌ای می‌شد که برای سنگینی، آن‌را پر از پارچه کهنه می‌کردیم و درب‌اش را مثل شلوار آخوند‌ها با بند تنبان گره می‌زدیم.

اوج تفریح و تفنّن‌مان ماه محرم بود. که برای بردن ثواب از سیدالشهدا، با دوچرخه‌‌ای که پدران مان با هر بدبختی یک عدد کهنه و مستعمل‌اش را برای‌مان تدارک دیده بودند، جهت آوردن یخ از کارخانه یخ‌سازی به "دواّس"، ولایت بعدی، می‌رفتیم، قالب‌های یخ را در گونی می‌پیچیدیم، به ترک دوجرخه می‌بستیم و به مساجد و حسینیه‌ها می‌بردیم و خودمان ترتیب حفظ و نگهداری شان را می‌دادیم و ریش‌سفیدها دعای‌مان می‌کردند و می‌گفتند جوون! پیرشی، اَجرَاتَ با سیدالشهدا. قلیان‌های مسجد را چاق می‌کردیم و آماده کنار دیوار ردیف می‌چیدیم. سیگار‌های اشنو را پنج‌نخ، پنج‌نخ تو نعلبگی می‌گذاشتیم و یک نعلبگی را با یک بفرما جلو هرکس سیگاری بود می‌گذاشتیم. و صد البته یکی دو نخ سیگار آماده و مهیا داشتیم مجهز به دو، تا سه چوبِ کبریتِ فسفر‌دار که چوب‌‌اش را در انتها حتی‌المقدور کوتاه کرده و فسفرش را در جلو نخ سیگار، در تنباکو، فرو می‌بُردیم و در بین سیگار‌های کسی می‌گذاشتیم که دل‌خوشی از او نداشتیم و یا دستی به کسی می‌دادیم که دودی نبود ولی می‌خواست با سیگار مفت و مجانی ادا در بیاود و پُز بدهد و هنگامی که با پُک زدن طرف به سیگار، فسفر‌ها، غافل‌گیرانه و با صدای "پوف ف ف" و با شعله‌‌ی روشن "منفجر" می‌شدند و طرف چرت‌اش پاره و چند ساتت ازجا کنده می‌شد؛ ما بچه‌های شیطان در حالی که از خنده روده بُر شده بودیم برای پرهیز از کتک‌خوردن پا بفرار می‌گذاشتیم و آن‌شب فقط بصورت گروهی دوباره در مسجد آفتابی می‌شدیم. دنیایی بود!

***

 شب‌های محرم از هر دهکده گروه گروه جمع می‌شدیم و برای شرکت در مراسم روضه‌خوانی‌ و مشاهده‌ی سینه‌زنی‌ها و یا شاید هم قاطی‌شدن درصف سیه‌زن‌ها که با صدای نوحه‌ی بخشوسیاه: " اکبر جوان لیلا سر و روان لیلا ... مادر مرو به میدان، آرام جان لیلا...آرام جان لیلا ..." با آهنگ و ریتم بر سینه می‌زدیم.

برای شرکت در این عزاداری‌ها با دوچرخه‌های‌مان که مایه غرورمان بود به دهات اطراف می‌رفتیم، در شب تاسوعا و عاشورا زنجیر زنان ‌هم به جمع عزاداران افزوده می‌شدند و عزا، عزای حسینی می‌شد.

ایام محرم ایام عاشقی و ایام چشم‌چرانی ما جوان‌ها هم بود. مثل همین جوانان امروز، که وصف‌اش را در ماه‌های محرم در اینترنت می‌خوانیم. با این تفاوت که ما ‌ازادی‌های جوانان امروز را نداشتیم و هیچ قرار و مداری در کار نبود و "هندی" و " اس - ام - اس"ی وجود نداشت که کارمان را سهل و مشکل‌مان را حل کند. دخترها، پیچیده در چادری سیاه و گاهی نازک در گروه‌های سه‌تایی، چهارتایی می‌آمدند و در بخش زنان، پایین آب‌انبار، حتی‌المقدور در نور چراغ توری یا زنبوری (برق کجا بود؟) می‌نشستند و هنگام عبور از کنار ما قدم آهسته می‌کردند و از زیر چادر با آن چشم‌های درشت و شفاف و افسونگر مشکی‌شان، در عین جوانی و بی‌تجربگی، اما عجیب با مهارت و استادی دین و دل از ما می‌ربودند. هرگاه سوزش پیکان یکی از این نگاه‌ها قلب آشفته و عاشق‌پیشه‌ی من مظلوم را نشانه می‌گرفت حس می‌کردم حرارتی مطبوع در چهره‌ام می‌دود، انگشتان دست، زیربغل و اطراف ناف‌ام مور مور می‌کرد و حس می‌کردم صورتم می‌خواهد منفجر بشود. همین احساس را در صورت دوستان و رفقا می‌دیدم و از سرخی صورت آنها می‌فهمیدم صورت خودم هم سرخ شده‌است. این دلربایی کافی نبود مه‌رویان ابروکمان، حقه‌ای نیز بکار می‌گرفتند به این‌صورت که به بهانه‌ی جمع و جور کردن چادر، دایم آن‌را از سر بر می‌داشتند و پس از کج‌کردن سر و نشان دادن گردن بلورین و بناگوش مرمرین شان آهسته و با ناز دوباره چادر را بر سر می‌کشیدند و این‌حالت را هنگام نشستن هم در تمام شب با لوندی تکرار می‌کردند.

در یکی از همین شب‌ها، شهربانو که به گویش بوشهری به او "شهرو" می‌گفتیم و دل دیوانه‌ی مرا بد جور درکمند زلف‌اش گرفتار کرده بود هنگامی که با دیگران از کنار ما می‌گذشت برای چند لحظه در چشمان من خیره شد و آه از نهادم برآورد. من آن نگاه و آن اشتیاق و آن لبخند ملیح ِپنهان در گوشه‌ی لب‌اش را هرگز فراموش نکرده‌ام. حس کردم زانوهایم می لرزند به پسرعمه‌ام که کنارم ایستاده بود تکیه زدم و این شعر حافظ را با کمی دستکاری زیر لب زمزمه کردم:

کفر زلفت ره دین می‌زند ای سنگین‌دل       درپی‌اش مشعلی از چهره برافروخته‌ای؟

و پسر عمه‌ام که دوسه سالی از من مسن‌تر بود نهیب‌ام زد: حمید، شب تاسوعاست خجالت بکش!

و من بلافاصله با گویش بوشهری جواب‌اش دادم : " مو ای همه یخ سی امام‌حُسین اوُردُم و ای همه قیلون سیش چاق کردُم یعنی یه سَیلی هم نمی‌تنیم سی خومو بکنیم؟ "

( ترجمه: من این‌همه یخ برای امام‌‌حسین آوردم و این همه قلیان برایش چاق کردم یعنی حتا اجازه ندارم نیم نگاهی هم بیاندازم؟ )

  ***     

بیاد می‌اورم منبر‌های روضه‌خوانی از دِه‌ای به دِه دیگر متفاوت بودند. در دهات کوچک و فقیر فقط دو پله داشتند و بترتیب دارای سه و چهار و تا هشت پله هم می‌شدند. شاید هم بیشتر. هشت‌پله‌ای‌ها متعلق به "بانی"های ثروتمندی بودند که برای حلال کردن پول‌های حاصل از قاچاقِ جنس از کویت و دوبی و بحرین، مجلس عزاداری مفصل‌تری می‌گرفتند و روضه‌خوانی با شکوه‌تری برپا می‌ساختند و بالطبع پول بیش‌تری خرج می‌کردند. "بانی"‌ها، آخوند‌هایی را که از قم و اصفهان و جاهای دیگر برای روضه‌خوانی به شهرستان‌ها می‌آمدند برای پنج تومان برای هر روضه اجاره می‌کردند و چون همه آن‌ها در حین صحبت به کلمه "مو"  "من" می‌گفتند ما بچه‌ها آنها را در مجموع شیرازی می‌نامیدیم و کاری به این نداشتیم که از اصفهان می‌آیند یا از مشهد.

هوا در بوشهر 9 ماه درسال داغ بود و من تا آنجا که بیاد می‌اورم ماه محرم تقریبا همیشه مصادف می‌شد با تابستان یا با گرمای سوزان، توأم با عرق‌‌ریزی فراوان و غش‌کردن و بی‌هوش شدن بعضی از سینه‌زنان و عزاداران.

