تبليغاتX
میداف

تنی چند ازخوانندگان عزيزوبلاگم و دوستانی که مديون لطف و محبت شان هستم گله ميکنند چرا دير به دير" آپ " يا بقول خودمان " بروز" می کنم ؟ من در مناسبت های مختلف و درفرصت های بدست آمده به اين موضوع اشاره کرده ام که هرچند درايام بازنشستگی بسر می برم ولی از طرف شرکت های کشتيرانی، بويژه شرکت سابق خودم، که سالها با آنهاهمکاری داشته ام از من خواسته مي شود گه گاهی به کشتی هايی که در بنادر مختلف اروپا و یا در بنادرخاور دور ( چين، کره، ژاپن، به علت ارزاني هزینه و براي فرار از پرداخت ماليات کلان  ) در دست ساخت دارند سر بزنم، بر قسمت های مختلف، ازجمله برنصب دستگاه های الکترونيک ماهواره ای، اعم از ناويگاسيون و کومونيکاسيون و آنچه که در ارتباط با تعادل و شناوری کشتی است و اين جور موارد، نظارت کنم، که پس از يک سفر کوتاه به شانگهاي، در حال حاضر فقط مأموريت هاي درون آلمان را مي پذيرم.
گفتم گه گاهی ! ولی اين "گه گاه" زماني يک هفته مدام، گاه يکروز درهفته و گاهي يکبار در دوهفته را شامل می شود، اماهربار تمام روز وقت مرا می گيرد، چه که اين گونه نظارت ها به بازديد تنها بسنده نمی شود، نوشتن گزارش کتبي از ديده ها و يافته ها هم جزو لاينفک آن است، آنهم با سيستم دو انگشتي من ! اين شرکت ها، آن زمان که من به آنها نياز داشتم در کنارم بودند، وجدان و قدر شناسي ايرانی ام بمن اجازه نمی دهد اينک که از آنها بي نيازم، تقاضاي شان و در خواست معقول شان را پس بزنم، هرچند رفتن به اين جور مأموريت ها مجاني هم نيست.
طرفه اين که اين مأموريت ها در يادآوری دانسته هاي گذشته و در متن قرار ذاشتن و دوری از فسيل شدن روحي و احساس مثمر ثمر واقع بودن راهم دربر دارد. آرزویم بود در دانشکده های دريايی وطنم تدريس کنم ولی چه کنم که بعلت ترک نماز و روزه و بخاطر زير بار حرف زور نرفتن، و به سبب آزادي تفکر و احترام به بشر و حقوقش به وطن راهم نمي دهند! اين خاج پرستان کافر اروپايي اما کاري به دين و مذهبم ندارند، از آموخته ها و تجربه هايم به نفع خودشان استفاده مي کنند که حلال شان باد! طرفه اين که سالها پيش، زمانی که تحصيلاتم را با جيب خالي شروع کردم و نيازبه قرض و قوله داشتم همين آلمانهاي پدر سوخته !! بودند که بر خلاف وطن غوطه در دلارهای نفتی ام، زير بغلم را گرفتند، کمک ام کردند و با لايم آوردند! 
 يکی از دوستان در نطر خواهی می پرسد : آيا می ترسی مطلب کم بياوری که دبر بدير آپ ديت مي کني ؟ ( نقل به مضمون)... نه من يک اقيانوس خاطره هستم، در هرچه کم بياورم در اين يکي کم نمی آورم، شست سال خاطره به اين زودي ها به اتمام نمي رسند! 
افسوس هنوز بسياری از کار های تحقيقاتی و تاريخی دريايي را که به درد نسل جوان می خورند، ( بجز دو مطلب منتشر شده  لینک مطلب نخست  ) همچنان در بايگانی خاطراتم خاک می خورند و فرصت نکرده ام آنها را بر قلم بياورم. من عطش و فشار دوستان در انتشار خاطرات و عجله آنها براي خواندن را درک می کنم ولی دوستان نيز کماکان محبت کنيد و اگر، به دلايلي که ذکر کردم،  تأخيری در آپ ديت رخ داد مرا به بزرگواری خودشان ببخشيد !
2 نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 19:0  توسط  حميد میداف 
 آخرين مانع برای خروج از ایران ( بخش دوم )

 اواخر ماه جولاي سال 1969 ميلادي، درتابستان داغ، ولي بي گاز و بی دود، و در هوای نسبتن تميز تهران زیبا، در اوج جنگ سرد بين دو ابر قدرت آن زمان، و در تب و تاب فرود انسان به کره ماه، در لحظاتي که کپسول یا بقول فرنگیها ( کاپسل ) سفینه آپولو 11 با چرخیدن بدور کره ماه سر گیجه می گرفت،  من و شاتسی نیز بدنبال اوراق خروج از ایران و براي پرواز به آلمان بدور خود می چرخیدیم،  از این اداره به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان می رفتيم. البته شاتسی حامله کمتر، مگر زماني که لازم بود! من در این تصور باطل که همه اسناد را حاضر و آماده کرده ام و برای نشستن در هواپیما و پرواز به آلمان دیگر غم و غصه ای در دل و مشکلی یيش پا ندارم، بجزطیران آدمیت و دلشوره فرود پر افتخار انسان بر کره ماه، که به همت آمریکای جهانخوار در شرف وقوع بود و مابا وسایل ابتدایی آن زمان، شبها در تلویزیون ملی شاهدش بودیم، که ناگهان با مشکل جدیدی بنام حسادت و حماقت، عدم احساس مسؤلیت و دشمن تراشی یکی از هموطنانم در سازمان بنادر مواجه شدم که هیچ انتظارش را نداشتم! غلط ! البته که درمملکت گل و بلبل انتظار چنين بر خوردي را داشتم، من که از کره ماه نيامده بودم، ولي نه به اين شدت و توأم با اين همه ستيز !

جریان چه بود ؟ چون کارمند دولت بودم، برای خروج از کشور به نوشته ای، با قید بلا مانع بودن خروج از کشور ازنظر اداری،  ازجانب اداره متبوع ام (سازمان بنادر) نیاز داشتم . زیرا نه پول دولت را دزدیده بودم، نه کارمند فراری بودم و نه اتهامي اداری در انتظارم بود ! آزاد آزاد بودم و می خواستم با هزینه خودم و با کمک بلاعوض دولت آلمان،  برای ادامه تحصیل به خارج بروم. همین!

این کارمند حدودپنجاه ساله حرامزاده شاغل درکارگزيني ُ بنام " صاد " که شير مادر حرامش باد! چنان بي هوده و بي جهت و بي دليل و بديل و بي برهان و بي منطق و بی عاطفه،  به کارم گير داده بود و ايراد هاي بني اسراييلي مي گرفت و سنگ جلوي پايم مي انداخت که اعتراف مي کنم براي اولين بار قصد انجام يک عمل غیر قانونی به مغزم خطور کرده بود! و آن این که برای عبرت بی شخصيت هايي نظیر این گوساله ی سامري، هر دو گوشش را ببرم و کف دستش بگذارم!

این ملعون نخست چندين روز با گفتن: برو فردا بيا روزهاي پر هزينه اي را در غربت تهران روي دست ما انداخت، نيز سخت شرمنده شاتسي شدم که نياز به آرامش و آسايش داشت و نمي دانستم در پاسخ سؤالش چه بگويم و چه جوابي بدهم که به چه دليل نمي توانيم پرواز بکنيم و چرا مجوز خروج به ما نمي دهند ؟ در صورتي که همه کارها را طبق قانون انجام داده بوديم.  اين آقاي " صاد " به من مي گفت من از کجا بدانم شما مي خواهيد براي ادامه تحصيل به آلمان برويد و نه براي تفريح و گشت و گذار ؟ که البته اگر هم چنين مي بود، ربطي به آن پدر سوخته نداشت! يا مي گفت شما نوشته ايد ادامه تحصيلات تئوري و عملي، مدرک پذيرش دانشگاه را براي تئوري داريد، ولي کو مجوز عملي از شرکت کشتيراني ؟ درحقيقت همه اين حرف ها بي اساس بود من يکسال مرخصي بدون حقوق گرفته بودم تأييد هم شده بود، هیچ ایرادی هم از نظر اداری برای خروج ام از کشور وجود نداشت، تمام، ( Finish, Basta, Peng  )

تصور نفرمایید این احمق می فهمید من برای شش سال ادامه ثحصیل ام احتیاج به دوره عملی در شرکت های کشتیرانی دارم ! نخير، این را از نوشته ها و درخواست های مرخصی بدون حقوق و شرح و توضیح خودم برای ادامه تحصیل که در پرونده و در دوسیه ام موجود بود ديده بود و حالا رُل با شعور هارا بازي ميکرد.  

