تبليغاتX
میداف
روز یکشنبه دهم اوگوست 1628، ساعت چهار بعد از ظهر، کشتی غول پیکر واسا، پرچم آذین با جلال و جبروت و با شوکت و هپروت و با اُبهت ملکوت، از اسکله جدا شد و خرامان خرامان به طرف پایگاه در یایی " آلوس نابن" به راه افتاد. جایی که اعلیحضرت همایونی گوستاو دوم در معیت ارتشیان، درجه داران، سیاستمداران و نماینده گان سیاسی کشورهای دور ونزدیک، مغرورانه و بی صبرانه، دست به کمر، روی اسکله ایستاده و منتظر ورود کشتي بود. کشتي اي که چهارسال در انتظار به آب انداختن اش روزشماري کرده بود و چه پول هاي کلاني که براي ساختن اش خرج کرده بود و چه اميدهاي دور ودرازي که براي نابودي دشمنانش اش دردل پرورانيده بود و چه وعده ها ي دهن پرکني که براي تسخير در ياي بالتيک و براي سروري بر اروپا و تسلط وتصاحب مپراطوري مقدس که به هم وطنانش داده بود. آري آري عجب روز خجسته اي بود آنروز، حتا آفتاب هم از شدت شوق به وجد آمده و تمام نور و درخشنده گي اش را به خاک پاي همايوني نثار کرده بود. اراده همايوني بر اين بود که پس از بازديد و رزه و سان، دستور حرکت بسوي جنوب بالتيک صادر فرمايند تا "واسا " در رأس ناوگان دريايي پادشاهي سوئد با يک حمله جانانه کشتي هاي لهستاني را غرق و چنان پدر ي ازشان دربياورد که ديگر هوس کشتي سازي و کشتيراني نکنند. بعضي ها هم پچ پچ مي کردند که اعليحضرت گويا خود شحصا قصد مسافرت به آن خطه را دارند و تصميم همايوني بر اين است که پس از فتح و فتوح خاک لهستان عازم خاک پهناور آلمان شده تا تاج مقدس پادشاهي ملت آلمان را بر سر خويش بنهند.
کشتي واسا، در حالي که روکش هاي طلايي فيگورها و مجسمه هاي جور واجورش در آفتاب بعد از ظهري ماه اوگوست استکهلم تلأ لؤي خاصي داشتند و تتق تق می درخشیدند و چشم دوست و دشمن را خيره مي کردند، خرامان به راهش ادامه مي داد . صداي گوش خراش کو س و کرنا، طبل و سنج و دهل و ني هنبونه در فضا طنین انداز بود و غرّش "سالوت " توپهای عظیم الجثه، گوش مجتمعین و مستمعین را کر می کرد. ملت، زن ومرد، درروز تعطیل یکشنبه با لیاسهای رنگارنگ فاخر، حّي وحاضر، گروه گروه و دسته دسته روی اسکله جمع شده و برای سرنشینان زن و مردکشتی، که هم چون طاووس علّیین خرامان از اسکله جدا می شد دست تکان میدادند. افسران و ملوانان اجازه داشتند زن و کودکان خودرا این بار استثنا ئن تا آخرین اسکله خروجی بندربا خود همراه داشته باشند. واسا بدون بر خورد با مشکلي آهسته از اسکله جدا شده است و در پناه کوه و تپه ها راهش را طی می کند، می رسد به آبهای آزاد، جایی که دیکر کوه و تپه ای مانع وزش تند باد نیست، ناگهان بادی از جنوب می وزد، بادبان ها از باد پُر می شوند و پف می کنند، واسا آرام و ملایم به سمت چپ خم می شود، بد جور هم خم می شود و آهسته آهسته، خیلی آهسته، دوباره به حالت اولیه بر می گردد ولی ناگهان تند باد دیگري، و خم شدن مجدد واسا به پهلوي چپ، قلوه سنگ های درون خن به حرکت در می آیند و همه با هم به سمت چپ قُل می خورند و دیگر قدرتي و تعادلی در کار نیست که کشتی را به حالت او لیه برگرداند، علم فيزيک نه به واسا رحم مي کند، نه به سازنده اش، نقطه M عزيزش را مي برد زیر نقطه G و کار را يکسره مي کند ( تصوير پست قبلی). دريغ ازراه دور ورنج بسيار !

تخته هايي که قرار بود قلوه سنگ هارا نگهدارند بر اثر وزن سنگها مي شکنند

آب به درون دریچه ها و پنجره ها رسوخ می کند، هر کس می تواند در آب می پرد، و با تمام نیرو به طرف ساحل شنا می کند، صدای جیغ و فریاد زنان و کودکان به آسمان بلند است. واسا با 62 متر طول، 11.50 عرض، ۵۲ متر ارتفاع، با 64 توپ عظیم الجثه، و با 500 مجسمه و فیگور و نقش و نگار طلایی، که قرار بود با ۱۴۵ پرسنل سرنشين و ۳۰۰ سرباز مسلح دریای بالتیک را از دشمن پاک کند در بندر استکهلم به قعر در یا فرو مي رود... الفاتحه ...

طول راه طی شده در اولین و آخرین مسافرتش فقط 1500 متر بود. 50 نفر از جمله طراح هلندی کشتی جان خود را از دست دادند. ساختن کشتی واسا تقریبا چهارسال طول کشید، صد ها هزار "تالر " پول خرج شد مقدار عطیمی از مواد و لوازم و مصالح ساختمانی " ماتریال" هزینه شد، اینها همه به درک، آبروی اعلی حضرت گوستاو دوم ، شاهنشاه، قدر قدرت، قوی شوکت در جضور دوست و دشمن بباد فنا رفت.

من شخصا دلم براي " گوسي "، اعليحضرت گوستاو، خيلي سوخت، بد بخت آدم بدي نبود وقتي اورا با پادشاهان صفوي خودمان که همزمان اش بودند مقايسه مي کنم والله بالله صد رحمت به اين یکی، من جايي نخواندم او کسي را کور کرده باشد يا گلوي زيدي را گوش تا گوش بريده باشد. فقط بد شانسي آورده بود که در زمان بدي شاه شده بود ! يعني زماني که پادشاهان منطق پنطق سرشان نمي شد، همه شان فقط دستور مي دادند و کسي هم نبود که جرأت کند و به آنها بگويد بالاي چشم شان ابرو است. کسي چه ميداند، شايد اگر من وتو هم آن زمان ها بدنيا آمده و شاه شده بوديم و همه کاره زمين و زمان شده بوديم همان کارها را مي کرديم که اين ها کردند! کسي چه مي داند ؟ چرا اضلن راه دور برويم ؟ چرا از مستبدين ۴۰۰ سال پيش ايراد مي گيريم. مگر مستبدين امروز حرف حساب توي کله شان فرو مي رود.

رندان تعریف می کنند که پس از غرق شدن " واسا "، پسر عموی اعلی حضرت، یعنی پادشاه لهستان، در آنطرف آبهاي بالتيک، سخت مریض مي شود و چون آن زمان بیمارستانی در کار نبود اطبا را به بالین اش مي آورند. وقتی خبر مریضی رقیب به گوستاو پادشاه سوئد رسید نامه ای به او نوشت: که هان ای پسر عموي عزيز ! از ترس " واسا" غش مکن! و شلوار مبارک را خيس مفرما، که واساي ما به لقا ءالله پيوست و خوابگاه ماهيان و سرپناه آبزيان شد! خطر، دست کم از سر تو اين دفعه رفع شده است.

وی در پاسخ نوشت : بسمه تعالي... هان اي پسر عموي نامهربان مکتوب شما به شرف عرض ما رسيد و لاکن من از ترس " واسا " ي تو غش نکردمي، بل که از خنده روده بُر همي گشتمي !

این بود سر گذشت کشتی غول پیکر امیر البحری " واسا ". ( مدل )این کشتی در سال 1961 میلادی از آبهای اسکله استکهلم با مخارج زیاد بیرون کشیده شد و اینک در موزه ای بزرگ برای تماشای مردم و عبرت پادشا هان و سیاستمداران مستبد و حرف نشنو در استکهلم نگهداري مي شود

اگر گذرتان به آنجا افتاد زيارت قبول، بنده با وجودي که چند بار در استکهلم بودم سعادت زيارتش را نداشتم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 10:3  توسط  حميد میداف 
 کساني که با علم فيزيک آشنايي دارند مي دانند که هرچه و زن در بخش ارتفاعی شناور بيشتر و سنگین تر باشد به همان اندازه ازقدرن شناوري و تعادل و استابیلیتی ( پايداري ) آن کاسته مي شود. با توجه به دگل و بادبان هاي سنگين کشتي (لطفا روي این تصویر کليک وزوم کنيد ) و توپ هاي غول پيکري که در عرشه هاي مختلف نصب شده بودند، وضعيت استاتیک و قدرت شناوري و تعادل کشتي سخت به خطر افتاده بود. و وقتي جاسوسان اعليحضرت از لهستان خبر آوردند که پسر عمويش هم مشغول ساختن کشتي جنگي غول پیکری است که بتواند از پس " واسا" بر آيدُ اعليحضرت گوستاو باز با يکي ديگر از دخالت هاي بي جا و بی تدبيرانه و نابخردانه اش بر مشکلات موجود افزوده امر فرمودند بر تعداد توپ هاي غول پیکر کشتي افزوده شود و وقتي مهندسین توی دل شان گفتند: بابا دیگه جا نداريم ! ( کسی جرأت بلند فکر کردن نداشت) اعلیحضرت انگشت مبارک را گذاشتند روی نقشه کشتی و پس از نشان دادن بالا ترین و مرتفع ترین عرشه فرمودند: där där، där  اینجا...اينجا... .اين دستورشوم و ویرانگر در سنه  1627 میلادی یعنی در سومین سال بنا و ساخت کشتی از زبان مبارک اعلي حضرت گوستاو ِشماره دو، از سلسله پادشاهي واسا، صادرگردید و توپهاي عظيم بيشتري بر توپهاي موجود، آن هم برروي بالا ترين عرشه افزوده شدند. و با اين عمل تمام آنچه را که طراحان ومهندسين ومتخصصين رشته بودند پنبه کردند!

اسحاق نيوتون در آن زمان شانزده سال بيش نداشت و هنوز کشفيات و قوانین فیزیکی اش را اختراع نکرده و به رشته تحرير در نياورده بود یا اگر هم مشغول نوشتن اش بوده هنوز عالم گیر نشده بوده است. و گرنه از انگلستان راهي استکهلم می شد و به اعلیحضزت می گفت: بابام جان درست است که تو پادشاهی و بر جُن و انس حکومت می کنی ولی بر قوانین ریاضی و فیزیک و بر طبیعت و عالم که نمی توانی امر و نهی کنی! هرچند بعید بود تو گوش مبارک شان فرورود ولی چه احتیاج به رفتن نیوتون به استکهلم بود؟ همان مهندسین و همان کشتی سازان دست اندر کار مغز خر که نخورده بودند و اولين بارشان نبودکشتي مي ساختند ! همان ها هم مي توانستند همه چيز را به عرض و طول اعلي حضرت برسانند ولی کو  دل و جرأت ؟ کدام شخص حقیقی یا حقوقی می توانست اشتباه اعليحضرت را به وی گوشزد کند. کشتی سازان، برنامه ريزان و مهندسين جور واجور با  کدام پشتوانه حرفي بر عليه اراده همايوني بزنند؟ من در تاریخ نخوانده ام که شاه گوستاو  هم مثل شاه عباس خودمان بچه های خودش را یا کساني که دستورش را اجرا نمي کردندکور کرده یا کشته باشد، ولی خوانده ام که مسؤلین با ترس و بادلهره از از دست دادن شغل و مقام پردرآمد خود مهر سکوت بر لب زده بودند و کسی جرأت نمی کرد حقایق را به سمع اعلی حضرت برساند و خاطر همايوني را که تمام فکر و ذکرش به آب انداختن هر چه سریع تر " واسا " بود، مکدر سازد و دست از ثروت و جاه و مقام و مال و مکنت و پرستیژ اجتماعی اش بکشد!

مگر آریامهر خودمان غیر از این عمل مي کرد؟ مگر او هم به حرف ها و به نصایح بازرگان، بختیار، سنجابی، و صدیقی و حاج سید جوادی گوش مي داد ؟ اگر استبداد و کله شقي ي پادشاه سوئد باعث تلف شدن جان ۵۰ نفر و خسارت مالي مثلن يک ميليون دلار ( آن زمان) ،کمتر یا بیشتر، شد، اشتباه و استبداد آريامهري ما باعث خانه بدوشي و بدبختي خودش و  يک نسل با خودش و بعد از خودش شد، واين هنوز آغاز ماجراست. اعلي حضرت رفت و هر چه بود گذشت ولي مگر اين ولايت مطلقه فقيه که برتخت واژگون شده او تکيه زده است حرف حساب سرش مي شود ؟ مگر مستبدين از تاريخ عبرت مي گيرند ؟ مگر  اين قدرت خانم عفريته مي گذارد آدم درست و منطقي فکر کند ؟ آن زمان بازرگان و بختيار و طالقاني مي گفتند و هشدار مي دادند و به زندان مي افتادند، اين زمان امیر انتظام، گنجي و زرافشان ها ! کو عقل سليم؟  کو گوش شنوا ؟ کو درس عبرت ؟...

  بگذريم... يکي از را هاي مقابله با خطر چپ شدن و غرق شدن کشتی گذاشتن " تعان" درپايين ترين نقطه يعني در خن کشتي است! 

 تعان چيست ؟

بچه که بودیم، هنگامی که در تابستان در دریا شنا می کردیم، گه گاهی به درون لنج های ماهیگیری که لنگر انداخته بودند سوار می شدیم و ازارتفاع بالا به درون آب شیرجه می رفتیم. در یکی از همین روزها که براثر کنجکاوی بچه گانه درون لنج را جستجو و تفتیش می کردم  برخوردم به یک جسم عجیب و غریب : یک قالب مربع شکل، حدود یک متر طول، یک متر عرض به ارتفاع حدود بیست سانتی متر، ریخته و قالب گیری شده درسیمان که در کف تحتانی لنج قرار داده بودند ؟ بچه های همسن و سال هم نفهميدند این چیست و به چه درد می خورد بزرگترها که می دانستند می گفتند این " تعان " است، ولی توضیح بیشتری نمی دادند ! از آنجا که زنده گی بدون دانستن معنی تعان هم کماکان می گذشت من نيز دیگر پی گیری نکردم و اگر کردم کسی سؤال مرا جدی نگرفت و توضیح قانع کننده ای نداد. تا اینکه بزرگ شدم و این تعان کذایی و کار برد آن شد بخش مهمی از تحصیل و شغلم، منتها به نحوی دیگر.

خلاصه بگویم: هر شناوری باید تعادلش روی آب حفظ شود. این همان استاتیک یا استابیلیتی و پايداري ای است که در بالا از آن سخن رفت . برای این منظور می بایست وزن های سنگین را در مکان پائین و درشکم یا در خن کشتی قرار داد و کالاهای سبک را در بالای آن. با این کار فاصله "مرکز ثقل" شناور را با نقطه "متاسنتروم" افزایش می دهیم. اگر به عکس عمل کنیم، يعني کالاهاي سنگین را در قسمت فوقاني و  روي کالاهاي سبک قرار دهيم تعادل و پايداري به هم می خورد و شناور يا مثل سنگ سر جا زير آب مي رود يا با هر حرکت باد و موج دريا و حين  تمايل طبيعي به چپ و راست در يکي از همين نوسان ها به پهلو مي خواند و ديگر کمر راست نمي کند و چه بسا سرو ته می شود یعنی قسمت تحتانی اش روی آب شناور می شود وآنچه را در خود دارد به زیر آب می برد . وجود "تعان" در کشتی ها که امروزه همان انبار های آب، یعنی Ballast Water می باشند مانع به پهلو غلطیدن کشتی می شوند وبه اصطلاح تعادل را بر قرار می کنند. در کشتی های قدیم که تخته ای بودند امکان بار گیری آب نبود، درعوض از سنگ یا جسم سنگین دیگربه عنوان "تعان" استفاده می شد. مهندسین و کشتی سازان که نمی توانستند یک جسم بسیار سنگین را  به اسم تعان در خن " واسا "جا بگذارند بناچار از قلوه سنگ استفاده کردند ولی تعادل بازهم حفظ نشد زیرا وزن هایی که روی عرشه های فوقانی کار گذاشته شده بودند سنگین تر بودند و کشتی گنجایش قلوه سنگ بیشتر نداشت. و سرانجام این که کشتی برای حمل توپ و سرباز ساخته شده بود و نه برای حمل قلوه سنگ و در نهایت اینکه مسؤلين مي گفتند: مگر این آشی نیست که خود اعلی حضرت پخته است ؟ خودش هم بخوردش.