هرجا مسجدی وجود نداشت بساط عزاداری در حیاط و یا روی آب‌انبار خنک یکی از متمولین دِه پهن می‌شد. هر خانواده‌ای در طول سال یک بز نر که به آن "پازن" می‌گفتند نگه‌می‌داشت و در روز عاشورا برای قربانی، به امام‌حسین هدیه می‌کرد( در ده ما گوسفند وجود نداشت).

روز تاسوعا "پازن"ها را سر می بریدند و پوست می‌کندند( بیاد می‌اورم هروقت نوبت به سربریدن "پازن" ما می‌رسید پدرم که نمی‌توانست بریدن گلوی حیوان را ببیند خانه را ترک و به کنار دریا می‌رفت). با گوشت پازن‌ها و با گندمی که زن‌های محل ده روز تمام و هر روز در هاونگ‌های بزرگ چوبی همراه با آوازهای غمگین" چاوشی" -- عمه عمه جان عمه جان فدای رفتن‌ات...-- کوبیده بودند حلیم درست می‌کردند و با آن حلیم که در دیگ‌های عظیم پخته می‌شدند همه دهات اطراف از کوچک و بزرگ تغذیه می‌شدند و آخ که چه حلیم خوشبو و چه غذای خوش‌مزه‌ای!

یک توضیح برای "پازن": این بز‌های نر به این دلیل " پازن" نامیده می‌شدند زیرا هنگام جفت‌گیری به دنبال بز‌های ماده می‌افتادند و برای نشان دادن گردن کلفتی‌شان با مشت ...اِه... با سُم  دایم بر زمین می‌کوبیدند و با زبان بیرون آمده و پوزه کف‌کرده با صدای خاصی بع بع می‌کردند که بیشتر شبیه سرفه‌ی دایم و سینه صاف کردن بود تا بع بع بزها.

قبل از رسیدن به روضه‌‌ی اصلی و آغاز اوج عزاداری توسط دوسه فروند آخوند و شیخ حرفه‌ای، هرکس ته‌صدایی داشت و البته به خوشنامی و یه تدین معروف و مشهور بود، اجازه داشت بالای منبر برود و ذکر مصیبتی بکند. این روضه‌خوان‌های دیمی و غیر پروفسیونل که گاهی تعدادشان به 6 نفر هم می‌رسید، بجز یکی دوتای‌شان بقیه بخود اجازه نمی‌دادند درست و حسابی بالای منبر بروند بل‌که اکثرن روی پایین‌ترین پله می‌نشستند و نوحه و روضه‌شان را می‌خواتدند و مردم هم به تناسب و به وسعت توانایی‌شان پس از اتمام روضه چند ریالی بة درون کاسه‌ای که به همین منظور در مجلس می‌گشت می‌انداختند. کسی هم در قاعده چندان توجهی به آنها و به روضه‌های تکراری آن‌ها نداشت، هر از گاهی بعضی‌ از آن‌ها با اعمالی ناخواسته مایه‌ی مزاح و سرگرمی مردم هم می‌شدند.

از جمله شیخی بود بنام « شیخ غلومسَین تنگک‌ای » ترجمه: شیخ غلام‌حسین از اهالی تنگک (تنگک دهکده‌ای بود نخلستانی در حاشیه بیابانی در پشت بوشهر).

این شیخ که عصایی هم در دست داشت و درست بیاد نمی‌آورم  که آیا نابینا بود یا خیر؟ حتا جرأت و اجازه نشستن بر آخرین پله منبر هم به خود نمی‌داد و سعی می‌کرد ایستاده روضه‌اش را بخواند، خواهش و تعارف و التماس مردم هم برای نشستن بی‌فایده بود ولی برای این‌که پیر مرد از ایستادن خسته نشود یک دلّه که ما بوشهری ها به آن ملّاسی می‌گفتیم و درواقع یک حلبی خالی بزرگ نمی‌دانم چند گالنی بود که در سابق حاوی روغن هلندی بوده‌است به او می‌دادند و شیخ غلومسیَن در حالی که سعی می‌کرد تعادل‌اش را حفظ کند با عبایی به‌شدت چرکین و با عمامه‌ی سابقا سفیدی که اینک از شدت چرک به زردی و خاکستری گراییده بود و نه با حرارت 95 درجه در ماشین رخت‌شویی که هنوز وجود نداشت و نه با آب زم زم پاک می‌شد، روی آن دلّه می‌نشست و شروع به روضه‌خوانی می‌کرد و همیشه و فقط یک روضه را بلد بود و ‌آنهم چگونگی جنگ حضرت الی E L I  ( حضرت علی) با "مرهب خیبری".

شیخ غلوم‌سین با تلفظ غلیظ بوشهری می‌گفت و هی می‌گفت و آخر سر شرح می‌‌داد که حضرت (اِلی) از اسب پیاده شد، شمشیر ذوالفقار از غلاف کشید و به مرهب خیبری گفت اگر مردی از اسب (بیو دومن) پیاده شو تا مردانه با هم بجنگیم و چون مرهب " گی تو خوش کرده بی از زهره‌ای" از پیاده شدن امتناع می‌کرد. حضرت اِلی (علی) با یک ضربت! هر چهار تا دست و پای اسب‌ را قطع کرد و مرهب بر زمین افتاد:

" مرهب جهلش گرف و حمله کِرد سی[به طرف] حضرت الی.

حضرت یَک لغطی‌ش زت[ لگدی زد] تو کین‌اِش [تو کون]اش که مرهب ریپشتی[به‌پشت] اوفتا دومن [افتادپایین]. مرهب دِسِش نها ری کینِش و کنگِیزش زَه ری زمین[دست‌اش روی کون‌اش نهاد و به روی زمین به آرنج‌اش تکیه داد] و گف تو خالو لغط تو کین مو می‌زنی؟ [ تو لگد به کون من می‌زنی؟] مو همی‌سّا [ همین الآن ) می‌کشم‌اتِ. حضرت الی گفت تو سی مو بکشی؟...ای‌گوز...[ تو می‌خواهی مرا بکشی؟... ای ...] ".

و ملت از خنده روده بُر می‌شدند و شیخ عصایش را بشّدت در هوا تکان می‌داد و سعی می‌کرد تعادل‌اش را روی ملاّسی حفظ کند ولی از شدت هیجان‌ و چرخاندن عصا درهوا، نقش زمین می‌شد، ملت کمک‌اش می‌کردند و او را در حالی‌که لگد می‌انداخت و عصایش را بر فرق مرهبِ خیبری می‌کوفت از زمین بلند کرده و در میان آخ و اوخ عصا‌خوردگان دوباره اورا روی ملّاسی می نشانیدند و او فحش بود که نثار مرهب می‌کرد و به حضرت ( اِلی) توصیه می‌کرد: آغا... مهلت‌اش نده بزن بکش‌اش ای مردکه‌ی دیوث را و همه می‌دیدند شیخ غلوم‌سین اگه دستش به مرهب برسه با چهار پنج‌تا دندانی که برایش باقی مانده است مرهب بدبخت را تِکه پاره می‌کند.      

  

2 نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 13:38  توسط  حميد میداف 

حدود 12 – 13 سال پیش، پس از گذشت پونزده سال از انقلاب شکوهمند اسلامی، بار سفر بستم و برای دید و بازدید فامیل، عزم وطن کردم. این یک جمله را جه ساده گفتم، ولی در عمل 3 ماه تمام در کنسولگری جمهوری اسلامی در هامبورگ پدرم را در‌اوردند، بی‌هوده اذیت و آزارم کردند، دق مرگم کردند تا مُهر ویزا نقش بر گذرنامه‌ی آلمانی‌ام شد. گذرنامه عنکبوت نشان ایرانی‌ام را چند سال قبل‌اش، علی‌رغم میل قلبی، به‌زور ازم گرفته بودند، گفتند ایرانی با دو گذر نامه؟ ممنوع! می‌دانم حالا وضع فرق کرده‌است.

