چون اینحا از " چارتر" نام بردم ناچارم پرانتزی باز کنم و شرح مختصری بدهم در باره قرار داد فی مابین شرکت های کشتیرانی و شرکت های چارتر که رل اصلی را در تجارت کشتی بازی می کنند. آنچه را که اینجا می نویسم حاصل تجربه هاي شخصي و خصوصي من در چگونگی کارکرد شرکت های کشتیرانی آلمانی است. بدیهی است امکان انحراف از این قاعده در کشورهای دیگر یا در خود آلمان وجود دارد:
شرکت های چارتر :
شرکت های چارتر که بعنوان شرکتهای خطوط کشتیرانی نیز معروف هستند و مشهور ترین شان شرکت های" سی لند - ند لوید - او او سی ال - مرسک – " و..... هستند، کشتی هایی را با گنجایش و ظرفیت های متفاوت اجاره می کنند و بین قاره ها و کشورها، در خطود مختلف بکار می گمارند. نوع اجاره و جزئیات آن منوط به توافقنامه ایست که بین شرکت کشتیرانی و شرکت " چارتر " بسته می شود! معمولِ ترین اش که شامل شرکت کشتیرانی ما هم می شد، به این صورت بود که هزینه سوخت کشتی، (اعم از مازوت یا دیزل)، مخارج و هزینه پهلوگیری در بتادر و هزینه استفاده از تجهیزات و عوارض مختلف، هزینه گرفتن راهنما، استفاده از یدک کش ها و قایق ها، مخارج " کانتین " شامل خرید انواع و اقسام مشروبات الکلی و غیر الکلی و سیگار به انضمام پول نقد (Cash ) برای چرب کردن ريش و سبيل مأمورین بلند پايه بندر و گمرک و پلیس و قرنطینه و شهردار و فرماندار و چه و چه ...پاداش نقدی به خود کاپیتان ها ( اجباری نیست ) بعهده شرکت چارتر است. در مقابل، استخدام و مدیریت و مديريت درجابجایی پرسنل، هزینه ایاب و ذهاب و پرداخت حقوق و مزایا، تأمین خوار و بار و آب آشامیدنی از ساحل ( کشتی ها امروزه اکثرن دستگاه تصفیه آب شور دارند ولی آب حوضچه ها در بنادر آنقدر کثیف اند که هر عقل سلیمی از تصویه صرفنظر و در صورت لزوم آب گران از ساحل خريداري و در کشتی ضد عفونی می کنند)، هزینه بهداشت و درمان پرسنل (بیمه اجباری برای همه)، نوشت افزار، کامپیوتر ها و دیگر تجهیزات ناویگاسیون برای راهنمایی کشتی نظیر رادار ها، ابزار هاي گیرنده ماهواره ای و غیره ... به انضمام روغن مصرفی مو تور خانه بعهده شرکت کشتیرانی است. ( امیدوارم چیز مهمی از قلم نیانداخته باشم! ) .
بدیهی است جزئیات دیگری نیز ازجمله مسؤليت تأخیر در ورود کشتی به بندر، بعلت کارهای تعمیراتی در دريا (هزینه تعمیرات بعهده شرکت کشتیرانی است)، بین آنها امضا می شود که چون نمی خواهم مطلبم صورت فنی و اختصاصی پیدا کند و برای این که بقول ما بوشهری ها پتکِ ( petak ) و حوصله شما را سر نبرم از ذکر جزئیاتش در می گذرم... انگار تا اينجاش هم از ذکر جزئيات چشم پوشي کرده ام!
ولي يک اشاره مختصر ديگر مي کنم و شما را به امان خدا مي سپارم: تأخیر بعلت طوفان و بدی آب و هوا از این قاعده مستثنا است و شرکت کشتیرانی در این جور موارد بابت تأخیر ورود کشتي به بندر جریمه اي پرداخت نمی کند. چگونگی پرداخت هزینه چارتری نیز بستگی به بزرگی کشتی، سرعت و گنجایش کالا دارد. برای نمونه شرکت کشتیرانی ما بابت اجاره يکي از کشتیها که چند سال پيش روی آن بودم، و حدود 2200 TEUS بیشتر گنجایش نداشت، روزانه چیزی حدود 18 تا 20 هزار دلار از شرکت چارتر حق اجاره دریافت می کرد. شرکت ما دارای 43 کشتی بود. اگر در یافتی شرکت از هر کشتی را روزانه بطور متوسط 15 هزار دلار، کمي کمتر یا بیشتر محاسبه کنیم، پیدا کنید رنگ کت و شلوار پرتقال فروش را !
( ضمنن اینجا و اینجا را هم در سایت دانشجویان عزیز دریانوردی در ایران که گل کاشته اند و اطلاعات جالبی در باره کشتی های کانتینری جمع آوری و بصورت مطالب ارزنده در وبلاگشان منتشر کرده اند ملاحظه بفرمایید و فراموش نکنید یک کامنت دست مریزاد برای شان بگذارید ! ).
برگردم به ادامه چگونگی تحویل کشتی!
پس از شرح کارکرد کشتی از جنبه اکونومی و اقتصادی و مالی می رسیدیم به امورپرسنلی.
کنترل و هدایت کشتي و پرسنل اکثرن نا آرام اش، هوش،توانمندي، درايت و قدرت رهبري و نيروي فرماندهي کاپيتان را بويژه آشنايي اش در امر انسان شناسي می طلبيد. چه بسا بعضی از شورش ها، تمردها، طغیان و سرکشی های دریایی، که مدتها منسوخ شده و اینک با هجوم مافیای روسی و اوکراینی به غرب، دوباره سر از خاکستر فراموشی بیرون آورده و به قیمت جان بعضی از هم کارانم تمام شده است حاصل بی تجربه گی، خوش باوري، عدم مدیریت و نبود تسلط معنوی بر پرسنل و ناشی گری در اداره امور بوده است ! شورشیان کاپیتان را پس از زخمی کردن اش، در تاریکی شب بدریا می انداختند و من اطلاع دارم که لاشه بعضي از آنها هر گز پیدا نشد و در پاسخ تحقیقات پلیس، سرنشينان عرشه و انجين که روسي و اوکرايني بودند می گفتند: کی بود کی بود من نبودم... دادگاه ها نیز، بعلت عدم شاهد و مدرک، پرونده را بدون اخذ نتيجه می بستند.
با توجه به این امر مهم که در کشتی نیروی انتظامی اعم از پليس و پاسبان و پاسدار و بسیج وجود ندارد، مدیریت فرمانده در اداره امور و کنترل پرسنل جايگاه خاصي در حفظ امنيت بازي مي کند و فاکتور بسیار مهمی در روند زنده گی و شغل و نجات جان افراد محسوب می شود، شایستگی و اوتوریته فرمانده است که ضامن صلح و آرامش و تفاهم بین افراد مختلف با فرهنگ های گونه گون است. دانشجویان رشته فرماندهی در فرا گیری این دروس نیز آموزش می بینند ولی تئوری خشک و خالی دردی دوا نمی کند و باید با عمل و تجربه شخصی و شغلی توأم شود. بدیهی است کمی تا حدی هم اراده ذاتی و پهره بوري از جذبه خدادادی در داشتن قدرت رهبری لازم است که از دوران کودکی ی هر شخص مایه می گیرد و با نوع و روش تربیت خانوادگي، در انسان ها تزریق می شود و به مرور پرورش می یابد.
حالا که در این سن و سال به وبلاگنویسی افتاده ام و بقول دوستان، همگام با عمو اروند ریش سفید وبلاگشهر شده ام، اجازه می خواهم در همین جا نکاتی هم به زوج های جوان وطنم که دارای فرزند هستند و یا در آینده دارا خواهند شد یاد آوری کنم، هرچند می دانم جوانها امروز، با این همه امکانات که در اختیار دارند از ما فسیل ها فهمیده ترند. شخصیت انسان ها و اتکای بنفس شان در زنده گی، رابطه مستقیم با تربیت ایام کودکی شان دارد. نیروی رهبری از ایام کودکی و نوجوانی در فرزندان نشأت می گیرد و به مرور رشد می کند و به آنها اتکای بنفس می دهد. در زمانِ کودکی ما فسیل ها، یعنی 60 – 70 سال پیش تربیت فرزندان به این صورت که امروزه مد نظر هست وجود خارجی نداشت! پدر و مادر ها با ده دوازده بچه قد و نیم قد با اشتغال به کار، اگر کار و باري وجود مي داشت و با دونده گی و حمالی برای نان در آوردن و شکم بچه هارا سیر کردن، توأم با آن بدبختی ها و پی آمد های بعد ازجنگ که دامنگیر مملکت ما هم شده بود، آن هم در دهکوره های بدور از (سی ویلی زاسیون)، هرچند توی شهرها هم (سی ویلی) وجود نداشت تا دهکوره ها از ( زاسيون ) اش بهره اي ببرند، کجا و کي فرصت تربیت و رسیدگی به آموزش و بهداشت فرزندان ميسر بود و اگر از شخص خودم بپرسید: با اين حال و احوال نیروی فرمانده ای و قدرت رهبري را از کجا کسب کردم و چگونه از دست مافیای روسی و لهستانی و اوکراینی و فیلیپینی جان سالم بدر بردم ؟ در صورتی که در ایام کودکی ي خودم هم حلوا تقسیم نمی کردند و قربان صدقه ام نمي رفتند؟ پاسخ می دهم : دلیل اش نخست در این واقعيت بود که دروس تئوری انسان شناسی ام که در آلمان فرا گرفته بودم، خوشبختانه با شغل فرماندهی زودرس ام در سن 21 سالگی توأم شد، که هرچند اوايل بی تجربه و کله شق و ناپخته بودم ولی سریع یاد گرفتم و تجربه اندوختم، به انضمام اين که زنده گی سخت ایام کودکی و نوجوانی سنگ زیر آسیابم کرده بود ! دو دیگر این که هرچند کس مرا در ایام کودکی با دستمال ابریشمی نوازش نداد ولی خداوند تبارک و تعالي دوتا پای تند و فِرز نصیبم کرده بود که هنگام احساس خطر بسرعت برق و باد از کانون خطر می جَستم و چنان بگوش و بهوش بودم که مادر خدا بیامرزم اطمينان داشت شیطان بيچاره چنان در پیش من لنگ می اندازد و چنين از دستم در عذاب است که هر گاه از دور پیدایم می شود، او، یعنی شیطان، برای پرهیز از شّر و بلا، ده بار که نه، صد بار به محمد و آل محمد صلوات می فرستد.
چه مي دانم! شايد به دلیل همین تیزی و فرزی و استادی در تکنیک فرار بود، که کتک چندانی نصیبم نشد، خصوصن از آن پس گردنی های مرد افکن، که مُخ را مثل گردو تو قوطی خالي عطاري تلق تلوق به در و دیوار می کوفت، در امان ماندم و مُخ گرانمايه در مجموع، با رفلکس خدادادی الفرار که بعنوان راز بقا در وجودم ریشه داشت، سالم و بدون ضربه ماند و توانست بعدها بدردم بخورد. اقرار می کنم چون مادر عزيز و ننه بزرگ، با آن لباس های پهن و دراز و چادر و چاقچور روستایی در دویدن حریفم نمی شدند، و چه در دو ی صد متر و چه در دو ی ماراتون به پايم نمي رسيدند، به ناچارسعی می کردند با عمل استراتژیک غافلگیری، هنگامی که در تیر رس بودم، از پشت سنگر به من حمله کرده و با ضربه سامسوني نی قلیونی حواله ام بکنند، که دراین جور موارد، بی استثنا، این نی قلیون بيچاره بود که وا میداد، و بدون این که آسیبی به استخوان زمّخت کله من برساند، وجود نازنين خودش در هم کوفته مي شد و سر تا پايش مثل جیگر ذلیخا ریش ریش می گرديد و چه نيکو بياد مي آورم که نی قلیون مادر و مادر بزرگم از بالا تا پایین با تکه پارچه های رنگ وارنگ، سرخ و سبز و آبی و بنفش و سفید، که سفيدي اش به تیره گي گراییده بود، و صله پینه شده بود. نازکی و نحيفي نی قلیون و کلفتی و زمُختي استخوان سر باعث شدند که مغز آسیبی نبیند و در دوران جوانی و پیری و در امور فرماندهی بدرد بخورد. آري چنين بود دوران کودکي ما که با ضرب ني قليون از تخم جن آدم و از بازيگوشان مردجنگي مي ساختند!
بلندي و پستي نيايد بکار
هنر مند باشد تن شهريار
ادامه دارد....
چهار شنبه سوري خبر از نوروز مي دهد، اين خبر بر همه هموطنان ام مبارک باد.