 

براي کساني که ممکن است بخواهند دقيق تر بدانند جه اتفاقي ازلحاظ فيزيکي رخ مي دهد وقتي شناوري پايداري خودرا از دست مي دهد چند تصوير را در اينجا مي آورم.

 

G  به معناي مرکز ثقل و M نقطه متا سنتروم. تا زماني که  G  زير  M  قرار گرفته است پايداري نيز برقرار است. شناوري که در تصوير مشاهده مي شود، باوجود تمابل شديد به يک جهت، غرق نمي شود.

 

تصوير اول از سمت چپ: تعادل برقرار

تصوير دوم به همچنين زيرا G  مرکز ثقل ( وزن کشتي و محتوياتش) زير M  قرار دارد.

تصوير شماره سه و چهار يعني  G  روي  M  و سپس زير M  و در پي اش غرق شدن شناور و اين زماني پيش مي آيد که کسي مثل پادشاه سوئد رعايت سنگيني و سبکي وزن ها وجاي گذاري درست آنهارا در کشتي نکند

 

 

ادامه دارد....

 

پ.ن چون اين مطلب يعني سرگذشت " واسا " را شروع کرده بودم ونمي شدآن را نيمه تمام گذاشت از دوستاني که با کامنت و با اي ميل  ادامه خاطرات را تقاضا کرده بودند خواهش مي کنم کمي حوصله و بردباري داشته باشند تا من بخش چهارم يعني بخش آخر "واسا" را هم منتشر کنم سپس مي پردازم به ادامه خاطرات. با تشکر 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 14:40  توسط  حميد میداف 
 هفت سال از آغاز جنگ خانمان سوزی که به نام جنگ 30 ساله در تاریخ جهان ثبت شد می گذشت.کشور های اروپایی با تمام نیرو به جان هم افتاده بودند. بهانه شان جدایی پروتستان ها از کاتولیک های رُم بودکه مؤمنین کاتولیکی اين را کفر و رفورمیست ها را مرتد می نامیدند. ولی حقیقت امر چیز دیگری بود. هر کشور اروپایی منافع شخصی خود را در نابودی همسایه اش جستجو می کرد و قوی ها برای بلعیدن همسایه های ضعیف دندان تیزکرده و مترصد فرصت مناسب و دنبال بهانه براي ضربه زدن بودند. دعوای کاتولیک و پروتستان این بهانه را فراهم کرد. و اروپائیان 30 سال تمام افتادند به جان یکدیگر. گوستاو دوم پادشاه دلير و جاه طلب سوئد که مدتها چشم به خاک آلمان دوخته بود هیچ کس را جز پادشاهان سلسله "واسا " که اصل و نصب همه آنها از طریق مادر به آلمان ختم می شد شایسته پادشاهی بر سرزمین مقدس " holly roman empire "، آلمان، نمي دانست. ولی این آرزو را هرگز بر زبان نمی آورد و ادعا می کرد برای مبارزه با کافرین، یعنی کاتولیک ها، وارد جنگ شده است ( سوئد در 1630 ، دوازده سال پس از آغاز نبرد وارد جنگ شد).

نزديک ترين و مزاحم ترين دشمن اش پسر عمويش پادشاه لهستان بود که با هابسبورگ هاي کاتوليک هم دست شده و سيخونک مي کرد و رؤیای تسلط بر دریای بالتیک و در نتیجه تسخیر تاج و تخت پادشاهی سوئد را در سر داشت که آن را حق خود میدانست و پادشاه حاکم را غاصب. گوستاو آدولف تصميم گرفت با تقويت نيروي دريا يي کشورش، بويژه با ساختن پر قدرت ترين کشتي جنگي کار نيروي دريايي لهستان را يکسره کند و تسلط بي چون و چرا بر درياي بالتيک را ازآن خود سازد. براي اين منظور به کشتي سازان اروپايي، بويژه هلندي ها که در میان کشورهای اروپایی کارکشته تر و با تجربه تر بودند دعوت کرد و دستور داد يک کشتي امير البحري  Flag ship بسازند که به تنهايي، با قدرت آتش سنگین اش، با تمام نيروي دريايي دشمن برابري کند و دراولين برخورد ناوگان دريايي لهستان را نابود و به قعر دريا بفرستد. اما... اعليحضرت نمی گذاشت کشتی سازان کارشان را بکنند! بدون اطلاع از فن کشتي سازي و اصول دريانوردي و فيزيک و استاتيک و استابیلیتی، دخالت هاي بي جا و با جا مي کرد. یکی از اوامر صادره از دربار چنین بود که جارچيان و جاسوسان خودي مأمور شدند جار بزنند و برای ایجاد رُعب و وحشت دردل دوست و دشمن، در داخل و درخارج، هو بیاندازندکه کشتي سازان اعليحضرت مشغول ساختن بزرگترين و وحشتناک ترین کشتي جنگي و پر حجم ترین آتشبار ها هستند، و برای اثبات این (پروپاگاندا) دستور رسید که هيبت و شکل و شمايل ظاهري کشتي را چنان آرایش دهندکه ترس و دلهره در دل دشمن بباندازد و برای این منظور اطراف کشتي، بويژه تفرَ Tafar يعني پاشنه را با انواع و اقسام مجسمه شاهان پیشین سلسله واسا، و دیگر نقش و شمايل هاي برجسته ووحشت آفرین، از جمله تاج پادشاهي و..و.. تزيين کنند و براي اينکه ترس و لرز دشمن جرار نه تنها ازديدن بل که از شنيدن نام آن کشتی نیز افزون تراز افزون گردد فرمودند هیچ نامی برازنده تر و پر هیبت تر از نام سلسله پادشاهی واسا نیست، پس کشتی با نام " واسا " به آب انداخته شود.  حالا اگر مثل ما ايراني ها نام آن را گذاشته بودند "ببر" و " پلنگ " و" تبر زین " و یا رستم فرخزاد، باز هم چيزي،  ولی واسا ؟!

 ادامه دارد....

 

 پ. ن : بعضی دوستان از طولاني بودن متن قبلي گله داشتند. با پوزش متن را به سه قسمت تقسيم مي کنم! 

  

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 21:9  توسط  حميد میداف 
 
 نخست : همين طور که مشاهده مي فرماييد قالب وبلاگ " ميداف " عوض شده و از آن حالت بي رنگي و بي روحي و بکنواختي سابق بيرون آمده است. اينک با علاقه و با ذوق بيشتر و با احساسي شاد تر خاطرات و ياد داشت هايم را در اين جا مي نويسم. خودم هيچ چيز از فالب و وبلاگ سازي سرم نمي شود و فقط بلدم کشتي بسازم و کشتي برانم. زحمت اين مهم را دوست عزيز و فرهيخته ام سعيد يار محمدي نويسنده وبلاگ "گیلیران" کشيده است که با وجود گرفتاري هاي روزانه وشبانه بر من منت گذاشته، دلم را شاد و مرا رهين محبت هاي خویش قرار داده است. سعيد احتياج به معرفي من ندارد، کيست که در وبلاگ شهر اين هموطن فرهيخته و متخصص کامپيوتر را نشناسد. وبلاگ مربوط به تولد وبلاگهای پارسي (pwa ) يکي از کارهاي سعيد است و اینجا  به همچنين.
خودتان سري به وبلاگ اش بزنيد، مطالب جالب اش را بخوانيد و از اين همه ايده و ريزه کاري هاي استادانه در تعجب و تحسين فرو رويد. من اينک هرگاه روي "ميداف " کليک ميکنم روحم شاد مي شود و لبخندي بر صورتم مي نشيند و هر گاه مطلب تازه ای مي نويسم، کما اينکه فعلن مشغول اتمام بخش دوم "واسا" هستم،  ياد سعيد عزيز با ديدن فورم و شکل و بلاگ در ذهنم مي درخشد. با سپاس از همه دوستان بابت تبريک به فورم جديد، اين سعيد است که  شايسته و مستحق تحسين و تمجيد است نه من که فقط نشسته و تماشا گر بوده ام. سعيد جان دستت درد نکند،
..................................................................................
 
دو ديگر : من مشغول نوشتن بخش دوم واقعه ساخت و ساز و غرق شدن تاريخي کشتي جنگي بادباني و امير البحري" واسا" هستم و براي تازه کردن اطلاعات و دانستني هاي قبلي ام مشغول ورق زدن کتب تاريخي و ياد داشت برداري و گشت و گذار و جستجو در سايت هاي اينترنتي آلماني، انگليسي، سوئدي، لهستاني و ...
من در گو گل فارسی نیز دنبال مطلبي در باره " واسا " گشتم و با کمال تأسف فقط به بخش نخست نوشته خودم در " ميداف " حواله شدم ! اميدوارم پس از اتمام اين نوشته تاريخي، اين ياد داشت مختصر، منبع کوچکي باشد در پهنه اينترنت براي مشتاقان تاريخ و علاقه مندان فارسي زبان به مطالعه وقايع دريايي، بويژه جوانان عزيز.
براي اينکه اين نوشته تاريخي و دريايي و عبرت انگيز شايسته مطالعه براي هم ميهنان و خوانندگان فرهيخته و نکته سنج ام باشد سعي دارم و دقت مي کنم مثل هميشه از هر منبع موثق و قابل دسترس حد اکثر استفاده را بکنم و آميخته با تجربه ها و تخصص دريايي خودم به تجزيه و تحليل واقعه به پردازم. باور بفر ماييد هر صفحه اين يادداشت ها حاصل چند و چندين ساعت مطالعه و يادداشت برداري از منابع مختلف است ( کمر دردش فداي سرتان) . اين جستجو ها و ياد داشت برداري ها مستلزم صرف و قت و حوصله وکمي برد باري است . از خونندگان عزيزم تقاضا مي کنم تا آپديت بعدي که بزودي خواهد بود، به آرشيو اين وبلاگ رجوع بفرمايند مطمئنم مطلب جالبي مطابق ذوق و علاقه خودشان خواهند يافت. از همه عزيزاني که در اين چند روزه محبت کرده برايم کامنت گذاشته اند صميمانه تشکر مي کنم. همه کامنت ها را با دقت وحوصله خوانده ام، حتي المقدور به بعضي از آنها پاسخ گفته ام و پوزش مي طلبم اگر تا کنون موفق نشده ام به لطف و محبت هاي همه شما عزيزان جداگانه پاسخ بدهم. کامنت ها و نظر هاي شما راهنماي من هستند و به من در ادامه نوشتن دلگرمي مي دهند و از طريق آنها يقين مي کنم نوشته ام را با علاقه و با دقت مطالعه کرده ايد که همين بزرگترين پاداش براي تفحص و تحقيق هاي شبانه روزي و بهترين دارو براي تحمل کمر دردي هاي دوران پيري است.
 
پ.ن. خاطرات زنده گي ام به نام تلخ وشيرين را حتمن ادامه خواهم داد.
2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 20:24  توسط  حميد میداف 

 واسا

  آیا می دانید " واسا " چیست یا کیست ؟ اگر در یکی ازموتورهای جستجو دراینترنت کلمه "واسا "را تایپ کنید شاید بدون اغراق حدود 60 - 70 توضیح و معنی مختلف به شما نشان داده شود. مثلن خواهید دید که " واسا "  نام یک نوع نان سوخاری است! یا اینکه نام بندری است در شمال فنلاند، در خلیج بوتنی، که خودم یکی دوبار زمستان با کشتی آنجابودم ، دريا، خليج و حوضچه بندر چنان یخ بسته بودند که شناورها، کوچک و بزرگ فقط در تعقيب و در خط آب پروانه یخ شکن عظیمی که در جلو کشتی ها یخ ها را می شکافت، قادر به حرکت و پيشروي بودند ولی من امروز و اینجا نه می خواهم از یخ شکن سخن بگویم و نه از نان سوخاری یا از سنگک و تافتون و بربری. نه ! موضوع خیلی مهم تر از این هاست. من می خواهم ازجنگ و صلح حرف بزنم، از کشتی و از دریا، ازاتفاقات منتظره و نا منتظره. وقايعي که در مرحله اول ساده به نظر می آيند و پیش پا افتاده جلوه می کنند ولی گاهی موجب خسارت های مالی کلان و تلفات جانی فراوان می شوند.  و بعضی ازاین اتفاقات حتا مایه آبرو ریزی پادشاه مقتدری مثل گوستاو پادشاه سوئد می شوند که به شرحش خواهیم رسید. ولی اجازه بدهید قبل از تعريف اين واقعه تاريخي در يايي، خیلی مختصرشما رادر وضعیت سیاسی و اجتماعی اروپای 400 سال پیش قرار دهم تا اهمیت آنچه را که می خواهم در باره "واسا" شرح بدهم بیشتر روشن شود.

 از سنه 1521 تا 1654 میلادی پادشاهانی در کشوراسکاندیناوی سوئد حکومت می کردند که به سلسله پادشاهی "واسا " معروف بودند. سومین پادشاه این سلسله بنام " یوهان سوم " با شاهزاده خانمی از لهستان بنام " کاتارینا" ازدواج کرد که فرزندان آنها نیز از سنه 1587 تا 1668 میلادی بانام سلسله پادشاهی "واسا" در لهستان سلطنت کردند. برای کسانی که علاقه مند به تاریخ هستند: شروع پادشاهی سلسله " واسا"  در سوئد همزمان بود با آغاز پادشاهی سلسله صفویه درایران. با این تفاوت که پادشاهان عالم جاه ما یا مثل  شاه طهماسب اول " مدت یازده سال از کاخ و حرمسرا پا بیرون نمی گذاشتند و در بسیاری اوقات مشغول غسل و نظافت و پرهیز از نجسی بودند" یا مثل شاه عباس از زور بیکاری پای پیاده از اصفهان برای زیارت به مشهد می رفتند و وقتی به اصفهان بر می گشت در مجالس بزم و عیش و شرابخواری دختران ارمنی شرکت می کرد و با مثل شاه اسماعیل دوم و شاه صفی از شدت افراط در باده نوشی درسنین 30 سالگی جوانمرگ شده رحمة الله الیه می شدند. همچنین ما در زمان صفوی ها علامه مشهوری نظیر ملا محمد باقر مجلسی رحمة الله عليه داشتیم که ده ها کتاب از جمله  رساله معروف" حلیة المتقین"  و " بحارالا نوار" به قلم طبع مزین ساخته و به عالم بشریت اهداء فرموده اند و گویا این کشف مهم و این روایت مستند زائیده تخيل این پیشوای مذهبی است که می فرمایند " با زن خود ایستاده جماع مکنید که اگر فرزندی پديد آید توی رختخواب خود بشاشد، پستان مادر را گاز بگیرد و مثل خر لگد بزند! " تا آنجا که معلوم وعيان است تقریبن همه نوزادان چنین کاری می کنند ! گويا تمام ابناء بني بشر سرپايي...استغفرالله...

 درچنین عهد و زمانی که ما ايرانيان غوطه در فلسفه جماع ایستاده، نشسته یا خوابیده بودیم،  سوئدی های کافربجای این کشفیات مشعشعانه دنبال پیشرفت و تکنیک و آسایش دنیوی واخروي شهروندان خود بودند. بگذریم...

 

جنگی که از سنه ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ ميلادی در اروپا براه افتاد و با نام جنگ ۳۰ ساله در تاريخ ثبت گرديد آتش به جان و به خانمان کشورهای اروپائی بويژه سرزمين آلمان (  Heiliges Römisches Reich Deutscher Nation ) یا " holly roman empire " انداخت. اين در گيری ۳۰ ساله علل مختلف داشت که بخشی ازآن به بهانه دوشقه شدن مذ هب مسيح به کاتولیک و پروتستان بود. این جنگ که تقريبن همه کشورهای اروپايی آن زمان را به آتش کشید، هابسبورگ های کاتوليکِ اتريش و اسپانيا را از يک طرف و فرانسه، هلند، دانمارک و سوئدپروتستان را از طرف ديگر بجان هم انداخته بود و سرزمين آلمان شده بود مرکز تاخت و تازآنها و چنان دماری از روزگار مردم این سرزمین " مقدس" درآوردند، که تا آن زمان کمتر در تاريخ سابقه داشته است. هابسبورگ ها با پیشرفت بسوی شمال و با اتحاد با دولت پادشاهی لهستان که هر چند آنها نیز از سلسله پادشاهی واسا و خویشاوند سوئدی ها بودند ولی مناقشات خانواده گی، آنها را ازهم جدا کرده بود، تا مرزهای در يای بالتيک پيش رفتند و با تسلط بر بخشی از سواحل آن، پادشاهی سوئد را در معرض تهديد قرار دادند. گوستاو دوم پادشاه مقتدرسوئد که در ابتدای جنگ تماشاگراين درگيری بود و تقریبن پیش بینی چنین وضع نا هنجاری را می کرد، پس از شکست دانمارک و ازهم پاشيدن شدن نيروی دريائی آن کشور دردريای بالتيک برای پرکردن جای خالی آنها وتسلط بر دريای بالتيک و مقابله با رقيب و پسرعمویش پادشاه لهستان و بویژه برای تسلط برخاک آلمان وگرفتن عنوان پادشاهی بر سرزمین  holly roman empire  آستين ها را بالا زده و شروع به تقويت نيروی در يائی کشورش نمود که قبلن هم با مشاهده روند جنگ دست به اقدام هاي مقدماتي زده بود.