این حرام زاده ( از خوانندگان عزیز پوزش می طلبم که اینک، هنگام ياد آوري و نوشتن این خاطرات ِ به راستی تلخ ام، در آن بُرهه از زمان، از چنین القاب و الفاظي برای آن ملعون استفاده می کنم ! او سزاوار بد تر از این حرف ها بود ! ) آری این فلان فلان شده نمی خواست و نمي گذاشت من – ای  که نه پارتی داشتم نه پول و مثل پرنده اي بي پر و بال بد جور در تله خبث و دنائت او گرفتار شده بودم همین طوري، سهل و ساده به خارج بروم، تحصیل بکنم بر گردم و بجایی برسم و مثلن همقطار بچه خودش یا شاید بهتر از او بشوم و جايش را در اين مملکت پهناور تنگ کنم! شايد هم به دليل شوم ديگري در سر داشت، چه مي دانم !

اوايل، حدود دوهفته قبل از اين، از من پرسيده بود شما با کدام هزینه می خواهید بخارج بروید و شش سال آزگار به تحصیل ادامه بدهید ؟ شما 3 سال خارج بوده اید بس است ! همه که نباید پروفسور و دکتر و مهندس بشوند! شما می توانید در همین ایران خودمان هم پیشرفت بکنید ! ( لابد با راهنمایی و همکاری رؤسایی مثل خودش! )

حقیقت این بود که من ذخیره مادي و پس اندازی برای ادامه تحصیل نداشتم ! شاتسی، همسر مهربان و شریک زنده گی ام بود که عطش مرا براي ادامه تحصيل مي ديد و دایم می گفت: هزينه اش با من ! تو تحصیل را شروع  کن من کار میکنم، مادرم نیز برای چند ساعتی که من خانه نیستم از بچه مان، که البته هنوز متولد نشده بود، نگهداری خواهد کرد! و من چون مقتصد بودن و خانه داری زن های آلمانی را در او دیده بودم به حرف اش یقین داشتم و همين طور هم شد!

همين جا اضافه کنم که پس از اتمام ترم اول،  رئيس دانشکده مرا بعنوان دانشجوي ممتاز به مقامات ايالت فدرال معرفي کرد و دولت آلمان مقرري بلا عوض ماهيانه  ۶۰۰ مارک از بودجه دانشگاه را برايم تعيين نمود که تا آخر دوره تحصيلم پرداخت کردند و تنها شرط اين بود که معدل من در هر ترم،  از نمره يک تا دو، که همان ۱۹ تا ۲۰ خودمان باشد پايين تر نيايد.  

وقتی " صاد " از من سؤال کرد با چه هزینه ای می خواهم تحصیل بکنم، هر چند ربطی به او نداشت ولی حقیقت را (يعني آن چه را با همسرم طي کرده بودم ) گفتم و اضافه  کردم : چه خوب بود اگر دولت ایران به من بورس تحصیلی می داد و گفتم من به هر عنوان سزاوار اين بورس تحصيلي هستم . نا گهان مثل بمب ترکید و فرياد زنان گفت با کدام اعتبار ؟ با کدام پول ؟ من که رگ روستایی ام و بوشهری ام بجوش آمده بود گفتم با همان اعتبار و با همان پولي که فرزندان فلان وزیر و فلان وکیل و مدیر عامل و تیمسار که به خرج دولت و به هزینه بنیاد پهلوی در خارج تحصیل می کنند و من شخصا در آلمان شاهد آن بوده ام ! در حالي که حرف مرا قطع مي کرد و مي گفت : تو خودت را با پسر فلان تيمسار و فرزند فلان وزير مقايسه مي کني ؟ من ادامه مي دادم و گفتم خود شاهد بوده ام که با وجودی که تحصیلات این نور چشمی ها تمام شده بود هنوز هم خرج تحصیلی کلان از دولت ایران می گرفتند و در خارج به عيش و نوش مشغول بودند. و نام بردم چه کسانی را !

هنگامي که براي چندمين بار سرم داد کشيد که آيا من خودم را با پسر فلاني مقايسه مي کنم ؟ گفتم نه! مقايسه نمي کنم، چون ارزش من خيلي بالا تر از فرزند فلان تيمسار و فلان مدير کل است! و با اين حرفم کار خودم را که خراب شده بود خراب تر کردم !

من در این جا، در این خاطرات و در اینترنت آن اسامی را تکرار نمی کنم ولی افراد همسن و سالم می دانند از چه کسانی سخن می گویم که نام شان حتا در روزنامه هاي زير سانسور آن زمان ورد زبانها بود که با وجود ثروت کلان و مقامات دولتي بالا فرزندانشان را با خرج دولت و به هزينه ملت به خارج مي فرستادند که تقريبن همه هم دکتر شدند و اينک هر روز، هر هفته در رادیو های برون مرزی يک پاي بحث و مصاحبه بر ضد سيستم اليگارشي آخوند هستند، انگار نه انگار پدران خودشان بودند که شالوده و زير بناي اين ديوار را کج نهادند!

من ايرادي بر آنان ندارم و همین جا می گویم که بعضی از آنها باعث افتخار من ایرانی هستند که اگر دولتی معقول در وطنم بر سر کار بود چه بسا استفاده اي بهينه از این فرهیختگان به نفع ميهن مي شد! سخن من این بود و این هست: چرا این ثروت، این بیت المال، که متعلق به همه ما ایرانیان بود ازمن با استعداد و هزاران نفرنظیر من که بی پول و بی پارتی بودیم دریغ کردند؟ که البته دليل اش را بخوبي مي دانم و مي گويم پول و ثروت توی سرشان بخورد !

درد این است که بعناوین مختلف از لحاظ روحي مارا رنج دادند. از تحصیل ما و پیشرفت ما جلو مي گرفتند، نسل من در مملکت خودش، در میهن خودش شهروند دست چندم بود، چه در کودکستان چه در مدرسه و يادانشگاه و چه در جامعه و در اجتماع ! نسلی که به خارج برای تحصیل می رفت و چنین شکافهای عمیقی را در اجتماع خویش می دید اگر در صدد اصلاح مسالمت آمیز بر می آمد هر انگی به او می زدند و به بهانه هاي مختلف از دور خارج اش مي کردند. همه این نا هنجاری ها عقده ای شدند برای من و نسل من که با شورش بهمن 57  خانه را بر سر خود خراب کردیم ؟ و از روی دستپاچگی و نفرت های انباشته شده در دل و بی برنامه گی مظلق و صد ها دليل ديگر، کاری کردیم که از چاله در نیامده به چاه افتادیم ! و هنوز هم در گنداب آن چاه عمیق غوطه وریم. نه جرأت و جربزه رومانی ها را داریم و نه تشخیص و درایت یوکراینی ها و یا گرجی ها را.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 18:30  توسط  حميد میداف 
 توضیح نا لازم

دو  سه روز پيش که نوشتن اين بخش از خاطرات با عنوان " آخرين مانع براي خروج... " را آغازيدم، چنين ام در نظر بود که پس از تحریر یک صفحه، یا تقریر یک صفحه و نیم  ( دین آ چار  DIN -  A4 ) برای پرهیز از طول کلام، بس کنم و همان مقدار نوشته را په چاپانم. ولی وقتی انگشتانم روی تخته کلید جا خوش کردند، پس از چند لحظ مکث و لکنت، و تأخیر و تعّلل، و ناز و کرشمه آغازین، و گام به گام جهیدن و دکمه به دکمه و واژه به واژه خرامیدن، ناگهان افسار شان رها گردیده و مثل ستوران وحشی که در چراگاه های وسیع و سر سبز مکزیک و آرژانتین، گاه چریدن رم مي کنند، نخست با گالوپ سپس چهار نعل شروع به تاخت کردند و عنان از دست داده تلق تلوق کنان چنان سُم روی کلید های " کیبورد" کوفتند که مرا هراس اندر گرفت مبادا  اسکلت " کیبورد" قشنگ فارسی ام  را از هم بپاشند و عريان روبرويم قرار دهند! هرآن چه مغز و منطق هی می زدند که آهای بس است... تر مز کنید! صفحه پُر شد ! از یک صفحه آچار تبدیل شد به 4 صفحه! تبدیل شد به 5 صفحه و از آچار گذشت و رسید به  A2 و  A3  و رسيد به پیچ گوشتی و انبر دست و کلبتين...! ولی کو گوش شنوا  !؟