در اين باره وبلاگ کافه گينزبورگ " وبلاگ فرهاد و فیلم ویدیویی" را هم تماشا کنيد !
در نظر خواهی پست قبلی دوستان عزیز لطف فرموده اظهار کرده بودند اگر مطلب ام در رابطه با خاطرات طولانی شد ایرادی نخواهند گرفت! من هم این اظهار نظرهای محبت آمیز شما را جدی می گيرم، مطلبی نسبتن طولانی و امیدوارم جذاب می نویسم و در این پست منتشر می کنم.
اميد وارم مورد پسند افتد
*
در یادداشت قبلی از خاطرات سال 1964 میلادی نوشتم و سخن گفتم از عبور همیشگی مان از کانال سوئز در راه سفر از اروپا به آسیا و بالعکس، و شرح دادم که بعلت به رسمیت شناخته شدن اسراییل توسط آلمان غربی که خبرش همزمان با عبور ما از کانال سوئز در دنیا پخش شده بود، مسؤلين اداره بندر، با تأييد مافوق، با نشان دادن ادب اسلامی - عربی خویش، ما را سه روز در لنگر گاه بندر پورت سعید بی هوده معظل کردند و با دست زدن به تظاهرات چند صد نفری، نفرت خویش را از آلمان برای به رسمیت شناختن اسراییل به عنوان کشوری مستقل، که موجودیت اش پس از قرن ها دربدری صاحبخانه های اصلی، توسط سازمان ملل تضمین شده بود نشان دهند، هر چند خود چندي پيش از اين، آلمان شرقي را که دست نشانده روسيه شوروي بود، به رسميت شناخته و با اين عمل به آلمان غربي دهن کجي کرده بودند. تظاهرات توأم بود با طواف خصمانه بدور کشتی ما، هتاکی و فحاشی های آبدار عربی که وَه چه تخصصی در این امر خیر دارند و اگر قرار باشد بار دیگر مثل " نجیب محفوظ" به سال 1988 ، به دریافت جایزه ادبی نوبل دیگری سرافراز گردند، بی شک بابت تبحّر و تخصص و استادی شان در فحاشی و هتاکی و به لجن کشیدن دشمن حقیقی و فرضی خواهد بود، که الحق سزاوار آنند. تظاهرات با موتور لنجها و قایق هایی که بیش از ظرفیت و گنجایش خویش، به حد اشباع بیکار و بی عار و لومپن های رنگ وارنگ را مثل ماهی های ساردین تو قوطی بار زده بودند، که اگر آب خلیج لنگرگاه مثل آینه صاف نبود لابد چپ و غرق می شدند، چنان با هیاهو و غوغا صورت می گرفت که من اینک پس از گذشت حدود 40 سال هنوز آن قیافه ها و آن عربده جویی ها را جلو چشم دارم ، چنان که ما سر نشینان شبها درب کابین های مان را از ترس آپاچی های عربی بروی خود قفل می کردیم . گفتم که سر انجام پس از سه روز تعداد 100 تا 150 کارگر دشداشه پوش از گور گریخته، با دمپایی، اَخ و توف کنان برای تخلیه و بار گیری هجوم آوردند که حدود 20 نفر از آنها در راهروها و گوشه و کنار ها، همراه با فحاشی، در جستجوی شيئي برای دزدی از کابین های قفل نشده بودند. يا سرقت هر چيزي که در نظر افتد، هر چند بی ارزش و کم بها، صرفن برای ارضای عطش دزدی و ضربه زدن به دشمن صهیونیسم که ما بودیم. به چشم خویش دیدم که بریده طنابی بطول نیم متر روی عرشه افتاده بود که آن را نیز با خود بردند ! و حدود 15 تا بیست نفر دیگر، زانو به شکم، مثل قورباغه " دو کُرپا " نشسته، انگشت در دماغ، چرک بیرون می آوردند، دقیق به آن خیره می شدند و آهسته زیر انگشتان له کرده به هم می مالیدند و بو می کردند و همزمان با این عملیات محیر العقول صد البته، طبق معمولِ اعراب، بلند بلند باهم صحبت می کردند، صحبت که چه عرض کنم، داد می زدند، فریاد می زدند، هرچند شانه به شانه هم نشسته و با زمزمه ای می توانستند تبادل نظر کنند، و هر بار با ادای سوگندِ " والله العظیم " ثابت می کردند که جز دروغ چیز دیگری به هم تحویل نمی دهند! بقیه "موزیری" ها ( کارگران تخلیه و بارگیری در کشتی را موزیری نامند ) بر روی عرشه و یا در خن ( انبار کشتی ) مشغول به اصطلاح بارگیری بودند و با پرتاب هر گونی محتوی پیاز و یا عدل پنبه و یا پارچه کهنه، با آهنگ و ریتم خاصی فریاد می زدند: fucking German fucking jews
دوست ایرانی ام که با من روی کشتی بود و اهل نماز و نیایش بود هنگامی که برای گرفتن وضو در دست شویی بغل دست، از کابین خارج شده و سریع هم برگشته بود، دیده بود مصری ها بسرعت برق و باد، یعنی با همان سرعت که بعدها جلو سربازان اسراییلی در جنگ شش روزه پا بفرار گذاشته بودند، قطب نما یا " قبله نما "یش را، که با هزار بد بختی و التماس و انتظار، از ایران برایش فرستاده بودند، دزدیده اند، و از آن پس مجبور بود دوباره همزمان با چرخش ها و حرکت های کشتی به اين طرف و آن طرف، در جهت قبله فرضی نماز بگزارد! دوستم چون بچه خرمشهر و با زبان عربی آشنا بود، تو راهروها، بدنبال مصریها این طرف و آنطر می دوید و داد می زد: آخه نا مسلمونا مگر خود شما مسلمون نیستید ؟ مگر نماز نمی خونید ؟ و از شدت خشم عربی و فارسی قاطی می کرد و می گفت : وُلک گوادها ابن دیوث ها ! ک....اُمَک و والدین تون، خَره ربَّک و دینَک ( گُه تو دین و تو خداتون ) ! هذا قبله نما، الصلاة الی المّکة المُعظّمه ! گفتم سهراب جان! اولا تو عربی خرمشهری بلغور می کنی و این گوساله ها حالی شون نیست، دویم این که چی چی المکة المعّظمه و المکرّمه ؟ این ها طبق عادت مذمومی که از شیر مادر با خون شان عجین شده است حتا چادر نماز از سر مادر بزرگشان هم می دزدند! تو غم " قبله نما " می خوری و توقع پس دادن اش را داری ؟

گفتم که پس از خروج از پورت سعید سه عدد از انبار های کشتی که دو تا سه هزار تُن، شاید هم بیشتر، طناب و کنف و کود از کلکته در آنها بار زده بودیم، به انضمام پیاز ها، پنبه ها و پارچه کهنه ها یی که مصری ها بعنوان صادرات بسیار پیشرفته مملکت شان در آن ها بار زده بودند، آتش گرفتند و کشتی های رهگذر، که ستون دودش را از دور می دیدند پیشنهاد کمک می دادند که با تشکر رد مي کرديم زيرا کمک لازم نداشتیم و خود به تنهایی با تجهیزات موجود در کشتي قادر به اطفای حریق و یا خفه کردن موقت اش بودیم تا به ساحلی برسیم . دیگران هم کار ی غیر از آنچه که خود ما انجام می دادیم، از دست شان بر نمی آمد! همه می دانستیم این مسلمانان نا مسلمان مصری بانی آتش سوزی بوده اند، ولی چه کار از دست مان ساخته بود؟ جز تشکر و سپاس آلمانها از خدا و از پیغمبرشان عیسا مسيح که مسلمان نشدند و از فیض دین مبین بهره ای نبردند!
هیچ بندری حاضر نبود مارا پهلو دهد! سر انجام و پس از یک هفته در بدری در مدیترانه، بندر بارسلون در اسپانیا، لابد با پرداخت عوارضی سنگین از طرف شرکت کشتیرانی آلمانی مان، مارا پذیرفت و به اسکله اي دور افتاده، دور از خطر براي ديگران، پهلوي مان دادند و ما، یعنی پرسنل کشتی، در مدت بیش از دو ماه و نیم تا سه ماه مشغول تخلیه کالای نیمه سوخته شدیم، زیرا کارگران اسپانيايي بعلت پُر بودن انبار ها از آب و دود و آتشي که هنوز از کالاهای نیمه سوخته بر می خاست، خاضر به تخلیه نبودند. پس از چند هفته دستور رسید کالاهای تخلیه شده را که هنوز دود از آن بر می خواست مجددن بار بزنیم و به قصد بندر " روتردام" در هلند حرکت کنیم! که چنین کردیم و به محض ورود به روتردام، شرکت، همه ما کار آموزان ایرانی و آلمانی ( دو ایرانی و 12 - 10 آلمانی ) را که بیش از 8 ماه در کشتی مانده بودیم و خيلي چيزها را عملي ياد گرفته بوديم!! به مرخصی فرستاد.
حالا که همه بدی هایش گفتم خوبی هایش را نیز بگویم . ما، یعنی کار آموزان، روزها، کالاهای نیمه سوخته را در حالیکه تا سینه در آب سرد و کثیف و بد بو ایستاده بودیم، تخلیه می کردیم، چون، همانطور که نوشتم اسپانيايي ها حاضر به تخلیه نبودند و می گفتند ( موچو آگوا، موچو تراواخو، آسي آ موچو فريو ). حقوقی را که باید به آنها داده می شد، تو أم با پاداشی شایسته به ما کار آموزان دادند. چون تخلیه و بارگیری کالا در و ظایف و تعهد و درقرارداد تحصیلی و کار آموزی ما نبود، مگر برای نجات جان انسان ها و یا برای نجات کشتی از غرق شدن، که در دریا چنین و ضعیت و چنین" کیسی " پیش آمده بود! ولی در ساحل امکانات دیگری برای تخلیه وجود داشتند و ضرورتي براي کشيدن ما به تخليه کالا نبود ولي البته هزینه سنگین می طلبید!
با وجودی که در قاعده بایستی در شب خسته و کوفته از کار طاقت فرساي روزانه بين آتش و دود، به رختخواب برویم واستراحت کنيم ولی ما همه، پس از گرفتن دوش ِ داغ و صرف شام ِ مفصل، جای شما خالی، می زدیم به ساحل قشنگ و رؤیایی بارسلون که هر کدام یک " سنیوریتا " ی زیبای اسپانیايي داشتیم و تا پاسی از شب می زدیم و می رقصیدیم و قر می دادیم و ( وینو کاراخو، وینو بلانکو و وینو روسو ) می نوشیدیم و هر کس به لسان خویش می گفت:
می خواه و گُل افشان کُن، از دهر چه می جویی ؟
این گفت سحرگه گُل، بلبل تو چه می گویی ؟
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رُخ بوسی، می نوشی و گُل بویی !
بی هوده نبود که اقوام و فامیل و همسایه های متعصب، که خود بویی از شادی و نشاط نبرده بودند و دایم سر بر سجاده و تسبیح و دلق داشتند، و اوج خوشبختی شان محرم و رمضان بود، پدر را از فرستادن ام به فرنگستان بر حذر می داشتند و می گفتند این تخم جن که ما می بینیم اگر پایش به فرنگ برسد ملحد و کافر می شود، از دین بری می شود! ده دوازده تا نوه ی فرنگی برایت درست می کند، نوچ نوچ نوچ ....
زهی خیال باطل! شکسته نفسی می فرمودند! آدم خونگرمي شرقی داشته باشد، جوان باشد، خوش تيپ باشد تقریبا تمام کشورهای دنیا را زیر پا بگذارد، کله اش بوی قورمه سبزی بدهد، آنوقت با هديه ده دوازده تا نوه برای بابا، که جلو بچه بگذاری قهر می کند! قناعت کند؟ نوچ نوچ نوچ...
در ضمن مگر می نوشی و گُل افشانی، لب بوسی و عاشقی، نشان از کافری و ملحدی دارد ؟ اگر چنین است پس:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست .
می بده تا دهمت آگهی از سّر قضا
که بروی که شدم عاشق و از بوی که مست
جان فدای دهن اش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوش تر ازاین غنچه نبست.
و اگر باز هم چنین است پس بگذار بگویم که:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگس اش عربده جوی و لب اش افسوس کنان
نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده شبکیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بردَرد کشان خرده مگیر!