در مهرآباد هم یک‌ساعت و بیشتر معطل‌ام کردند و با پرسش‌های عجیب و غریب کلافه‌ام نمودند: چرا تبعیت آلمان پذیرفته‌اید؟ آیا هنوز خود را ایرانی می‌دانید؟ چرا روی کشتی‌های ایرانی کاپیتانی نمی‌کنید؟ کشتی‌های ما به اشخاص تحصیل‌کرده و با تجربه‌ای مثل شما نیاز دارند دلیل امتناع شما چیست؟. حقوق کاپیتانی در آلمان چقدر است؟ هدف‌تان از‌ آمدن به ایران چیست؟ چند تا فامیل دیگر در خارج دارید؟ آن‌ها آن‌جا چه‌کار می‌کنند؟ شغل‌شان چیست؟ چند سال است در آلمان هستند؟

در مهر‌اباد هر چند بی‌هوده معطلم کردند و نزدیک بود اقوام و فامیل در سالن انتظار تصور کنند در هواپیما نبوده‌ام و کم مانده بود بدون من فرودگاه را ترک کنند ولی اقرار می‌کنم و از وجدان نباید گذشت مأمورین با کمال احترام و با محبت تمام با من رفتار کردند و بخاطر معطلی هم می‌دانم مأمور بودند و ناچار به اجرای دستور. روی سخن من هم با مافوق‌آنها و با سیاستمدارانی‌ست که ترس از ایرانیان دگر‌اندیش در تار و پود‌شان لانه کرده است. 

داستان ویزاگرفتن و مسافرت به وطن بس مفصل‌است که فرصتی دیگر می‌طلبد.

سه هفته در بوشهر و هفته آخر را در تهران به‌سر بردم. در تهران، وارد هتل که شدیم همراهان گفتند گذرنامه آلمانی‌ات را نشان نده و گرنه بابت هزینه اقامت، دلار مطالبه می‌کنند، آن‌هم به قیمت لابد ۷ تومان! یک‌بار دیگر به مرد رندی و زرنگی هم‌میهنانم برای تلکه کردن مردم آفرین گفتم. با تعارف و پیش‌کش سوغاتی‌‌هایی که دوستان برای این‌جور موارد از بوشهر با خود آورده بودند از این مانع گذشتیم و بجای چند هزار دلار چند هزار تومات دادیم.

اظهار تمایل من به تماشای کاخ‌های سعدآباد و نیاوران در رأس برنامه بازدید‌ها قرار داشت. جایی که بخش‌هایی از آن‌را در زمان شاه در مراسم سلام عید نوروز و یا هنگام تقدیم استوارنامه‌ی سفرا از تلویزیون دیده بودم و در بلبشوی انقلاب در بهمن و اسفند ۵۷ هم انقلابیون بر صفحه‌ی "تی-وی" نشان داده بودند.

رفتیم و دیدیم و فهمیدیم که خیلی جاها را اجازه‌ی دیدن نداریم. ممنوعیت از عکاسی در کاخ‌ها از یک طرف، درب ورودی بعضی اتاق‌ها و سالن‌ها نیز قفل و آنها که باز بودند با نوار رنگی، یا بقول بچه‌ها با سیم خار دار ورود را ممنوع کرده بودند و هرکس زورش می‌رسید دیگری را پس می‌زد تا حظ بصر بیشتری ببرد،

سبک دکوراسیون و مبلمان کاخ‌ها، در آنجا‌ها که اجازه رؤیت داشتیم، چنان غیر منطقی و بی سلیقه بود که هر کس، حتا با هوش کم متوجه می‌شد یاقوتیان حد اکثر سعی خود را بکار برده‌اند تا محیط کاخ را طاغوتی‌تر از آن چه سابق بوده‌است جلوه دهند.

روز دوم اظهار تمایل به زیارت مرقد مطهر امام نمودم. با مرسدس‌بنز دوستان از شمال به جنوب شهر تشریف‌فرما شدیم. ازدیدن آن‌همه دم و دستگاه طاغوت‌مانند کله‌ام سوت کشید. کمی هم دلم برای حضرت معصومه و امام رضا سوخت که آرامگاه هردوتاشون با هم تو آرام‌گاه مرمرین امام جا می‌گرفتند. درحالی‌که فرش‌ها و قندیل‌ها و ستون‌های مرمرین را تماشا می‌کردم به دوستان گفتم راستی اگر امام زنده بود یک پس‌گردنی به این آخوند‌ها می‌زد و می‌گفت زمانی که در قید حیات بودم چهاردیواری و سقف ساده‌ی حسینه‌ی جماران کفایت‌ام می‌کرد چرا چنین درگاه و برگاه و دم و دستگاهی برایم ساخته‌اید؟ مگر من نعوذ بالله طاغوتی‌ام؟ شما با همین پول می‌توانستید هزاران خانه برای بی‌نوایان از جمله کارتون‌خواب‌ها بسازید تا در سرمای زیر صفرزمستان در پیاده‌روها جان ندهند؟ مگر شما یادتان رفته است خلخالی گربه‌کُش  چه بر سر آرامگاه رضا شاه آورد. مگر شما این امت نا‌آرام همیشه در صحنه را نمی‌شناسید  همین‌ها که مزار رضاشاه را با خاک یکسان کردند تصور می‌کنید بعد‌از شما چه بر سر مزار من می‌آورند؟

یکی از دوستان فرمودند فلانی تو خیلی آلمانی فکر می‌کنی! البته درست می‌گویی امام یک پس‌گردنی به این‌ها می‌زد منتها نه به این دلیل که تو گفتی..! و چون فرد مشکوکی به ما نزدیک شد رشته‌ی سخن را قطع کردیم. حین تماشای درون حرم و ضریح، در آن هوای خنک و مطبوع تهویه و کولر، ضمن تحسین هنر معماری و هنر زیباسازی ایرانی، در این فکر بودم چرا آقای خمینی در وصیت نامه مفصل‌اش به بازماندگانش توصیه نکرد از وی بُت نسازند و به یک قبر ساده، به همان سادگی که زندگی کرد، اکتفا کنند، همان‌گونه که بسیاری از بزرگان چنین کردند.

چه می‌دانم! شاید هم این چنین وصیت کرده بود ولی ملت از‌ ان مطلع نشدند. 

پس از گرفتن چندین عکس و تصویر از مرقد مطهر قدم رنجه نمودیم، حرم و صحن را ترک و وارد دکه‌های فروش شدیم. عکس های فوق یادگاری آن زمان‌اند.

  ***

در بیرون صحن، در زمانی که دوستان آن طرف جاده در جند متری روبروی درب اصلی‌ی آرام‌گاه، همان‌جا که تسبیح و مُهر و خرت و پرت می‌فروختند، در جستجوی آشامیدنی خنک قدم می زدند، من با تندی و جلدی برای رفع حاجت و تخلیه لیوان چای، حاصل از صبحانه در هتل، وارد دست‌شویی بزرگی شدم که در همان محوطه‌ی بیرونی قرار داشت. چشم‌تان روز بد نبیند! از همان بدَو ورود چنان بوی تعفن ادرار و بوی گند آمونیاک مشام نا مأنوسم را سوزاند و دماغم را آزرد که مصمم به بازگشت شدم ولی فشار دشمن بیش‌تر از آن بود که بدن دستور مغز را مبنی بر عقب‌نشینی بپذیرد. نفس در سینه حبس، سعی کردم حتی‌المقدور از تنفس عمیق به‌پرهیزم، تند و تند کارم را انجام دادم و الفرار...

بیرون پس‌از گرفتن فاصله از آن جهنم بدبو و کشیدن نفسی عمیق با صدای نسبتا بلند غُر زدم: میلیونها و میلیارد‌ها پول خرج برپایی چنین بارگاه عظیمی می‌کنند ولی عُرضه‌ی ساختن یک مستراح تمیز با کانالیزاسیونی در حد متوسط ندارند که هم درخور این بارگاه با شکوه‌ باشد و هم دماغ زایرین را این‌چنین آزار ندهد. دوستان تند و تند به‌من نزدیک شدند و هی هیش هیش می‌کردند. آهسته‌تر ادامه دادم گفتم من عاشق محیط و آتمسفر روستا‌ها هستم در‌المان هر گاه فرصتی دست می‌داد با پرداخت ۱۵۰ تا ۲۰۰ مارک آخر هفته‌ای را با فامیل یا با دوستان در یک مزرعه و خانه‌ی دهقانی به تنوع در روستاهای مختلف می‌گذرانیدیم. با وجودی‌که در اکثر دهات سیستم کانالیزاسیون وجود ندارد ولی من هرگز بوی بد مستراح به مشامم نرسید و با توجه به بوی تعفن توالت‌ها در آبریزگاه‌های عمومی و خصوصی در وطنم که خلا را نه جایی برای نظافت که برای کثافت می‌پندارند و هرچه کثیف‌تر به‌تر، از روستائیان آلمان می‌پرسیدم چگونه این مشکل را حل کرده‌اند؟ می‌گفتند خیلی ساده، بجای یک چاه سه تا چهار چاه در فاصله‌‌های معین از یکدیگر، با عمق‌های مختلف و متصل به هم می‌سازیم که عمیق‌ترین‌‌اش در دو متری خانه قرار دارد و کوچک‌ترین‌اش در فاصله سی تا چهل متری با تعبیه هواکش. همین...