 

در آغاز بلاگنویسی، تاچند ماه پیش، "کیبورد" فارسی نداشتم، بل که به یاری حافظه ی قوی، که خدا نصیبم کرده است، بخاطر سپرده بودم کدام " نویسه " فارسی با کدام  حرف و  Letter لاتین معادل و هم مکان است ؟ بدين سبب انگشتانم آهسته و با تأّني و حرکت لاک پشتي روی دکمه ها جا بجا می شدند. داداش نازنين، که خدا حفظش کند، وقتی قصه ی پریشانی و حکایت بی سرو سامانی مرا شنید مثل تند باد " کاترینا " یک تخته کلید (فارسی لاتین) از وطن برایم ارسالید با دوکیلو گله و شکایت که چرا چیزی نمی گویی و حرفی نمی زنی ؟  مدت زیادی طول نکشید که انگشتان زمُخت در یانوردی ام با دکمه های نرم و ملوس کیبورد که بوی ایران نازنینم می داد، آشنا شدند و ملایم بر رخسارشان لغزیدند و با هر تماس و هر نوازشی کلمه ای و جمله ای را حیات بخشیدند. ولی در این میان انگشتانم در گالوپيدن و کوبیدن بر سر دکمه های مظلوم و بی چاره کيبوردم چنان ماهر شده اند که ترمز کردن شان سخت است و تقریبا از اختیارم خارج اند و نوشتار یک صفحه ای را، اگر ولشان کنم،  تبدیل می کنند به یک دفتر صد برگی.

 

اوه... میدانم تقضیر انگشتان نیست ! هنگام تایپ مطلب، یادآوره ها و خاطره ها ی تلخ و شيرين، تلو تلو خوران از آن دوردست ها می آيند و به دیوارهای ذهنم تنه می زنند، مشت می کوبند، دق الباب می کنند بر مویرگهای مغزم آهنگ می نوازند و برای بیرون آمدن از پستو های دور و رهیدن از زیر غبار زمان و جاری شدن بر سر انگشتان فریاد می زنند، التماس می کنند، هجوم می آورند، چنان، که گاه دلم برای انگشت های مظلومم می سوزد، آنگاه که می بینم چگونه روی دکمه های کیبورد سکندری می خورند، به زمین می افتند، بلند می شوند کلمات و جملات را گاه درست گاه غلط غلوط و کج و معوج روی صفحه مانينور به رقص در مي آورند. گاه از دستپاچگي دو دکمه را باهم فشار می دهند، گاه بجای " سین" ، " شین " و بجای " کاف "  بر کّله ي " گاف " می کوبند، چنان می روند و چنين می دوند که تنها یک " صفر . " مثل صخره، یا یک علامت سؤال ؟ مثل مار کبرا، یا یک علامت تعجب ! مثل سر نیزه هانيبال و يا زوبين آتيلا، قادر به توقف و تر مز کردن شان مي شود...

این شاتسی من چه انسان والا، پُر حوصله و خستگی ناپذیریست، خدا نگرش دارد ! وقتی صدایش می کنم، ازلحن صدایم می فهمد مرضم چیست و چه می خواهم!

صدایش کردم، فهمید به کمک اش نیازدارم، ازدر که وارد شد ناخود آگاه یک بار دیگر اراده و دیسیپلین این آلمانها را تحسین کردم، با وجودیکه سن اش مثل من از 60 گذشته است، ولي از طریق ورزش و fitness  و رژیم غذایی سالم و فکر مثبت، اندام کشیده و موزون دوران جوانی را هنوز حفظ کرده است و چنان فرز، ورزیده و پُر تحرک است که من به گردش نمی رسم. فوری سه پایه را کشید و کنارم نشست ، از نگاهم فهمید که هنوز درعالم هپروت خاطرات نویسی غوطه ورم ! بقول خودش هم در اتاق هستم، هم نيستم، منتظر ماند خودم به حرف بیایم . گفتم  ببین باز چه کار کردم ! قرار بود یک صفحه بنویسم پنج صفحه شد. دست هایم را محکم بگیر و ول نکن و گرنه این نوشته هرگز پایان نمی يابد!  گفت ريلکس کن، کاپوچینو برایت بیاورم ! ميداند من عا شق کاپوچينو هستم. ولی فوري مکث کرد، گویا خودش هم فهمید اگر ولم کند باز  relapse  می شوم. گفت خوب چه اشکالی دارد ؟  زياد تايپ کردي ؟ گفتم عزیزدلم ! مردم وقت ندارند، حوصله ندارند اين همه مطلب را يکجا ! بخوانند چه کسی می نشیند پنج صفحه نوشته مرا يک ضرب بخواند ؟

دستهایم را با محبت روی شانه هایش گذاشت و گفت خُب چه می نویسی ؟ گفتم خاطرات تهران، زمانی که سازمان بنادر بی هوده چند هفته سرگردانمان کرده بود و مجوز برای خروج نمی دادند و تو حامله، تو گرما و با حالت تهوع هر روز می پرسیدی : کی کارمان درست می شه ؟ وقتی این را گفتم غمی چهره اش را پو شانيد، آهی کشید و گفت آخ... یادم نیار که تا کنون کمتر، مثل آن سه هفته توقف اجباری در تهران، احساس نومیدی و یأس کرده ام.

علت توقف و تأخیر در پرواز به آلمان آن بود که معاون کارگزینی سازمان بنادر بی جهت و فقط از روی هوا و هوس و لذت شیطانی مردم آزاری و خود بزرگ بینی، شاید هم به دلیل رشوه خواهی، مجوز برای خروج من از ایران که به علت کارمند دولت بودن به آن نیاز داشتم نمی داد و با این کارش باعث شد دو تا تحول در زنده گی ام به وجود بیاید یکی مثبت یکی منفی. مثبت اش آن بود که بعد از 6 سال، پس از اتمام تحصیل و بر گشت به ایران و عهده دار شدن پست های کلیدی روش و راه و رسم انتخاب و اعزام کار آموز در رشته های کاپیتانی، راهنمایی و مهندسی را در سازمان که تا آن زمان روی محوررشوه دهی و پارتی بازی می چرخید از بیخ و بُن زیر و رو کردم و شخصا به بنادر  ایران پرواز و دانش جویان با استعداد و درس خوان، بویژه کسانی که بضاعت مالی نداشتند، انتخاب و به خرج دولت به کشور های اروپایی، خصوصن انگلیس، فرانسه و آلمان و در خاور دور به ژاپن، فیلیپین و سنگاپور اعزام می کردم  ( در یاد داشت های قبلی نیز به این موضوع اشاره کرده بودم ). و منفی اش این که از من یک مخالف بالقوه بر علیه رژیم و سیستم منحوسش ساخت که در شورش 57 با پشتیبانی از اعتصاب ها و تظا هرات ممتد، اثرش را نشان داد! نه برای آوردن آخوند متحجر بر اریکه قدرت! که من ِ به اصطلاح تحصیل کرده خارج سایه شان را با تیر می زدم، بل که برای آزاد زنده گی کردن، برای آزادی بیان، برای آزادی انسان بودن.

توقف نا خواسته ما در تهران در حدود  ۳۷ سال پيش هم زمان شده بود با پرواز سفینه فضایی آپو لو یازده به کهکشان و تسخیر کره ماه توسط آمریکای جهانخوار، لذا هوس کردم فضای آن زمان ایران را، در یاد داشت قیلی، در چند جمله، بطور اختصار برای نسل جوان بیان کنم که طبق معمول عنان نوشتن از کف رفت و باز زدم به سیاست و بد و بیراه گفتن به آخوند های بد بخت و بی نوا !! و شگفتا که طبق معمول هیچ کدام از آنها تا کنون نگفته اند: بابا غلط کردیم که حکومت را چاپیدیم! و لمان کنید! بیایید مملکت تان را پس بگیرید و مارا راحت بگذارید !

نه خیر هیچی نگفتند!  فقط تنی چند از خوانندگان عزيز بودند که بجا نق زدند و گفتند مطلب ات ارتباط چندانی با عنوانت نداشت !