که ندادند جز این تحفه بما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمَر ِبهشت است و گر باده ی مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
اجازه بدهید، پس از گذشت تقریبا 40 سال، در این جا یادی هم از دوست دختر عزيز و مهربان اسپانيايي ام ،که در آن ایام يار من بود بکنم، که هر جا هست خدايا بسلامت دارش ! اسم اش " ژولیا " بود و چه زیبا و چه ملوس! طفلکی هم عاشق بود هم یک کلام انگلیسی بلد نبود. ولی خودمانیم مگر عشق و ( اَموره Amore ) نیازی به دانستن زبان انگریزی دارد ؟ او هر چه دلش می خواست به اسپانیولی به من می گفت و هي مي گفت و هي مي گفت و حرف " س" را نوک زباني " ث " تلفظ مي کرد، آخ... چه شيرين... الهي بميرم...! و من که نصفش می فهمیدم نصفش نمی فهمیدم می گفتم : سی سی، حق با توست." ته کی یه رو te quiero " را هم که همه بلد بودیم ! همون کفایت می کرد. من از صحبت کردن اش لذت مي بردم هرچندخيلي چيز ها را نمي فهميدم. پس از باز گشتم به آلمان تا ماهها بعد، برایم به اسپاننيولي نامه می نوشت و من که عاجز از خواندن بودم دربدر دنبال کسی بودم که زبان اسپانیولي بلد باشد و برايم ترجمه کند.
زیتا ( نگاهی از دور ) عزیز هم که آن زمان هنوز متولد نشده بود تا برایم ترجمه کند.
آری جوان بودیم و چه می دانستیم خسته گی چیست ؟ خسته گی و استراحت را گذاشته بودیم برای پیری برای 70 - 80 سالگی. بی هوده نیست که در سن 61 سالگی به 50 ساله ها می مانم، غم به دل ندارم، و از زنده گی لذت می برم. ( با اجازه شما کمی هم از خودمون تعریف کردیم ! ) .
*
خُب، بعد از این کیفور شفاهی با خاطرات ایام جوانی برگردیم دو باره به اصل مطلب، به سال 1989 .
در آن سال بود که من برای اولین بار برای تخلیه و بار گیری در بنادر اشدد و حیفا در اسراییل پهلو گرفتم. من دراین فکر که از یک طرف کشتی آلمانی است، یعنی از کشوری که حکومت اش با نام " رایش سوم " بیشترین و بزرگترین جنایت بشری را در حق یهودی ها انجام داده است و مردم اسراييل حق دارند تنفر و انزجار خود را از عملکرد سابق این کشور نشان دهند زیرا این جنایات، رویداد و وقایعی نیستند که بتوان بخشید یا به دست فراموشی سپرد! از طرف دیگر وطنم ایران، با متحجرینی که بر آن حکومت می کنند و آبرویی در جهان برای مان باقی نگذاشته اند و چشم بر واقعیت ها و بر تاریخ مشترک 2700 ساله مان بسته اند و برای دلخوشکنک اعرابی که همیشه کینه شتری باما داشته و مارا مسلمان هم حساب نمی کنند، که توی سرشان بخورد، چنان کاسه از آش داغتر شده و به طبل ضد اسراییلی و ضد یهودی می کوبند که روی جنایتکاران نازی را هم سفید کرده اند. این متعصبین مذهبی حتا بخود زحمت درک این واقعیت را نمی دهند که مگر اسراییل و یا قوم یهود چه صدمه ای؟ چه لطمه ای به ايران زده اند؟ چه زیانی به ایران و ایرانی رسانيده اند که یهود ستیزی آقایان را توجیه کند ؟ مي گوييد فلسطین ؟ گور پدر فلسطین! ما چه وجه مشترکی با فلسطین داریم، که آرزو دارند سر به تن هیچ ایرانی نباشد و بار ها این آرزو و آرمان را به اثبات رسانده اند؟ ما با اسراییل و با یهودی ها پیوند فرهنگی و تاریخی و منافع مشترک و دشمن مشترک داریم! و بايد ضامن بقای همدیگر باشيم. موجودیت و بقای اسراییل و طرفداري از صلح براي اسراييل ضامن موجودیت ایران و ضامن صلح برای ایران هم هست! آیا این ايران ستيزان که وطنم را لانه تروریست ها کرده اند و جوانان ميهن را با رسوبات افکار پوسيده خويش مغز شويي مي کنند به این موضوع توجه کرده اند که اگر اسراییل، بفرض محال نابود و یا تضعیف بشود، عربها چه بر سر ایران و ایرانی خواهند آورد؟ و دم از چند قادسیه دیگر خواهند زد؟ عربها یی که همیشه قومی نا آرام، شَر طلب و ستیزه جو بوده اند، که حتا پیشوایان مذهبی شان هم با همه تقدس و درایت شان حریف آنها نشدند و نتوانستند آدمشان کنند! و با وجودی که این قوم را از وحشی گری و ولگردان بیابانی و بی تمدنی، که آیینی جز بت پرستی نداشتند و فرهنگی جز چپاول و غارت نمی شناختند و تخصصی جز بحث و جدل در رابطه با گوشت شتر، پشم شتر، شیر شتر، شاش شتر و پشکل شتر نداشتند، به مقام امیری و ولایی و به جاه و جلال و مکنت رسانیدند، و لی اين نا سپاسان در ازاء دریافت این همه نعمت، حتا از امامان شان و از نوه و نبيره آنها هم نگذشتند! چه ترحمی می توانند نسبت به ایران و ایرانی بيگانه و غير خودي داشته باشند ؟
قبل از ورود به بنادر اسراییل، با این افکار که آیا اسراییلی ها که از تفاوت دیدگاه من با عربده کشان یاوه گو خبر ندارند، چه بر خوردی با من و با کشتی ما خواهند داشت ؟ البته طبق قوانین بین المللی تا زمانی که ما تخلفی نکرده ایم آنها هم نمی توانند کاری علیه ما انجام دهند ولی مگر ما در کشورهای مصر، اردن، عربستان و یمن کاری خلاف قانون انجام داده بودیم ؟ من از برخورد دوستانه و صمیمی و توأم با احترام مأمورین اسراييلي چنان شگغت زده شدم که خودم از شگفت زده گی خودم تعجب کردم! مگر من در یک کشور متمدن و پیشرفته نبودم؟ چه جای تعجب ؟ من در مدتی که روی آن کشتی بودم بارها به اسراییل مسافرت کردم و پس از آن با کشتی دیگری نیز بار ها در بنادر اسراییل پهلو گرفتم و هر بار با آغوش باز پذیرفته شدم و دوستانی یافتم که همیشه از دیدن هم خوشحال می شدیم. کما این که خاطرات شیرینی هم در ایران از هموطنان یهودی ام داشتم زیرا بهترین دوستان ام هموطنان یهودی ام بودند که اوایل با وجود آشنایی طولانی حتا نمیدانستم یهودی هستند و هنگامی که مرا به مناسبتی به منزل شان دعوت می کردند می شنیدم عبری صحبت می کنند و یا یکی دیگر از دوستانم که می گفت عاشق فلان دختر است و دختر هم اورا دوست دارد ولی نمی توانند با هم ازدواج کنند و زمانی که پرسیدم اشکال در کجاست گفت او مسلمان است گفتم خوب باشد! گفت آخه من کليمي هستم.
برگردم به عبور از کانال که البته پس از گشایش مجددش در 1977 من بارها از آن عبور کرده بودم و در این مدت شش ماه نیز که بین اروپای شمالی و مدیتراه و در یای سرخ تردد مي کردم بارها از آن گذشته بودم. وقتی به لنگرگاه پورت سعید یا از آن طرف ( از دریای سرخ ) به بندر گاه سوئز نزدیک می شدی مسأله ای که فوری مورد توجه قرار می گرفت برخور سخیفانه و عرب مَنش مأمورین بندر با کشتی ها و باکاپیتان ها بود که با بی احترامی و با اصطلاحاتی چارواداری که نشان از بی فرهنگی و بی تربیتی شان داشت در VHF امر و نهي می کردند که من در هیچ بندری در چهار گوشه جهان نظیرش را ندیده ام، فرماندهان را با لحنی لات مأب به رفتن به لنگر گاه شماره فلان و در نقطه و ( پوزیشن position ) ای که برای کشتی تعیین شده بود هدایت می کردند، هر چند واژه هدایت را من محترمانه بیان کردم که در واقع هدایت به سبک شتری بود! و هُل ات می دادند و آنطور که ما در VHF می شنیدیم همه کشتی ها و همه کاپیتان ها، از این تربیت و برخورد اسلامی عربی بطور مساوی و برادرانه نصیب می بردند! و جای گله و شکایتی نبود و کسی نمی توانست از اين امر گله و شکایت کند که کمتر مورد بی احترامی قرار گرفته است. پس از یکی دوروز که نوبت کشتی ات می رسید راهنما با معاون اش و 8 ملوان و 2 قایق پارویی که با جرثقیل کشتی به عرشه کشیده می شدند تشریف فرما می شدند، فوری، بی کم و کاست خودرا صاحبخانه فرض می کردند و دستور ساندویچ و آبجوی سرد " بکس " آلمانی می دادند و چنان با تو گرم می گرفتند و خودمانی رفتار می کردند گویا سالها باهات الک دولک بازی کرده اند، ولی ما که مو ی ریش را در آسیاب سفید نکرده بودیم ( موهای سر از بی غمی سیاه مانده بودند) می دانستیم که این بازی بالماسکه برای کش رفتن هرچه بیشتر سیگار و قاپیدن چند بطر ویسکی بيشتر و اخذ کادوهای دیگر نظیر فندک و خودکار و خرت و پرت های مختلف است! اضافه کنم که آقاي راهنما نیازی به معاون نداشت، در سابق هم همیشه یک نفر کار راهنمایی را انجام می داد، که البته در حين عبور از کانال چند بار در بین راه تعویض می شدند و 2 نفر ملوان نیز برای هر قایق، برای بستن طناب کشتی، اگر ضرورتی ایجاب می کرد، کفایت می کردند و لی مو از خرس کشیدن نعمت است و به خرج دیگران شغلی برای شهروندان جور کردن مباح، بل مستحب است. برنامه عبور از کانال به این صورت بود که یک گروه از کشتی ها در ساعت معینی از شمال و گروهی دیگر در ساعتی دیگر از جنوب با سرعت کم، تا موج های حاصله از سرعت کشتی آسیبی به ساحل کانال نرسانند، حرکت می کردند. گروهی که طبق برنامه، اکثرن کشتی هایی که از شمال می آمدند و زود تر به بندر اسماعیلیه می رسیدند، در آنجا لنگر می انداختند. بعلت دریاچه طبیعی در آن بندر، عرض کانال پهن تر است، و گنجایش توقف چند کشتی را دارد. کشتی هایی که از جنوب يا از شمال می آمدند براحتی از وسط کانال عبور می کردند و سپس دیگران لنگر کشیده براه خود ادامه می دادند ولی گاهی نیزبه دلایل مختلف که من اینجا، برای جلوگیری از طول کلام، ضروری نمی بینم وارد جزئیات شده و مفصل تر بنویسم، بعضی از کشتی ها بناچار در طی عبور از کانال مجبور می شدند، در جایی که کانال کمی عریض تر است، توقف کنند و قایق هایی که با خود حمل می کردیم به همین منظور بود که طناب کشتی را به ساحل برسانند و محکم کنند.