این‌ها اگر بلد نیستند چیزی بسازند و از اتومبیل تا واگن قطار و از تانک ارتش تا هواپیمای مسافربری از خارج وارد و یا در محل مونتاژ می‌کنند دست‌کم می‌توانند همت‌ای کنند یک مستراح آبرو داری برای آرامگاه امامان‌شان از خارج کپی و مونتاژ کنند، این که نباید کار چندان مشکلی باشد؟ من حتم دارم توالت‌های آرام‌گاه امام رضا و حضرت معصومه هم به‌تر از این نیست و بی‌چاره زائران که دم بر نمی‌آورند!

***

پوزش می‌طلبم! قصدم نبود موضوع خلا را تا این حد کش بدهم بل‌که می‌خواستم بگویم آن زمان که ما بچه بودیم چون اکثر مستراح‌های وطن، بویزه در روستا‌ها در و پیکری نداشتند و بجای درب و دیوار یک گونی جلو‌اش آویزان می‌کردند لذا ملت از فاصله دور، مبادا کسی را درحین تخلیه غافلگیر بکنند به‌عنوان اخطار با صدای بلند می‌گفتند: اِهِم..اِهِم..  

البته این اخطار را با تُن و صداهای مختلف ایراد می‌‌کردند مثلا اگر کسی عجله داشت و چند بار اهم اهم کرده و طرف تعجیلی انجام نداده بود، این بار با صدای کلفت و عصبانی می‌گفت: اِهِم...اِهُِم... 

یعنی مگر متوجه نیستی من عجله دارم؟ و آن‌که در اندرون بود جواب می‌داد: " ا...هم...ا...ه...م " یعنی می‌دانم عجله داری ولی من هم یبوست دارم یه‌کم دیگر صبر کن! و به این ترتیب این "اهم اهم‌ها" هرکدام برای خود معنا و تفسیری پیدا کرده بودند.

حالا که تا این‌جا آمده‌ایم اجازه بدهید ما هم با امت یک‌صدا شده و به رئیس جمهور عزیزمان بگوییم آقای احمدی‌نژاد:  ِِاهم... ِاِهم...

« انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست »

 

ببخشید! بخشی از این پستِ امروز ما بلانسبت شما یه کم اِهم اِهم‌ای شد!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 13:16  توسط  حميد میداف 

پس از مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی‌ي علیامخدّره‌ی معفّفه‌ی مکرمّه‌ی محجّبه‌ی وجیه‌المنظر میان‌سالِ متوسط‌‌ الحال خبرنگار «نیو تی-وی» با آیت‌الله‌العظمی السیدالحسن‌النصرالله، یا همان آشیخ حسن خودمان، دامة افاضاته و انعکاس مثبت آن در دنیای پهناور ارتباطات و اطلاعات، از جمله انتشار خبر مسرت بخش‌ آن در وبلاگ اینترنتی"میداف" همه بر شهامت در راستگویی آشیخ‌حسن صد آفرین گفتند و پس از به به و چه چه ها‌ی ملزومه اورا دلداری دادند و نوازش نمودند که: خُب... همه کس می‌تواند اشتباه بکند و صهیونیسم بین‌الملل را دست‌ِِ‌کم بگیرد این‌ دیگر عقده ندارد، غصه ندارد، ناراحتی ندارد. ویرانه‌‌های لبنان را اروپایی‌ها با ( know howو میلیون‌ها یورو ) و برادران عرب نیز با پترو دلارهای اهدایی مرمت خواهند نمود دولت جمهوری اسلامی هم که به هر تفنگ بدست مفتخور حزب‌ا‌‌لهی 12 هزار دلار از کیسه‌ی ملت کلیه‌فروش ایران صدقه می‌دهد. آن هزار نفری هم که کشته شدند، در حقیقت شهید راه الله شدند، هر چند شهادت نا بهنگام‌‌شان دردانگیز و رنج‌آور بود و هست ولی در مجموع جبرا‌ن پذیرند این‌جور تلفات و تا آنجا که ما برادران جوان و قدرتمند حزب‌الله را می‌شناسیم ایشالله تا یکسال دیگر دوبرابر آن را تولید و تحویل حضرت آیت‌الله می‌دهند تا در برنامه شهادت‌طلبی‌های آینده، یا بقول دشمنان، بی‌گدار به آب‌زدن‌های آینده‌، کم نیاور‌ند.

پس از انتشار مصاحبه همه متفق‌القول بودند که آشیخ در صورت پس دیدن هوا به احتمال قریب به یقین زیر حرف‌اش می‌زند و اصولا کل مصاحبه را انکار و ننه من غریبم در می‌آورد، نویسنده‌ی این سطور اما، با ایمان به ثابت‌قدمی برادر نصراله و پابرجایی و استواری وی در امور جنگی با اطمینان کامل و خاطر‌جمعی عاجل دیدِ دیگر و نظری دیگر داشت.

دلیل‌ این هماهنگی، همان‌طور که در پست پیشین[ + ] نیز به عرض‌تان رسانیدم، دراین‌است که من و شیخ‌حسن چند نقطه‌ی مشترک در چند چیز داریم که ما را از چند و چون بعضی‌ها متمایز می‌کند. مثلا هردوی ما کمی تا حدودی قطر شکم داریم و مثل همه قطور‌الشکم‌ها خوش‌اخلاق، شیرین سخن، بشّاش و بذله‌گو و پیرو ِمصالحه و مسامحه هستیم و نه اهل جنگ و مناقشه و مرافعه و مجادله.

از دلیل و مدرک بر اثبات حرفم همین بس که دفتر آشیخ‌حسن در بیروت، علی‌رغم آن دم و دستگاهی که حکومت جیم الف برایش راه انداخته‌است و هزینه‌ی‌ ایاب و ذهاب‌اش از شهرداری تهران، از محل بودجه کارتون‌خوابهای اسمون‌جُل پایتختِ ام‌القرا تأمین می‌کند، هیچی نگفت و صدایش در نیامد، نه تکذیب کرد نه تأیید، نه انکاری نه منکاری! در عوض اما دفتر دوم‌اش در تهران به ریاست حسین شریعتمداری که نه حسین است و نه شریعتمدار، بر طبل و سنج و دهُل کوبید و طبق معمول بدون اجازه آشیخ حسن، در کیهان مغصوبه مدعی شد که: بعله ... من خودم شخصا اصل نوار مصاحبه را بصورت "اوری‌جی‌نال" در گاو‌صندوق کیهان دارم و آنها که می‌آیند و می‌گویند شیخ نصر‌الله این‌جوری گفته و آن جوری گفته و چه گفته و چه نگفته، اظهار ندامت کرده و چه و چه ... لاکن این این‌جوری نیست که این‌جوری بوده باشد. این‌ها همه جاسوس صهیونیسم بین‌الملل هستند و تحریف کرده‌اند سخنان گُهربار آیت‌الله را . احوَط آن‌است که بخورند چماق، این قلم‌به‌دستان و آزاداندیشان که بقول امام راحل ما هر بدبختی می‌کشیم ازدست همین روشنفکر‌ها و قلم‌به‌دست‌ها می‌کشیم.

شیخ‌حسن بی‌چاره هم نه چیزی داد و نه چیزی گرفت، صُمُ بُکم به گوشه‌ای نشست و هیچی نگفت.

حالا شما اینجا را داشته باشید تا بنده یک سری به صحرای کربلا بزنم، ذکر مصیبتی بکنم و برگردم.