 

گوستاو آدولف واسا

 

پادشاه سوئد در ۱۶۳۰ميلادی به بهانه طرفداری ازآلمانها که نسل اندر نسل از طرف مادربا آنها فاميل بود، زيرا پادشاهان سوئد با علاقه با شاهدخت های زيبا وفهميده و ديسيپلين زده آلمانی ازدواج می کردند، با هابسبورگ ها وارد جنگ شد و بادليری و شجاعتی که نقل گفته ها و نوشته های تاريخ نويسان اروپايی است هابسبورگ هارا شکست داد و سربازان سوئدي آنها را تا ايالت باواريا و مرزهای اتریش عقب راندند. گوستاو آدولف پادشاه در يکی از اين درگيري ها با وجود اظهار رشادت در جنگ به قتل رسيد. و همان طور که در آن زمان معمول بود، به جسدش بی احترامی بسیار کردند. من از شرح بیشتر و نقل جزئيات این جنگ در می گذرم وبه همین مقدار بسنده می کنم چون هدفم شرح جنگ ۳۰ ساله اروپا نيست (هر چند به علاقه مندان توصيه مي کنم شرح اين واقعه عبرت انگيز تاريخي را در کتب تاريخي بخوانند)، بلکه اين همه گفتم تا به شرح " واسا " که در اول اين ياد داشت ازآن ياد کردم برسم و شما را با خواندن این مقدمه از اوضاع آشفته آن زمان اروپا آگاه سازم و بگويم که چرا و به چه دلیل اعلي حضرت گوستاو آدولف در سال 1925  یعنی هفت سال پس از شروع  جنگ در اروپا و درست هفت سال پيش از مرگش با ساختن کشتی عظیمی تصمیم گرفت نه تنها نام سلسله " واسا " را جاودان کند و کشورش سوئد را به قدرتمند ترين کشوراروپائی ارتقا دهد بلکه با تسلط در یائی بر دریای بالتیک و سواحل جنوبی اش که برای سوئد ارزش حیاتی داشت خیال نزدیک شدن هر دشمنی را به سواحل دور ونزدیک اش از سر بدر کند.

 

کشتي جنگي " امير البحري"  واسا             Flagship VASA

 

 وقتی جاسوسان اعلیحضرت خبر آوردند که لهستان مشغول ساختن کشتی های جنگی برای تقویت بيشتر نیروی در یائی خود است وبا پشتیبانی هابسبورگ هاي اتریشي رؤیای تسلط برسواحل در یای بالتیک را در سر می پروراند ، اعلیحضرت گوستاو دوم از فرط عصبانیت چکمه بر زمین کوبید و با هارت و پورت به زبان سوئدی !! دستور داد بهترین و زبده ترين کشتی سازان اروپا را به سوئد دعوت کرده و به حضورش بیاورند. که الحق کشتی سازان هلندی يکه تاز و سر آمد همه اروپائیان بودند. همان کشتی سازانی که " پتر کبیر" تزارروسیه 70 سال بعدش درس کشتی سازی را از فرزندان همین استادانی آموخت که گوستاو به سوئد دعوت کرده بود.

 استکهلم، ۱۶۲۵ ميلادي 

اعلیحضرت گوستاو آدولف واسا با خلعت پادشاهی و یونیفورم ملیله دوزی، چکمه به پا، با قد بلند وشانه های پهن، با سبیل های بافته و تافته و ریش بزی آراسته، دست به کمر روبروی کشتی سازان، توپ سازان، برنامه ریزان، مهندسین، و چند صد نفری که مسؤل ساختن کشتی ( نوح) بودند ایستاده و سخنرانی میکرد. تنها ازهلند چندین ده نفر متخصص و متبحر وکشتی ساز ماهر و کار آزموده که اسامی بیشتر آنها درتاریخ ثبت است و من لزومی به تکرار نمی بینم، به سوئد دعوت شده و درآنجا حضور داشتند. اعلیحضرت نوک سبیلهاي مبارک را تاب داده و فرمودند: اهم ..اهم،  مردان، آقایان، استادان، مهندسین متخصصين ! چه و چه...  برای من یک کشتی بسازید که از همه کشتی های دنیا کشتی تر باشد، سر تر باشد، بزرگتر باشد، بلند تر باشدُ سنگین تر باشد، خطرناک تر باشد، اين جور باشد اون جور باشد، از تخته و چوب، از توپ و از تشر و از کوفت و ازهرمار، هرچه لازم دارید پیدا کنید، انتخاب کنید، جستجو کنيد اگر "تر" دیدید " ترین " اش را، اگر "ترین" دیدید " ترترین" را و اگر ترترین دیدید " ترترترین" اش . اطرافش، به خصوص َتفرَش "پاشنه کشتی" با مجسمه ها و نقش و نگارها و فیگورها چنان مزین کنید که هم بزرگی کشورپادشاهی سوئد و عظمت سلسله پادشاهی واسا را در معرض دید دوست و دشمن قرار دهد و هم با مشاهده عظمت بدنه و آن مجسمه ها ي هيولايي و غول پيکرش کک توي تنبان و رعشه بر اندام دشمن بیافتد! عُذر و ُمذر و بهانه مهانه موقوف! مهندسین و متخصصین دست بر سینه نهادند و تا کمر خم شدند و گفتند: " اعلیحضرتا امرکم طاعتا " یا همچین چیزی. سپس اعلیحضرت به خزانه دار دستور داد سرکیسه را شل کند و هرچه پول لازم دارند دراختبارشان بگذارد ! مهندسین، طرح ساختند، برنامه ریزان برنامه ریختند و دیدند که ساختن و نصب این همه مجسمه و فیگور وشکلک های سنگین، آنهم در ارتفاع بالای کشتی، درارتفاع ده پونزده متری بالای آب، به استاتیک و استابیلیتی و تعادل و قدرت شناوري کشتی لطمه می زند. و بايد راهي جست. برای مقابله بااین مشکل راه حلی وجود داشت:  " تعان "...  ولي تعان چیست...؟

 ادامه دارد

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 19:28  توسط  حميد میداف 

> در نزدیکی های اسکله یک ساختمان یک طبقه شامل هشت یا ده اطاق مجردی وجود داشت که یکی از اطاق ها یش به من داده شده بود. ساختمان فقط یک حمام و یک توالت داشت. روشن کردن آبگرم کن اش مشکل تر از پرواز به کره ماه بود ! توالت اش، از زمان اتمام این ساختمان در چند سال قبل تا کنون رنگ بروش و تمیزی به خود ندیده بود! هر کس گفته بود به من چه؟  آوردن یک دختر آلمانی به این مکان گناهی بود نابخشودنی . سعی کردم به وسیله نامه مجددن مشکلات زنده گي در جنوب ايران را برايش تشریح کنم و لی گویا من یه زبان چینی می نو شتم . به خود می گفتم آیا واقعن راست است که عشق و عاشقی حتا عقل و شعور را هم از آدم می رباید ؟ تصمیم گرفتم به مرور کمتر و کمتر نامه بنویسم . نخست ماهی یکبار ، سپس هر سه ماه و سر انجام نامه نگاری را برای همیشه قطع کنم که در مدتی به طول یکسال به آن مرحله رسیدم . از او نخست هرهفته نامه می رسید سپس به مرور کمتر شدند و با احساس تأسف و دلسوزی برای او جرقه امیدی نیز در افق ذهن من هویدا شد که سر انجام او مرا فراموش یا از من قطع امیدکرده است!

در بندر شاهپور هیچ مکان و هیچ امکانی وجود نداشت و سيستم اجتماعي هم اجازه نمي داد که آدم بتواند آزادانه با دختری برای تشکیل زنده گی مشترک آشنا شود. و این معضلی بود براي پسزان براي يافتن همسري مناسب و برای پدران و مادرانی که دختران دم بخت داشتند براي به شوهر دادن دختران شان، بعصی ها حتا 6 تا 7 دختر داشتند. پدر ومادرها به درستی دلواپس آینده دخترشان بودند. بخاطر می آورم درآن زمان در بندر شاهپور دختران مجرد تقریبا دوبرابر پسران بودند وچون محیط کوچک بود همه ازاین موضوع مطلع بودند. تعداد پسراني که شاغل به شغل خوبی باشتد وبتوانند زنده گي خود و آينده همسر و فرزند را تأمين کنند انگشت شمار بودند، بيکاري دامنگير جوانان بود وبسياري يا شغلي کم در آمد در اسکله ها مشغول حمالي يا حد اکثر " تالي من  Tally man" بودند. برای پدر و مادر ها واقعن مشکل بود دامادي مناسب براي دختران شان بيابند. بناچار سعی می کردند بین پسران مجرد موجود بهترین را برای دخترشان انتخاب و ازدواج را هر چه زود تر جوش بدهند. در ساختمان مجردها به جز دو سه نفر بقیه همه متأهلینی بودند که به اميدخالی شدن خانه ای برای آوردن فامیل شان در انتظار بسر می بردند. چنین بود که من و همسایه های مجرد چندان نیازی به رفتن به رستوران یا سالن غذاخوری بندر برای صرف شام نداشتیم چون پدرها، آلبته آنها که شغل مهمی نظیر کاپیتانی یا پایلوتی  pilot   یا مدیر ماشینی داشتند و یا کارمندان عالی رتبه بودند مارا به شام، یا آخر هفته ها به ناهار دعوت می کردند.  و سفره ها هرگز از ماهی و مرغ  و انواع و اقسام مأکولات و مشروبات غیر الکلی خالی نبود. چنین بود که من با غذاهای خوشمزه شمال ایران و بعضی از قسمت های جنوب ایران مثل استان هرمزگان آشنا شدم. که البته چندان تفاوتي با غذاهاي بوشهر نداشت. یکسال و نیم از ورودم به بندر شاهپور می گذشت و از بس پدران دلسوز در آرزوی داشتن دامادی عاقل! خوشگل!! سر براه، مهربان، تحصیل کرده، تقریبن پولدار*، به شام و نهار دعوتم کرده بودند که دلم برایشان مي سوخت  ومن به دلايل مختلف که مهمترين اش  بي خانه گي بودُ در دودلي وترديد به سر مي بردم! و سر انجام موافقت کردم در باره ازدواج با یکی از دختر خانم های ملوس و تحصیل کرده فکر کنم ! همسر احتمالی آینده دختر یکی از کاپیتان های خوشنام و معروف جنوب بود، که دخترانش را برای تحصیل به تهران می فرستاد و از بس مرا به شام و نهار دعوت کرده بود شده بودم تقریبن عضوی از خانواده و تا آنجا که شّم دریانوردی ام خبرمی داد آن دختر خانم زیبا نیزنه تنها عاشق یونیفورم من و شغل من و جوانی من و تحصیلات من در خارج، که گویا عاشق خود من هم شده بود !! و لی با همه احترامی که به آن دختر خانم عزیز و مهربان و به پدر و مادرش و برادران و خواهرانش داشتم، که همه آنها و همه گاه با احترام  و با عزت از من پذیرائی و در حقم محبت بسیار کرده بودند، نمی خواستم و نمی توانستم خلاف عقل و منطق آنطور که آنها در نامزدي و عروسی عجله و شتاب داشتند و می خواستند به اصطلاح تا تنور گرم است نان را به چسبانند، من نيز چنين عمل نموده و کار را به سرعت یکسره کنم ! من که هنوز خانه و مأوائي نداشتم و در خانه پدر زن زنده گي کردن ؟ موقت آري ولي کو خانه که آدم براي بعد ها به اميدش بنشيند ؟چه دلیلی براي عجله داشتم ؟ ما که هنوز فرصت نکرده بودیم به تنهائی با هم  گپ بزنیم !  و با روحیه و اخلاق هم آشنا شویم. همه چیز تاکنون از حد حرف و سخن های ابتدائی و اولیه تجاوز نکرده بود. مگر نه این که عجله کار شیطان است ؟ در این بحث و جدل بودیم که ناگهان تلگرامی به دستم رسید. نوشته بود:

"حمید عزیز، ورود به تهران، ایستگاه اتوبوسرانی تی.بی. تی ، بیستم اوگوست (1967 ) ساعت  21 به وقت ایران - با عشق ومحبت الکه ".

الکه زومر من گويا دیوانه شده بود!

يک دختر هموطنم که با محيط آشنا است مي توانست هرجور شده است بطور موقت در گوشه اي با من زنده گي کند ولي اين آلمانی عاشق را کجا ببرم ؟

 

ادامه دارد....

 

تصميم دارم پست بعدي را بطور موقت به يک واقعه تاريخي دريائي اختصاص دهم که به نظر خودم موضوع جالب توجهي است، خاطرات زنده گي ام را پس از آن دوباره تعقيب خواهم کرد.

......................................................................

حقوق کاپيتاني ۸۰۰ تومان بود که براي آن زمان کافي بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 9:7  توسط  حميد میداف 

ورود به بندر شاهپور
هرگز فکر نمي کردم شهري فقير تر و مظلوم تراز بوشهر در ايران ببینم! اينک ( ۱۳۴۴  شمسی) با مشاهده بندر شاهپور، به زادگاه عزيزم بوشهرافتخار مي کردم وشرمنده بودم از برداشتي که ندانسته از آن داشتم. که گرچه در روزهاي باراني کوچه و خيابان هايش شُلي و گل آلود مي شدند ولي اين همه لجن و بي بهداشتي و بدبختي و بوي گندِ شاهپور را نداشتند.  بندر شاهپور فقط اسم دهن پرکني داشت و ديگر هيچ. شهر، يا دهکده بزرگی بودشامل دو بخش : بخش بندر، شامل دو اسکله چوبي که در اولی حدود سه کشتي بزرگ باري براي تخليه کالا پهلو مي گرفتند و اسکله دوم که براي پهلوگيري شناور هاي خدماتي بندر اختصاض داده شده بود. در ساحل ، روبروی اسکله ها، ساختمان نوسازي که به تازه گي براي بندر ساخته بودند، يک آشپزخانه و سالن غذاخوري در  50 – 60 متری ساختمان اداری براي تغذيه کارمندان مجرد با قيمت نسبتن مناسب و در يک سمت شهر خانه هاي رؤ ساي بندر وگمرک و ساواک و شهرباني و ژاندارمري ...و يکي دو کاپيتان سالخورده و معروف و سمت ديگرش بازار کوچک وکثيفي که هميشه گل آلود بود وکفش تا مچ پا در شُل و گِل فرو مي رفت، با حدود ۱۰ مغازه شلخته حلبي ساز و آلونک هاي ئي براي محل زنده گي افراد بومي که در زمستان تقريبا هميشه زير آب بودند . شاهپور بندري بود صد در صد کارگري وکارمندي. بدون سينما، بدون کافه، بدون محل تفريح، بدون امکانات ورزشي براي جوانان، شهري يا دهکده بزرگي بود که سه طرف اش را شوره زار وکوير نمک و دريا فراگرفته بود و گرماي سوزان و خانمان بر اندازش امان از انسان وپرنده و حيوان مي ربود. در ۱۸ کبلو متري بندر، درست در انتهاي مرز شوره زاري که بندر را در محاصره داشت، کمپ يا دهکده اي،  شا مل 60 - 70  ساختمان سنگي که از طرف دولت برای اداره بندر و گمرک ساخته شده بودند و محل اسکان افراد بومي، ناخداهاي کشتي ها، مديران ماشين، راهنمايان، ملوانان، کارمندان و کارگراني بود که با زن وب چه از بنادر مختلف شمال و جنوب ايران، بعضا حتا به صورت تبعيدي، به آنجا منتقل شده بودند.