اگر از سمت جنوب، از دریای سرخ، از طریق بندر سوئز وارد کانال می شدی در سمت راست صحرای خشک و بی آب و علف سینا بود که تا چشم کار می کرد شن و ماسه و تپه های متعدد می دیدی که احتمالن در جنگ های چهار گانه برای استتار تجهیزات جنگی مورد استفاده قرار می گرفته اند. اولین جنگ در 1948 پس از اعلام موجودیت اسراییل، با حمله اعراب به آن کشور تازه تأسیس صورت گرفت که با تیپا سر جای شان نشانده شدند. جنگ دوم 1956 بود که من 12 سال داشتم و سر کلاس درس نشسته بودیم که معلم مان خبر شروع جنک را داد و من خوب بیاد می آورم که هیچ کس سمپاتی و دلسوزی برای اعراب نشان نمی داد و جنگ سوم 1967 بود که من در بندر شاهپور در آن زمان ناخدای کشتی "فرحناز" بودم و همه جریان را از طریق رادیو تعقیب می کردم . آنزمان هنوز مجرد و در ساختمان مجردی ها زنده گی می کردم و با جوانها ی همکار به خاطر پیروزی اسراییل در جنگ جشن گرفتیم و چنان آبجو مفصلی خوردیم و رقصیدیم و به ریش عربها و آبروریزی و فرارشان در مقابل ارتش کوچک ولی پُر توان اسراییل خندیم و جوک گفتیم که هرگز فراموش نمی کنم. یکی از جوکها که بچه ها با لهجه عربی تعریف می کردند بیاد می آورم که می گفتند از سربازان مصری پرسیدند: یا اخی چه شد؟ شما کجا بودید؟ مگر نه قرار بود اسراییلی هارا بدریا بریزید؟ و سربازان مصری پاسخ دادند: نعم ...یک فرمانده اسراییلی به ما پیوست و گفت من طرفدار عربها هستم، سربازان اسراییل از ترس شما فرار کرده اند و برای این که زودتر به آنها برسید و آنها را بدر یا بریزید باید تفنگ های تان را دور بیاندازید تا سبکبار شوید، پوتین ها را از پا در آورید تا بهتر بدوید و آنها را تعقیب کنید و ما دویدیم و دویدیم و دویدیم ولی سربازان اسزاییلی چنان بسرعت فرار کرده بوند که ما اثری از آنها نیافتیم ! افسر اسراییلی بما گفت شما باید تند تر بدوید تا به آنها برسید و ما دویدیم و دویدیم، یه وقت دیدیم به ساحل کانال رسیده ایم گفتیم دهه... این چقدر شبیه کانال خودمان است پس کو سربازان اسراییلی؟ افسره گفت آنها از کانال عبور کرده و از ترس شما گوشه و کنار قایم شده اند ماهم به دنبال آنها از کانال گذشتیم و لی هرچه گشتیم کسی را نیافتیم، لابد اسراییلی ها از ترس ما خود داوطلبانه بدریا زده اند و لاکن تعجب می کنیم چرا تعدادمان این قدر کم شده است! ممکن است این لطیفه چندان جالب به نظر نیاید ولی ادا و اطواری که بچه ها با پوشیدن دشداشه در تعریف آن بکار می بردند و تقلید از لهجه عربی، ما را، که سرمان هم با آبجو گرم بود، از خنده پس می انداخت!
چهارمین جنگ در اکتبر سال 1973 رُخ داد و با نام جنگ " یوم کیپور" که عید مذهبی و روز نیایش یهودی ها بود شهرت یافت که با وجود غافلگیری و برتری نیرو، باز هم عربها، طبق معمول، نتوانستند غلطی بکنند. ما با کشتی ما ن پس از دور زدن آفریقا در جزیره موریس مشغول بار گیری شکر خام بودیم که خبر شروع جنگ را شنیدیم و در کشتی شرط بندی می کردیم که این بار در مدت پنج روز کار عربها ساخته است. نتیجه این نبرد هم به نفع اسراییل تمام شد. انتظار دیگری هم نمی رفت !
گفتم در سمت راست کانال، بیابان شبه جزیره سینا گسترده بود و خاکریز دفاعی اسراییلی ها که بنام "خط دفاعی بار لو " مشهور بود و در امتداد کانال کشیده شده بود ديده مي شد. در سمت چپ کانال نیز خاکریز دیگری که متعلق به سنگر ارتش مصر بود مشاهده می شد . ارتفاع کشتی ما از عرشه تا پل فرماندهی هشت طبقه بود و من از جایگاه بلندپل فرماندهی، می توانستم، تا پشت سنگر ها و تا عمق بیابان و جاده ها ی شوسه و خط ریل قطار را تماشا کنم. و با استفاده از دوربین دریایی شخصی ام هدف های دیدنی را زوم کنم. در نوامبر سال 1989، با وجودی که چند سال از معاهده صلح کمپ دیوید می گذشت با کمال تعجب مشاهده کردم که افسران و سربازان مصری اسلحه بدوش در فاصله های معین در پشت تیر بار های هوایی صف کشیده اند، شگفت زده به راهنما گفتم من در اخبار چیزی نشنیدم، مگر تشنجی بین اسراییل و مصر بوجود آمده است ؟ با بی علاقه گی گفت No sir سعی کردم باز توجهش را به سرباز ها جلب کنم دیدم از صحبت کردن ابا دارد و توجه اش به عبور از کانال معطوف است. چیز دیگری نگفتم ولی بیشتر و بیشتر به سرباز ها دقیق شدم و هی دوربین عوض می کردم و زوم می کردم و چون کشتی بر اثر تکان موتور خانه دایم در لرزش است برای اینکه تصویری ثابت داشته باشم و دستم آرام باشد، آرنجم را روی پایه های قطب نمای " وینگ wings " تکيه دادم. شاید باور نکنید! همانطور که خودم هم نخست باور نکردم : سر بازها همه dummy بودند. نزدیک بود ازخنده غش کنم. طبق عادت به آلمانی با خودم زمزمه کردم و گفتم: آخه مسخره ها !سربازان و درجه داران واقعی و حقیقی تان هیچ گُهی نخوردند واقعن فکر مي کنيد اسراییلی ها گول عروسک هاي شما را مي خورند و مي ترسند؟ سپس دوربين را به سمت راست به طرف صحراي سينا چرخاندم تا ببينم چند تا از سرباز هاي اسراييلي، اگر کساني ديده شوند، از خنده غش کرده اند؟

اززمان انتشار آخرین نوشته ام تاکنون چند روز می گذرد. در این مدت چهار مطلب تازه نوشته ام و لی هر بار هر کدام را نیمه تمام به بایگانی " وورد " سپرده ام. دلیل اش هم ساده است! چون می دانم مردم حوصله مطالعه نوشته های دراز و طولانی را ندارند سعی می کنم کوتاه بنویسم، يادداشتي در حد یک یا دو صفحه، هر چند می دانم خاطرات در یایی و مطالب در یانوردی را نمی شود مثقال مثقال نوشت و منتشر کرد! اما من متأسفانه، دور از جان شما، به مرضی مبتلا هستم که خدا نصیب هیچ کس نکند. این مرض به این صورت عود می کند که هر وقت شروع به نوشتن می کنم افکار، یاد ها و خاطره ها با چنان هجمه اي! مغزم را انباشته می کنند و چنان در پشت سر و در زواياي ذهن چهار نعل می تازند و مثل حلقه های زنجیر پشت سرهم منتظر نوبت می ایستند و برای خروج با هم دعوا دارند و به هم تنه می زنند که من بیچاره ی مستأصل، نه تنها با سیستم تایپ دو انگشتی حریف تایپ همه آن ها نمی شوم، بل که دلم واقعن برای خودم حیوونکی مي سوزد که حتا فرصت لپ زدن به فنجون چای را هم پیدا نمی کنم و چای گران قیمت و خوش طعم سری لانکا یی اَم سردِ سرد و يَخ ِیَخ می شود! روی صفحه مانیتور هم نوشته ها هی گنده تر و پر حجم تر می شوندُ دو صفحه، سه صفحه، چهار صفحه ... و تازه هنوز پایانی در افق دیده نمی شود و صف های انتظار، هنوز طویل! نوشته های ناتمام هنوز درنوبت ! و تازه نفس های از راه رسیده هنوز هم در انتطار ! و آن دور دورها ؟ يادها گاه چهار نعل، گاه گالوپ وار از تپه هاي ذهن بالا می آیند و به دامنه جلگه هاي انديشه سرازیر می شوند. این جاست که دست هارا به آسمان بلند می کنم و می گویم !surrender
نوشه ها را، تا مغز م نترکیده است، تند تند ذخیره و خودم از پشت " کامپی خانوم Miss Compi " فرار می کنم!
مثلن همین نوشته پایین را ملاحظه بفرمایید! والله بالله قصدم فقط نوشتن شمه ای بود از چگونگی عبور از کانال سوئز در سال 1989 میلادی و سفری به دریای کاراییب ولی از مدیترانه سال 1989 زدم به اواسط سال 1964 و ازعبور بی درد سر 1989 به عبور پر درد سر و پر مخاطره و آتش سوزی کشتی مان در سال 1964 سر در آوردم و چه و چه ...تازه هنوز هم تمام نشده است و دننباله دارد...
خواهش مي کنم اگر حوصله کرديدفعلن همین قصه نبمه تمام را بخوانید تا بعد دوباره خدمت برسم ! یا هو...
حدود پانزدهم اکتبر سال 1989 میلادی مأموریت و مسافرت شش ماهه ام بر روی کشتی کانتینر( ام کول کاری یر ) به پایان می رسید. همسر و فرزندان که پایان غیبت طولانی و اتمام مسافرت شش ماهه ام را روز شماری می کردند و منتظر بازگشت و دید و بازدید شوهر و آغوش پدر بودند ناگهان با فکس نا امید کننده ای از طرف من مواجه شدند، مبنی بر این که طبق خواهش ( بخوان دستور) شرکت کشتیرانی ناچارم مدتی دیگر روی آب بمانم و آنها، یعنی عیال و بچه ها، بايد به ناجار چهار هفته دیگر دندان روی جگر گذاشته و در انتظار شوهر دربدر و پدر همیشه در سفر به مکیدن سماق ادامه بدهند. در سیستم دریانوردی آلمان و اصولن در همه جهان این جور تعویق ها و تأخیرها در تعویض و جابجایی پرسنل پیش می آید و رویداد تازه ای نیست ! پرسنلی که برای تعویض آماده پرواز است ناگهان مریض می شود، تصادف می کند، یکی از بستگان نزدیک، همسر یا فرزند راهی بیمارستان می شود! ما در کشتی، درمجموع این جور بد بیاری هارا در محاسبه قرار می دهیم و هر چند، پس از شش ماه تعامل با دیسیپلین خشک موجود در کشتی، انجام شغل و تکاپوی شبانه روزی، بی خوابی ها و چنگ انداختن با باد و باران و موج و توفان و سرو کله زدن های اعصاب خرد کن با خشک مغزان بومی در بنادر مختلف، بویژه مأمورین زبان نفهم و رشوه خوار و رشوه طلبِ بنادر و گمرک و پلیس و مأمورین محیط زیست و قرنطینه و بیمارستان و کوفت و زهر مار، در کشورهای جهان سوم و چهارم و پنجم!! با وجود همه این بدبختی ها در اشتیاق در آغوش گرفتن همسر و بوسیدن فرزندان و لذت بردن از آرامش دلپذیر خانواده می سوزیم، ولی چاره چیست ؟ شاعر گويد : no money, no honey
در این شش ماه نیز طبق معمول از بنادر مختلف اروپایی کالا را در بسته بندی های کانتینری ( این لینک متعلق به وبلاگ یکی از دانشجویان رشته مدیریت بازرگانی دریایی است که توضیحات جالبی در باره کانتینر داده است ) بارگیری کرده و به مقصد کشور های مدیترانه،
دریای سرخ، بخش شمالی اقیانوس هندُ شامل کشورهای یمن و عمان و همچنین در بنادر بخش جنوبی اش شامل کشورهای مختلف آفریقایی حمل می کردیم. تا یادم نرفته همینجا اشاره کنم که امروزه کالاها در پهنه قاره ها و اقیانوس ها بدین صورت حمل و نقل می شوند که کشتی ها پس از بارگیری در بنادر مختلف آمریکای شمالی، یا بارگیری در زاپن و چین یا بارگیری در بنادر آمریکای جنوبی کالاهای شان را در چند بندر مختلف در مدیترانه، یا در کشورهای آفریقایی، یعنی در تقاطع راه های اصلی کشتیرانی، تخلیه کرده و برای بارگیری مجدد سریعن به کشورهای مبدأ باز می گردند. کشتی های دیگری با گنجایش های مختلف که به آنها کشتی های ( فیدر Feeder) می گویند کالاهای تخلیه شده را مجددن بارگیری کرده و بین کشور های مقصد در مدیترانه یا در دریای سرخ یا در خلیج فارس پخش و تقسیم می کنند. چه بسا کالایی که از چین و ژاپن به مقصدخرمشهر و یا بوشهر خریداری شده اند نخست در بارسلون یا در جده تخلیه، از مدیترانه یا بحر احمر به دوبی یا کویت حمل و از آنجا به وسیله لنج ها یا دوبه ها به مقصد خرمشهر یا بندر عباس یا بنادر دیگر ...حمل می شوند. این روش که بسیار هم کار آمد و efficient هست برای تسریع در حمل و نقل و تخلیه و بارگیری کالا و صرفه جویی در مصرف سوخت بکار می رود، هر چند ممکن است در ظاهر چنین به نظر نرسد ولی چنین است.
وظیفه ما نیز که در آن زمان گنجایش بارگیری بیش از 2000 کانتینر را داشتیم همین بود که کالاهای رسیده از بنادر مختلف جهان را در بنادر مدیتراه و بنادر بحر احمر و در آفریقا تقسیم کنیم. پس از تخلیه و بارگیری در بنادر مختلف و در کشورهای متعدد مدیترانه، با گذشتن از کانال سو ئز وارد در یای سرخ می شدیم که در تابستان نه تنها از دریایش که از زمین و از آسمانش هم آتش می بارد.