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 4:10  توسط  حميد میداف 
 آخرين مانع برای خروج از ایران ( بخش نخست )
کسانی که سن و سال شان اقتضا می کند و 21  ژولای سال  1969 میلادی، یعنی حدود 37 سال پیش را، بیاد می آورند می دانند در آن روز فرخنده، تقریبا تمام ساکنان کره زمین، یا پشت رادیو  ترانزیستوری، که بیش از  14 - 15 سال از اختراع اش نمی گذشت، نشسته بودند و به اخبار گوش می دادند و یا مات و مبهوت بر صفحه تلویزیون سیاه سفید، ( اگر در دسترس بود)، خیره شده بودند و یا کلاه و عرق چین را دودستی سفت و سخت، چسبیده به آسمان و به کره ماه می نگرستند تا واقعه مهمی را که تاریخ بشر تا آن زمان به خود ندیده بود تماشاگر و شاهد باشند!

اصل ماجرا این بود که آمریکای جهانخوار، گویا تسلط بر خاور دور و خاور نزدیک و خاور میانه و خاور بالا وخاور پايين و ممالک اسلامی و قاره لاتین کم اش بود رفته بود کره بدبخت و لخت و عور و باکره ماه را هم تصرف و قبضه کند! ممکن است بفرمایید لابد آخوند ها سر و صدا راه انداختند، شلوغ کردند، مرگ بر آمریکا گویان درخیابان های تهران و اصفهان و شیراز براه افتادند و پرچم آمریکا را به آتش کشیدند! نه خیر ... آخوند ها با وجودی که بقول روانشاد احمد کسروی " از هرچیز تازه و هر نو آوری رم می کردند " ولی این دفعه اصلن تو باغ نبودند و نمی دانستند چه خبر است و خیلی هاشان این سرو صدا و تبلیغات را کارساواک می دانستند، و تعدادي هم که ادعاي مطالعه و تلمذ و تبُحر و تخصص در امور دنيوي و اُخروي داشتند معتقد بودند اين جور کار ها دست بردن در کار خداست و بعيد نيست خر دجال و امام زمان و نکير و منکر همه با هم ظهور کنند و عده اي نفس راحتي مي کشيدند و مي گفتند حال که کار به تصرف کشيده شده است جاي شکرش باقي است که کمونيست هاي ملحد کافر بي دين اين کره اسلامي را تصرف نکردند ! که طبق آيه شريفه: وَالشَمس وَ ضُحيها وَالقَمر اذا تَليها...

بسياري از اين حضرات هم با همه ادعاي روشنفکري و عالم به علوم جديده و واقف به امورقديمه، اصلن نمی فهمیدند آمریکا چیست و در کجای جهان قرار دارد و چون از کودتاي ۲۸ مرداد از يک طرف و تصويب قانون" کاپيتو لاسيون !! " و سر کوبي ۱۵ خرداد از طرف ديگر و دخالت سازمان " سيا " زمان زيادي نمي گذشت، حضرات فکر مي کردند آمريکا يي ها " سياه " هايي هستند که آنها را برده اند حمام، کيسه کشيده اند، بعضي هاشان سفيد شده و بعضي ها شان هم همان طور " سياه " مانده اند. مگر 10 سال بعدش یعنی در سال 1979 میلادی همین آخوند ها نبودند که در قم، روی چادر شب چهار زانو نشسته و می گفتند : لاکن آمریکا اون طرف دنیا، ما این طرف دنیا ! اونها چه کار به کار ما دارند ؟ آنها هرگز تصور نمی کرد همین آمریکای اون طرف دنیا روزی با ماهواره و" گوگل ارث " نظاره گر رفتن آیت الله های آفتابه به دست به خلا روی صفحه مانیتورهای شان بشوند! چه رسد به رد يابي مجتمع غني سازي اورانيوم  ۲۳۵.

آري... آخوند ها در آن زمان هیچی نگفتند. 

هم به این دلیل که اصلن نفهمیدند دنیا دست کیست و چه خبر است ؟ که اگر هم می فهمیدند غلطی نمی توانستند بکنند و قدرتی نداشتند که امت خارج از صحنه را به برگزاری صلاة و نماز وحشت دعوت کنند! زیرا ساواک چنان چوبی تو آستین گشادشان می کردکه از پاچه شلوارشان بیرون بیاید ! طرفه این که هنوز بیش از  5 6 سالی از خرداد 42 نمی گذشت و آخوند ها، آن زمان ضرب شست ساواک را تا مغز استخوان چشيده بودند. و آن ضرب شست چنان شديد بودکه تازمانی که شاه در وطن بود، امام جرآت نکرد پاريس را ترک و پايش را به ايران بگذارد! 

هم به آن دليل که مردم به علت عدم تبليغات شبانه روزي آخوندي و غوطه وري در جهل و خرافات محض، هنوز خر نشده بودند که به حرف هر آخوندي گوش فرا دهند !

آمریکا در صدد تصرف کره ماه بود و می گفت اگر روسهای کمونیست ملحد کافر، سگ و عنتر به آسمان می فرستند ما آدم می فرستیم. و فرستادند! حالا کاری به راست و دروغش نداریم. 

سیستم خبر رسانی از تلویزیون ملی ایران به مناسبت فرود نخستين انسان به کره ماه در آن روزهای پرهیجان به این صورت بود که گوینده ( تی – وی )  رو به تماشا ئیان نشسته در باره پیشرفت علم و صنعت و قدرت برترهمه جانبه ایالات متحده آمریکا نسبت به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ( این کلمه سوسیالیستی را گوینده با تمسخر ویژه ای ادا می کرد ) يکنواخت صحبت می کرد. پشت سرش دو سه نفر، پشت به دوربین، جلو دستگاه های گیرنده صوتی نشسته و پیچ صدارا به راست و چپ می چرخاندند و تندتند مطالبی یاد داشت می کردند و بدست گوینده می دادند و گوینده پس از نگاه کوتاهی به آن یاد داشت، داد سخن می داد که بعله ... سفینه فضایی آپو لو یازده به کره ماه رسید و سرنشینان اش دارند بدور کره ماه می چرخند و دنبال جای مناسبی برای فرود می گردند تا مبادا تو چاه و چوله ای بیافتند و باعث آبروریزی بشود! و ... بعله خبر گزاری رویتر هم اکنون گزارش می دهد سفینه دختر ، معروف به ماه پیما، که به شکل  عنکبوت ساخته شده است با آه و ناله از سفینه مادر جدا شد و در حالی که آتش از دهانش تنوره می کشد بطرف کره ماه به پرواز در آمد و تا چند لحظه دیگر اولین انسان را در آنجا پیاده خواهد کرد. سپس ... سفینه عنکبوتي با سلام و صلوات بر روی کره ماه، روی یک زمین مسطح، که خاک نرمی هم دارد به زمین نشست ...  به بخشيد... به ماه نشست و مردم دنيا منتظرند که سرنشینان اش پیاده بشوند و نماز شکر بجاي آورند. و چند لحظه دیگر... بعععله... خبر گذاری آسوشیتد پرس گزارش می دهد که یکی از سرنشینان، این طور که از دور پیداست باید " نیل آرمسترونگ " باشد، آهسته آهسته از پله عنکبوت پیاده می شود .... هم اکنون آرمسترانگ پای چپش را روی کره ماه گذاشت و گفت: بسم الله الرحمان الرحیم بنام نامی اعليحضرت همايون شاهنشاه آریا مهر ، بزرگ ارتشتاران، پای مبارک مان را این حا روي اين کره خاکي معروف به ماه می گذاریم که هرچند قدمي است کوچک برای اين حقیر ولی گامی است بلند برای عالم بشریت.

انشا ء الله و تعالي خير باشد ورود ما به اينجا و اَجر همه شما ها هم با موسي ابن جعفر  سلام الله عليه ...  ادامه دارد...

 

پس نوشت:

راستش بخواهيد اين يادداشت فقط شامل يک بخش بود ولي از دستم در رفت و آنقدر طولاني شدکه ناچار شدم به دوبخش تقسيم اش کنم . و اصل مطلب که همان " آخرين مانع براي خروج... " بود در بخش دوم ماند و چنين شد که عنوان مطلب با بخش نخست چندان جور در نيامد که پوزش مي طلبم. موضوع را در بخش دوم اين يادداشت روشن خواهم کرد !

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 5:15  توسط  حميد میداف 
 

 خُب ... اینهم از این ! کریسمس و جشن ژانویه را می گویم ! سال 2005 هر چه بود گذشت! و برای هر کدام از ما، با همه خوبی ها و بدی هایش به نحوی بسر آمد! بعضی ها حریف نشدند و تا به آخر سال نرسیدند، بعضی ها با هزار رنج و بدبختی و شکم خیز، يا بقول ما بوشهري ها کُم سرَک، بعضی ها در حضيض ذلت، و بعضي در اوج عزت، بعضی با خوشی و سلامتی دمساز، بعضی با عشق و خوشبختی و با ناز و بعضی ها با تغییراتی در مسیر زنده گی شان سال را به آخر رساندند!