به جز يکي يکدانه مغازه خواربار فزوشي، که علاوه بر برنج و نخود و لوبيا، فرش و تلويزيون و يخچال و کولر و پنکه و شير مرغ و جان آدميزاد که فروشنده به قيمت هاي نجومي به مردم قالب مي کرد، دیگر هيچ مغازه يا دکاني براي خريد ما يحتاج زنده گي در اين کمپ يا دراين برهوت وجود نداشت و اگرکسي به قيمت هاي سر سام آور بي رقيب صاحب مغازه اعتراضي داشت مي توانست به مغازه بغل دستي برود که در  100 یا  150  کيلومتري کمپ، يعني در شهر هاي آبادان و ماهشهر کالاهاي خود را عرضه مي کردند!

به جزهمين خانه هاي سازماني دولتي، که همه آنها مملو از زن و بچه اعراب بومي بودندکه بعضي ها شان دو تا سه زن داشتند، هيچ خانه و کاشانه ديگري، نه براي اجاره کردن و نه براي خريد وجود نداشت، مجوز ساختمان هم به کسي داده نمي شد و اگر داده مي شد چه کسي با چه پولي، چرا و به چه دليل خانه بسازد ؟ زیرا سازمان هروقت دلش خواست مي توانست هرکس را بي دليل و یا با دليل به هرجا که دلش بخواهد منتقل کند، اگر خرمشهري بود به بندر عباس اگر گيلاني بود به بندر شاهپور اگر شاهپوري بود به پهلوي اگر بوشهري بود به چاه بهار ! وچنان اورا از خانواده و ازفاميل و ازريشه وپايه اش مي بريدند که ديگر هرگز به فکر تقاضاي اضافه حقوق و يا توقع هاي رومره انساني در باب آسايش براي زن وبچه اش نیافتد . با تهديد به انتقال چنان مردم را به ظاهر رام و تسليم کرده بودند که همه کس شده بودند آتشی زير خاکستر وبمبي براي انفجار و فنري براي جهش. از من کاپيتان که جانم را گرفتند تا استخدامم کردند گرفته، تا فلان ملوان که در اثر بي دکتري و نبود بيمارستان و کمبود وسيله نقليه بچه اش توي بغلش مي میرد. اين وضعيت سال ها ی 1965 - 1966 ميلادي بود در بندر شاهپور  13 - 14 سال قبل از انقلاب. که يک پزشک بيش نداشت و او نیز در روز از شدت مراجعه کننده چنان خسته و کوفته مي شد که شبها درب منزلش را بروي هيچ مريضي باز نمي کرد ، گفتم که همه آتش زير خاکستر بودند واگر آن زمان کسي با جرأت و جربزه خميني حکومت را به چالش مي طلبيد فقط با حمام خون قادر بودند جلو انقلاب را بگيرند. همان طور که در خرداد ۱۳۴۲  تقريبا گرفتند ولي عبرت نگرفتند.

اين بود شمه اي از وضعیت اسفبار بندر شاهپور در ۴۰ سال پيش. من چگونه مي توانستم از يک دختر آلماني بخواهم در چنين بي غوله اي با من زنده گي کند ؟ آن چه را در آلمان از چگونگی زنده گي در جنوب ايران به او مي گفتم یا باور نمي کرد يا قانع نمي شد يا فکر مي کرد من اغراق مي کنم! من اینجا در کجا و در کدام خانه مأوا یش دهم ؟  در بوشهر خانه پدري داشتم، هر چند فاقد وسایل آسایش مدرن! برادران، خواهران، اقوام و فاميل بودند و لي اينجا، که بومی های اکثرن متعصب عرب، انس والفت وسر مهربانی با غریبه و غير خودي نداشتند،  من اورا به کجا می توانستم ببرم . بودند کساني که زن و چند بچه قد و نيم قد را ماه ها در انتظار خالي شدن يک خانه سازماني وانتقال آنها به شاهپور نزد فاميل، در بنادر و در شهرهاي ديگر جا گذاشته بودند و خود، مثل من، در يک اطاق مجردي زنده گي مي کردند و در نوبت نشسته بودند و به علت تأهل بر من ِمجرد در گرفتن خانه خالي ارجهیت داشتند. و منتظر بودند تا در اثر مرگ و مير يا به علت باز نشسته گي يا انتقال کارمندی به بندري ديگر، خانه اي خالي بشود ! بعضي از اين منتظرين در نوبت يا با من هم شغل بودند، يا مدير ماشين و یا متصدی بخشی و اداره ای مسن تر از من.

تحویل کشتی
ورود من به بندر شاهپور همزمان بود با در گیری شدید لفظی و تبلیغاتی بین ایران و عراق برسر آبراه مرزی اروند رود. تقریبا همه کاپیتان های شناور های بندر، به تعداد تقریبی 15 شناور، عرب ایرانی بودند که به وضوح و عیان به عرب بودن خود افتخار می کردند و نه به ایرانی بودن، بعضی ها فارسی را خیلی مشکل و با تلفظ غلیظ عربی صحبت می کردند، به ویژه صحبت های رسمی در رادیوی شناورها که برای تفهیم همه، باید به فارسی صورت می گرفت،زیرا کاپیتان های ایرانی مجبور نبودند در مملکت خود عربی یاد بگیرند. فرماندهان عرب ایرانی به این اکتفا نکرده حتا سمپاتی برای عراق در این درگیری نشان می دادند واین همه از دید تیز بین ساواک، که بیشتر از ناسیونالیست های ایرانی تشکیل شده بودند، دور نمی ماند. سرانجام در یک اقدام غافلگیرانه صحبت کردن به زبان عربی در همه رادیوها ی شناور ها به کل ممنوع اعلام شد که البته این موضوع باعث خنده و تفنّن ما ایرانی ها بود چون بسیاری از آنها به زحمت قادر بودند فارسی صحبت کنند و صحبت کردنشان مخلوطی می شد از عربی و فارسی و تلفظ های غلط و مکث های طولانی چون کلمه ای را به فارسی به خاطر نمی آوردند. همزمان با ممنوع شدن زبان عربی بسیاری از ناخدا های شناورهاراهم پیاده کرده ودستور داده شد که از این پس به شغل پیلوتی  pilot  مشغول شوند که البته هرکاپیتانی پیلوت و هر پیلوتی کاپیتان هم هست و اين کاري که صورت گرفت کسر مقام براي هيچ کس نبود.

نصیب من بزر گترین کشتی بندر شد بنام " فرحناز " که بیش از 30 نفر پرسنل ذاشت و من به عنوان ناخدا جوانترین فرد روی کشتی بودم. تحویل و تحول کشتی به آسانی صورت نگرفت چون ملوانان عرب ایرانی که از پیاده شدن کاپیتان عربی شان ناراحت ون اراضي بودند، به عنوان همبستگی تقریبن دست به اعتصاب زدند و هنگامی که می خواستم  در ساعت ده شب کشتی را به مقصد در یا از اسکله جدا کنم جز معدودي از ملوانان ایرانی، دیگران کشتی رارها کرده به منزل رفته بودند. با تلفن رئیس بندر را خبر کردم و او با جیپ اش بلا فاصله در محل حاضر شد.  در همان لحظه خودروهای ساواک با سرعت به راه افتادند و پس از نیم ساعت اتوبوس بندر در کنار پله کشتی (Gangway)  تر مز کرد و تک تک ملوانان اعتصابی از اتو بوس پیاده شده به کشتی سوار شدند و من کشتی را از اسکله جدا کردم. من نمیدانم ساواک با آنها چه کار کرده بود و لی از آن پس هرگز کسی اعتراضی نکرد و دست به اعتصابی نزد.
ادامه دارد...

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 17:16  توسط  حميد میداف 

بندر شاهپور *
تحصيلات سه ساله ام، که دولت آلمان هزينه** آنرا در چهارچوب کمک به کشورهای به اصطلاح در حال توسعه پرداخته بود، با موفقيت به پايان رسيد و من درنوامبرسال  1965 ميلادی در سن 20 سالگی به وطن باز گشتم. اینک برنامه استخدام ما در تهران و اعزام به بنادر جنوب يا شمال در پيش بود که با توجه به بوروکراسی موجود درايران بيش از شش ماه طول کشيد. در اين مدت، من يا در بين راه بوشهر - تهران بودم يا در مسافرخانه ای در مر کز بيتوته ميکردم ومنتظر بودم که آقايان در سازمان بنادر سرانجام خسته شوند از گفتن اين جمله که " آقا برو فردا بيا ". و تکليف ام را روشن کنند. يا استخدامم کنند يا قرار دادشان را ملغي کنند وخانه اي را که فاميلم براي ضمانت از بازگشتم به وطن درگرو  اداره بندر گذاشته بودند آزاد کنند. هم اينک که پس از گذشت ۴۰ سال اين سطور را می نويسم خونم به جوش می آيد، هر چند بندرت عصبی می شوم. که چگونه وقت و زمان، در وطنم پشيزی ارزش نداشت و اينک نيز ارزشی ندارد. که چگونه بی هوده و بی جهت ما چند جوان عاشق خدمت به و طن را که در آلمان به علت استعداد مان از احترام ويژه سر پرستانمان بر خودار بوديم، اينک در تهران سرگزدان کرده بودند، که مستلزم صرف هزينه بود برای ما که هنوز در آمدی نداشتم و کساني مثل من مي بايست هزينه سفر هاي مکرر به تهران را با شرمنده گي از پدر قرض کنيم. و مسؤلين در مرکزبه اين مسايل بها نمی دادند! و پاسخي به سؤال ما نداشتند که پس چرا مارا به خارج فرستاديد؟ چرا ما را برغم اصرار آلمانها در ادامه تحصیل به ايران برگردانديد ؟ اينک که برگشته ايم چرا نسبت به استخدام مان اقدامی نمي کنيد ؟ ايراد در چيست ؟ مشکل در کجاست ؟
 همين آقايان بودند که در آن زمان نگذاشتند ما در رشته فرماندهی کشتی های اقيانوس پيما به تحصيل ادامه بدهيم و ما را  مجبور کردند تا به گرفتن همان گواهينا مه ای اکتفاکتيم که آنها برای فرماندهی شناورها درخليج فارس و در دريای عمان و دردريای خزر ضروري مي دانستند، هرچند کاپيتان براي شناورهاي موجود بيش از حد کافي در بنادر داشتند. ما ميدانستيم که سر پرستان آلماني ما مکرر به مسؤلين ايراني تأکيد می ورزيدند تا با ادامه تحصيل ما موافقت نمايند و مي گفتند اين جوان هاي با استعداد، شايستگي گرفتن بالا ترين گواهينامه بين المللي را دارند و حتا حاضر به تقبل همه هزينه هاي  ۹ ساله آموزش ما شده بودند، که سه سالش را با موفقيت طي کرده بوديم. همين آقايان هم وطن بودند که مکرر پاسخ می دادند کشتی های ما بی کاپيتان در بنادر به اسکله بسته شده اند و حضور اين جوانان برای بعهده  گرفتن فرماندهی اين شناوران ضرورتی الزامی است. که لعنت بر آن ها، دروغ مي گفتند، اگر چنين بود چرا ما شش جوان را بي هوده و بي جهت و بي هيچ عذر وبهانه اي بيش از شش ماه پس از بازگشت به وطن، در تهران، در بي پولي مطلق معطل کرده بودند و بی دليل سنگ پيش پای مان می انداختند وکسي نبود که از اين نا بخردان، مسؤ ليت بطلبد.  خميني انقلاب نکرد ! ما ملت انقلاب کرديم ! نه براي جمهوري آخوندي ! بل که عقده شده بودند اين همه نابساماني ها، بي قانوني ها تبعيض ها وهردن بيلي هاي موجود ! و بايگاني شده بودند در ذهن مان، انباشته شده بودند در خاطره هاي ما ن و به مرور تبديل شده بودند از قطره به دريا و از نهر به سيل بنيان کن، که بنيان خودرا نيز بر کنديم.

ما جور ديگری از احساس مسؤلیت و طريق ديگري ازانجام کار ها بروال قانونی در خارج ديده بوديم. حجم مغز ما هيچ نقصان و کاهشي در مقايسه با مغز اروپائيان نداشت و ندارد ! چرا آنها مي توانند و ما نمي توانيم ؟

سهل انگاري مأمورين بلند پايه دولت در سازمان بنادر در به راه انداختن کار ما در آن سال ها هيچ دليل و عذري نداشت جز حماقت ،کوته بينی، بي شعوري، خود بزرگ بيني، هردنبيلي، عدم احساس مسؤليت، و بي صلاحيتي مآمورين و بي صاحبي مملکت ! که تا بوده چنين بوده است در وطنم!  افراد حقير، ناشايست، و تهي از بضاعت فکری را در پست های کليدی نشانده و مسؤليت هائی بزرگ به آنها سپرده بودند که خارج از بلوغ و شخصيت و بيرون از توان و تحمل آنها بود .

پس از شکايت جمعي و اعتراض شخصي مان به وزير اقتصاد، که خود وزير، با وجودي که تقاضاي وقت کرده بوديم، در پي هشدار تلفني مدير کل بنادر، مارا به دفترش راه نداد و اين منشي اش بود که تلاش در آرام کردن ما داشت که به حق آب از سر گذشته بود. این تجمع و تهديد به بردن شکايت به دفتر مخصوص اعليحضرت ! کار خودش را کرد و دادخواهي ما به نتيجه رسيد و مارا استخدام و هرکدام را به بندري پرت کردند که نصيب من، بيغوله اي شد بنام بندر شاهپور.

من چند سال بعد، با هزينه شخصي و با همياري دولت آلمان دوباره به آلمان باز گشتم، هزينه شخصي و کمک دولت آلمان به اين دليل که دولت ايران حاضر نبود به من ِبي پول ولي مستعد تحصيل نيز بورسي را بدهد که بدون هيچ ضابطه و قاعده اي به آقازاده هاي وزيران و وکيلان و مديران ثروتمند، مي داد!  بورسي از محل بنياد پهلوي و ديگرمنابع دولتي، که منتّي بر من نداشت و متعلق به همه ما ايرانيان بود و دريغ کردند از من که شايستگی اش را داشنم.

اين آلماني ها بودندکه از پرونده من و استعداد من آگاهی داشتند، دعوتنامه اي از دانشکده در يائي هامبورگ برايم فرستادند و با آغوش باز در آلمان ازم پذيرائي کردند و هزينه 6 سال بقيه تحصيلم را بي هيچ گونه تعهدي از من و بدون هيچ چشم داشتي از آنها، پرداختند. پس از اخذ گواهينامه بين المللي فرمانده هي کشتي هاي اقيانوس پيما، با وجودي که تحصيلات ۹ ساله ام را مديون آلمان ها بودم باز هم به و طن بازگشتم.

زماني که در پست هاي کليدي در بنادر نوشهر و پهلوي خدمت مي کردم تا آنجا که درتوانم بود، ضربه زدم به رژيم فاسد و هواداران فاسدترش، بدون اينکه از احساس مسؤليت ام در شغل ام و در خدمت به وطنم چيزي کاسته شود که خدمت صادقانه ام ديني بود به ميهن و به زادگاه پر افتخارم  و نه عملي براي تحکيم دولت و دولت مردان بعضا فاسد آن رزيم که گويا تعمدي در آزردگي و نارضايتي هم ميهنا ن شان داشتند، تا آنجا که خانه را هم بر سر خود و هم بر سرما خراب کردند!
ادامه دارد...

........................................................................................