من شخصا در اوایل سالهای 1960، هنگام کار آموزی بر روی کشتی، دو بار در آفتاب داغ، بر روی عرشه در این در یای آبی خوشرنگ که بعلت آفتاب داغ عمودی اش سرخرنک لقب گرفته است بی هوش سدم . با وجودی که در بوشهر نه کمتر داغ، متولد شده ام و در ایام کودکی و نوجوانی در آن هوای آتش زا فوتبال بازی و ماهیگیری کرده ام و با پای پیاده به مدرسه، که در چند کیلومتری دهکده مان قرار داشت، می رفته ام و قاعدتا می بایست به آن گرمای سوزان خو گرفته و عادت کرده باشم ! ولی روغن نباتی ... بگذریم...
اینک در مقام فرماندهی، در اواخر سال 1989 حساب عبور هایم از کانال سوئز، به علت تکرار در تردد، از دستم دررفته بود. 27 سال پیش از این، قبل ازشروع جنگ شش روزه اعراب و اسراییل
و پی آمداش در بسته شدن کانال که کشتی ها را مجبور به دور زدن آفریقا کرد، در دوران کار آموزی و " اپرنتیس apprentice " ی، راه ما از اروپا به مقصد آسیا فقط از ترعه سوئز می گذشت. همچنین بعد از افتتاح مجددش در 1977 به دست شادروان انور السادات.
قبل از شکست مفتضحانه مصر، اردن، و سوریه به نماینده گی از چندین ملیون عرب، در مقابل آتش توپخانه ارتش پر افتخار اسراییل، که سایه تیز پروازان اش، برای برقراری صلح منطقه و پاسداری ازصلح جهانی، بویژه در بخش تشنج زای خاورمیانه و برای افسار زدن به وحشیانی که به زن و بچه بی گناه همدیگر نیز رحم نمی کنند ( عراق + غزه ) ، همیشه بر خاور میانه مستدام باد که جمعیت اش در آن زمان حدود 2 میلیون بیش نبود و آبروریزی اعراب که مایه تمسخر پیر و جوان گردید و حتا " لیمور" های ماداگاسکار هم به ریش شان خندیدند.
در اوج اقتدار جمال عبدالناصر بر مصر و بر دنیای عرب، به علت کینه شتری وی با ایران و نفرت کور اش از شاه ایران، هنگام عبور از کانال و یا هنگام توقف کشتی در بنادر عرب، هر چند ما چند نوجوان کار آموز ایرانی بیش نبودیم ولی احساس تنفر عرب جماعت از ایران و ایرانی،چنان عیان و اشکار و برخوردشان با ما ایرانی ها که روی چند کشتی تقسیم شده بودیم چنان سبعانه و خصمانه بود که در صورت پرسش جرأت معرفی خویش و اقرار شهروندی ایرانی مان را نداشتیم!
رادیو " صوت العرب من القاهره " که موازی با رادیو کویت یکی از پُرقدرت ترین فرستنده های رادیویی خاور میانه بود و صدای گوشخراش این دو رادیو، از بعد ازظهر و در امتداد شب تا طلوع آفتاب روز بعد، تا پشت مرز های شرقی شبه جزیره هند و در جنوب تا دماغه امید و عمق اقیانوس اطلس جنوبی بگوش می رسید، شب و روز به طبل " الحرب و الحرب و ام الحرب و اَل هپل و اَل هپو " می کوبیدند و هل من مبارز می طلبیدند و نره خر هایی را پشت میکروفن گذاشته بودند که با عربده هایشان مو بر تن آدمی سیخ می کردند و چنین تصوری در من جوان کم تجربه ایجاد کرده بودند که اگر این " گوریل " ها دست شان به اسراییل کوچک برسد یک لقمه اش می کنند و از این بیم داشتم که مبادا اين گوينده نتراشيده و نخراشيده هم اکنون سرش را از رادیو بیرون آورده و مرا زنده زنده قورت دهد!
غافل از این که 3 سال بعد از این دغدغه ها ی جوانی، همین اسراییل کوچک چنان چوبی به فیها خالدون ماشین تبلیغاتی جمال عبدالناصر فرو کرد و به دبدبه ها و کبکبه هایش مهر باطل زد که " رئیس " تا روز مرگش در سال 1970 دیگر نتوانست کمر راست کند و از عربده های پشت میکروفونی سابق اش هم دیگر چندان اثري ديده نشد. و گوریل های " صوت العرب من القاهره " اش که بادکنکی بیش نبودند، پوف شده و ترکيدند و تا چند روز پس از جنگ جیک شان در نمی آمد و چنان خفه خونی گرفته بودند، گویا از استودیو های پخش به پناهگاه اهرام ثلاثه و ابوالهول پناه برده اند، زیرا می دانستند ارتش اسراییل به مراکز تاریخی و باستانی حمله نمی کند. دقیق به یاد می آورم که قبل از جنگ در لابلای عربده ها ی رادیویی قاهره قسمتی از بر نامه را دیو اهواز را پخش می کردند، آنجا که گوینده ايراني می گفت: " دار الایذائة الایرانی فی الاهواز، نقدم لکم لحضراتکم ... " یا همچین چیزی، و بلا فاصله یک عرب لندهور پشت اش داد می زد " عَدوُ ".
هنگامی که در ژوئن سال 1967 اعراب اسراییل را محاصره کرده بودند ما جوانان ایرانی چنان دلواپس و آزرده خاطر بودیم که گویا ایران در خطر است و زمانی که جنگ پس از گذشت شش روز با پیروزی اسراییل به پايان رسید ما به رقص و پایکوبی پرداختیم و باور نمی کردیم، به اين سرعت باد عربها خالي شده باشد، اصولن دنیا نمی توانست باور کند. آری آری یکبار دیگر " داوید در مقابل گولیات " پیروز شده بود.
سال 1964 آلمان کشور نوپای اسراییل را به رسمیت شناخت. در لحظه اعلام این خبر و پیچیدن اش درجهان، کشتی ما از کانال سوئز می گذشت . قبل از این واقعه ناصر در قبال دوستی با شوروی، دریافت اسلحه و ساخت سد " اسوان " به توصیه خروشچف آلمان شرقی را به رسمیت شناخته بود و قاعدتا می بایست گفت " این به آن در" ولی طبق معمول و منطق عربی، عربها هرچه خود انجام دهند درست است و اگر دیگران انجام دهند در کاته گوری دشمن جا می گیرند. ما در پورت سعید لنگر انداختیم ولی مصریها حاضر به تخلیه و بارگیری کشتی ما نشدند، سر انجام پس از سه روز توقف و معطلی در لنگرگاه پس از تهدید کاپیتان به ترک بندر ِ، کارگران ناسزا گویان و با شعار " تَعوُجو تَعوُجو " که من ، پس از گذشت 42 – 43 سال هنوز در گوشم طنین انداز است و قیافه های وحشی و اخمو و سر شار از نفرت و دهان هاي کف کرده آنها را در بخاطر دارم، برای تخلیه وارد کشتی شدند. در سه روز قبل اش، هرروز تظاهراتی با شرکت ده ها لنج و قایق موتوری بصورت طواف بدور کشتی ما و با نثار فحش و ناسزا های رکیک به آلمان و اسراییل بزبان های عربی، انگلیسی و آلمانی گذشته بود . عمل تخلیه و بارگیری را نیز با آهنگ و ريتم و آواز توأم با فحش انجام می دادند. کسانی که با زبان عربی آشنایی دارند می دانند که این زبان، غنی از کلمات رکیک و فحاشی های قلمبه سلمبه و طعنه و کنایه های مرد افکن و آهنگ های سخیف است که شنیدن هر یک از آنها برای انسان های عادی کفایت می کند تا ازشدت خشم سرخ شوند و دعوا و خونریزی راه بیاندازند ولی هر گاه خود شان به همديگر فحش می دهند، هر چند رکيک، نديدم که از هم دلگير شوند.
در لنگرگاه بندر " پورت سعید " در آن دو سه روز تخلیه و بارگیری بخوبی بخاطر می آورم که ما چند تُن پیاز و عدل های سنگین پارچه کهنه ( لابد برای پاک کردن روغن های ریخته شده در موتورخانه ها ) و پنبه بار زدیم . یک روز پس از ترک بندر دود و آتش از سه انبار از 8 انبار کشتی بلند شد، همان انبارهایی که کارگران مصری در آن کار کرده بودند و برای همه روشن بود که یا با ته سیگار روشن یا به نحو دیگری انبارها را که پر از کنف و پارچه و کود و پنبه بود به عمد آتش زده اند. امروزه با وسایل مدر نی که در کشتی ها وجود دارند، از جمله تزریق انیدرید کربونیک " CO2 " به درون انبارها حریق را به اصطلاح بصورت " تمیز " بدون رساندن آسیب به کالا خفه می کنند، طرفه این که کالاها امروزه با محفظه های کانتیری ترانسپورت می شوند که در صورت آتش سوزی فضای چندانی برای رسیدن اکسیژن کافی دارا نیستند.
به هر حال ما آن زمان در 40 – 50 سال پیش فاقد چنین تسهیلاتی بودیم ! ناچار هرچه لوله آب آتش نشانی در کشتی موجود بود به "هیدرانت" ها وصل کردیم و از دریچه کوچک ورودی انبار، شروع به پمپاژ آب بدرون انبار نمودیم، همزمان انبارهارا با پارچه های قیر اندود، چرب و عایق تارپولین به طول و عرض 15 تا 20 متر Tarpaulin پوشاندیم تا بدین وسیله از نفوذ اکسیژن بدرون انبار جلوگیریم . هیچ بندری مارا راه نمی داد و ازبس آب دریا به انبار زده بودیم کم مانده بود به عمق مدیترانه فرو رویم. سرانجام پس از یک هفته آتش سوزی و نبرد شبانه روزی ی ما با آتش و دود و چرخیدن بدور خود و محروم ازخواب و استراحت کافی، مسؤلین بندر "بارسلون" در اسپانیا ترحمی به حال ما کردند و در گوشه ای پرت و بدور از تجهیزات و امکانات بندر، اجازه پهلو گیری دادند. پس از باز نمودن انبار ها شگفت زده شدیم زیرا کالاها حتا در زیر آب هم داشتند می سوختند و همه جارا دود فرا گرفته بود. هیچ کارگر اسپاننولی حاضر به تخلیه کشتی ما نبود بناچار تمام پرسنل دست بکار شدیم و شبانه روز به مدت چهار هفته توانستیم کشتی را در میان دود و آتش و شعله ور شدن مجدد کنف، پیاز، پارچه و دیگر کالاهای قابل حریق تا نیمه تخلیه کنیم. از کالاهایی که تخلیه کرده و روی اسکله انباشته بودیم شبانه روز دود بر می خاست. برای جلوگیری از حریق مجدد، به ناچار چند نفر مأمور شده بودند شبانه روز به نوبت آب روی آنها بپاشند.
ادامه دارد...
دانشمندان، پژوهشگران، زیست شناسان بویژه کسانی که پیرو فرضیه سیر تکامل یا همان ( evolution ) هستند بر این باورند که آغاز زنده گی و حیات از آب و از دریا آغاز شده است و انسان های اولیه از دریا به خشکی خزیدند و سیر تکامل را طی کردند. کما این که نوزاد هم قبل از تولد، در رحم، در آب، یا در مایع شناور است و وضع حمل برای مادران و نوزادان در آب ( وان ) مقبول تر و راحت تر است. به فرض رد این تئوری که در بالا ذکر شد، امر مسلم این است که بشر، آبها، رودخانه ها و در یاها را برای ادامه بقاء و برای راحت تر و آسوده تر زيستن به خدمت خود در آورده است. نخست نشسته و دراز کشيده برتنه درختان، سپس با قایقهای ابتدایی و تکامل آن ها به پارو و بادبان دست به تسخیر دریا ها زده، با کشف سرزمین های بيگانه و انسان های غريب، با فرهنگ های متفاوت آنها آشنا شده. با انسان ها و فرهنگ های نا آشنا آمیزش کرده، نسل های جدید تر و سالم تر به وجود آورده، با این آمیزش ها به فرهنگ، عادات، رفتار و شروع تمدنی نوین غنا بخشیده است. اوج این آشنایی ها و تکامل فرهنگ ها در تسخیر اقیانوس ها و کشف قاره ها ی دور ازدسترس بود. آری همه چیز از دریا شروع شد و آغاز همه چیز آب بود.