فضولي در کار ديگران نمي کنم و از خودم مي گویم: در سالی که گذشت دیگر به دریا نرفتم و شغل دریا نوردی را، نخست به اصرار همسر، سپس به خواهش بچه هایم برای همیشه کنار گذاشتم و قبای ژنده اش را به دیوار زمان آویختم. من از طریق شاتسی شنیده بودم که بچه ها یمان گفته اند: ما درسنین کودکی و نو جوانی بابا را، آنطور که دیگران داشتند، همیشه درکنار خود نداشتیم، دلواپسی ما این ا ست که او در دریا بمیرد و به سبک دریانوردان، همان جا، در آبهای اقیانوس، دفن اش کنند و ما حتا از رفتن بر سر مزارش هم محروم بمانیم! خُب مرگ حق است، هر چند با گذشت 60 بهار، هنوز در اوج جوانی !! و جنب و جوش ام، ولی بخود گفتم:

پنج روزی که دراین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست !

و اندیشیدیم که:

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ؟

پس از 43 سال گردش بدور دنیا، آشنایی با ممالک شرق و غرب، دیدن کشورهای شمال و جنوب جهان و مشاهده سرزمین های یأجوج و مأجوج، گفتیم دیگر بس است و چون تحرک و جنب و جوش درونی راحت و آسوده ام نمی گذاشت، به ناچار با این سن و سال افتادیم به وبگردی و به وبلاگ بازی و خاطره نویسی تا بگویم:

می بده تا دهمت آگهی از سّر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست ؟

تا مبادا نسل هاي آينده از خاطرات، از تجربه ها و ازاندوخته ها زمینی و دریایی ام  !! بی نصیب و بی بهره بمانند !! و بدين وسيله لطمه ای جبران ناپذیر به عالم بشریت وارد گردد !! خصوصا، تا آنجا که بنده واقفم، هنوز کسی ( در ایران ) خاطرات دریایی اش را به رشته تحریر در نیاورده و به زیور طبع مزین نفرموده است !

آری کریسمس و ژانویه در اروپا به پایان رسیدند و ازبد شانسی شاغلین، امسال، هم کریسمس و هم جشن ژانویه، مصادف شدند با روز های شنبه و یکشنبه که تعطیل خدایی اند. برای من بازنشسته، که هر روزم یکشنبه است، تفاوتی نمی کند شنبه ام یک باشد یا چهار، دو باشد یا پنج. ولی دلم برای دیگران، خصوصا برای بچه هایم سوخت که امسال تعطیلات عید نداشتند. وقتی از تعطیلات عید در اروپا سخن می گویم، نا خود آگاه با تعطیلات عیددر وطن ام مقایسه می کنم! اروپایی ها بروند خجالت بکشند با اون تعطیل یکروزه یا دو روزه شان!  که اگر جلو بچه بیاندازی قهر می کند ! بیایند از ما یاد بگیرند که در ایام عید دوهفته تعطیلی داریم و بحمدالله و به یمن حکومت الله بر روی زمین، که ما آن را داریم و ديگران ندارند، کُل یوم مان عاشوراست و هر روزمان روز عزا ست و تا دلمان بخواهد تعطيلي داريم !  در یک سال که 365 روز است نصف اش را به عزا داری و نوحه خوانی و زنجیر زنی مشغولیم ! کجای دنیا می توانید نظیر ش را پیدا کنید ؟ اگر دین عربها سبب شد ما سرجایمان در جا بزنيم و تا زانو در گل فرو بمانيم، آن زمان که خاج پرستان اروپایی چهار نعل بسوی پیشرفت صنعتی می تا ختند و باکشف قاره ها ثروت اندوزی می کردند و یا با آشنایی با فرهنگ های بیگانه به نفع شهروندان خود استفاده معنوی می بردند، چه باک ؟ در عوض اجر اُخروي عظیمي نصيب ما شده است که هیچ خاج پرستی از آن نصیب نمی برد.

اگر آنها جان می کنند و عرق می ریزند و کار مي کنند ما در مساجد و در تکیه ها لم داده چاي مجانی می نوشیم و قليان مفتکی می کشیم و در ماتم اهل بیت اشک زورکی می ریزیم... تا در روز قیامت با ائمه اطهار محشور و با ذُریه آل نبی دمساز و همنشین بشویم و لاکن آنها بروند و راز و رمز پیشرفت و موفقيت خودشان را در نیروی کار و نظم و دیسیپلین شان جستجو بکنند! ما کماکان به نفت خود می بالیم و تا آن را داریم مصرف اش می کنیم و از فروشش می خوریم و می نوشیم و می پوشیم هرقت هم تمام شد که شد، به درک تمام شد ! گور بابای نسل های آینده ! بروند سماق بمکند! مگر پاکستان و بنگلادش،بور کینا سائو  و حبشه و سودان و اوگندو  و بو گندو با نفت زنده اند که ما زنده باشيم و بقاي مان به نفت بستگي داشته باشد ؟

شاعر گويد هر آنکس که دندان دهد نان دهد. 

در آغاز سال نو مسيحي دست ها را به آسمان دراز مي کنيم و از خداوند تبارک و تعالي مي خواهيم و استدعا مي کنيم بر تعطيلات دو هفته اي نوروزي مان بيافزايد، بار الها اگر در ۱۴۰۰ سال پيش از دستت در رفت و فقط ۱۲ امام بما دادي تو را شکر مي کنيم که اينک تلافي کردي و يکي دوتاي ديگر به آن ها اضافه کرده بما عطا فرمودي تا در روزهاي وفاتشان از کار و زحمت معاف بشويم !

بما ارزاني باد همين چند ماهي هم که در ادارات و سازمان هاي دولتي مشغول بکار هستيم و وقت مان را با وبگردي و ولگردي در اينتر نت صرف  مي کنيم، با دوستان و آشنايان در ماوراء بحار چت مي کنيم، با تلفن هاي بي جا و با جا و جوک و لطيفه وقت اداري مان را به آخر مي رسانيم ؟ بار پروردگارا تو خودت هادي و هدايت کننده اي ! آخوند هاي مارا به راه راست هدايت بفرما ! که اگر آنها هدايت بشوند ماهم اتوماتيک هدايت مي شويم...  تو خودت  عالمي و آگاهي و ميداني از وقتي اين موجودات آمده اند هرگز مخلوقات تو اين قدر از دين ات فراري نشده بوده اند و اين همه بدو بيراه نثار خودت و پيغمبرانت نکرده بوده اند ! حالا خودت ميداني، ريش و قيچي دست خودت هست. اگر مي خواهي از آه و ناله مردم در امان بماني هر چه زودتر دست بکار بشو و گرنه (يخرجون في دين الله افواجا) به جايي خواهد رسيد که بعد از شکست و فرار اين قوم آدمخوار، مردم به تلافي رنجي که کشيده اند از بيخ و بن هُرهُري مذهب بشوند ... از ما گفتن... 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 6:0  توسط  حميد میداف 
 

امروز اول ژانويه و نوروز مسيحيان است ! فرصت را مغتنم شمرده به همه شما عزیزان تبریک می گویم.  چند روز پیش که با دوستان آلمانی و با بعضی از فامیل های "شاتسی" دورهم جمع شده گپ می زدیم، وقتی صحبت به جشن و عید ژانویه رسید، "شاتسی" رو به مهمانها گفت: ایرانی ها روز اول بهار که طبیعت زنده می شود، درساعت و دقیقه و ثانیه معینی، هنگامی که زمین در چرخش سالیانه خود بدور خورشید به نقطه ( Aries ) رسید سال نو را جشن می گیرند، در صورتی که در وسط زمستان سرد، که زمین در خواب و ما به زور بخاری و لباس ضخیم بدن را گرم نگهمیداریم، در نیمه شب، سال نو مان شروع می شود !  آیا کسی رمز این موضوع را می داند، چرا ژانویه و نه آپریل بهاری ؟  کسی پاسخی نداشت ! من فضولی کردم و گفتم این را باید از پاپ اعظم ، گریگوری، پرسید که تقویم و تاریخ شما مسیحیان را تعيين کرد. خودم هم مطمئن نبودم درست گفتم یا غلط ؟ شاتسي گفت اگر چنين است کاش تاريخ ايران را خوانده بود و يا مشاورين آگاهي مي داشت !