* اين نوشته را يکبار قبل از مصاحبه با اسد منتشر کرده بودم که نميدانم چگونه گم شد. اينک دوباره منتشرش مي کنم. با پوزش

**   وزارت اقتصاد ودارائی ايران که مسؤليت کارآموزی ما را در ايران بعهده داشت به دروغ ادعا می کرد که هزينه تحصيلی ما بعهده دولت ايران بوده است

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 0:59  توسط  حميد میداف 
 

سرانجام نوبت به من هم رسيد و اسد مرا نيز روی صندلی داغ نشاند و به سين ـ جیم‌ام کشيد. اين گفتگو در جوی بسيار دوستانه و صميمی صورت گرفت. تا کنون با توجه به شغلم در بسیاری از بنادر دنيا وارد بحث و گفتگو و پرسش و پاسخ‌های زیادی با افراد مختلف شده بودم ولی اکثرا به زبان آلمانی و انگليسی و یا به زبان‌های اردو،  عربی، فرانسوی، اسپانيولی، ايتاليايی، پرتغالی و يا مخلوطی ا زهمه آنها که من نيز مثل بسياری ديگر از دريانوردان به مناسبت شغلم کم و بيش قادر به لال بازی با آنها بوده‌ام و هرجا کم می‌آوردم دست و پا و سرو گردن را به کمک می‌گرفتم. ولی اين يکی مصاحبه‌ای بود جدی، آن هم به زبان مادری و خوانندگانش هم ميهنانی اهل فن که در مدت کوتاه بلاگری از طریق مطالعه وبلا گ‌های آن عده که وبلاگی داشتند، از دانش شان آگاه و با فن شان آشنا شده بودم. قبل ازشروع گفتگو و بعد از چاق سلامتی مشکل تلفظ اسمم را با اسد در ميان گذاشتم زيرا در چهل و اندی سال پيش، مسؤل صدور گدرنامه در تهران همین‌طوری و به ميل خود اسم مرا که کجوری بود تبديل کرد به کديوری و چون آن زمان هم مثل اين زمان اهرم قدرت دردست کارمندان دولت بود اعتراض و داد من  بجايی نرسيد هیچ! کم مانده بود وجود ذی جودم را به جانشين سرپاس مختاری تحويل دهند که هر چند ده پونزده سالی از هولفدونی رضا شاهی و آمپول هوای پزشک احمدی می‌گذشت ولی هنو زمدت زمان زیادی از " قیام ملی"   28 مرداد سپری نشده بود و کله‌ها هنوز داغ داغ بود و بعید نبود به جای رفتن به آلمان به جرم پرخاش و توهین به کارمند شریف دولت در حین انجام وظیفه، مّهر توده‌ای و مصدقی به شناسنامه و پیشانی و گذرنامه‌ام بزنند و یا بقول امروزی‌ها جاسوس آمریکا و اسراییل یا مفسد فی الارض وفی الهوایم لقب دهند! در نتيجه من با نام کديوری وارد آلمان شدم و تمام اسناد و اوراق و کارت‌های شاسايی و مدارک تحصيلی و دريانوردی و ازدواج و تولد فرزندان به نام کدیوری ثبت گرديد و هم اکنون نيزبه همین نام درآلمان و اروپا ضبط است. وقتی در ۱۹۶۶ و بار دوم در ۱۹۷۵ به ايران بازگشتم دو باره شدم کجوری، آمدم آلمان شدم باز کديوری... به اسد گفتم حالا هم در آلمانم و با اين نام زندگی می‌کنم کدام‌اش را می‌خواهی گفت همان اولی را... وخيالم را راحت کرد...
مصاحبه آهسته و شمرده شروع شد ولی چیزی نگذشت که اسد با تجربه‌ای که در مصاحبه‌های قبلی‌اش کسب کرده بود آرام آرام مرا که اوايل کمی بسته و قفل بودم با خود به عمق آب کشيد و وقتی متوجه شدم که ديدم دارم وسط اقیانوس شنا مي‌کنم و من که شنا کردن را در دریاهای حقيقی بلد بودم در دريای مجازی نيز با اسد هم شنا و هم سفر شدم. مشکلم، شرمنده، کمی زبان مادری بود که بعضی از واژه ها درذهن بودند ولی نمی‌خواستند بر زبان آيند و وقت گير می‌شدند خصوصا که روی سخنم با هموطنانی بود که در نکته سنجی شان شکی نداشتم و لابد از من انتظار داشتند نه تنها درکاپيتانی و دریانوردی متخصص، متبحر و با تجربه باشم، بل که در سخنرانی و گفتگو هم دست " ميرابو"‌ی خطيب را از پشت ببندم و جمال عبدالناصر وفیدل کاسترو را از سکوی سخنرانی پایین بکشم. خلاصه نتيجه مصاحبه اين شد که در وبلاگ بیلی و من ملاحظه می‌فرماييد. حالا اگر کمبودی در آن دیدید ازمن بوده است و به بزرگواری خودتان ببخشيد. همين جا از اسد عزيز بابت صبرو حوصله‌ای که با من ِدريانورد بی تجربه به خرج داد و حتما برايش راحت و آسان هم نبود و نیز بابت محبت‌های بی‌کران‌اش تشکر می‌ کنم.
پس از پايان مصاحبه قريب سه ساعت با هم از هر دری گپ زديم ( این گوگل تاک چه شفاف عمل می کند!)، و ازهم‌صحبتی و خوش صحبتی‌اش لذت بردم، او یک مرد میان سال و من یک پدر بزرگ، یک پیر مرد باز نشسته ! غم دنیا را فراموش کرده، برگشته بودیم به سنین جوانی، بدون اینکه به عمر هرگز هم‌دیگر را دیده باشیم، آنقدر صمیمی گفتیم و با هوده و بی‌هوده خندیدیم که اشک از چشم‌هایمان جاری شد هم اکنون نيزبا ياد آوری آن شب فراموش نشدنی به پشتی صندلی تکيه زده‌ام و می‌خندم. من ازدرياها و اقيانوس‌ها، از قاره ها و از بنادر می‌گفتم،  آخه چيز ديگری بلد نيستم،  و اسد با من لُری گپ می‌زد و کلمات و جملات قصار را به لُری می‌گفت که من فقط اينجا  و آنجا‌یش مي فهميدم چون بعضی کلماتش شبيه زبان بومی بوشهری بودند، و هی خنده امان نمی‌داد. خلاصه شما هم اگر کانديد بعدی شديد حواستان کاملا جمع باشد.

2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 23:42  توسط  حميد میداف 
 وقتی دختر های آلمانی عاشق می شوند

  چهلو سه سال پیش، در تابستان معتدل و دل‌پذیر سال 1963 میلادی، مطابق با 1341 خورشیدی، در مرکز ایالت و در بندر آزاد و زیبای (برمن Bremen) در آلمان، دوره‌ی کارآموزی دریانوردی را روی یک کشتی بادبانی‌ بنام"شولشیف دویچلند"، که اینک بیش‌از دو دهه‌است به موزه‌ای زیبا تبدیل‌اش کرده‌ و به اسکله‌‌ای دنج پهلوی‌اش داده‌‌اند، طی می‌کردم.  با دیسیپلین سخت و طاقت‌فرسای دریایی - آلمانی‌اش، که در سختی به سربازخانه های Wehrmacht و آموزشگاه‌های اس اس پهلو می‌زد. به استثنای آموزش و تعلیمات سیاسی‌نظامی‌‌اش. گوئیا کاپیتان‌ها و افسران زمُختِ تا دیروز نازی‌مسلک‌‌اش، تعّمُد داشتند عُقده و دق‌دلی شکستِ‌‌شان درجنگ جهانی را، که هژده‌سال، یعنی به اندازه‌ی سن و سال خودم، از‌ان می‌گذشت سَر ِما جوانان بی‌چاره و بی‌پناه خالی کنند. 

غرور روستایی - تنگسیری –  بوشهری‌ و سَر پُرشور و شّر جوانی‌‌ام دست‌مایه‌ی درگیری و اختلاف‌نظر دایمی من و یکی از کاپیتان‌های روی عرشه بود که داستانش سر دراز‌ دارد و در این مقوله نمی‌گنجد.

او بدرستی می‌خواست مرا آدم و مطیع دیسیپلین خشکِ مسلط برکشتی کند و حریفم هم شد.

یک‌سال پس از اتمام دوره‌ی کارآموزی روی آن کشتی آموزشی و مسافرت به قاره‌ها، زمانی‌که در کلکته توقف داشتم، کارت‌پستالی را، نه از روی علاقه و محبت، بل بیش‌تر از سَر شوخی و مزاح، برای همین کاپیتان بد‌اخلاقِ تُند‌خو فرستادم. پاسخ مفصل و دوستانه‌اش مرا سخت شرمنده کرد. دعوتم کرده بود پس‌از بازگشت به وطن، (آلمان)، حتما بدیدنش درهمان کشتی‌ی آموزشی بروم و من نیز چنین کردم.  درآن‌جا با چنان پذیرایی گرم و صمیمانه‌ای از طرف وی روبرو شدم که شرمندگی‌ام دو چندان شد. مرا به کارآموزان جدید معرفی کرد و از زرنگی و درس‌خوانی و قدرت درکِ دروس، با وجود بیگانگی با زبان آلمانی، و نیز از قابلیت‌های دیگرم چنان تعریف و تمجید کرد که خودم هم به شک افتادم و از محسّنات ناشناخته‌ی خویش در شگفت شدم.

هرچند او نه به کنایه و افراط، بل به‌حقیقتِ اشاره داشت ولی من هم آن فرشته‌ی معصومی نبودم که دانش‌جویان مستمع از گفته‌های او برداشت و در ذهن مجسم می‌کردند. کاپیتان Eckard در تعریف و تمجید ازمن یک موضوع را به‌سهو یا به‌عمد ازقلم انداخته بود؛ آن‌هم کله‌شقی دهاتی من و عدم علاقه به رعایت بعضی از مقررات بنظر من بی‌هوده‌ی موجود درکشتی بود، که طبق تربیت بوشهری اسلامی‌ام و به تقلید از بزرگسالانِ روستایم سر سپردگی بدون چون و چرا در مخیله من نمی‌گنجید و تن دادن به آن‌ها را دون شأن خود می‌‌پنداشتم و وظیفه‌ی شرعی‌ی خویش می‌‌دانستم با زورگویی‌های مسؤلین برسر لج بیافتم و سر تعظیم در مقابل فرنگی‌های ختنه نشده پایین نیاورم! و می‌گفتم انگلیسی‌های موذی و پدرسوخته حریف ما بوشهری‌ها نشدند؛ شما آلمان‌های به‌اصطلاح دوست، دیگر چرا ؟ چرا بمن زور می‌گویید؟ شما دیگر از جان من چه می‌خواهید؟ مگر همین (ویلهلم واسموس) یا بقول مادربزرگم ( ویلی واشموش) خودتان نبود که کنار "بووا گوتو"، بغل‌دست پدربزرگمان، می‌نشست و قلیون می‌کشید و فحش‌های او به انگلیسی‌ها و هندی‌های گوش بفرمان‌شان را با پُک‌زدن به قلیون تأیید و تصدیق می‌کرد؟

این‌ها را بخود می‌گفتم ولی کو گوش شنوا؟ سُنبه آنقدر پُرزور بود که در نهایت مجبور به‌تمکین می‌شدم.

آشنایی نزدیک و تردد خانوادگی با کاپیتان "اکارد" در تمام مدت دوران تحصیل‌ام ادامه داشت و بعدها که خودم کاپیتان شدم، شدیم دو دوست جدا ناپذیر. و مکاتبات و دیدار ‌های شخصی و خانوادگی‌مان تا پایان عمرش ادامه داشت. روانش شاد. 

*

یادش بخیر دوران کارآموزی روی کشتی‌ی بادبانی! دورانی بود نه تنها سخت و آدم‌ساز، که بس خاطره‌انگیز و پرهیجان. با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، که صد البته بخشی از زندگی‌ی من و آینده‌ی من نیز در همین ایّام رقم خورد.

در آن‌جا، در کشتی، فزون برخوراک و پوشاک و نوشت‌افزار و مخلفات و متعلقاتِ دیگر، پول توجیبی مختصری هم هر هفته به‌ما می‌دادند که هرگز تا آخر همان ‌هفته کفافِ دلِ سَودازده‌ و جیب سوراخ مارا نمی‌کرد. گه‌گاه پولِکي، هرچند ناچيز، از بعضی از بستگان، از بوشهر می‌رسید که مایه تسلی‌ی خاطر بود، از همان فامیل و بستگان متدّین و دل‌سوز، که به‌پدر هشدار مي‌دادند: خالو ! پسرت مي‌ره فرنگ کافر مي‌شه ها...!یادش میدن سرپایی مِسَک بکنه ها...! می‌ره زنِ فرنگي مي‌گيره ‌ها...! نوه‌هات ختنه نشده به دنیا می‌‌یان ‌ها...!

می‌گفتند: شما که شخص باسوادی هستید ( در ولایتِ تقریبا شصت/هفتاد نفری ما، در آن زمان، تنها پدرم و عمویم سواد خواندن و نوشتن داشتند و جمع و تفریق و انشاء و نامه‌نگاری را به سبک قدیم بلد بودند)، بله... فامیل و اهل ولایت، که همه، چه از دور، چه از نزدیک، به نحوی با هم قوم و خویش بودیم و من هرگز از چگونگی و جزئیات آن سر در نیاوردم، به پدر می‌گفتند: لاکن شما که خودتان شخص محترم و ریش‌سفیدِ محل و معلم ما هستید صحیح نیست اجازه بدهید اولادتان برود به فرنگستان و با فرنگی‌های نجس دست بدهد و با آن‌ کون‌نشُسته‌ها هم‌نشینی بکند و با نامسلمانان کافر هم‌سخن و دمساز و همدم بشود و مثل اونها سر پایی گی و مِسَک (ادرار) بکند و مسلمانی‌اش را از دست بدهد. و پدر پاسخ می‌داد: اگر این‌جا بماند، گیرم گردی به قبای مسلمانی‌اش ننشیند و نماز روزه‌اش قضا نشود، و (دوکُرپا)، نشسته، مِسَک بکند ولی با این امکانات ناچیزی که من دارم به هیچ‌جا نخواهم‌اش رساند. و ادامه می‌داد:

حالا که بوچوم ( بچه‌ام) تو امتحان اعزام کارآموز به‌خارجه اول شدِن، مو سی‌چه (من برای چه) آینده‌اش را خراب بُکنُم، خُه بشه(خُب برود) سی‌خوش آدم بشه! اگر قرارن کافر و بی‌دین بشِه، خُه همین‌جا هم می‌شِه.  و سپس رو به‌من می‌گفت: گوشِ‌ات به این حرفا بدهکار نباشه بووا (بابا)، برو هم تحصیل‌ات بکُن هم عشق‌ات!  

آی قربان برم بابا را...

وضع مادی‌ و بضاعتِ پولی‌ی قوم و خویش مشهدی و زایری و حاجی‌ام، که دوستم داشتند و البته خیرَم را می‌خواستند و من هم همانطور که مرسوم بود احترام شان را داشتم، برعکسِ بضاعت پدر، بد نبود، یعنی خوب بود... یعنی بعضی وقت‌ها خیلی خوب بود... 

تعدادی‌ از آن‌ها به عنوان ناخدا و کاپیتان ِدو DOW و لنج [+] علاوه بر اشتغال به ماهی‌گیری، دستی گشاد هم درمسافرت‌ها و داد و ستد‌های متعدد و متنّوع و "حلال" به امیر نشین های حاشیه‌ی خلیج فارس داشتند! (گوش‌تان را بیارید نزدیک : قاچاق) که البته طبق فتاوی‌ی آیاتِ عِظام و عُلمای اَعلام و حُجج اسلام چون قاچاق اجناس به‌ گمرکِ دولتِ شاهنشاهی صدمه می‌زد و به بودجه‌ی دولتِ دست‌نشانده‌ی آمریکا خسارت وارد می‌کرد، بنا براین و برحسب موازین شَرع مقدس، عملی بود مباح، بل مستحب و حلال و چه بسا واجب عيني، توأم با ثوابِ‌ دنیوی و اُخروی، علی‌الخصوص که ریش و سبيل حنایی‌ی حافظين بیضه‌ی اسلام هم با این عمل خیر حسابی چَرب می‌شد، همان‌ حافظین دین مُبین و همان آیاتِ عظام و حُجج اسلام که در حلال کردن حرام خدا یدطولائی داشتند و با خواندن وِرد و دعا پولِ حرام و نامشروعِ قاچاق را، پس از کَسر خُمس و زکاة و سهم امام و نایب‌اش، از شیر مادر هم حلال‌تر می‌کردند.

عمل قاچاق برای پدر متواضع و مهربانم، که بدون تعصب در دین و مذهب و بدون ایجاد مزاحمت برای کس و بدون دخالت در زندگی‌ی دیگران، برای خودش پای‌بند امر به‌معروف و نهی از مُنکر دین نبی بود، امری بود مذموم، محال و "تابو"، هرچند با دوتا شغلی که داشت، یکی تدریس و دیگری کار در کارخانه‌ی ریسندگی، حقوق‌اش به سختی کفاف اِمرار معاش ده سر ِعائله را می‌داد. او همیشه پس از نماز دست به دعا بلند می‌کرد و از داده‌ها و از نداده‌های خدا شکر و از رحمت‌اش سپاسگزاری می‌نمود و چون قرآن را حفظ بود آیاتی چند از کلام‌الله مجید تلاوت می‌نمود، که من رب اشرحلی صدری... را یادم می‌اید. 