**

تهران - ام‌القرای اسلام

حاج‌احمدآقا خمینی که معرف حضورتان هست!  ایشان یک آدم صاف و ساده و مهربان و بی‌غل و غشی بودند که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، گیرم که بعلت بچه‌آخوند بودن‌اش طبق روال معموله کمی خرده‌شیشه داشت، مثلا با کمک رفسنجانی آن الم‌شنگه را سر آیت‌الله منتظری درآورد یا این‌که مسبب انتشار آن شعر معروف شد که اگر حافظه‌ام درست یاری کند با این دو بیت آغاز می‌شد:

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم    

تلفن زنگ رد و من یکدفه بیدار شدم     

یک‌نفر گفت که برخیز فلانی مرده  

من زجا جستم و بشکن زدم و هار شدم.

ولی در مجموع از وقتی که امام فرمودند: لاکن احمد نباید بشود رئیس‌جمهور! احمد هم ماست‌ها را کیسه کرد و دندان پست ریاست جمهوری را با کلبتین کشید و انداخت دور. و اصولا قید هر ریاستی را زد و شخص‌بنده حاضرم سوگند یاد کنم اگر ‌شده بود یعنی اگر رئیس‌جمهور شده بود از پروفسور احمدی نژاد صد در هزار به‌تر عمل می‌کرد، دست‌کم این چرندیات را تحویل ملت نمی‌داد. او پس از دستور امام خر خودش را می‌راند و کار به کار کسی نداشت. نه چندان در امور دولتی دخالت می‌کرد نه غیرچندان در امور غیر دولتی؛ یعنی هم کسی بود؛ هم کسی نبود. شمه‌ای از روشنفکری و آزاد منشی‌ خویش را در سخنرانی‌های متعدد و مکرری که به مناسبت‌های مختلف، مثلا در نماز عبادی سیاسی و کمرشکن جمعه‌ی دانشگاه یا در مصلای بزرگ تهران یا در آرامگاه پدر مرحوم‌شان برگزار می‌کردند نشان دادند و  به‌گوش امت همیشه در صحنه ‌رسانیدند و بنده با گوش خود از طریق بلند‌گوی اینترنتی شنیدم که می‌گفت: لاکن دعوای اسراییل و فلسطین چه ربطی به ما دارد؟ ما هزار درد بی‌درمان و مشکل لاینحل تو اجتماع‌ خودمون داریم که در اولویت قرار دارند، آنها اونطرف دنیا ما اینطرف دنیا. ما چکار به آنها داریم. فلسطینی‌ها و یهودی‌ها پسر‌عمو هستند؛ تو سر هم بزنند تا خسته بشوند! امروز با هم دعوا می‌کنند فردا باهم صلح می‌کنند. به ما چه مربوط که تو کارشون دخالت بکنیم و کاسه از آش داغ‌تر بشویم؟

هی گفت و گفت تا کاسه‌ی صبر و شکیبایی رهبر لب‌ریز شد.

در یکی از ‌روزها در جلسه‌ی مجمع تشخیص مصلحتِ نظام، که احمد‌اقا هم عضوش بود و همه آخوند‌ها مثل بچه‌ی آدم چهارزانو نشسته و مصلحت نظام را تشخیص می‌دادند، حاج‌احمدآقا ناگهان چرتش پاره شد و متوجه شد صحبت از تصویب بودجه کلانی توسط مجلس شورای آخوندی برای کمک‌رسانی‌ی مجانی به فلسطینی‌های مفت‌خور است، به انضمام تمدید بخشش نفت ارزان به ثمن بخس به سوری‌های همیشه‌گدا. اینجا بود که احمد‌آقا منفجر شد. گفت: ما هنوز مستضعفینی تو مملکت خودمان داریم که به نان شب محتاج‌اند؛ حرام‌شان باد این فلسطینی‌های لندهور. حرام‌شان باد این سوری‌های بی‌چشم و رو که نفت مارا می‌برند و درجلسات شورای همکاری به اصطلاح خلیج، جزایر سه‌گانه مارا به برادران عرب‌شان حاتم‌بخشی می‌کنند و عارشان می‌آید نام حقیقی خلیج همیشه فارس را بر زبان بیاورند! مگر ما چه چیزی به اینها مدیونیم واصولا چه نیازی به این برادران نا برادر داریم؟

احمد آقا آن‌روز خیلی تند رفت هی گفت و گفت تا این‌که رفسنجانی‌ی مکار، با اشاره‌ی رهبر همیشه‌بیدار آستین گشاد احمد‌آقا را گرفت و اورا به اتاق بغل بُرد. گفت: آق‌احمد آین حرفها چیه که می‌زنی و آتو دست منافقین می‌دهی؟  تو فکر می‌کنی آقا خودش این مسایل را نمی فهمه؟ فکر میکنی ما بلانسبت مغز خر خورده‌ایم؟ پسر‌جان مشکل در جای دیگر است. ما هم می‌گوییم گور بابای فلسطین و  پلسطین و خاور دور و نزدیک‌اش، ماهم می‌خواهیم سر به تن‌ هیچ‌کدام‌شان نباشد لاکن تا آمریکا و اسراییل سرشان تو خمره‌ی خاورمیانه و فلسطین گیر است و بزن بکُش تو آن خطه حکم‌فرماست کسی اینجا کاری به کار ما ندارد و خطری متوجه حکومت اسلامی‌ی نابِ محمدی‌ی ما نیست.

احمدآقا که شیرفهم شده بود نگاه سفیه اندر عاقلی به رفسنجانی انداخت و با چشمکی لُپ‌های "رفسی" را کشید و گفت: رفی جون! ای ناقلا... تو خیلی سیاسی‌ میاسی‌مدار هستی‌ها ... و رفی‌جون در حالی که دستی به ریشه کوسه‌اش می‌کشید گفت: احمدی جون تو حالا کجاشو‌ُ دیدی؟

چند روز بعد احمد آقا در سخنرانی نمازجمعه‌ی دانشگاه فرمودند: لاکن گور پدر هر چه فلسطینی‌ست! ما به این دلیل تنور جنگ فلسطین و اسراییل را گرم نگه‌میداریم که برقراری صلح در آنجا مساوی با پایان حکومت اسلامی ما در اینجاست.

البته او، با وجودی‌که مثل اکثر اوقات از روی کاغذ می‌خواند، به این روانی که من گفنم صحبت نکرد و طبق معمول چند تا تپُق زد ولی منظورش در نهایت همین بود.

نشان به این نشان چند روز بعد سر احمدآقای بدبخت را تا خرخره زیر آب کردند و فرستادندش آنجا که بهشتی با 72 تن یارانش رفته بود.

***

لبنان، لبنان فریب‌خورده

 آنها که از طهران آمده بودند و جیب‌های گشاد شیخ‌حسن را پُر از دلار کرده و همزبان با سوری‌های موذی تو گوش‌اش آیه‌ی گروگان‌گیری و پیروی از حماس زمزمه کرده بودند خود هرگز باور نداشتند صهیونیست‌‌ها چنین انتقام وحشتناکی بگیرند و برای آزادی دو گروگان‌ قیصره‌ای به آتش بکشند و تو کاسه کوزه‌ی لبنان و سوریه و جمهوری اسلامی،گُل به جمال شما، برینند.

ولی چه باک ؟ این‌ها ( تهران-دمشق)دستی از دور بر‌آتش داشتند و شیخ‌حسن بی‌چاره را به جلو هُل داده بودند. قبول می‌کنم، آشیخ‌حسن هم یک آخونداست ولی آخوندی‌ست وطن پرست؛ او تن‌اش هنوز درست و حسابی به تن آخوند‌های مردِ رند و بی‌وطن نخورده‌است! هنوز خام و غوره است، هرچند سعی می‌کند "مویز" جلوه کند. دل‌اش می‌سوزد برای لبنان مظلوم‌اش. آخوند‌های تهران گول‌اش زدند، سیخ‌اش کردند. او آتش می‌گیرد وقتی می‌بیند حریف تنومند به تلافی سهل‌انگاری وی و گول خوردن‌اش از اغیار، وطن‌اش را با خاک یکسان کرده‌است. اظهار ندامت می‌کند، به علیامخدره می‌گوید نمی‌دانستم کار به آینجا‌ها می‌کشد! نمی‌دانستم لبنان عزیزم را به ‌اتش می‌کشند... خدا لعنت کند مسخّخین ( مسخ‌کنندگان) را.

ولی شریعت‌مداران در تهران نهیب‌اش می‌زنند، غیر از او آخوند‌های دیگری هم در لبنان و سوریه خوابیده درنمک دارند. دلم برای اشیخ می‌سوزد و نگران‌اش هستم.