 

بسیاری سالها، کریسمس و سال نو را در کشتی و در دریا به سر برده ام و بسته به این که در آن موقع در کدام نقطه دنیا بوده ام  سال نو میلادی نیز در زمان ها و مکان های مختلف بر من حلول کرده است . اگر در "توکیو "بوده ام بیش از ده ساعت زود تر از محل اقامتم اروپا، و اگر در "سی أتل" بودم  سال میلادی حدود 8 ساعت دیر تر از آلمان بر من تحویل می شد. اگر وسط اقیانوس بودیم بچه ها را، به غیر از پرسنل کشیک، آزاد می گذاشتم بخورند و بزنند و بکوبند و برقصند.  و نیمه شب، همه پرسنل را به پل فرماندهی می خواندم و طبق رسم و رسوم دریانوردی گیلاسی شامپانی سرد به مبارکی سال نو با هم نوش می کردیم و اگر کشتی ای در نزدیک دیده نمی شد تعدادی از فشفشه ها و راکت های کشتی که مدت زیادی از ( expired ) شان نمی گذشت و استعمالشان نمی توانست خطری ایجاد کند، به هوا می فرستادیم ، تاریکی شب را مي زدوديم و مثل روز روشن اش می کردیم  و اگر دختران کار آموز و یا مسافرین زن و دختر در کشتی داشتیم ، که همیشه هم داشتیم، افسران، به توصيه من، آنها را در جایی از پل فرماندهی به صف می کردند که من و افسران ايستاده بوديم، تا هنگام  دست دادن و تبریک سال نو گفتن حجاب اسلامی حفظ بشود و به امر به معروف و نهی از منکر عمل نموده باشیم و مثل ساحل، در اروپا، نشودکه مرد و زن، غریبه و آشنا، غافل از معصیت های کبیره و صغیره قاطی پاطي می شوند و با در بغل گرفتن یکدیگر و ربودن ماچ و بوسه از لب و لوچه، بنیاد دین و مذهب را به لرزه در می آورند. من بويژه ملاحظه کارکنان روسی مان را مي کردم، که پس از نوشیدن چند پیک و دکا " ناسترو ویا " گویان چنان مهربان و عزيز و با همه "قارداش" و برادر می شدند که دست شان به هرکس مي رسید، از مؤنث گرفته تا مذکر، غرق بوسه مي کردند ! اين را در جشن تولدهايشان ديده بودم، بوسه که چرض کنم، ملچ ملوچ کنان غرق ماچهای آبدار می کردند و هیچ بنی بشری را بی نصیب نمی گذاردند و هیچ توپ و تنفنگی هم جلو دارشان نبود !  بنا بر اين ،من، به هنگام " مصافحه" و تبریک سال نو با دراز نگهداشتن دست و فشار لازم، این قارداش ها ی شنگول منگول را در فاصله لازم نگه می داشتم و با چشم غره رفتن که در تاریکی شب کمتر دیده می شد و برای این منظور، برخلاف معمول، گفته بودم چراغ های ( بریج ) را موقتا روشن کنند، پشت خط قرمزی فرضی که کشیده بودم میخ کوبشان می کردم ! ممکن است بعضی ها تعجب کنند و بگویند چرا این قدر سختگیری ؟ نخست این که این اسميرونوف ها بروند عمه شان را ماچ کنند و نه مسافرین و کار آموزان مؤنث کشتی مرا، که مایل به این ماچ و بوسه های روسی نیستند! دوم این که محیط  و زنده گی در کشتی، زمین تا آسمان، با ساحل فرق دارد. يک جرقه کوچک ممکن است ناخود آگاه تبديل به آتشي مهلک شود، در کشتي هیچ گونه نیروی پلیسی و انتظامی وجود ندارد! نه پاسبانی هست و نه پاسدار و نه دادگاهی برای رسیده گی به شکایات و نه اسلحه و نه نیروی باز دارنده دیگری برای حفظ نظم . دیسیپلین و حفظ نظم در کشتی، تولید فضای همکاری با احترام متقابل بین افراد آنهم در بین پرسنلی که گاه مثل سگ و گربه از هم نفرت دارند و ممکن است به بهانه ای جزیی به جان هم بیافتند، فقط و فقط با اعمال دیسپلین آهنین و رفتار نسبتا خشن، و قدرت مطلفه و مدیریت کاپیتان میسر است. چگونگی حفظ نظم و مدیریت و کنترل پرسنل را در دانشکده های دریایی، توسط استادان و روانشناسان به کار آموزان رشته فرماندهی، با تأکید و جدیت یاد داده مي شود.  اما تجربه عملی و بر خورد با انسان های مختلف با فرهنگ های متعدد، در کشورهای گونه گون، در صدر و در مبدأ همه اصول قرار دارد که کار آموزان فرماندهی، چه در آن زمان که به بعنوان ( آپرانتیس ) مشغول فراگیری دروس تئوری و عملی هستند و چه آن موقع که با در جات مختلف افسری در کشتی خدمت می کنند، چه بخواهند چه نخواهند یاد می گیرند، با آن آشنا مي شوند و در آن تجربه می اندوزند. بسیاری از کشورهای جهان بصورت دموکراتیک و با سیستم انتخابات آزاد اداره می شوند ولی قوانین دریایی همه این کشورهاي دموکرات، بدون استثنا، بصورت استبداد و " هیرار چی hierarchy " مطلق است. واین هرگز بدین معنا نیست که کاپیتان مجاز باشد خارج از چارچوب قانون هرکاری که دلش خواست بکند!  او اما اجازه دارد در صورت لزوم کسانی را که خطری برای کشتی و برای پرسنل ایجاد می کنند زندانی کند که خودم چند بار چنین کردم. در این جور موارد همه افسران و یا کارکنان مجبورند دستورات کاپیتان را بی چون و چرا به اجرا در آورند و خود کاپیتان ها، بعضی ها و نه همه، زمانی شخصا دست به عمل می شوند که بدانند به تنهایی، از لحاظ قدرت بدنی از پس متخطی بر می آیند. در واقع صحیح نیست کاپیتان از لحاظ بدنی خود را در گیر کند و به خطر بیاندازد و بدین طریق با عث شود به دلیل صدمه دیدن کشتی را بدون فرمانده بگذارد. یکی ازکاپیتان ها که من اورا بخوبی می شناختم  در بندر " ریو دوژانیرو " با آشپز کشتی در گیر شده بود و آشپز یک دیگ پر از روغن داغ را به صورتش پاشید بود که هرچند آشپز را به زندان انداختند ولی کاپیتان هم به بیمارستان منتقل شد و مدتی طول کشید تا شرکت توانست کاپیتان دیگری به برزیل برای تحویل کشتی بفرستد و هر چند کاپیتان  مجروح را در اسرع وقت برای معالجه و جراحی به آلمان پرواز دادند ولی اگر این اتفاق در اقیانوس افتاده بود تنها راه نجات هلیکو بود باهزینه زیاد برای شرکت کشتیرانی که ....

روز عيدي چه می خواستم بگویم و به کجا رسیدم !! اگر می بینید دیر به دیر " بروز " می کنم یکی از دلایلش هم این است که هرگاه مطلبی  مي نويسم ناخود آگاه از موضوع خارج و به جای دیگر پرت می شوم و چون فکر می کنم ممکن است اين روده درازي ها مورد علاقه خوانندگان قرار نگیرد همه آن چه را نوشته ام حذف می کنم. حالا هم بهتر است هر چه زودتر تا حذفش نکرده ام تا اینجا را که نوشته ام پابلیش کنم.