*** 

من پول‌های رسيده از فامیل را بدون عذابِ و جدان و بی‌توجه به حلال و حرام بودنش و بی‌خیال از امر به‌معروف و نَهی از منکرش، که دراین زمینه‌ی خاص چیز زیادی از پدر به ارث نبرده بودم، جمع می‌کردم تا اینکه مبلغ به حدی رسید که توانستم به آرزوي دور و دراز دلِ جوان‌ام که همانا داشتن یک دوربین عکاسی بود جامه‌ی عمل بپوشم،

در یکی از روزها که ما کارآموزان مجوز رفتن از کشتي به ساحل را داشتیم(معمولا چهارشنبه‌ها بعد از ظهر و آخر هفته‌ها از 9 صبح تا 9 شب)، این آرزو برآورده شد و یک دوربین کوچک زاپنی نسبتا ارزان و اگر درست بخاطر داشته باشم مارک "یاشیکا" را از سوپر مارکت معروف" Karstadt"، که شُهرتش به هرولدز لندن پهلو می‌زند، خریدم و چه شانسی داشتم، زیرا این دوربین سال‌ها دوام آورد و تقریبا همه‌ی عکس‌های دوران جوانی‌ام گرفته از عدسی‌ی آن‌ا‌ست.

***

در رؤياي پُز دادن با دوربين تازه و عکس‌هاي زيبائي که با آن خواهم گرفت، بي‌توجه به ترافيک بیرون و بی‌خیال از عبور و مرور، خرامان از اين‌طرف به آن‌طرف خیابان رفتم که ناگهان گِلگیر یک "اُولد تایمر  Oldtimer" ماتحتم را نه‌چندان ملایم، بل کمی زمُخت، نوازش داد.

دراوایل دهه‌ی 1320 شمسی، در ولايت ما، در چند فرسخي بوشهر، آن‌جا که من بزرگ شده بودم، ترافيک‌مرافيکي وجود نداشت که دقت و توجه به آن را از کودکي به ما آموزش داده باشند! اصولا در ايرانِ آن زمان در شهر‌ها هم قاعده و قانونِ راننده‌گي‌یی حکم‌فرما نبود که کس به آن اهمیت دهد، چه رسد به دهکوره‌ی ما که هر چهارهفته یک تاکسی‌ی قراضه و فرسوده‌ی هندلی‌ی مشتی‌ممدلی در آن ترمز می‌کرد و زن‌های ده را که دسته جمعی، خُرما چپون، با بار و بندیل و زنبیل و کیسه‌های ‌آرد و گونی‌ها‌ی برنج، ازخرید در شهر، به‌منزل آورده بود پیاده می‌کرد. و یا حداکثر یک جیپ ارتشی‌ی آمریکایی، که هر از گاهی با سرعتی معادل سرعت صوت از وسط دهکده‌ی ما می‌گذشت و چنان گرد و خاکی بپا و گِردبادی هوا می‌کرد که روزه‌ی روزه‌داران را باطل و نفس ما بچه‌های معصوم را در سینه حبس می‌کرد.

آن عده از هم‌ولایتی‌هایی که در غُراب(درکشتی) موزیری کرده و انگلیسی بلد بودند مثل مُختارو و منُو (محمد) و غُلو (غلامعلی) و اِسمیلو (اسماعیل) و نمکو و رمو (رمضان) با صدای بلند یک Goddamned son of the bitch غلیظی نثارش می‌کردند و یک تُفِ گُنده‌ای هم تو هوا بدرقه‌اش.

تازه اگر هم آن‌زمان قانون ترافیکی وجود می‌داشت ملت آن را رعايت نمي‌کرد، اصولا زشت بود آدم پاي‌بند قاعده و قانون باشد، رعایت اصول و قوانین مدنی دلیل بر ضعفِ یک انسان متدّین و مسلمان بود و مردم که زورشان به ارتش و مأمورین قلدر دولتِ شاهنشاهی، بویژه پاسبان‌های سبیل‌چخماقِ زورگوی پس از ۲۸ مرداد نمی‌رسید، بناچار به‌ هرچه قانون و قاعده‌ مدنی بود سرپایی می‌شاشیدند.

خلاصه یک نوع هردن‌بيلی مردم‌پسند حکم‌فرما بود، هرکس از هرجاي خيابان از اين‌طرف به آن‌طرف‌‌اش مي‌رفت و راننده‌ها،چشم‌شان کور ترُمز مي‌کردند. فوق‌اش گاهي آهسته و زیرلبی، چون همه هم‌دیگر را می‌شناختند، بفهمی نفهمی، فحش خارمادري برای دل‌خنکی حواله‌ی فک و فامیل پياده روی مزاحمی می‌کردند. ولي در مجموع، اي‌بابا... کسي به کسي نبود.

***

و حالا، هزاران کیلومتر دور از بوشهر و جُفره و شغابِ عزیزم، درخيابان‌هاي بندر برمن ِآلمان، نزديک بود خودروئي لِه و لورده‌ام بکند و داغم را بدل پدر و مادر و فامیل و قوم و خویش بگذارد.

من اما با يک‌حرکت آکروباتيک، معلق‌زنان مثل گَبگو (خرچنگ) جارچنگلو از روی کاپوتِ ماشین ُسریده و در طرف ديگرش، در حاليکه نايلون محتوي (کامرا) را بالا گرفته و هوای موهای پرپشت مشکی شانه‌کرده‌ام را داشتم، نه‌چندان نرم، بر روی سنگ‌فرش زمُخت خیابان فرود آمدم و همانطور که در کشتی یادم داده بودند برای کاهش ضربه‌ی فرود، ازاین پهلو به آن پهلو غلطيدم.

در حين غلطيدن احساس کردم جسمي به رانم خورد یا رانم با آن جسم برخورد کرد و لي دردی نداشت یا من دردی احساس نکردم. آن‌چسم لاستيک يک دوچرخه بود.

*** 

چطور و چه‌گونه چنین جهش‌‌ آکروباتیکی را انجام دادم؟ برای خودم هم یک معما بود و مات‌ و مبهوت و حیرت زده روی سنگ‌فرش به‌پشت دراز کشیده بودم.

اين عکس العمل فِرز و تند را مديون تمرين‌ها و کارآموزي‌هاي سختی بودم که در کشتي بادباني يادم داده بودند.

در آنجا مجبور بوديم روزی چند بار از دگل ها بالا برويم، طناب‌ها را کنترل کنیم، بادبان‌ها را باز کنیم یا گره بزنيم، اگر نيازي به رفو و تعمير داشتند انجام ‌دهيم و پس از پایان کار با طنابی که خود آن‌بالا به شیوه‌ی مخصوص دریانوردی گره زده بودیم آويزان شویم و از ارتفاع سی/چهل‌متری به پائين، تا عرشه سُر بخوریم. یا هنگام تمرين شنا، با پرش از بالاي دگل‌ها از ارتفاع متوسط در آب شيرجه برویم، سپس در حال شنا به‌پشت، يکي از همکلاسی‌ها که رل غريق را بازي مي‌کرد نجات دهیم،

يا اين‌که طرز پاروزدن روي قايق‌هاي کوچک و بزرگ را به شيوه هاي مختلف تمرين کنیم، یا طریق مانور و نجات غریق و پهلو‌گرفتن به‌کشتی‌ی مادر را با قایق‌های موتوری آزمایش کنیم.

خلاصه دروس عملی‌ی ما تحرک و جست‌و‌خیز دایمی بود. قبل از ظهر‌ها دروس تئوری در سرکلاس شامل فراگیری استخوان‌بندی کشتی، اجزای تشکیل دهند‌ی شناور، بیس، شلمون، سکان، لنگر، سیستم تعادل و شناوری، چراغ‌ها، پرچم‌ها، آتش نشانی و اطفاء حریق و...و... و بعد از ظهرها دروس عملي برای پخته‌شدن در آنچه که صبح در تئوری یادمان داده بودند. و همه‌اش جنب و جوش و تکاپو و اعمالي بودند که واکنش سريع مي‌طلبيدند. عقل سالم در بدن سالم...

اين تمرين‌ها باعث شده بودند بدن آماده‌گي هرگونه عکس‌العمل در برخورد با حادثه غيرقابل انتظاري داشته باشد. نه تنها من، که همه هفتاد/ هشتاد کاآموزی که در کشتی بودیم آکروبات شده بودیم.

 

 

***

در فرودآمدن و غلطیدن روی سنگ‌قرش جز کوفتگی مختصر در باسَن و در شانه‌ها، دیگر هیچ‌ احساس دردی نداشتم و در صدد بودم بلافاصله، شق و راست، از زمین بلند شده پی‌ی کارم بروم. که ناگهان چرخ جلوی یک دو چرخه، کمی آهسته کمی تند، به رانم خورد. باز هم مشکلی وجود نداشت و اتفاقی نیافتاد بود ولی راننده‌ی آن چرخ که دختر خانمی بود جوان، بشدت ترسيده بود و فکر مي‌کرد به‌من آسيب زده است، طفلکی وحشت‌زده‌ روي من خم شده و چنان آخ و اوخ و شاخ و شوخ و آختن، پاختن، شلاختن، آخ اس توت میر لاید، آخ انتشولدیگونگ - ی راه انداخته بود که گويا مرا با تريلر 12 چرخ‌اش زير گرفته است و ازشدت التهاب مهلت نمي داد توضيح بدهم که: بابا ولم کن، هيچیم نشده!

اما وقتي نگاهم براي اولين‌بار به چهره‌ی ملوس و صورت جوان و زيبا و موهاي شانه کرده‌ی بلونداش اوفتاد گنگ شدم و سرجا "غش !!!" کردم، آن هم چه غشي! که اگر آب يک تانکر آتش‌نشاني را برای حال‌آمدن به‌صورتم مي‌پاشيدند بهوش نمي‌آمدم.

به این امید که با تنفّس مصنوعي‌ نجاتم دهد و زنده‌ام کند، همین‌‌طور در حال بي‌هوشي و مرگ! به کلک ايراني! بي‌حرکت روی زمین دراز کشیده باقی ماندم و با اين فکر در کلنجار که اگر راستی راستی تنفس مصنوعي بدهد چه‌ واکنشی نشان بدهم؟ آیا کماکان بی‌حرکت در حالتِ بی‌هوشی باقی بمانم؟ آیا دوباره زنده بشوم و یک"دانکه" – تشکر خشک و خالی - تحویل‌اش بدهم و تو بخیر ما بسلامت خداحافظی کنم؟ آيا صلاح است دست دور گردنش بياندازم و چنان محکم بفشارمش که ارشميدس هم نتواند با اهرم اش مارا از هم جدا کند؟ آیا...

همه‌ی فکر و ذکر ایرانی‌بوشهری‌ام را روی‌هم ریخته بودم که چه بکنم چه نکنم؟ هرگز خود را این جور وامانده، دودل و ناتوان از اخذ ‌تصمیم احساس نکرده بودم. 

یک مطلب اما روشن بود: اگر عکس‌العمل نا معقولی از خود نشان بدهم نتیجه از دو حال خارج نخواهد بود: یا اوهم همان‌جا از شدت ذوق مثل من غش مي‌کند و باید هردوی مارا با هم به‌هوش بیاورند، يا از شدت ترس و وحشت جیغ‌کشان برای نجات از آغوش‌ام دو بامبي توی کله‌ام می‌کوبد و از ترس این‌که آفریقایی هستم و مبادا بخورمش وحشت‌زده پا بفرار می‌گذارد...

تازه در مقابل خَشم و اعتراض ملت که دورمان جمع شده بودند چه پاسخی داشتم؟  آلمان‌ها تعصب خاصی نسبت به‌هم دارند و اجازه نمی‌دهند یک‌بیگانه، آن‌هم یک آسیایی‌ سبزه‌روی مومشکی، به یک هم‌وطن‌شان، آن‌هم یک دختر جوان و مظلوم و بی‌یار و یاور، آن‌هم در ملاء عام، آن‌هم در پاسخ به امدادهای بهداشتی و حیات‌بخش و نجات‌دهنده‌اش‌، مثل چیش چیز ندیده‌ها، دست‌پاچه بشود و مثل بوشهری‌های دختر ندیده، به‌بهانه‌ی اظهار تشکر و قدردانی، به‌فکر ماچ و روبوسی بیافتد! و بچه‌ی مردم را این‌جوری زهره‌ترک بکند...!

***

از توسري خوردن از آن دختر زیبارو باکی نداشتم! چون از بس در کودکي ني‌قليون توي ملاجم زده بودند سرم شده بود ضد ضربه، و چيزي که تسليم شده و شکسته شده بود ني‌ی قليون‌های ننه و ننه بزرگ و خاله و عمه بودند! تنها دل‌شوره‌ام اين بود: مبادا، حالا به هردلیل، یوسف گمگشته‌ام ناگهان غیب‌اش بزند! و من اورا هنوز به‌دست نیاورده برای همیشه از دست بدهم. دختران قشنگ آلمانی زیاد دیده بودم ولی دلم با دیدن‌شان هرگز این‌جوری ویری ویری نرفته بود.

ولي او بجاي نفس دادن هنوز مشغول آختونگ شاختونگ پاختونگ شلاختونگ بود! دلم مي‌خواست چشمانم را باز کنم و بگويم بابا نفس بده! نفس..! انگار نه انگار یک‌نفر این‌جا دارد می‌دهد جان! در اين حيص و بيص شنيدم کسي مي‌گويد: آب بصورتش بزنید! آن دیگری می‌گفت: آمبولانس خبر کنيد، این یکی می‌گفت به‌پليس زنگ بزنيد! برانکاد بیاورید، خانمی پرسید: آیا هنوز نفس می‌کشد؟ بعد نفسی روی صورتم احساس کردم که بوی تُند الکل و سیگار می‌داد. چشمانم را باز کردم، یک مرتیکه بور و صورت‌قرمز و سبیل‌کلفتی رویم خم شده بود و با چشمان آبی‌اش زُل زُل نگاهم می‌کرد. از ترس این‌که مبادا تنفس مصنوعی بدهد، قبل از اينکه دکتر ها بدادم برسند خودم بالاجبار و بالاختیار ناگهان زنده شدم و با یک حرکت آنی، چنان سریع، سرجایم نشستم که آن مردکه مو قرمز چاق رَم کرده از جایش بلند شد و پس پس رفت و ‌یک چیزی نجوا کرد که نفهمیدم چی گفت؟  

من اما دوباره چشم‌ام به آن فرشته افتاد و او چنان لبخند مليحي تحویل‌ام داد که نزديک بود دوباره غش کنم. 

من هنوز بر اثر تربيت ايراني، بوشهري ام چنان خجول و بي‌تجربه بودم که بدون قرار و مداري يا دعوتي و تعارفی براي گپي و نوشيدن قهوه اي و يا قدم‌زدن در پارک سبز و خرمي، که در هر شهر کوچک و بزرگ اروپائي جزوي حدا ناپذير از برنامه‌ی شهرداري و شهر سازي‌ست، از او جدا شدم ولي فکرش تا روزها بعد از خاطرم بیرون نمی‌رفت. و هر بار که باز مجوز بيرون رفتن از کشتي را داشتم، به اميد ديدار مجدد، سعي می‌کردم از همان خياباني بگذرم که اورا براي نخستین‌‌بار ديده بودم.

ولي او، گويا ستاره سُهیل شده بود که هر از گاهی در افق پيدايش می شود و زود غروب می‌کند!

اما چه باک! زنده باد زندگي! اينجا کسي ما جوانان مومشکي ايراني را در عزلت رها نمي‌کند و آهوان چشم آبي فرنگي نخواهند گذاشت غم دوري از وطن را، که من نداشتم، احساس کنم. 