نبرد های دریایی بین کشورها، با وجود کشتار های دهشت آورش، هر چند عجیب به نظر آید، در تکامل دریانوردی و جستجو برای راه های تازه و تسلط بر خطرها و یافتن جرآت و جسارت و غلبه برترس، برای شکافتن و گذشتن از دل اقیانوس ها تأثیر بسزایی داشتند. بی هوده نیست که مورخین غرب جنگ هایی نظیر " جنگ دریایی لپانت " را نقطه عطفی در رنسانس اقتصادی، فرهنگی و بویژه صنعتی اروپا می دانند و می نامند که من نیز صد درصد طرفدار این نظریه هستم .
نیروی دریایی عظیم و شکست ناپذیر ابر قدرت آن زمان یعنی عثمانی ها، جنگ را در خلیج لپانت باختند ولی اروپایی ها هم نتوانستند از این پیروزی حد اکثر استفاده را در کوتاه مدت ببرند نتیجه این شد که عثمانی ها در اندک زمانی نیروی گذشته را تا حودی باز یافتند، هر چند نه به آن حدت و شدت قبل! حمله های ایذایی را دوباره در شرق و غرب مدیترانه بر علیه اروپایی ها آغاز کردند. اسپانیایی ها که با کشور ونیز و روم و ناپولی و مالت پیمان و پیوند دوستی و دفاعی بسته بودند، عاجز از رویارویی دایم با نیروی دریایی عثمانی از یک طرف، فشار معنوی پرتقالی ها برای تسخیر قاره جدید (آمریکا ) از طرف دیگر و به میدان آمدن نیروی دریایی رقیبان تازه نفس مثل هلند و بریتانیای کبیر، که البته هنوزکبیر نشده بود، همه دست به دست هم دادند تا " اعلیحضرت فیلیپ " پادشاه اسپانیا نماینده ای را به دربار پادشاه ایران بفرستد و از وی، که پادشاه کشور مقتدري در شرق اروپا بودبخواهد که با هر تدبیر که خود داند برای یاری دادن به اسپانیا، نظر عثمانی ها را، که اینک در چند جبهه گرفتار و دچار ضعیف شده بودند به مرزهای شرقی معطوف دارد و در مقابل اسپانیا نیز ایران را در تصرف و سخیر کشور های ماوراء بهار شریک گرداند. نشان به این نشان که آخوند های بی سواد و بی شعور درباری نماینده پادشاه اسپانیا را که ماه ها طی طریق کرده، با تحمل مشقت بسیار از کشورهای دوست و دشمن گذشته، پیش کش های اهدایی پادشاه اسپانیا را برای شاه ایران تا تبریز و قزوین نجات داده و به مقصد رسانيده بود به بهانه این که نجس و ختنه نکرده است به در بار شاه طهماسب راه ندادند و به شاه تفهیم کردند که اگر این فرنگی ...نبریده شرفیاب شود پایه ها و ستون های دین مبین به لرزه در آمده چه بسا بایک فوت به قعر دره تو چال فرو ريزد! سخن کوتاه، کاری کردند که ایران کماکان در جهل مرکب باقی بماند. و ما بجای نصیب بردن از دریا و از دریا نوردی و از پيشرفت صنعتي و بجای غنا بخشیدن به ثروت مادی و معنوی مان به مرور بر تعداد مسجدها و عزاداری ها و تکیه ها و حجره های آخوندی و روضه ها و روضه خوان هاي مان افزوده شود، عقب مانده گی، حماقت و سرافکندگی در این جهان را نصیب خویش سازيم. و در آخرت هم چنان کلاه گنده اي سرمان برود که تا بيخ گردنمان در آن فرو رود!
وقتی به سمع پادشاه بی اطلاع اسپانیا رساندندی که هان...چه نشستندي ؟ دین اسلام و شریعت نبی را با اعزام چنین شخصی، هر چند سیاستمدار و اندیشمند و اهل مذاکره، به لبه پرتگاه و سقوط به دره پامچال و توچال کشيدندي! پادشاه نادم و پشیمان اسپانیا با اظهار ندامت و طلب مغفرت و نوشتن توبه نامه، مأمور دیگری را که از بیخ ختنه شده بود به دربار شاهنشاه اسلام پناه، اعزام نمودندي که هنگام شرفیابی و احازه جلوس درفاصله 8 متری اعلیحضرت در حالت چهار زانو نشاندندي زيرا به زعم آخوندها، با وجودی که حمام را قرق کرده، هفت بار کیسه اش کشیده و 11 بار غسل ارتماسی اش داده بودند هنوز هم پاک پاک و طهار صد درصد محسوب نمی شدندي چون یکی از دّلا ک های پنج گانه در مسلمان بودن اش اظهار تردید نمودندي و معتقد بودندي که این آقا نه برطبق آیین مسلمانی از دُب تا قُب، که به سبک آیین جهود از قُب تا دُب ختنه شدندي فلذا هنوز هم از نظر شرعی مشکوک به نظر رسیدندي و شايد گرگي در پوست ميش بودندي و به اختمال مفروضه جاسوسي صهيونيستی و مأموری از " سياي " جهانخوار از آب در آمدندي ؟
با همین دلایل و براهن مهمه مکشوفه مذاکرات با شاهنشاه جلالت مآب هم به نتيجه نرسید و مأمور معذور پس از اقامت طولانی و یی نتيجه دردربار ایران، قبل از این که آخوندها ختنه مضاعف اش بکنند فرار را بر قرار ترجیح داده، در راه باز گشت به وطن خویش از امدادهای غیبی هم نصیبی نبرده و گویا در کشور بلاخیز مصر، دزدان جانش را گرفتند و اموالش را به غارت بردند از جمله اجناس غارت شده هدایای پادشاه ایران برای اعلیحضرت فیلیپ بود که یک دستگاه آکبند ختنه کن ناب ساخت قزوین، شامل یک تیغ تيز و برنده و آبدیده با چرم متعلقه برای تیز کردن و صیقل دادن مجدد، برای خانواده پادشاهي، علي الخصوص فرزندان ذکور! که البته در بازار سياه فروختندش و چندي بعد سر از کشور نيجريه در آورد که معروف بود هيچ تيغ ديگري جز همين تيغ بُرنده ايراني ساخت قزوين حريف آنها نمي شود
500 سال بعد از این واقعه تاریخی زمانی که کشتی رانی " آریا " در رژیم گذشته شروع بکار کرد حتا یک کاپیتان تحصیل کرده و دوره دیده هم از خودمان نداشتیم که این کشتی ها را هدایت کنند. تقریبا همه کاپیتان ها آلمانی بودند که من سالها بعد با تعدادی از آنها در هامبورگ و بنادر دیگر آشنا شدم که هنوز در رؤیای حقوق های کلانی بودند که نقد، بصورت دلار از دولت ایران دریافت کرده بودند. و هنگامی که من، اواسط سالهای دهه 1970 میلادی پس از اتمام تحصیل و باز گشت به وطن اظهار تمایل به استخدام در شرکت کشتيراني آريا کردم و در صدد کسب اطلاعات برای بعهده گرفتن فرماندهی یکی از کشتی های آن شرکت بر آمدم به من پیشنهاد پرداخت حقوق به ریال را دادند چیزی معادل ربع مبلغ در یافتی کاپیتان های آلمانی و یونانی و انگلیسی و غیره که البته در همان ابتدا پشت پا به آن زدم و دوباره به استخدام سازمان بنادر و کشتیرانی در آمدم. در آن زمان، یعنی اواسط دهه 70 میلادی تعداد ناخداهای تحصیل کرده ایرانی که قادر به تحویل گرفتن کشتی های اقیانوس پیما بودند انگشت شمار بود که چون سازمان های دولتی در ساحل حقوق و مقام بس بالا تری عرضه می کردند و البته هیچ اقدام و تشویق و ترغیبی هم از طرف شرکت کشتیرانی آریا صورت نمی گرفت پس کسی بی هوده و برای حقوق بمیر نمیر دنبال دریا و دریانوردی نمی رفت و کاپیتان ها از جمله خودمن، به تبعيت از عام شغل بی دردسر مدیری و کلیدی و آینده ساز و در متن و در مرکز و نزد خانواده بودن و با پست و مقام و دريافت حقوق خوب در سطح بالا ی level رادر ساحل بر موج و طوفان دریا ترجیخ دادیم . خصوصا که دولت ایران هیچ هزینه ای برای تحصیلات من متقبل نشده بود و من خودرا مدیون کسی نمی دانستم.
آن زمان ما خود فاقد دانشگاه علوم دریایی و کشتیرانی و حمل و نقل دریایی بودیم و برای تحصیل در خارج هم پول و امکانتات کافی در اختیار جوانها نبود.
اینک دو سه هفته ایست اطلاع پیدا کرده ام که دو تا دانشگاه دریایی، یکی در محمود آباد مازندران، در سواحل دریای خزر و دیگری، که گویا دانشگاه اصلی آموزش کار آموزان کاپیتانی و حمل و نقل دریایی است، در چابهار وجود دارند که من از طریق اینترنت با وبلاگ تنی چند از دانشجويان اين دانشگاه آشنا شده ام . موضوعی که سخت باعث تأسف من شده است این است که دولت ایران با صرف هزینه های کلان از بودجه مردم در تأمین شهریه و پرداخت هزینه محل سکونت بچه آخوندهای وطنی و جوجه آخوند های اعزامی از کشورهای آفریقایی و آسیایی همت می گمارد و هزينه تدریس مجانی در کارخانه های متعدد آخوند سازی وطن را با همه هزینه هایش به عهده می گیرد و گروه گروه مجروحین فلسطینی و حزب الهی در گیر جنگ های خیابانی بین خودشان که هیچ ربطی به ما و مملکت ما ندارد مجانی و به هزینه ملت ایران با هواپیما به ایران می آورند و در بیمارستان های ما مداوا و درمان می کنند ولی از در اختیار گذاشتن حد اقل امکانات تحصیل و تأمین هزینه های آموزشی و دیگر نیاز های برحق برای این جوانها ی با استعداد دریغ می ورزند! آيا اين است قسط و عدل اسلامي ؟
اين عزيزان جوانانی هستند که با نوشتن موضوع های تخصصی در وبلاگ هایشان، نشان از بیداری و روشنفکری و تجربه اندوزی و استعداد و آینده نگری دارند، من به این جوانهای وطنم افتخار می کنم و پیروزی شان را در آینده آرزومندم و از همه شما عزیزانی که این سطور را می خوانیدتقاضا دارم به وبلاگ این جوانان فرهیخته وطن سر بزنید و مطالب شان را که در عین پختگی بازبانی بسیار ساده نوشته اند بخوانید از شغل شان آ گاه شوید به دغدغه هایشان گوش دهید و در کامنت هایی که برایشان خواهید گذاشت هرچند کوتاه، تشویق شان کنید که اینها امید های آینده وطن هستند. تشویق شان کنید زیرا سزاوار آن هستند و همین ها کاپیتان ها و مدیر ماشین ها و متخصصین حمل و نقل دریایی ی وطن و شناورهایی خواهند شد که پرچم ایران را بر فراز بلندترین دگل کشتی به اهتزاز در خواهند آورد. به نوشته ها و به وبلاگ شان لینک بدهید و دلشان را شاد کنید. این کار را نه تنها برای این جوانان عزیز که برای خودمان و برای بزرگداشت وطن خودمان می کنیم. بس است گماردن کاپیتان های هندی و پاکستانی و کشور های درجه سوم اروپایی نظیر یونان و قبرس و پرتقال بر روی کشتی هایمان.
درآن زمان های دور فریاد ما جوانهای آن موقع بجایی نمی رسید. اینک که ما امکانات بیشتر در اختیار داریم با نوشتن مطلبي هر چند مختصر از این جوان ها حمایت کنیم و آن ها را تنها نگذاریم. این عزیزان هیچ چیز از دیگران کم ندارند.