به هرحال می خواستم بگویم که گاهی کریسمس و جشن ژانویه را در کنار خانواده در ساحل می گذرانیدم که خاطرات خوشی از آن ها دارم. فعلن چند سالی است که دیگر آن جوش و خروش جوانی بر قلب و بر مغز مستولی نیست و من و شاتسی در این ایام تعطیلات و جشن و سرور ها ترجیحن در منزل می مانیم و برنامه های متنوع تلویزیونی را تماشا می کنیم، بویژه که هم من و هم شاتسی از دود سیگار و اصولن هر نوع دودی بشدت متنفریم و سعی می کنیم حتا در جشن تولد ها هم شرکت نکنیم چون نه تنها من از استشمام دود به عطسه می افتم و نفسم بند می آید، بل که تمام بدن و لباس و موی سر و وجودم آن چنان بوی گند دود می گیرد که آدم خودش از خودش بدش می آید. امید وارم این سخنان به هم وطنان دودی بر نخورده باشد.  عید ژانویه مبارک و سال 2006 به همه شما خوش باد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 16:2  توسط  حميد میداف 

 

 شاتسی، من، کریسمس و نوه های تخم جن

 

 در چهل و اندی سال پیش که  شهر کوچک و عقب مانده بوشهر را به قصد آلمان ترک می کردم نه از عید کریسمس چیزی در زنده گی دیده بودم و نه در رقص و پای کوبی هاي جشن ژانویه شرکت کرده بودم! و اطلاعاتم نيز در باره اين دو رُخداد محدود می شد به آن چه درکتاب ها یا مجله ها خوانده بودم، یا آن جه را که در فیلم ها و نقاشی ها دیده بودم . قبل از فرا رسیدن اولین عیدکریسمس ام در اروپا، با شاتسی آشنا شدم و هنوز دو سه ماهی از آشنایی مان نمی گذشت که تحصیلات چهار ماهه من روی کشتی بادبانی، در آخر ماه نوامبر 1963 میلادی به پایان رسید و من برای کارآموزی تئوری و عملی عازم اقیانوس ها شدم و اولین درخت کاج تزیینی کریسمس را در کشتی دیدم و آن ایام مقدس مسیحیان را در بین همکاران کار آموز آلمانی ام، که همسن و سال خودم بودند، سپری کردم. آنها با صدایی دلنشین، هم نوا، آهنگ های مذهبی می خواندند و من که بالطبع آهنگی جز نوحه خوانی "بخشو سیاه " در ایام محرم و در روز عاشورا "  اکبر جوان لیلا.... سرو روان لیلا... مادر مرو به میدان... آرام جان لیلا...آرام جان لیلا " بلد نبودم صُم و بُکم نشسته و به آن آهنگ هاي تسکين دهنده گوش می دادم و برای این که از فافله عقب نمانده باشم با هوم...هوم... گفتن همراهی می کردم و یابه سخنرانی کاپیتان گوش می دادم، که یونی فورم عیدش را پوشیده، موعظه اش را بمناسبت تولد عیسای مسیح، با احترام، آهسته و شمرده، جدی و با طمأنینه  ایراد می کرد، و ناگهان، یک دفعه، گویی رُتیلی ماتحتش را نیش زده است، عربده می کشید  guten Appetit  و چرت همه مارا پاره می کرد! و مدتها و سالها طول کشید تا خودم هم مثل او شدم، و یونیفورم پوشیده در عید کریسمس مسیحیان برای خاج پرستان روضه خواندم و با گفتن bon Appetit با صدای بلند، چرت همه، از مسلمان گرفته تا کافررا پاره کردم و آخ... که چه لذتی داشت و دارد این پتیاره، قدرت خانم را، در آغوش گرفتن. اون وقت ها که تازه سبیل در آورده بودم و بوشهر را تر ک می کردم و یا زمانی که به عنوان کار آموز بین بچه های دیگر، در خن کشتی، در کنار درخت چراغانی شده کاج نشسته بودم در فکر چنین روزی نبودم. و تجربه عشق بازي با قدرت خانم را نداشتم ! این قدرت خانم لامصب چه عفریته ایست ! و آدم باید سخت مواظب باشد افسارش را دست او ندهد ! و گرنه دین و دنیا را از آدم می رباید! می گویید نه ؟ تماشا کنید علی گدای خودمان را !

در کریسمس سالهای بعد، یا بازهم دریا بودم و در کشتی، در اقيانوس ها، در بنادر و لنگر گاه ها،جشن مي گرفتم یا در کانون گرم خانواده شاتسی بودم، که چه خوش می گذشت آن ایام و چه کادوهای قشنگی هدیه می گرفتم. ياد دارم من نیز مثل همه ایرانی ها پول خوردم را توی جیب کت یا جیب شلوارم  می ریختم که باعث تعجب آلمانها می شد اولین ( پورت مانی )، کیف پول را خواهر شاتسی به عنوان کادوی کریسمس به من هدیه داد، از چرم خالص بود که سالهای سال دوام آورد. از جشن های خاطره انگیزی که در بنادر دنیا بیاد می آورم  شیرین ترین اش خاطرات ایام کریسمس در نیو یورک در سال 1980، يوستون تکزاس در سال 2001 که وه چه باد سرد سوزش آوری می وزید، از بندر نورفولک و فیلادلفیا، از لوس آنجلس و سیأتل هستند، بویژه آهنگ های "جینگل بلس " و آن یکی آهنگ قشنگ دیگر را که هرچه به سلول های پیر مغزم فشار می آورم در خاطر زنده نمی شود ! شاتسی هم شور بختانه  متن اش را فراموش کرده است و مثل من با ریتم  زمزمه می کند " پاراپام  پامپام پام پام پارا پام پام " . بگذریم ...

بعدها، یعنی پس از ازدواج خودمان هم، وقتی در آلمان بودیم درخت کاج در منزل تزیین می کردیم . ولی این زیبایی ها، چه در منزل، چه در ویترین ها و خیابان ها و این همه خاطرات شیرین کریسمس و ژانویه هر گز جای نوروزم را نمی گیرند ؟  شاید به این دلیل که نوروز، مرا به دوران کودکی ام می برد ! مرا به اصل و نسبم و صل می کند ؟ و شاتسی هم که در ایران عجیب سریع به مراسم نوروز عادت کرد، شايد به علت هنر مندی در نقاشی و گلدوزی و کارهای دستی و هنر های زیبا و خیاطی،  سفره هفت سین اش، بی اغراق، از بسیاری سفره های ایرانی زیبا تر و قشنگ تر بود. اینک که غبار پیری بر سر هردوی ما نشسته است تمام دلخوشی مان نوه های مان هستند. شاتسی که برای مادر شدن سالها در آرزوی بچه دار شدن سوخته بود اینک همه امید و آرزویش نوه هایش هستند. دیروز و پریروز سکوت محض خانه ما در اثر بازی و سرو صدا و خنده ها و شلوغی نوه ها شکسته شده محشر کبرا بپا شده بود، برای من و شاتسی که از سکوت و آرامش منزل مان، که جایی بدور از شلوغي و هياهو ي شهر قرار گرفته است، لذت می بریم، آمدن نوه ها با عروس ها و داماد و فرزندانمان با همه صفايي که با خود آوردند، طوفان نوح بود، زلزله بود، سونامی بود ! از شما چه پنهان، با همه عشق و علاقه ایرانی که به بچه ها و نوه هایم دارم ، اصلن طاقت و تحمل شلوغی را ندارم و نمی توانم این همه سروصدا را تحمل کنم . شاتسی سعی می کند از من پنهان کند ولی می بینم که اعصاب او هم دیگر یاری نمی کنند. هر دوتا مان تعجب می کنیم چگونه همین سروصداها را، در سابق از بچه های خودمان، زمانی که کودک بودند، تحمل می کردیم . خودم هم تعجب می کنم چگونه پست قبلی را تو این سرو صدا و شلوغی نوشتم که هر لحظه نوه ها می ریختند تو اتاق و بابا بزرگ را غرق بوسه می کردند و از سر و کولم بالا می رفتند با سروصدا های گوش خراش شان ولی خدارا شکر، خانه بزرگ است، و داراي دو طبقه. وقتی آنها، پایین در طبقه هم کف، از سرو کول ماما بزرگ شان شاتسی بالا می رفتند و پدرش را در می آوردند، من در طبقه بالا، درب اتاق را می بستم و مطلب کریسمس ام را تند تند تایپ می کردم. کریسمس بیشتر در سکوت بسر برده می شود ولی این نوه های من، یکی ازدیگری تخم جن تر، مثل ایرانی ها، مثل بوشهری ها چنان پر جنب و جوشند که خدا داند... ولی شگفتا ! هروقت تنهایند فرشته آسمانی اند. ضمنا در چهره ظاهرشان هیچکدام به بوشهری ها نرفته اند. انگار نه انگار بابا بزرگشان سبزه و مو مشکی است !

کریسمس به همه شما، بویژه هموطنان مسیحی مبارک باد ! 