شما چطور؟

 

پ.ن

بیش از یکهفته‌است حاشیه "میداف" در ایران فیلتر شده است ولی ما بروی مبارک خودمان نمی‌آوریم.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 1:13  توسط  حميد میداف 

دیشب جمال نورانی و بشاش آشیخ حسن نصرالله را، بدون هاله‌ی نور، برصفحه تلویزیونِ فرستنده‌های اروپایی و آمریکایی مشاهده نمودم که با خنده‌رویی، درتکلم با یک ضعیفه‌ی محّجبه‌ی ابیض‌الچهره‌ی متوسط المنظری، برون از عهد شباب، به معصیتِ کبیره‌ای که درگروگانگیری 2 سرباز اسراییلی مرتکب شده بودند اعتراف می‌کردند و با پشیمانی می‌فرمودند: اگر می‌دانستم اسراییلی‌ها چنین واکنش شدیدی در مقابل این گروگان‌گیری نشان می‌دهند هرگز دست به آن نمی‌زدم. 

من حدس می‌زنم این یک نوع عذر‌خواهی‌ی غیر مستقیم در مقابل مادران و پدران داغ‌دیده‌ی لبنانی بود، هرچند خیلی دیر و با تأخیر فراوان. حالا این را داشته باشید تا بعد که چند کلامی سخن دارم با جناب آشیخ...

 من اصولا در مجموع از مشاهده‌ی چهره‌ی نورانی آشیخ‌حسن بسیار مشعوف و معطوف و ممدوح و ممزوج و معمور و منسوب و منصور می‌شوم. شاید به‌این دلیل که او نیز مثل خودم، یا بقول فلانی، مثل شخص‌بنده، مهربان، خوش‌اخلاق و پرحوصله هستند و این چنین نیز جلوه می‌نمایند. طرفه این‌که به‌برکات راحت‌‌خیالی و آسوده‌‌اندیشی به معنای مثبت‌اش و بی‌دغدغه‌گی و مطبوع‌الطعامی هر دوی‌مان نیز مقطورالشکم هستیم.  ازطرفی نمی‌دانم چرا هر وقت تصویر مبارک‌شان را ملاحظه می‌فرمایم به‌یاد رفیق‌مان محمدعلی ابطحی می‌افتم؟ بله ابطحی عزیز و نازنین خودمان را می‌گویم... با این تفاوت که محمدعلی چون یک رگ‌اش ایرانی‌است و در ایران متولد شده‌است صد‌مرتبه عاقل‌تر، فهمیده‌تر و سیاستمدار‌تر از کسانی‌‌است که می‌خواهند باپوشش و گویش ظاهری و با کُرنش باطنی و با اعمال و کرداری خاص، ادا و اطوار آخوند‌های اصیل و بی‌غل و غش خودمان را دربیاورند و تقلید بنمایند که عمرا به‌ گردِ پای آنها نمی‌رسند و به‌این زودی‌ها هم نخواهند رسید، نه در ولایات و ایالات بین‌النهرین و نه در خارج از نهرین.

حالا باز یقه‌ام را بگیرید و بگویید من نژاد‌پرستم!

آشیخ حسن می‌گوید اشتباه کردم، نفهمیدم کار به این‌جاها می‌کشد! خُب آشیخ‌جان! ماهم همین را می‌گوییم:   کار هر بز نیست خرمن کوفتن       گاو نر می‌خواهد و مرد کهن.

در زندگی معمولی اگر کسی به‌عمد یا به‌سهو، خانه و کاشانه کس دیگری را آتش بزند و یا مرتکب قتلی بشود شما فکر می‌کنی قانون چه کارش می‌کند؟ نه ... خودمونیم، تو حالا خودت بیا و کلاهت...اه...عمامه‌ات را قاضی کن و بگو قانون چه کارش می‌کند؟ و اگر مثل ایران و جنوب لبنان تقریبا قانون مانونی تو کار نبود مردم چه‌کارش می‌کنند؟

تو می‌آیی بدون مطالعه، بدون مشورت، گیرم به‌سهو یا به دستور ارباب درتهران... مسبب این‌همه کشت و کشتار هم‌وطنانت می‌شوی، صدها بد و بیراه نثار صهیونیست‌های بدبخت می‌کنی، وادارشان می‌کنی این همه راه پرواز کنند، بنزین مصرف کنند زحمت بکشند، بمباران بکنند، پول خرج بکنند، سرزنش و بد و بیراه از کس و ناکس بشنفند، ایراد‌های بنی‌اسراییلی‌ی اروپایی‌ها و آسیایی‌ها را تحمل بکنندَ آن‌وقت می‌ایی و می‌گویی فکر نمی‌کردی این‌جوری بشود؟ و کار به اینجاها بکشد؟ حالا من و تو دوست و رفیق، آخه این هم شد حرف؟ مگر الک دولک بازی می‌کردی که می‌گویی: نمی‌فهمیدم طرف به‌تر از من بازی می‌کند و نمی‌دانستم بازی را این‌جوری می‌بازم؟ هوم...؟ 

ما که نه رهبر هستیم و نه قائد عظیم‌الشأن، نه از سیاست میاست چیزی سرمان می‌شود و نه عمرا کسی را گروگان گرفته‌ایم، صدها و هزارها کیلومتر هم از خاور دور و از باختر نزدیک شماها بدوریم با این‌وصف به‌چشم می‌بینیم که اگر یک فلسطینی‌ی مادر مرده یا یک حزب‌الهی‌ی بی‌کار و لاقبا یک کمربند ناقابلی به کمر بست و در جایی، در رستورانی یا در خیابانی تو اسراییل منفجرش کرد یا اگر برادر مستضعفی از اهالی‌ی حماس در خطه غزه، فشفشه‌ای به‌سوی یک دهکوره‌ی اسراییلی پرتاب کرد و در هردو صورت خراشی به یک کودک یهودی وارد شد یا شاید هم نشد، نه‌تنها بولدوزر صهیونیست‌‌های جهان‌خوار خانه‌ی مسکونی او و آشپزخانه‌ی عمه‌اش را با خاک یکسان می‌کنند که چوب تو آستین‌‌اش کرده با هلیکوپتروُ بمب‌افکن‌وُ توپ‌افکن‌و نور‌افکن‌و چه و چه‌، خانه و کاشانه فک و فامیل و مراکز لحیم‌‌ کاری و افتابه سازی و جوشکاری موشک‌های سوپر مدرن و مافوق‌صوت! "قسم" را نیز چنان بُمب‌باران و تگرگ‌باران و موشک‌باران می‌کنند و حتا فرماندهان و آمرین‌ پشت پرده‌ی این اعمال اسلام دوستانه را، حتا اگر زیر لحاف مادر بزرگ‌شان هم قایم شده باشند، چنان نشان می‌گیرند و به گلوله می بندند و سوراخ سوراخ‌ می‌کنند که بزرگ‌ترین تکه بدن‌شان گوش‌شان می‌شود.

حالا نصری جون! تو که اونجا متولد شده‌ای، بزرگ شده‌ای و همه اینهارا که عرض کردم با پوست و گوشت خودت لمس کرده‌ای واقعا ما را مداد فرض کرده‌ای که می‌گویی نمی‌دانستی علی‌اباد شهری‌یه؟ می‌خواهی ما را تفهیم آخوندی بکنی که تاکنون چشم و گوش بسته بوده‌ای؟ صهیونیستها را نمی‌شناختی؟چیزی از چیز‌های معمول موجود در خاورمیانه را تشخیص نمی داده‌ای؟ یعنی ما از تو یه کم عاقل‌تریم؟

نکند می خواستی اون خواهر ضعیفه‌ی فرنگی را رنگ کنی؟ ای ناقولا...

اگر واقعا چنین است پس تکلیف آن همه کشته‌ی لبنانی و اسراییلی چه می‌شود؟ چه کسی مسؤل ریختن خون آنها‌است؟

اگر حرفت را باور کنیم و اشتباه‌ات را در گروگان‌گیری بپذیریم آیا وجدان‌ات رضایت می‌دهد همه گناه‌ها را بگردن صهیونیست‌ها بیاندازیم؟

*

و قتی می‌گویم من طرفدار تز برابری انسان‌ها هستم ولی می‌دانم بعضی‌ها کمی برابر‌تر از بعضی‌ها هستند اونوقت بعضی‌ها می‌آیند و می‌گویند بعضی‌ها بعضی از نژادها را می‌پرستند!! انگار نژاد، استغفر‌الله، باری‌تعالی‌ست که آدم بیاید و آن‌را به‌پرستد!      