من لینک وبلاگ تنی چند از آن ها را در اینجا می گذارم و چون خودشان به وبلاگ های همدیگر لینک داده اند که عمل بسیار سنجیده ای ست، می توانید به وبلاگهای متعددشان سر بزنید.
http://ship.blogfa.com/ وبلاگ دریا، بندر، کشتی، کانتینر ( م. ح )
http://fmbm.blogfa.com/ وبلاگ حمل ونقل وبازرگانی دریایی ( امیر قایدی حیدری )
http://www.marinebusiness.blogfa.com/ وبلاگ بازر گانی دریایی ( امیر علیان )
لابد در اخبار دنیا میشنوید یا در فیلم های خبری در سینماها یا بر صفحه تلوزیون ها مشاهده میکنید که گاهی دوتا کشتی غول پیکر، حالا حتمن لازم نیست پیکرشان شبیه غول باشد، در اقیانوس پهناور، به پهنای نصف جهان، با هم برخورد فیزیکی میکنند، با هم شاخ به شاخ می شوند، خِشتک همدیگر را جر می دهند، با چند صد هزار تن وَزن آهنين، شامل بدنه کشتی و کالاهایش، و با سرعتی بطور متوسط 25 مایل دریایی در ساعت و یا بیشتر ( هر مایل دریایی معادل 1852 متر ) چنان چک و چیل و چانه و پک پوز يکدیگر را در هم میکوبند و چنان سر و کلّه هم را داغان میکنند که نتیجه اش یا غرق يکي از آن دو و يا به رحمت ایزدی پیوستن هر دو تاي شان است. یا با صدمات شدید و شکستگی استخوان ها و دنده ها، و سط اقیانوس، بی یار و بی یاور، روي آب شناور میمانند و حریف نمیشوند به تنهایی و بدون کمک غیر، با مانور سکان و با نيرو و کار بُرد موتورخانه در جستجوی طبیب و دکتری، پناهگاهی، تعمیرگاهی، حوضچه ای، کوفتی زهر ماری، به راهشان ادامه دهند. چه بسا در جايگاه و محل انبارهای نگهداري و حمل سوخت، شخاصه در کنند و سوراخ سوراخ شوند و با از دست دادن فرآورده های نفتی و ریختن مازوت، گازاوئیل و بنزین به دریا، لطمات شدیدی به محیط زیست وارد سازند، خسارت و لطماتی که گاه واقعن جبران نا پذیر هستند، بویژه اگر کشتی های نفتکش در این تصادف ها و یا به صخره زدن ها نقشي ايفا کنند!
به سبب تصادف و غرق شدن شناور، کالا های ذيقيمت نيز يکي پس از ديگري، غزل خداحافظی می خوانند، و چون شنا بلد نیستند به نوبه، اعم از تلویزیون ها، کامپیوتر ها، وسایل الکتریکی و الکترونیکی جور واحور، لوله های قطور و ماشین آلات مجهز سفارشی جیم الف برای غنی سازی اورانیوم و نصب شان در سانتری فوژ، برای جداسازی بلا نسبت بخار گاز از گوز، که با سرعت مافوق تصور آخوندي صورت مي گيرد و چون خودشان، از بس تو دهن آمريکا زده اند و مرگ صهيونيست ها را طلبيده اند، که البته براي مملکت مان از نان شب هم واجب تر است، اجازه جداسازي و غني سازي اش را ندارند، پس بايستي روسها در ازاي دريافت چند ميليارد دلار پول امتِ هميشه حاضر در صحنه ي حماقت، بيايند و در مسکو جداسازي اين دوعنصر بد بو را براي شان به انجام برسانند. که گفته اند ماهي از سر گنده گردد ني زدُم / فتنه از عمامه خيزد ني زخُم / ال اتم درشهر مسکو شقه گردد ني به قُم / راه ها بر چاه جمکر ختم گردد ني به رُم.
کسي چه مي داند؟ شايد بخت يار شد و کوره اتمي بوشهر هم مثل مرحوم چرنوبيل دود شد و به هوا رفت و من نمردم و خاکستر شدن مسقط الرأس و زادگاهم را ،به دولتي سر آخوند ها، به چشم خويش ديدم...
ای زن ! اجناس کمیاب و گرانبهایی مثل موز و آناناس و کیوی و آوُکادو و پاپایا و بادام و سماق هندی برای شُله زرد نذری و خلاصه چه و چه، بای بای کنان به قعر در یا ها فرو رفته و بازیچه بچه ماهی ها و اسباب بازي توله بمبک ها ( بچه کوسه)ها می شوند، از همه بد تر و دلخراش تر، انسان های بی گناهی جان خودرا بر اثر این تصادف های غیر ضروری و قابل اجتناب از دست می دهند!
حق دارید بگویید مگر تو دریا جا قحط است؟ مگر از زندان ابوغُریب و از غُل و زنجیر گوانتانامو فرار کرده اند و مگر کسی در تعقیب شان است و عجله ای برای قاپیدن حلوا و يا ثبت نام در تور هاي زيارتي کشور برادر و مفت خور سوريه دارند که سر از پا نمي شناسند ؟ تو اقیانوس به این گنده گی و دریای به این پهنی و دنیای به این گل گُشادی ! آدم عاقل می رودتصادف می کند ؟ آنهم باکشتي به اين گنده گي؟ چگونه ممکن است شناور ها، که امروزه مجهز به مدرن ترین دستگاه های تکنیکی و الکترونیکی و ماهواره ای هستند این گونه و به این سهل و ساده گی به هم بخورند و چنین خسارتهای خفن ای ببار آورند. ( تا چند روز پیش بعلت دوری طویل المدت از وطن معنی " خفن" را نمی دانستم، حالا آنرا نا خود آگاه درجمله ای بکار بردم...درضمن در بعضی از وبلاگها می بینم و می خوانم که مردم از شخصی بنام " جواد " سخن می گویند. کسی می تواند توضیح بدهد این " جواد آقا " چه کسی است و چکاره است ؟ و چه گُلی بسر ملت زده است ؟ آخوند است ؟ پاسبان است ؟ نویسنده است ؟ چیست؟ کیست ؟ ).
بله ... دلیل و علت این تصادف ها و برخوردها و تحمل خسارت های کلان و تلف شدن جان انسانها بندرت فنی که بیشتر بلای عظیمی بنام " خطای انسانی" است ! که انگلیسی ها به آن human failure یا human errorگویند و آلمانها آنرا menschliches Versagen می نامند که بد دردي است! این تصادف ها اغلب در بین ساعات 8 تا 12، بعبارت دیگر بین 20 تا 24 رُخ مي دهند و دلیل اش هم نخست بی تجربه گی افسران تازه کار روسي، يوکرايني، يا فيليپيني يا اندونزي است که از دانشگاه های دریایی شان مرخص شده اند و به رغم تحصیلات تخصصي در امور تئوری و در عمل و گذراندن امتحان های سخت و سنگین، در این وقت شب یا در روز روشن نوبت کشیک دارند و به علت عظمت و هیبت کشتی و به سبب کم تجربه گی و ترس از احتمال برخورد و تصادف و وارد شدن خسارت های بیرون از حد تصور به حان انسان ها و به کشتی ها، بویژه به دليل عدم اتکاء به نفس، کنترل اعصاب را از دست داده و قدرت هرگونه عمل و عکس العملی از آنها سلب و پس از خيس نمودن شلوار، می زنند خار مادر کشتی و صاحب اش را در می آورند! ترُمزی هم که تو کار نیست!
بدیهی است در این ساعتهای یاد شده کاپیتان بیدار و ششدانگ حواسش به " بریج bridge " هست ولی موقعیتهای پیش بینی نشده ای پیش میآید که حضور فرمانده در بخشی دیگر از کشتی را ضروری می سازد و ناخدا ناچار است به کارهاي مهم ديگر هم برسد، خصوصن که اين افسر تازه کار حدود سه ماه است شبانه روز در کشتي کشيک مي رود وتمرين مي کند و اگر مغز خر هم خورده باشد بايد يواش يواش به تنهايي روي پاي خودش به ايستد!
به بیرون نگاه می کنی، در افق دور، تاااااا ...آنجا که آسمان به زمین دوخته شده است، تا چشم کار می کند، کشتی مِشتي اي نمي بيني. با وجود تأکید شدید به افسر مربوطه که در صورت بروز خطر و یا احساس نا امنی و یا بر خورد با تردید و دودلی، فوری و بلا فاصله، بقول هنديها جلدی جلدي " فیدوس Feydous " يعني سوت کشتی را بکار اندازد آنهم نه يکبار که ده بار ! و از بلند گوهای متعدد، گمانِ وجود " existence " و ظّن ِ ظهور هرخطری را اعلام کند و ترسی از اشتباه و بیمی از دادخواست نداشته باشد، که دادخواستي در کار نخواهد بود! مهم نجات جان پرسنل و رفع خطر از کشتي ست! بازهم از شدت ترس مثل خرماي قصب و انجير چغادک، خشک اش مي زند و اراده انحام هر عملی ازش سلب می شود! فراموش نکنیم که حتا گاهی با وجود حضور کاپیتان یا افسران زُبده و دریا دیده در " بریج bridge" بازهم تصادف صورت می گیرد که علت اش مه آلود بودن هوا است، هر چند با رادار هاي مدرن امروزي حتا نشستن يک بط روي آب را هم مي بيني، و یا دليل اش عدم تمرکز فکری به علت و صول اخبار بد ازخانواده است و یا در فکر فرورفتن و یاد بدهکاری ها افتادن است و یا به سبب استفاده از مشروبات الکلی، انجام مانور غلط، سوء تفاهم در ارتباط رادیویی " کومو نیکاسیون " بین دو شناور ( بعلت عدم آشنایی به زبان انگلیسی ) و یا رد و بدل اطلاعات غلط و برداشت های اشتباه بین افسران کشیک در پُل فرماندهی و یا همه اینها با هم، قاطی پاطی ...
بویژه ارزان بودن کاپیتان ها و افسر هایی که شرکت های کشتیرانی برای صرفه جویی در پرداخت حقوق بيشتر برای پرسنل کار آزموده، از هر کس و ناکس و از هر بی کفایتی از توابع کشور های بلوک شرق و یا از کشورهای افریقایی و یا از آسیای دور به عنوان دریانورد به استخدام در می آورند که گواهینامه کاپیتانی یا افسری بعضي از آنها پشیزی ارزش ندارد، اوراق و مدارک را با واسطه معامله گران و دخالت مافیای روس و غیره با قیمت های نسبتا زیاد در بازار سیاه خريده اند و به سبب کوتاهی در کنترل کافی از جانب شرکت های کشتیرانی به کار گمارده شده اند و همین افرادند که به علت عدم آشنایی به مقررات و عدم رعایت قوانین، با سوء استفاده از کمبود کنترل مستقیم در دريا ها و با نوشیدن مشروبات الکلی در حین انجام وظیفه و نبود qualication شغلی و ظایف را عهده دار و مسبب چنین تصادف های سنگینی می شوند. سرنشینان کشتي متعلق به بعضي از کشورهاي آسيايي مجبورند بخش بزرگی از حقوق دريافتي را ( معمولن ۸۰ در صد ) بصورت ارز "دلار" به کشور متبوع خود حواله کنند و هر اندازه افسر و کاپیتانِ بیشتري در خارج به کار اشتغال داشته باشند ارز بیشتری نیز وارد مملکت می شود. دانشگاه های دولتی کشتیرانی و علوم دریایی دستور دارند با حد اقل کنترل و اشکالتراشي و کاهش در سختگیری در امتحان ها و در آزمایش ها، جواز و مدارک افسری و کاپیتانی، پس از يک دوره مشخص آموزشي، براي متقاضيان صادر کنند تا پشتوانه ورود ارز به مملکت دچار کمبود و کاهش نشود. گور پدر اروپاییها و سازمان ملل متحد با قوانین غّرا و شدادشان ! و ضع در شوروی و یوکراین به علت تسلط مافیوزی، همانطور که گفته شد، از این هم بد تر است!
شرکت ها ی کشتیرانی نیز بجای پرداخت 15 تا 18 هزار دلار حقوق ماهانه به کاپیتان های متخصص و کار آزموده با پرداخت 2800 دلار کمتر یا بیشتر، با نهایت خِسَتّ در امر صرفه جویی دست به استخدام پرسنل ارزان و بی کفایت میزنند و با بردن کشتی ها ی شان زیر پرچم کشورهای " هپل هپو" و فاقد قانونمندی بین المللی نظیر مونروویا، پاناما، آنتی گوا، قبرس....و عیره... برای گریز از مالیات های کلان و رهایی از سختگیری های کشور میهن به ریش سازمان ملل و قوانین اش می خندند. اگر کشتی ای به دلیل بی کفایتی پرسنل اش یا به هر دلیل ِ موجه یا غیر موجه غرق شد، چه باک ؟ وجود شرکت های بیمه و پرداخت خسارت های وارده،تمام و کمال، مستدام باد.
همین جا و بدون مکث تأکید می کنم که پس از جریان یازده سپتامبر کنترل های ایمنی بسیار سختگیرانه ای شامل حال دریانوردان و کشتی ها و بنادر، بویژه در اروپا و آمریکا شده است که تا حدودی به زیاده روی ها و بی قانونی های شرکت ها پوزه بند زده است این به آن معنا نیست که افسران، نسبت به قبل با کفایت تر شده اند ! نخير، بل که کنترل بیشتری در چک کردن اوراق و مدارک پرسنل در شناورها صورت می گیرد. مافیای روس هم بیدی نیست که از این بادها بلرزد، مار خورده افعی شده است و هروز با ابتکار تازه ای به میدان می آید.