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 15:2  توسط  حميد میداف 

 
 دردريا و در کشتی، روزهای تعطيل، اعياد ملی یا مذهبی، تفاوت فاحشی با روزهای عادی ندارند. کار در کشتی دايم و شبانه روزی است و تعطيل بردار نيست ولی در يانوردان سعی می کنند تا آنجا که مقدور است و وقت اجازه می دهد نصيبی هرچند ناچيز از روزهای تعطيل ببرند. در چنين روزهايی کشیک ها به وظیفه خود ادامه می دهند و دیگران هر یک به نحوی وقت را می کشند. بعضی ها تمام روز با خیال راحت و بدون مزاحمت، هم آهنگ با صدای یکنواخت انجین کشتی، ( کارتوفل...، کارتوفل...، کارتوفل... بقول آلمانها )، روي تخت دراز مي کشند و خواب سيري مي کنند، تعدادي ديگر به مطالعه می پردازند، تني چند در سالن بزرگی که و یژه استراحت و تفنن و تفریح است و در عین حال "
Bar " کشتی نیز محسوب می شود به بازی دومینو، ورق، شطرنج یا هر چیز که دوست دارند مشغول می شوند، یا لبی تر می کنند به این صورت که هر کسی آشامیدنی مورد علاقه اش را از یخچال برمی دارد و در لستی که کنار پیشخوان گذاشته شده است جلو اسمش خطي مي کشد و آخر سر پولش را می پردازد ، یاد داشت کردن نوشیدنی صرفن مستلزم این نیست که خودش آنرا نوشیده باشد، هرچند اگر هم خودش بنوشد ایرادی بر آن نیست مگر این که این عمل را قبل از رفتن به کشیک انجام داده باشد یا  این که در نوشیدن افراط کرده باشد که افراط در نوشیدن را کمتر در ( بار کشتی ) و جلو افسر ها، بل که بیشتر در کابین انجام می دهند و همانجا می خوابند تا بدون مزاحمت برای کسی، شنگولی و مستی از سرشان بپرد! و گرنه اين آخرين مستي شان خواهد بود! چون با هزينه شخصي که نزد کاپيتان محفوظ است به نزد زن و فرزندشان باز گشت داده مي شوند به انضمام کسر هزينه سفر فرد جانشين.

در ایام کریسمس به سرپرستی پرسنل آشپزخانه، در خت کاج را که امروزه از چنس پلاستیک است بر پا می دارند و تزیین اش می کنند. بخاطر می آورم حدود 45 سال پیش را که درخت های کاج هنوز اصلی و طبيعي بودند و اکثرن در یکی از بنادر اروپایی، ترجیحن آلمان ، بسته بندی شده در گونی و تور مخصوص به کشتی آورده می شدند و تا روز موعود در سرد خانه کشتی، در جایی که برای نگهداری سبزیجات در نطر گرفته شده بود، نگهداری می کردند. ولي اغلب با ريشه مي آوردند که مرتب با آب تر و تازه نگداشته مي شدند.

در کشتي از ویترین های رنگارنگ و خرید کادو خبری نیست ! هر کس از پرسنل یک بشقاب بزرگ رنگی از جنس کاغذ مخصوص ضد ضربه که برای جر دادنش باید از قیچی استفاده کرد، پراز آجیل و تنقلات که از بودجه شرکت کشتیرانی خریداری و توسط آشپز و همکارانش تزیین شده است هدیه می گیرد!

بشقاب پهن من، که میوه ها و شکلات هایش را خورده بودم، با تتمه گردوها و فندق هایش تا کریسمس سال آینده در گوشه اتاق روی میز کوچکي پا برجا می ماند و چون هرروز آن را می دیدم دیگر توجهی به آن نداشتم و از بس ديده بودم اش ديگر نمي ديدم اش، گویا وجود خارجی نداشت، تا اینکه سال بعد " استیو وارد" با ترس ولرز سؤال می کرد :  Sir اجازه می دهید بشقاب سال قبل را بردارم ؟

طبق رسم آلمان ها در شب کریسمس " غاز " برای شام سرو می شود که ما در آخرین بندر آنها را خریداری کرده بودیم و اینک آشپز فیلیپینی هرچه " فر " در آشپز خانه عظیم اش داشت پر از " غاز " کرده بود . در کشتی از ویترین و کادو و چراغانی خیابانها خبری نیست، در عوض بچه ها همه به کمک همدیگر بزرگترین سالن کشتی را به زیبا ترین شکل با گلهای کاغذی، زنگوله و النگ و دولنگ های متنوع و بقول ما بوشهری ها با "بامبوله "، یعنی باد کنک های رنگ و وارنگ، تزیین می کنند و آتمسفرخاص کریسمس به وجود می آورند. اگر از ویترین های چراغانی شده و کادوهای رنگارنگ خبری نیست در عوض آنقدر غاز و غذاهای متنوع فراوان است که تا 3 روز می شود غاز خورد و تا مرحله ترکیدن نوش جان کرد که بسیاری از پرسنل فیلیپینی که در روزهای معمول هم بیشترین مشغولیت شان خوردن و آشامیدن است تقریبن چنین می کنند. آنها در روزهای عادی بین چهار تا پنج وعده غذا می خورند، و هربار مفصل، با برنج و گوشت و ماهی : صبحانه، نهار، شام اول ساعت 5 و سی، شام دوم ساعت 10 شب، شام سوم ساعت 2 صبح و شام چهارم ساعت 4 صبح میل می کنند، چون درب آشپزخانه شبانه روز باز است و هرکدام یک اژآنها يک آشپز ماهر است پس شب هنگام کاری به آشپزکشتی ندارند و هرکس هر چیز بلد است در ست می کند تنها شرط و شروط اینست که نظافت را رعایت کنند، که می کنند و گرنه بخوبي می دانند اگر درب آشژز خانه قفل شد مجبور به روزه اجباری اند که جانشان را بگیر و لی قفل به شکم شان نزن ... نوش جانشان !

بله...به حالت نی قلیان به کشتی می آیند و پس از پایان قرار داد 9 ماهه به هیبت آلفرد هیچکاک، یا چاق تر، از  کشتی پیاده می شوند !

کاپیتان، این بار، در شب کريسمس يا اول ژانويه، بطور استثنا، شام را در معیت همه پرسنل صرف می کند. قبل از شا م چند جمله قلمبه سلمبه به مناسبت این شب مقدس بر زبان می آورد و برای پرسنل سخت کوش و خانواده هایشان در سال آينده آرزوی تندرستی و سلامتي و خوشبختی می کند. ملت به افتخار کاپیتان " عزیز شان " کف مفصلی می زنند، هر چند بعضی ها معتقدند سر به تنش نباشد! با آن دیسیپلین سرباز خانه ای اش.

کاپیتان پس از روضه خواني چند دقيقه اي اش که بمناسبت و به ميمنت اين شب مقدس، ملايم، آهسته و شمرده ادا کرده است ناگهان، گويي زنبوري ماتحتش را نيش زده است، خبردار مي ايستد و از بیخ گلو فریاد می زند: با اشتهای خوب... !

و پرسنل با فریاد پاسخ می دهند :  Thank U Siiiiiiirrrrr  بعد از شام مشروب سرو می شود و گیتار و آهنگ های مذهبی که فیلیپینی ها عجیب استادند در موسیقی و آواز خوانی و اگر برنامه سال نو باشد بجای "غاز "، بلا نسبت مسلمونها، یک خوک درسته بریان و بجای آهنگ های مذهبی فیلم و آهنگ های  "کارائؤکه " تقدیم می شود که فیلیپینی ها در اجرای آن هم بی رقیبند! یکی از آنها، افسر دوم انجين، آهنگ های  all the girls I loved fefore  و  my way  را با صدايي روح بخش مي خواند. بلافاصله پس از صرف شام یکی از افسر ها به پل فرماندهی می رود، مسؤلیت پل و ناویگاسیون را عهده دار می شود و افسر کشیک برای صرف شام به سالن می آید . شخص من حدود یکساعت پس از صرف شام و چند لحظه پس از شروع برنامه موسیقی به پل فرماندهی می روم و آن یکی افسر را هم پایین می فرستم تا در کنار دوستا ن جوانش به جشن و سرور بپردازد و توصيه مي کنم به همکارش بگويد تا پايان کشيک اش از کار معاف است... يعني هرچه دلش مي خواهد زهر ماري بخورد!

و خودم ؟ تنهای تنها، در عمق تاریکی شب، در قلب اقیانوس، مسحور تماشای ستاره ها می شوم و پیش خود فکر می کنم: خدایا چگونه ممکن است در بین میلیارد ها ستاره و سیاره فقط بر روی کره زمین موجود زنده وجود داشته باشد ؟؟؟ و آه...چقدر ما در مقابل اين کهکشان عظيم کوچکيم !!! 

2 نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 18:15  توسط  حميد میداف