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:23  توسط  حميد میداف 
 هم‌سن و سالان من بیاد می‌اورند جنگ معروف اعراب و اسراییل را در زوئن 1967 که به جنگ شش روزه شهرت یافت و بنام روز رسوایی اعراب در تاریخ ثبت گردید. من آن زمان 22 سالم بود و فرمانده کشتی "فرحناز" در خلیج فارس بودم. اخبار جهان را از طریق ایستگاه رادیویی و گیرنده قوی کشتی می‌شنیدم و می‌گذاشتم صدا وسیله بلندگو‌های پرقدرت درتمام کشتی پخش شود. رادیو صوت العرب من‌القاهره و رادیو دمشق و رادیو بغداد و رادیو کویت و ریاض و امان و دگر رادیوهایی که به زبان عربی برنامه پخش می‌کردند از همان روز آغاز جنگ و در پی‌آن تا شش روز تمام از تار و مار شدن ارتش اسراییل دم می‌زدند و از کشته شدن صدها هزار سرباز و درجه‌دار یهودی سخن می‌گفتند و نابودی 500 هواپیما و به‌آتش کشیده شدن 2000 تانک دشمن را بشارت می‌دادند.

نه سیستم‌ای برای کنترل وجو داشت و نه اینترنتی برای تحقیق. نه CNN ای و جود داشت که تصویر بمباران بغداد را در اتاق نشیمن‌ جلو چشم‌ات پخش کند و نه گوگل ارث‌ای که تصویر ماهواره‌ای را از کهکشان‌ها روی مانیتور پی - سی‌ات بیاورد!

رادیو ایران هم به اکراه، چاره‌ای جز ترجمه و پخش اخبار پیروزی اعراب نداشت... 

کشتی‌ما حدود 30 نفر پرسنل داشت که نصف آن عرب‌زاده بودند با شناسنامه عجمی که نان عجم می‌خوردند و هلیم گمال عبدالتاصر پارو می‌زدند و نصف دیگرش ایرانی اصیل، مثل فرش‌ ایرانی، مثل نوروز ایرانی، مثل شاهنامه ایرانی، مثل خلیج همیشه فارس ایرانی. به یاد می‌آورم هنگام اعلام پیروزی‌های پیاپی و دروغین ارتش‌های مصر و سوریه و اردن، یمن و عراق و ابن سعود، لیبی و تونس و مراکش، آن نیمه‌ی عرب پرسنل کشتی چه شادی و جه هلهله‌‌ای راه انداخته بودند، و ما ایرانی‌های وطن‌دوست در چه ماتمی فرو رفته بودیم از شنیدن خبر باخت اسراییل. گویا ایرانِ خودمان در جنگی نابرابر هدف قرار گرفته‌است. تقریبا همه کشورهای عرب به‌نحوی درآن جنگ شرکت داشتند یکی با پول یکی با زور. حتا کشور تازه استقلال یافته کویت کّل ارتش‌ مجهزاش را، یعنی چیزی حدود یکصد و پنجاه نفر، به جبهه فرستاده بود! بی‌چاره اسراییل!

سپاس خدای عز و جل، آخوندی هنوز ظهور نکرده بود که زحمت فکر کردن را از ما ایرانی‌ها بگیرد و با تلقین تفهیم مان کند که مصلحت ما را به‌تر از خود ما تشخیص می‌دهد و رهبری‌مان کند برای چه کسی شعار بدهیم!

دل‌مان می‌سوخت برای کشور تازه تأسیس یهود و اشک در چشمان‌مان جمع شده بود برای زن و کودک مظلوم اسراییلی که آنَک به‌دست اعرابِ لندهور و هپل‌هپو تار و مار می‌شدند. گاهی در گوشی پچ پچ می‌کردیم مگر اسراییل چند تا تانک دارد که این مصری‌‌ها 2000 تایش را به آتش کشیده‌اند و مگر این اسراییل فسقلی چند تا هواپیمای جنگی دارد که سوری‌ها پونصد تایش را سرنگون کرده‌اند و اسراییل‌ای که آن زمان فقط 2 میلیون جمعیت بیش نداشت مگر چند تا دیویزیون و لشکر بسیج کرده‌است که اعراب یک میلیون سرباز و درجه‌دارش را به شهادت رسانیده‌اند؟ یعنی با این حساب اینک دیگر فقط پیر و پتاله‌ها و نوزادان در سرزمین مقدس زنده مانده‌اند! که آن‌ها هم لابد بزودی به‌دریا ریخته خواهند شد! ما جوان‌های آن زمان پیش خود تصور می‌کردیم: درست‌است که ما چیزی از جنگ و منگ سرمان نمی‌شود ولی باریتعالی یه ذره شعور که به‌ما داده‌است...آیا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و ما خبر نداریم؟  چرا آمریکا کاری نمی‌کند؟ چرا آقای اوتانت با سازمان ملل‌اش دست به‌اقدامی نمی‌زند؟ قطعنامه‌ای، آتش بسی، کوفتی، زهر ماری صادر نمی‌کند؟ اعراب دارند قوم موسای کلیم‌الله را به دریا می‌ریزند. کو بشریت؟ کو انسانیت؟... ولی جهان در سکوت محض فرو رفته‌بود! 

آن‌روزها ثبت نام استشهادی مُد نبود، و گرنه چه بسا بعضی از جوانان، نه به طرفداری از برادران مسلمان، برادرانی که به روایتی روی تانک‌هاشان نوشته بودند« اوّل تل‌آبیب و الثانی طهران» تا پدر عجم‌ها را دربیاورند، بل برای جانب‌داری از برادران یهودی، مبادا آن‌ها در جنگ ببازند و سیل تانک‌های عرب، پس از تصرف "تل‌آبیب" و تسلیم نیمه دیگر "القدس" به مرزهای ایران‌زمین سرازیر شوند و تاریخ قرن ششم میلادی را بار دیگر تکرار و جنگ سلاسل و قادسیه دیگری را بما تحمیل نمایند!

پس‌از گذشت شش روز و آشکار شدن حقایق نخست مات‌زده انگشت به دهان ماندیم، که خدایا چه شده‌است؟ چه اتفاقی رخ داده‌است؟ چطور چنین جیزی ممکن است؟ یکصد میلیون عرب و دو میلیون اسراییلی؟ قربان برم خدا را...؟

سپس با غریو شادی، فضای کشتی‌ی فرحناز و دریای نیلگون خلیج فارس را نور افشان کردیم. به یکی از ملوانان گفتم آنقدر "فیدوس Feydoos"، بوق کشتی را بکشد تا کمپروسور لامصب هوا بالکل خالی شود و دیگر نایی از گلوی بلندگوها بیرون نیاید.

شاه ایران، در بحبوحه جنگ، علاوه بر کمک‌های متعدد مادی و غیرلژیستیک به برادر تاج‌دارش ملک‌حسین، بنا به درخواست وی وسایل و تجهیزات درمانی، ازجمله هزاران لیتر خون در بسته‌های پلاستیکی برای سربازان‌ اردنی ‌فرستاد. و وقتی این خبر در دنیا پیچید که مصر و سوریه با آبروریزی تسلیم شده‌اند ولی ارتش اردن در نبرد بر سر اورشلیم مقاومت سختی نشان می‌دهد و اسراییلی‌ها هنوز موفق به تصرف کامل بخش شرقی بیت‌المقدس نشده‌اند، شاه دستور داد ارسال خون ایرانی به اردن قطع شود، دو ‌روز بعد اورشلیم شرقی سقوط کرد.

رادیوها خفه‌خون گرفته بودند و از عربده‌ها و هل مِن‌مبارز‌طلبی‌ها و از های‌هوی (حَرب حَرب ختی‌النصر، ناصر حُب ناصر حُب) دیگر خبری نبود و جز صدای سوزناک " فیروز" با آهنگ « وطنی و لاحلامی وطنی...» صدای دیگری بگوش نمی رسید.