چنين بود که من نيز موضوع تصادف دوچرخه را تقریبا فراموش کردم و به زندگی و تحصیل‌ام ادامه دادم. چند هفته‌اي نگذشته بود که هنگام هواخوری در پارک، ناگهان دوچرخه سواري کنارم ترمز کرد و از حال و احوالم پرسيد.  ای‌وای خودش بود، ای داد و بیداد ستاره‌ی سهیل من بود که باز در افق زندگی‌ام طلوع می‌کرد. فراموش نمی‌کنم چقدر از ديدنش خوشحال شدم و تو دلم کلی بشکن زدم و رقصیدم و چیزی نمانده بود از شدت ذوق فوری روبوسی و زیارت قبولی بکنم. ولی به خودم نهیب زدم: هی... هی... خراب نکنی‌ها ! بچه‌ی مردم زهره‌ترک نکنی‌ها! بوشهری‌بازی در نیاوری‌ها! فرارش ندهی‌ها...! یک قُل هوالله خواندم و بدور خودم فوت کردم. برشیطان لعنت فرستادم و مثل بچه‌ی آدم، مؤدب دست دادم و احوالپرسی کردم: wie geht es Ihnen

راستش بخواهید گُنگ شده بودم، حرف یادم رفته بود. چه جمله‌های قشنگ قشنگ و عاشقانه‌ای به آلمانی، که هنوز تسلطی بر آن نداشتم، برای چنین لحظه‌‌ای حفظ کرده و تمرین کرده بودم و خودم را بجای او مخاطب قرار داده و مثل دیوانه‌ها قربان‌صدقه‌ی خودم رفته بودم! ولی هیچ‌کدام به درستی یادم نمی‌آمد. او از حال و احوالم ‌پرسید. چه‌کار می‌کنم؟ آیا هنوز درد پهلو و ران دارم؟ آیا همه چیز"اوکی" هست؟ و آیا اجازه دارد چند قدم مرا همراهی کند؟ چه سؤالی؟ خواستم بگویم قدمت روی چشم ولی نمی‌دانستم به آلمانی چه‌جوری بگویم. در جین قدم زدن هول هولکی، قبل از اين که دوباره غيب‌اش بزند، با حجب و حیا و درحالی‌که قلبم تند تند می‌زد دعوتش کردم با من به‌قنادي ايتاليائي"کالي‌سي‌ني" که آن نزدیکی‌ها بود و پاتوق پسرها و دختر‌های جوان و سر براه بود و من چندبار با یکی دو دختر ِمثل خودش قشنگ آن‌جا کیک خورده و قهوه نوشیده بودم بیاید. فوری و بی‌بهانه قبول کرد و من شاد و شنگول، که دلش پیش من گیر کرده است. 

چقدر Apfelkuchen (کیکِ سیب)‌های "خانم کالیسینی" امروز خوش‌‌مزه بودند؟ و قهوه‌ی همیشه تلخ‌اش چه خوش‌طعم و خوشبو! از این در و آن در سخن گفتیم، از سن و سال و شغل و کار یک‌دیگر پرسیدیم، تا گفتم ایرانی هستم گفت آها... پرسپولیس، فرش ایرانی، گربه‌ی ایرانی، شاه ایران. گفتم برای تحصیل آمده‌ام و از شهر و ولایت شما خوشم می‌آید، کمی به‌تر از بوشهر ما‌ست! ولی زبانتان خیلی سخت است. گفت نه تنها برای تو که برای خود آلمان‌ها هم سخت است. با هرجمله‌ی که می‌گفتم او سرش را کج می‌کرد و لبخند می‌زد و من بعدها فهمیدم که از لهجه‌ی من و از اشتباه صحبت کردن و از چگونگی تلفظ ‌ام خوشش می‌امده است؟‌   

از آن تاريخ به بعد قنادی"کالي سيني" شد پاتوق هميشه‌گي‌ي ما...

دوره کار آموزي روي کشتي بادباني به سر رسيد و من عازم در يا شدم و فکر مي‌کردم احتمالا همه چيز به‌دست فراموشي سپرده خواهد شد ولي هرگز نامه‌هايش قطع نشدند و هرگاه از مسافرت بر مي‌گشتيم ازدور مي‌ديدم که روي اسکله ايستاده و دست تکان مي‌دهد و منتطر پهلو گرفتن کشتي‌ست و از ديدنم ذوق زده مي‌شد. در مدت زماني که نوبت تحصيل مجدد در ساحل فرا رسيد، باز باهم بوديم و تقريبا هرروز همديگر را مي‌ديديم. در این میان مرا به پدر و مادرش معرفی کرد که البته لازم بود، خصوصا که پدر و مادرهای آلمانی در آن زمان تا دخترشان به سن بلوغ، که آن موقع 21 سال بود، نرسیده‌ بود دقت می‌کردند ببینند بچه‌شان با چه کسی تردد می‌کند و حواس‌شان جمع بود که هم پسر و هم دخترشان سرساعت ده شب منزل باشد، و با وجودی‌که کتک و زور و فشاری در کار نبود خود دختر‌ها و پسر‌های جوان کم‌تر 21 سال، دایم به ساعت نگاه می‌کردند مبادا اتوبوس یا تراموای‌شان را از دست بدهند و دیر‌تر از ساعت 10 به منزل برسند. و من مقایسه می‌کردم با وطن خودم و ما جوانان که اگر تمام شب هم به منزل نمی‌امدیم کسی به کسی نیود و این نشان می‌داد که ما چقدر در این زمینه پیشرفته‌تر از اروپایی‌ها بودیم و خودمان نمی‌فهمیدیم!!

با پدر "شاتسی"، که از هم‌صحبتی با او و از بوی دود سیگار برگ‌اش لذن می‌بردم، زود جوش خوردم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم، تنها مشکلم این بود که او سنگین صحبت می‌کرد و من همه‌ی حرفهایش را نمی‌فهمیدم و تأکید مکرر "شاتسی" بةپدر که آهسته‌تر و آسان‌تر صحبت کند نتیجه‌ای نمی‌داد. با مادر اما، که مثل اکثر آلمانی‌های آن‌زمان به نژاد آریایی‌اش می‌بالید، اوایل کمی مشکل داشتم. ولی وقتی ملتفت شد من از او آریایی‌ترم، مسأله کمی حل‌تر! شد، هرچند من نه مانند او از مو‌های بور بهره‌ای برده‌ بودم و نه از چشمان آبی‌ آریایی‌اش نصیبی و نه از قد بلند دومتری شوهر و فک و فامیل‌اش نشانی! حتا دخترش هم بیش از من قد کشیده بود. خُب دیگه من آریایی ایرانی بودم آن‌هم از نوع بوشهری تنگسیری‌اش.

پرنسیس ثُریا نیز که مادرش آلمانی‌ بود و موی بور و چشم آبی و لابد قد بلندش را هم از مادر آلمانی‌اش به ارث برده و زمانی زن شاه ایران بوده‌است ناخواسته و ندانسته از عالم غیب به‌دادم رسید و مادر شاتسی لابد فکر کرد من با ثریا یا با شاه پسر عمو پسر‌خاله هستم! پس بخاطر پرنسیس ثریا و بخاطر روی ماه دختر خودش هم شده مرا دوفاکتو به‌رسمیت شناخت.

از حق نگذرم، مادر بعدها که مرا به‌تر شناخت و دید چه جوان خوب و مهربان و عاقل و فهمیده و سَر‌براهی هستم! بطور رسمی نیز مرا به‌رسمیت شناخت و شدم عزیزدردونه‌اش و او هم شد برایم مثل دهی "مادر". 

**

روز‌ها سپری می‌شدند و "شاتسی" و من در عالم رؤیایی‌ی خویش غافل از گذشت زمان بودیم. من می‌دانستم این دنیای زیبا و این دوره از جوانی‌ برایم یک دنیای موقت است و سرانجام روز ِبدرود فرا خواهد رسید و من پس از پایان تحصیل به‌بوشهر خودم، به‌گرمای جنوب خودم و به‌دنیای حقیر و فقیر خودم باز خواهم گشت و همه‌ی این خاطرات یادگارهایی خواهند بود و بس، که در‌آینده، آن‌زمان که موها سپید و کمر‌ها خم شدند، با لذت و با افسوس و با آهی از سینه از آن یاد خواهم کرد. نزدخود مطمئن بودم "شاتسی" هم که دختر عاقلی است همین‌جور فکر می‌کند، او فعلا عاشق یک جوان شرقی مو‌مشکی است و دوران عاشقی دوران شیرینی‌ست ولی هرگز تابع احساسات زود‌گذر نخواهد شد و زندگی‌ی آزاد و زیبای اروپا را فدای زندگی در دنیایی که نمی‌شناسد و انس و الفتی با آن ندارد نخواهد کرد. تااينکه...

 ***

که عشق آسان نمود اول...

يک روز که دست دردست هم در ساحل رودخانه‌ی بزرگ Weser  که درست از وسط شهر مي‌گذشت قدم مي زديم، ناگهان و بي‌مقدمه از من خواستگاري کرد و من چنان بُهت زده و دست پاچه شدم که کم‌مانده بود کله معلّقي تعادلم را از دست داده و توي رودخانه لیز بخورم. ترس‌ام بيش‌تر از اين بود مبادا منظورش جّدي و تقاضایش واقعا راست راستکي باشد ! مگر می‌شود زنی از مردی خواستگاری کند؟ دنیای وارونه؟ می‌‌دانستم اروپای آن‌ها، با بوشهر من فرق می‌کند ولی تا این حد؟ بالاخره مردی گفته‌اند زنی گفته‌اند...

این یکی، دوم این‌که مگر عقل‌اش را از دست داده‌است که آسايش دو گيتي را در اینجا رها کند و در گوشه‌اي گُم‌شده در ایران، درشش فرسخي بوشهر، جائي در کنار ساحل سوزان خليج فارس، مکانی که خدا هم آدرس‌اش را دردفتر خلقت‌اش گُم کرده است، با من زندگي کند؟ آيا اين دختر جوان و زيبا مي‌فهمد چه مي‌گويد؟ آخر من کجا و ازدواج با دختر فرنگي کجا ؟ مگر اقوام و فامیل به بابا هشدار نداده بودند؟ آیا پیش‌گویی‌شان به حقیقت نمی‌پیوست؟و دختر دم بختِ‌شان در ایران از داشتن یک شوهر تحصیل کرده و سر براه محروم نمی‌شد؟ آیا حق نداشتند بگویند فرنگی‌ها هر چیز به‌درد بخوری را از آنها می‌گیرند و مال خودشان می‌کنند؟ آیا اقوام و فامیل در پشت‌پرده منظورشان از فرنگی شدن و کافر شدن من همین نبود؟ 

و سر انجام خودم هم حرفی داشتم. این دختر نازپرورده را ببرم بوشهر، تو ولایت فلاکت‌زده‌ام، تا مرغ‌ها و بزهای محل به ریش‌ام بخندند؟ من فکر مي کردم ما با خوشي و سلامتي با هم دوستيم و پس از اتمام تحصيل و بازگشت من به وطن، او خوشحال و با خاطراتی خوش به "سي"‌ی خود، و من با خاطره اي شيرين به راه خود خواهم رفت. ما که در ايران عهد بوق زندگي نمي کرديم که اگر با دختري بيگانه چند کلمه گپ زدي مجبور به خواستگاري از او باشي و گرنه پدر و برادر‌هايش اگر بو ببرندخفه ات می‌کنند ؟ چون به اصطلاح ناموس شان را با يک احوالپرسی لکه دار کرده اي! و چنان هلهله‌ای راه بیافتد که دختر بيچاره آرزوي شوهر را به گور ببرد ! اين‌جا، در يک کشور آزاد اروپائي، هم او در آلمان ۵۰ ميليوني شوهر برای خودش پیدا می‌کند و هم من در ايران ۲۰ ميليوني شریک زندگي برای خودم. تربيت سخت پدر و ناهنجاري‌هاي ايام کودکي در ايرانِ سالهاي 1320 و 1330 بويزه در شهر دور افتاده و فقیر بوشهر و حومه‌ پس از جنگ جهاني دوم، يادم داده بود که آدمي رؤيائي نباشم، حقيقت را از افق ذهنم دور نگه ندارم. ريشه ام را فراموش نکنم، بدانم از کجا آمده ام و چرا آمده ام، و هدفم در آينده چيست؟ هر گز در تصورم نمي‌گنجيد يک دختر آلماني، بزرگ شده در ناز و نعمت و در رفاه و آسوده‌گي را به بوشهر عقب مانده آن زمان ببرم، آن‌هم در دهکوره‌اي که نه آب روان داشت و نه برق و نه وسايل آسايش، نه سوپر مارکتی نه دکتري نه بيمارستاني، نه داروئي، نه دانسينگی نه کتابخانه‌اي، نه هم‌صحبتي، نه هم‌زبانی...نه کافه اي...نه کوفتي نه زهرماري! من چه مي‌گويم؟ نه...نه..." impossible  ".  

کبوتر با کبوتر باز با باز...

***

در کجاي "پاشه لی" من آويزان کند پالتوي زيبايش را ؟ درکدامين کمد لباسي‌ی من تا کند کُت و دامن قشنگ و گُل گُلي‌اش را؟ در کدامين آينه قدي ورانداز کند قدبلند و اندام کشيده اش را ؟ و شانه کند مو هاي بلند و طلائي‌اش را ؟ ای خدای عزیز و عز و جل، که از من انتظار این‌همه نماز و روزه و خمس و زکات و صدقه و فداکاری داری و مرا برای انجام یک معصیتِ کوچک به‌جهنم داغ و به غُل و زنجیر آتشین حواله می‌دهی در عوض چه لطفی درحق من کرده‌ای؟ چه آسایشی برای من ِجوان تأمین کرده‌ای؟ مگر من چه چیزم از آن جوانِ آلمانی، آمریکایی، فرانسوی کم‌تر است که آن‌ها با وجودی‌که حتا یک رکعت نماز بلد نیستند و یک روز هم روزه نمی‌گیرند همه‌چیز دارند و همه نعمت‌هایت را به آن‌ها ارزانی داشته‌ای و لی هر بلا و بدبختی و فلاکت است نصیبِ ما مسلمان‌ها کرده‌ای؟ و هی مارا حواله به بهشت می‌دهی! 

** 

قبول مي‌کنم، گذشته بود دوران پاشه‌لي و کپر...و به تاريخ پیوسته بودند شلوارهاي وصله دار دوران کودکی و پاپتی رفتن به مدرسه، دست‌ِکم برای من... و اینک فکل و کراوات کج و کوله شده بودند زينت بخش پيراهن سفید و کت و شلوار اتو کشیده! ولي آيا با تغييراتي که در ظاهر و باطن من بوجود آمده بود در محيط اطرافم نيز همه چيز به همان سرعت تغيير کرده بودند؟ مادرم، خواهرم، و همه زنان ولايت هنوز با پاي پياده به يک فرسخي ده مي‌رفتند تا از چاه آب نیمه‌شيرين نیمه شور محله‌ی دوّاس، دلّه به‌سر، آب آشاميدني به منزل بياورند و در"حبانه"، که یخچال ما فقرا بود خالی کنند. در زمستان آب حمّام را در پاتيل و کِتلي (کتري) مي جوشانيدند، و در تابستان، در آن گرماي طاقت‌فرسا، زنان با لباس و مقنعه و چادر و چاقچور به دريا مي‌زدند! آیا این دختر فرنگی بلد است این‌جا این‌کارها را بکند؟ آیا می‌توانم چنین انتظاری از او داشته باشم؟

**

پس از فروکش کردن شوک وارده از خواستگاري نامنتظره، سعي کردم بدون چون و چرا همه اين مسايل و مشکلات را، حتا اگر لازم شد با حساب و هندسه، با جبر و مثلثات، با اينتيگرال و ديفرنسيال، برايش تجزيه و تحليل کنم، توجيه کنم، توضيح بدهم، باز کنم، چه بکنم چه نکنم، بسط بدهم، شرح بدهم يا بقول خود آلمانها حقايق را در سيني نقره اي برايش سرو بکنم ...

ولی دریغ از راه دور و رنج بسیار.

گفتم: زن هاي وطنم چادر بسر دارند!

گفت:  خُب من هم سر مي‌کنم. 

گفتم: بايد از دين و ايمانت بگذري و مسلمان شوي!

گفت: مي‌گذرم و مي‌شوم. 

گفتم: آب روان نيست!

گفت: آب ساکن هست.

گفتم: برق نيست، گاز نیست!

گفت: شمع هست و خيلي هم شاعرانه است.

گفتم: آسفالت نيست، سينما نيست، تفريح نيست، تفّنن نیست... 

گفت: تو هستي. 

هي گفتم نر است... هي گفت بدوش اش ...

سعي کردم مهريه ام را بالا ببرم! از بيخ و بُن عرب شد و اصلا نفهميد چه مي‌گويم .

گفتم: من تحصيلاتم را در پيش رو دارم چند سالي طول مي‌کشد تا تمام بشود، تا شغلي داشته باشم، تا حقوقي براي تأمين زندگي دريافت کنم! 

گفت: نامزد مي‌کتيم و من منتظر مي‌مانم.

گفتم: پول حلقه ندارم، پول جشن ندارم!

گفت: من دارم.

گفتم: در ولایت ما رسم است نزد پدر و مادر دختر به خوا ستگاری می‌روند، همینطور الکی که نمیشه!

گفت: خُب این‌که کاری ندارد همین فردا می‌رویم. من پاپا و ماما را درجریان گذاشته‌ام.

با زحمت و با لکنت زبان به آلمانی گفتم: دختر! از "خر شيطان" بيا پائين!