دوستان فرصت نکردم اين نوشته را ويرايش کنم به بزرگواري خونتان غلط غلوط اش را ببخشيد
به یکی از دخترخانم های جوان هم وطنم که اغلب کامنت های جالبی در وبلاگم می گذارد ایمیلی فرستادم و ضمن سپاس از لطف و محبت اش از وی پُرسیدم: چرا در نظر خواهیام فقط به قيد آدرس ایمیل اش اکتفا می کند و ازنوشتن آدرس وبلاگ اش دریغ می دارد. در پاسخم نوشت: آخه وبلاگ ندارم ! هرچند این حرف سخن عجیبی نيست ولی من شگفت زده شدم زیرا فکر می کردم، با وجود دسترسی به این همه امکانات سهل و آسان براي راه اندازی یک وبلاگ، چگونه ممکن است کسی، آنهم یک جوان، از این تحفه خدادادی !! بی بهره بماند ؟ چه میدانم... لابد به ایام جوانی خودم فکر می کردم که هیچی نداشتیم و نمیدانستیم وبلاگ خوردنی است یا بُردنی؟ در حقيقت هنوز نطفه چنين پدیده ای بسته نشده بود تا بدانيم چیست یا کیست ؟
وقتی علت بی وبلاگی را از آن خانم جوان پرسدم در پاسخ ام نوشت: آخه حرفی برای گفتن ندارم ! بقول آخوند های بو گندو: یا للعجب ! خدای من ! اینهمه مطلب در خشکی و در دریا در دنیا و مافیها، در مدرسه و دانشکاه، در خانه و کاشانه ، در اجتماع و در خانواده، در محیط کار و در کنار یار و دلدار ! چگونه ممکن است مطلبی برای نوشتن وجود نداشته باشد ؟ چطور ممکن است کسی حرفی برای گفتن نداشته باشد ؟ چگونه ممکن است آهی برای بیرون جَستن، سينه را نفشارد و قلب را به طپش وا ندارد؟ به فرض هم حرفی در آن آ...ن و در آن لحظه در کام نباشد، دستکم چند تا فحش آبدار و مقداري بد و بیراه مايه دار را که می توانیم، برای خالی نبودن عریضه، نثار آخوندها ي مُفتخور کنیم ! گیرم که کلفتی پو ست شان به کرگدن طعنه زند، و روي شان به سنگ پاي قزوين ! ولی ما هم که بفهمی نفهمی یک کمی سبک مي شويم و دل مان کمي تا مثقالي خنک می شود ؟ لمحه اي ریلَکس که می کنیم و فشار خون مان را برای جند لحظه که پایین می آوریم یا اگر فشار مان پایین ِ پایین است کمی بالایش می بریم !
حالا چرا من راه دور مي روم ! همین دوست عزیزمان " شراگیم " ... بعله ...شراگيم خودمان را مي گويم! چگونه با مطالب " گربه ای اش " ( آقا هرکار کردم لینک مستقل نداد ) سر مردم را تا چند هفته چنان گرم نگه داشت که ملت کپّه کپّه و گروه گروه، ازجابلسا و جابلقا، از اطراف و از اکناف، از یمین و از یسار از بالا و از پايين به وبلاگش هجوم می بردند که کم مانده بود درب و چارچوب وبلاگش را از پاشنه بکنند، تا ببینند سر انجام چه بر سر " پیشی " مظلوم اش آورده است ؟ آیا مهره گردنش را شکسته ؟ آیا ذبح اسلامی اش کرده ؟ آیا به کسی کادویش داده ؟ آیا دزدکی فروخته تش ؟ آری... همان پیشی را می گویم که خود شراگیم با مهربانی روزی ده بار بدو بیراه و چه و چه نثارش می کرد! و هرروز تهدیدش می کردجُل و پلاسش را زير بغل اش بزند و از خانه گرم و نرم بیرونش بياندازد و در کوچه پس کوچه ها رهایش سازد و آخرسر هم با دلسوزی و ترحم انسانی چگونگی غذا جُستن و غذا خوردن در آشغالدونی ها را یادش داد تا پس از خوردن اُردنگی محتاج گربه های لومپن و ولگرد کارتوني و خیاباني نشود و بتواند یک جوری گلیم خودش را به تنهایی از آب بیرون بکشد.
آری... باید می رفتید و می خواندید و می دیدید چگونه این شراگیم ِِ گربه دوستِ گربه ستیز با قلمی روان، سرگرم کننده، نغز و لذت بخش، پُر محتوا و پرُ کنایه همه اخبار مهم جهان، از آنفلونزای مرغی تا انفجار های انتحاري في سبيل الله عراق، از گوانتانامو تا دعوای اتمی ایران، از بن لادن و زرقاوی تا جّر و بحث هاي انقلابی بلوچ با عمه اش... همه و همه را تحت الشعاع قرار داده است و فکر و ذکر وبلاگ نویسان درون مرز و برون مرز را به سر گذشت و سر نوشت گربه اش معطوف نموده است ! گویا پروردگار تبارک و تعالي نخست گربه را آفریده بود ! بارها به در گاه احدیت اش به مناجات سحرگاهي و به نماز نافله ایستادم که وجود ذی جودش مرا به شکل و شمایل و هیبت گربه نیافریده است تا بدست انسانها يي مثل مرحوم جنت مکان ! شيخ خالي خالي گر فتار نشوم که سبیلم را دود دهد و پوستم را پُر از کاه کند!
حالا باز هم بروید و بگویید مطلب برای نوشتن موجود نیست ؟
پانتهآ ی عزیز با نوشته ای ساده و مثل همیشه بسیار روان و در قالب یک درد دل، چنان استادانه دلواپسی یک خواهر بزرگ نسبت به دغدغه های خواهر کوچک تر را به قلم آورده است که انسان از خواندنش، بقول ما بوشهری ها حظ می کند و آدم را به فکر فرو می برد ! مثل این مي ماند که انگار روبرویش نشسته ای و به درد دل اش گوش می دهی ! اما تو تنها یک شنونده ای، هیچ کار دیگری از دستت بر نمی آید هرچه هم بخواهی بگویی اثرچنداني ندارد که او خود در متن است و از تو بهتر می داند. آری... درد دل می کند، مشکلات اجتماعی نسل جوان ایران مقیم خارج از کشور را، به سبک خودش بررسی می کند و آن را به محک مي کشد، حلاجی می کند، با بیان مشکلات و پارادوکس هایی که نسل جوان امروز با آن دست به گریبان است ُسؤال اش را مطرح می کند، بویژه از دختر خانم جوانی سخن می گوید که ایرانی الاصل است، در محیطی، هم آشنا هم بیگانه، با دو گويش متفاوت، یکی بیشتر یکی کمتر، در فضایی با دو منتالیته مختلف، پرورش يافته است آشنا با فرهنگ و کُنش هایی تقسیم شده بین خانواده ایرانی اش و اجتماع آلمانی اش که در جستجوي راه زنده گی در زمان حال و برای خوشبختي در آینده است و مايه دغدغه خواهر و مادر شده است. البته که اين حالت گذرا است و کمي صبر و حوصله را بايد... ولي مگر ما هم در جوانی همین طور سرسخت نبودیم ؟ مگر گوشمان به حرف کسانی که خیرمان را می خواستند بدهکار بود ؟
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مداین را آیینه عبرت دان
خانم جان ! آقا جان چرا می گویید حرفی برای گفتن وجود ندارد ؟
کیست که راوی عزیز و مهربان، نویسنده وبلاگ " آونگ خاطره های ما " را در وبلاگشهر نشناسد ؟ من حدود بیست سالی، کم و بیش، از راوی مسن ترم ولی نمی دانم چرا چنین حس می کنم که او خواهر کوچک من است و انگار با هم بزرگ شده ایم ! او همانطور دلسوز و مهربان است که خواهر کوچکم بود و هست! با وجودی که هرگز صدایش را نشنیده ام ولی مطالبش را که می خوانم چنین ام است که گویا روبرویم نشسته و با تکان دادن دست و سر برایم تعریف می کند. هر چه می گوید و می نویسد به دلم می نشیند! آهنگی که او دوست دارد من هم دوست دارم، بسیاری از آهنگ هایی را که در وبلاگ اش گذاسته است بارها گوش داده ام و یا ضبط کرده ام. وقتی مطالبی را که درباره فریدون فرخزاد و خسرو گلسرخی در وبلاگش نوشته بود خواندم، چنین ام بود که گویا خود، نه فرسنگها دور در اقیانوسها، که انگار در صحنه حضور داشته و شاهد بوده ام. با استادی گاهی جند مطلب را در یک پست می نویسد و چنان ماهرانه عمل، و موضوع را عوض می کند که در آخر فکر می کنی فقط یک مطلب را خوانده ای و دلت می خواهد باز هم بیشتر بخوانی. چنان عزیز و مهربان به کامنت هایی که در نظرخواهی اش گذاشته شده است پاسخ می دهد که من هروقت سراغ وبلاگش می روم حتمن بخش نظرخواهی ا ش را هم مطالعه می کنم، هرچند خود بندرت نظری می نویسم که چیزی از عشق و علاقه ام به نوشته های جذاب و قلم روانش نمي کاهد.
وقتی در وبلاگ اش از تنها دخترش حرف می زند، نه تنها عشق آسمانی یک مادر بفرزندش را در نوشته اش می بینی، که موازی با آن عشق، یک احساس دوستی عمیق را هم مشاهده می کنی که آن مادر و دختر را عجیب به هم پیوند داده است. که مبارک پيوندي است .
و شگفتا ... شگفتا ! راوی عاشق صدای عبد الحلیم حافظ است و من نیز دیوانه آن صدا ... این هم برگ سبزی تحفه در ویش برای راوی عزیز عبدالحلیم حافظ . راوي جان مي دانم اين آهنگ عبدالحليم را بار ها شنيده اي ولي يک بار ديگر هم گوش کن !
محمد علی ابطحی در اين یادداشت می نویسد ": ... محکوم کردن فاجعه ی تلخ سامرا از سوی فلسطینی ها و سوری ها مورد انتظار مردم شیعه ایران بود. لا اقل به خاطر دولت فعلی ایران که مشکلات فروانی را با هزینه مردم ایران به خاطر حمایت از آنان تحمل کرده است. کاش ما در برابر آنچه که حمایت میکنیم میتوانستیم این حداقل توقع را داشته باشیم که آنها در چنین فاجعه ی بزرگ شیعی با ما هم دردی می کردند و اگر آنها از نظر سیاسی می فهمند در بعضی مسائل نباید با ما همراهی کنند، ماهم حق داشتیم در مواردی که به منافع ملی ما آسیب می زند، مقابله به مثل کنیم. ..."
صحبت از مشکلات فراواني مي کنيد که دولت آخوندي در راستاي کمک به فلسطين و سوريه با هزينه مردم ايران متحمل شده است، مگر زمانی که خودتان در مسند قدرت بودید از بي هوده بودن اين کمک ها خبر نداشتيد؟ مگر نمي دانستيد سوري هاي بي چشم و رو از استيصال جهاني شما سوء استفاده مي کنند؟ و براي جدايي جزاير ايراني در خليج فارس پولهاي اهدايي شما را بالا مي کشند و با شيخ جلبوق آل خلبوس ابن مشکوک در امارات لاس مي زنند ؟ آيا با کمک آقاي خاتمي، که شما هرگز از نقل محسنات اش خسته نمی شوید، اقدامی برای جلوگیری از حیف و میل دارایی ملت ایران بعمل آوردید؟ هم شما هم ما مي دانيم کينه و نفرت سوري ها و فلسطيني ها نسبت به عجم و فارس کينه شتري است. آنها مارا لايق اين همه پول نفت نمي دانند و معتقدند شريک کردن شان در پترودلارهاي مان يک وظيفه است. اگر آن ها خودرا در غم شيعيان ايران شريک نمي دانند باعث تعجب ما ايراني هاي حقيقت بين نيست، اصولن فلسطيني ها چه نيازي به اين کار دارند ؟ آنها حتا مسلماني مارا هم قبول ندارند شما توقع هم دردي داريد؟ مگر زماني که داوطلبانه در جبهه صدام جوانان ما را مي کشتند دولت ايران چه غلطي توانست بکند؟ آقاي ابطحي ! سر وگردن سيد علي خامنه اي عميق تر از آن در توي خمره فلسطين گير کرده است که بشود حتا با اهرم ارشميدوس بيرون اش کشيد! علی ایحال باز هم دست شما درد نکند که جرأت کردید همین چند کلمه را هم در لفافه بگویید. اگر دراين دنيا چيزي نصيب نبرديد دستکم در آن دنيا جزو توابين محسوب مي شويد. خداوند به شما طول عمر عنايت فرمايد.