جنگ "یوم کیپور" با اراده الهی رسوایی دیگر و نکبت دیگری بود که بر سر اعراب فرود آمد، ولی گویا این قوم پوست کرگدن دارند. خداوند تبارک و تعالی به (کنگورو) دوپای دراز داده است تا هنگام خطر با گام‌های بلند فرار کند. به پرنده بال داده‌است، به فیل هیکل داده‌است، به درّنده‌گان چنگ و دندان داده‌است، به انسان معمولی عقل و شعور داده‌است و به عرب‌های خاورمیانه؟ زبان... آقاجان زبان،..! فقط زبان! یک متر، دو متر ... زبان عربیو قدرت ابتکار در بلبل‌زبانی را که اگر همین را هم نداشتند ...

اینک حکایت حزب‌الله است که با حماقت و نادانی و گروگان‌گیری‌ بی مطالعه‌ و ناشیانه‌اش مسبب کشته شدن بیش از 1400 زن و بچه لبنانی و نابودی آدم‌های باگناه و بی‌گناه و باعث ویرانی بیروت و صور و صیدا شده‌است و این همه ویرانی را پیروزی می‌نامد! دل‌ به این خوش‌ دارند که چند تا فشفشه به مراکز مسکونی اسراییل پرتاب کرده‌اند و بزرگ‌ترین و قدرتمند‌ترین ارتش خاورمیانه موفق به نابودی کامل آن‌ها نشده‌ و نتوانسته‌است به وسیله‌ای حلوی پرتاب کامل "کاتارینکا" و "کاتوچینکا"ی اهدایی جیم الف را بگیرد و حریف نشده جنگجویان شجاع را از درون مساجد و مدارس و در کوچه پس کوجه های مسکونی هدف قرار دهد.

غافل از این که بازی تازه شروع شده‌است.

هدف نابودی مجتمع اتمی پرفسور احمدی‌نژاداست که در آرزوی بمب اتمی اسلامی‌ست و می‌خواهد یک کشور چند میلیونی سرافراز و آباد و متمدن‌ را ویران و بجایش یک مشت ریشوی آدم‌خوار مثل خودش را جایگزین کند تا آنجا را نیز مثل نوار غزه تبدیل به "تلگدون * Telagdoon" کنند.

منتها برای این منظور لازم آید پسرخوانده‌ها‌ی سلطان محمود را که با عملیات ایذایی‌ در مرز می‌توانند موی دماغ شوند از صحنه خارج کنند و به آنجا بفرستند که عربو نی انداخت. این کار فعلا برای مرحله‌ی نخست و تا اطلاع ثانوی صورت گرفته‌است و مزاحمین را فرسنگ‌ها از ناحیه‌ی مرزی دور و به دره بقاع و پشت کوه‌ها پرت کرده‌اند. تا در حمله‌یی دیگر و نوبتی دیگر، که حزب‌الله با غرور کاذبی که کسب کرده‌ خود دگربار مسبب و آغازگر بهانه‌ای تازه شود و صهیونیست‌ها بتوانند به خول و قوه‌‌ی امدادهای غیبی‌ی حضرت موسی این‌ بار کار را یک‌سره کنند. کسی چه می‌داند شاید روزی این مغز بتونی‌ها درک کردند جز راه مذاکره و راه صلح هر بیراهه‌ی دیگر بی‌ثمر است، اگر چه زبان پترودلار سبز‌تر از زبان عقل است و هم اینک نیز شب و روز به ورود اسلحه از مرز سوریه ادامه می‌دهند و حاجی فیروز، دبیر کل سازمان ملل یا نمی‌فهمد یا مشاورین متعادلی ندارد که مثل خر عصاری بدور خودش می‌چرخد...

من شخصا مایلم ایران به نیروی اتمی مجهز شود. نه برای حمله به کشوری دیگر، بل‌ صرفا به عنوان یک نیروی بازدارنده در مقابل دشمنان واقعی وطن و نه در مقابل اسراییل که همیشه خیرخواه ایران بوده‌است و هست و دعوایی با ما ندارد و به گواهی تاریخ  هرگز به ما بدی نکرده‌است، سهل است در نبرد هشت ساله تنها کشوری بود که با وسایل یدکی و تجهیزات نظامی زیر بازوی ارتش ایران را گرفت و ما را از لحاط لژستکی یاری داد و در آینده نیز مدافع ما خواهد بود. آدم باید آخوند باشد تا به این درجه از نمک نشناسی برسد. کور و کرند این‌ها و فاقد دور اندیشی‌اند این حضرات و عاجز از تشخیص منافع واقعی وطنند این جهان وطنان. خزب‌الله لبنان و حماس جز مفت‌خوری از بیت‌المال متعلق به زن و کودک روستایی ایرانی چه کار خیری می‌توانند برای ایران انجام دهند؟ آن‌ها که جز نفرت کور چیز دیگری به ارث نبرده‌اند نه از عقل درست و حسابی برخوردارند، نه از مال و منالی نصیب برده‌اند نه از صلح و نه از هم‌زیستی مسالمت‌امیز طرفی بسته‌اند و نه حرف حساب سرشان می‌شود؟ و نه دل‌شان برای ایران و ایرانی می‌سوزد.

دیروز بر حسب تصادف مجددن به یک لبنانی برخوردم وقتی فهمید ایرانی هستم سری به تعجب تکان داد و گفت این دولت شما چه هدفی در سر دارد که این‌همه پول، بی‌هوده در لبنان پُمپ می‌کند؟ بعد شانه‌هایش را بالا  انداخت و گفت ما به پول مفت نه نمی‌گوییم، خدا برکت، ولی اگر فکر می‌کنند می‌توانند لبنان را به استانی ایرانی تبدیل کنند سخت در اشتباهند. نمی‌خواستم با این‌ها جر و بحث کنم و گرنه تفهیم‌اش می‌کردم: مقصود توئی( بمب اتم، قدرت‌خانم!) کعبه و بُتخانه بهانه. این‌ها عرضه ندارند مملکت خودشان را اداره کنند چه رسد به لبنان، هدف فقط ماندن چند صباحی بیش در قدرت‌است و ترساندن آمریکا. چون معتقدند فقط یک‌نیرو درجهان قادر‌است آن‌هارا از سریر قدرت به زیر بکشد: آمریکا...

من موافق اتمی بودن ایران هستم ولی اتمی بودن ایران با ابن حکومت بی‌مسؤل و آتش افروز تیغ در دست زنگی مست‌است و پروفسور دکتر احمدی‌نژاد پس از آن سخن‌رانی‌های مشعشعانه و انکار هالوکوست و تز نابودی اسراییل‌اش باید بسیار ساده لوح و خوش‌باور باشد اگر می‌پندارد دنیای غرب و یا شرق، بویژه آمریکا و اسراییل اجازه خواهند داد این فتنه‌جویانِ صلح‌ستیز به بمب اتم دست یابند.

و ما می‌دانیم آخوند‌ها در مقابل مردم بی‌دفاع ایران شیر می‌شوند، زندانی می‌کنند، شکنجه می‌کنند، ترور می‌کنند و گرنه ترسو تر‌از آنند که با آمریکا یا با اسراییل درافتند. حتا اگر همین فردا به بمب اتمی دست یابند. نه به این دلیل که ملاحظه ایران و ایرانی می‌کنند؟ بل نقطه پایانی خواهد بود بر قدرت خودشان. با همه نادانی، این را خوب می‌فهمند. و بر سر دعوای اتمی و قطع‌نامه سازمان ملل نیز، یک‌جوری، با کلک آخوندی دم از لای تله بیرون خواهند آورد. این‌جور یا آن‌جور.

***

من پس از شکست حزب‌الله و کوتاه شدن دست‌شان از مرز اسراییل، یعنی آنجا که قاذر بودند به‌نفع ارباب‌ و پدر خوانده‌شان روزی روزگاری عملیاتی ایذایی انجام دهند، دیگر قصد نداشتم، تا نبرد سرنوشت‌ساز بعدی، مطلبی در این باره بنویسم ولی برادران حزب‌الهی در نوشته‌های متعدد ازمن خواسته‌اند مطلبی هم در ارتباط با عقب نشینی پیروزمندانه حزب‌ در لبنان مرقوم بفرمایم که این درخواست را امروز که فرصتی دست داد، با پوزش در تأخیر، اجابت نمودم.

وَالسلامُ علی مِنَ‌التبَع ِالهُدی.

.........................................................................................

 *)  تلگدون : گویش بوشهری، مکانی برای جمع‌آوری زباله

 

2 نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 21:50  توسط  حميد میداف