گفت خر شيطان چيست؟

چندين روز فکر و ذکر ما همين بود از من سعي در منصرف کردن، از او سر تکان دادن... از من اصرار و از وي انکار. به پدر و مادرش متوسل شدم آنها هم حريف نشدند و شگفتا ! خودشان را کنار مي‌کشيدند، مي‌گفتند او خودش دختر بالغي‌ست و مي‌داند چه می‌کند و چه مي‌خواهد.

توي عجب مخمصه اي گير کرده بودم، کاش دوربين نخريده بودم، کاش تصادف نکرده بودم، کاش به قهوه دعوتش نکرده بودم، کاش قهوه و کيکِ سيب " کاليسيني" اينقدر خوشمزه نبود! کاش...

سعي کردم نامهرباني و بي‌مهري کنم، قهر کردم، ناز کردم، اخمو شدم پخمو شدم... وضع بدتر شد.

مي‌گفت : ach wie süss ! وای چه شيرين...

هرچه بيش‌تر گفتم کم‌تر به گوش‌اش فرورفت. کم مانده بود بگويم: هربدي‌اي که مذهب‌ام داشته باشد اين حُسن را براي من که مرد هستم دارد که اگر تو فردا، به هر بهانه اي، سر ناسازگاري برداري مي‌توانم ضرب‌الاجل سه طلاقه‌ات بکنم ! يا اينکه به اندازه انگشتان دست و پايم و حتا بيش‌تر زن و صيغه و  Concubine  بگيرم! ديدم هر چه بگويم آب در هاون کوبيدن است... 

رفتم دريا: يونان، مصر، يمن، حجاز، سودان، حبشه.. درياي سرخ، دریای سیاه، دریای زرد در چین، درياي سفيد درشمال، دریای یخ در جنوب، دریای مديترانه در وسط  ... برگشتم ، ديدم غيبت من عاشق ترش کرده است! که ای بسوزد پدر عاشقی: تو را مهر سیه چشمم زسر بیرون نخواهد شد/ قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد.

*

سر انجام مرا کشان کشان برد به طلافروشي و با پول خودش دو تا حلقه سفارش داد و به خانم شیک‌پوش مغازه‌دار توصيه کرد روي هردو تاش فلان روز را به عنوان تاريخ نامزدي ما حک کند. والسلام... اعتراض بی‌اعتراض!

پدر و مادرش سالن بزرگي اجاره کردند و دعوتنامه فرستادند به اطراف و اکنافِ آلمان، و به اقوام و فامیل مهاجر درآمریکا و استرالیا و کانادا و قطب شمال و قطب جنوب! 

ريختند قوم و خويش و فاميل و دوست و غريبه و آشنا، از شمال، از جنوب، ازیمین از یسار. از فاميل ِمن بالطبع هيچ کس نبود، دوستان ايراني‌ام دريا بودند، فقط يک دوست مصري‌ حضور داشت، یادش به‌خیر، او نيز دانشجوي رشته‌ی کاپيتاني بود و تصميم داشت بعداز اتمام نحصيل در کانال سوئز راهنما بشود زيرا طبق دستور رئیس "گمال عبدالناصر" قرار بودکاپيتان هاي مصري به تدريج جاي خارجي‌ها را در کانال بگيرند.

سالن پُر بود از میهمانان رنگ و وارنگ. مادر عروس دست در حلقه‌ی بازوي من، خندان و خوش‌حال مرا به ميهمانان معرفي مي‌کرد و از زيبائي دامادش و چشم و ابروي مشکي‌اش داد سخن مي‌داد و مارا سخت شرمنده مي‌کرد.

مادر زن آینده‌ام دايم مي‌گفت: حامیت از ایغان " حمید از ایران" مي‌آيد! و زن هاي سال‌خورده که مثل دخترهاي جوان سرخاب و سفيداب و ماژيک و ماتيک و روژلب و چه و چه به سر و صورت‌شان ماليده و خود را عجيب جوان و قشنگ کرده بودند با ناز و کرشمه مي‌گفتند: اوهوه ه ه  ...شما از سر زمين هزار و يک‌شب مي‌آئيد؟

و مادر زنم، ببخشيد مادر نامزدم محکم و با تأکید و افتخار مي‌گفت: 

Ja… ja… Der Kaiser von Persien !  

بله بله شاه ایران ... 

انگار نه انگار تا همین چندی پیش در خالص بودن خونِ ما و آریایی بودن نژاد ما شک و تردید داشت.

***

و من به خود می‌گفتم چی شد؟ من شدم شاه ایران؟

شاه ايران کي و کجا در کودکي و نوجواني با شلوار وصله‌دار به مدرسه می‌رفته است؟ چه موقع کفش هاي نخي‌ و "ملکی"‌اش را در راه مدرسه زير بغل مي‌زده است تا يکسال ديگر هم دوام بیاورند؟ شاه ايران کي و کجا در "پاشه لي" و "کپر" زندگي مي‌کرده است؟ شاه ایران کی و کجا بجای مرغ "کین‌تاکی" شُله و گِمنه با ماهی‌شور می‌خورده است؟ یا برای جمع و جور کردن پول دفتر و مداد مدرسه‌ش نیمه شب به ماهی‌گیری و هداگ می‌رفته است؟ کی و کجا در کودکی مجبورش می‌کرده‌اند شبهای رمضان در مسجد و روزها در مدرسه با صدای بلند قرآن و درشب عاشورا پای منبر تا طلوع فجر نوحه‌ی " ای صبح‌دم" بخواند:

اَی صبح‌دم یک‌دم مدم

یک امشبی بهر خدا

وای تا حسین کشته نگردد در زمین کربلا...

*

من و مقایسه با شاه ایران؟ استغفرالله...

ولی فعلا جای این حرف‌ها نبود. حالا مثل اعلی‌حضرت، قدر قدرت، قوی‌شوکت با گردن شق و در معیت زنرال سپهبد مادرزن، از صفِ پیر زنان شیک‌پوش و پیرمردان شنگول، سان می‌دیدم و ‌شمرده قدم بر می داشتم و بعنوان احترام به این‌طرف و آن‌طرف سَر تکان می‌دادم و خوش و بش می‌کردم و دخترهای جوان شیطون، از پشتِ ‌سر و دزدکی و با بی‌احترامی باسن مبارک و همایونی‌ی ما را نیش‌گون می‌گرفتند و من هر بار یک آخ می‌گفتم. و چون در زبان آلمانی "ach  آخ" معنی"آهان" هم می‌دهد پس آخ و اوخ‌های من، ناشی از نیشگون‌ها، چندان بی‌جا هم نمی‌توانستند باشند.

 

مادرزن از چپ و راست معرفی می‌کرد: این خاله "هانه لوره" است این یکی عمو "هانس دیتریش". این عمه "روزالینده" هست و این عمو "گوستاو فریدریش" با سبیل‌های چخماقی، این دختر خاله عمقزی‌ست و این پسر عمو "اوتو امیل والتر"... و من در شگفت از این‌که یک‌شبه دارای این‌همه عمه و خاله و خالوی جورواجور شده‌ام، با لبخند به همه دست می‌دادم و سر تکان می‌دادم و یک " آخ" هم حاصل از نیشگون چاشنی‌اش می‌کردم.

***

خانم‌ها،  بویژه مسن‌ها با اظهار تأسف شدید براي زن مطلقه شاه دلسوزي مي‌کردند و از من مي‌پرسيدند ُسغّيا  "ثريا" حالش چه طوره؟ حالا کجا زندگي مي‌کنه ؟ آیا توی پاریس سه یا در ژنو یا در رُم؟ آيا هروقت شاه به اروپا مي‌آد به ديدن ملکه‌ی سابق هم مي‌ره؟

و من دلم مي‌خواست بگويم: والله دفعه قبل که ثُريا چهارزانو در کپر ما نشسته و با ننه بزرگم قليون مي‌کشيد چیزی دراین مورد بمن نفرمودند.

آن ديگري خوشحال بود که " فغح ديبا " عاقبت پسري زائيد و چراغ پادشاهي ايران کور و بی‌نور نماند و تاج و تخت کيانی نجات پيدا کرد.

*

بعد از صرف شام در سکوت -- فرانسوی‌ها هنگام صرف غذا زیاد گپ می‌زنند و وراجی می‌کنند، آلمان‌ها به عکس پرهیز می‌کنند از سخن گفتن با دهان پُر و سعی دارند توجه‌شان به غذا جلب باشد و اکثرا فقط صدای چک چک قاشق و چنگال‌ شنیده می‌شود. البته در صورت لزوم چند کلمه‌ای کوتاه رد و بدل می‌شود ولی درمجموع وقت غذا خوردن به خوردن غذا اختصاص دارد و نه به گپ زدن و داستان‌سرایی. که گفته‌اند: غذای گرم اگر خواهی بیا با ما سر سفره/ که از فرط غذا یکسر تورا در پاتیل اندازیم.   

بعد از صرف شام جام‌ها به‌سلامتی عروس و داماد بالا رفت و ملت سلحشور و جنگ ديده‌ی آلمان چنان جَشن و سُروري و بزن بکوبي و تار و تنبکی براه انداختند که انگار نه انگار تا همين چند سال پيش بمب افکن‌هاي آمريکائي و انگليسي و روسي دمار از روزگارشان در آورده بودند! مي‌نو شيدند دور از جان شما از آن زهرماري هاي نجس و ازآن تلخ وَش هاي شنگول‌کُن که صُوفی ام‌الخبا ئث‌اش خوانده است! همان که از پای خم‌ات یکسر به‌حوض کوثر اندازد.

زدند و خواندند و کوبیدند و کاری کردند که مرا که در ايران سر بزير و "مذهبي! " بار آورده شده بودم، و از ۷ سالگي نماز و از ۱۲ سالگي روزه يادم داده بودند، اینک، اين ژرامنه‌ي از خدا بي‌خبر، توي اين فرنگستان بي‌پدر و مادر، به دور از گوش محمد‌علي ابطحي عزيز، هم عرق خورم کردند و هم رقاص و هم مُفسد في‌الارض و في‌الهوا... هم ناخواسته دامادم کردند و هم براي يک شب، بَري از دين و از ايمان، و بری ازخدا و از ناخدا ... کجا بودند فامیل که به بابا هشدار می‌دادند فرنگی‌ها پسرت را عرق‌خور می‌کنند و نشانش می‌دهند چگونه سرپایی بشاشد؟

و من که ديدم اين ژرامنه يک جشن عروسي‌ی مفصل برايم راه ا نداخته‌ و مارا هم مفت و مجاني داماد کرده اند به‌دل گفتم :

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت

نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم...

*

و پس از یکی دو پیاله با حافظ شيرين سخن هم صدا شدم که:

 

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

امشب تو کشتي ول کن، فرصت شمار يارا

 

در حلقه گُل و مُل چه‌چه زدم چو بلبل

گفتم عروسی ماست رَد کُن بياد دوا را

 

پيکي زدم ز ويسکي پيکي ديگر ز وُدکا

خواندم به روح باني‌ش ده ذکر و صد دعا را

 

ديدم عجب دوائي،  به‌تر زهر بلائي

لذّت دهد به‌بنده، قارون کند گدا را

 

با نغمه هاي " اِلويس" خوردم شراب ابليس

 یک رقص والس و تانگو، لرزاند پُشت ما را

 

رقصيدم از پَس و پيش، گه کَم کَمَک، گهي بيش

قِر از کمر فرو ريخت گه تُند و گه مُدا را 

 

هنگام رقص زامبا، یا تانگو بود یا چاچا

یک مرد چاق و چله، لِه کرد پای مارا

 

گفتم ترحمی کن، آخه توجهی کن

بس‌کن لگد‌پرانی، کمتر بکن ادا را

 

دراین دیار غربت، آلمان لامروّت

یارب تفقدی کن درویش بی‌نوا را

 

بی‌پول و بی‌فلوسم، خوشگل شده عروسم

داماد شدم به‌مفتی، قربان برم خدارا

 

من اهل پرشيايم، مهروَرز بي‌ريايم

هم رند پارسايم، هم اهل ملک دارا 

 

اين دختران ژرمن بخشندگان عُمرند

اَشهي لِنا واَهلي مِن ُقبلتِ العذارا

همه مي‌خواستند با عروس و داماد برقصند، زن‌هاي متأهل در حين رقص و پس از رقص لُپ‌هايم را مي‌کشيدند و به‌آلمانی یک آخ‌جون تحویلم می‌دادند، مردهاي مُسن ياد ايام جواني‌شان افتاده دور عروس را گرفته بودند و دايم با او مي‌رقصيدند و شلنگ مي‌انداختند و عروس بيچاره را ازنفس انداخته بودند و قاه قاه مي‌خنديدند. هرچند رگ غيرت تنگسيري‌ام به جوش آمده بود و تو دلم مي‌گفتم اگر در ايران بوديم سبيل همه شان را دود مي‌دادم، ولي اينجا، تو فرنگ، نمي‌شد همچی کاري کرد، اگر حرفي مي‌زدم و چیزی می‌گفتم، يا کاری می‌کردم ممکن بود فکر کنند من از يک دهکده‌ی گم و گور شده از چند فرسخي بوشهر، مثل جفره و شغاب، مي‌آيم! 

 دخترهاي مجرد به‌محض دوردیدن چشم عروس بوسه‌اي دزدانه ازمن مي‌ربودند که گفته‌اند در دزدی لذتی هست که در حلال نیست و با هر پيک شامپاني تعداد بوسه‌ها بيش‌تر  و غلیظ‌تر مي‌شدند. مطمئن بودم اگر نامزدم در آن حوالي نبود اين دخترهاي شيطون سرجا بلندم مي‌کردند!

*** 

شبي يود بياد ماندني که هرگز فراموشم نشد.

این هم یک کلیپ رقص شکیلا به افتخار عروس و داماد.

آري... و چنين بود که از پاي خم ام يکسر به حوض کوثر انداختند. و نه این‌‌که من اين دختر زيبا را، بل که او مرا نامزد کرد، دنياي وارونه. در پایان شب هم به خودم اين شالله مبارک گفتم و هم به اين اميد دل‌بستم که گذشت زمان حلالِ مشکلات شود و در ايران در فاصله‌ی دور، به مصداق اين سخن: از دل برود هر آن که از ديده برفت، گشايشي پيدا شود و اين دخترخانم عاشق، مارا به مرور زمان فراموش کند و کسي چه مي‌داند شايد هم روزي به جانم دعا کند که ازگرماي ۵۰ درجه جنوب ايران و از نيمرو شدن پوست لطيف‌اش درجهنم خورموسي نجاتش داده‌ام.

*** 

من پس از اتمام تحصيل، همانطور که انتظار می‌رفت، بوطن بازگشتم ولي نه در بوشهر، بل‌که پرت‌ام کردند به بندر شاهپور، که در آن زمان در مقام مقايسه با شهر بوشهر دهکده‌اي بود لجن‌آلود و کثيف‌تر از کثيف که صد رحمت به بوشهر!

 در ایران به زندگی‌ام مشغول شدم و بمرور سردی نشان دادم به‌عشقی که دور از دسترس و جدا از زندگی حقیقی‌ام بود. کم‌کم از تعداد نامه‌ها کاستم و پس از گذشت یکسال مکاتبه را بکلی قطع کردم.

يکسال و نیم گذشت و من کماکان در مقام فرمانده کشتی "فرحناز" در بندر شاهپور روزگار می‌گذرانیدم. ناگهان همه برنامه هائي را که براي آينده‌ام ريخته بودم و حتا کم و بيش صحبت از خواستگاري از دختر يکي از ناخداهاي سرشناس جنوب بود نقش بر آب شدند،  دخترخانم عاشق غافلگیرانه و بدون ‌برنامه و بدون آمادگی سوار اتوبوس شده و راهی تهران شده بود و من؟ هاج و واج تلگراف دردست هر سطرش را هی تکرار می‌کردم. آمد، تک و تنها، با اتوبوس، با تی-بی-تی، فقط با دو چمدان لباس، که بسوزد پدر عاشقی. دوستم مي‌گفت: سنگرهاي دفاعي ماژينو و سرماي سخت استالينگراد جلو دار اين آلماني هاي کله‌شق نشدند، تو فکر مي کردي کوه ها و دّره ها مانع آمدن اين دختر مي‌شوند؟

سال 2007 چهلمین سال ازدواج‌مان را جشن می‌گیریم. حاصل این عشق پُر شور 3 فرزند نمونه و چهار نوه‌ی زیبا و عزیز هستند که با داشتن آنها و درکنار آنها خود را خوشبخت‌ترین پدر و پدر بزرگ احساس می‌کنم . و این‌همه را مدیون این دخترخانم سابق و مادر بزرگ مهربان فعلی هستم که همه‌ی عشقش بچه‌ها و نوه‌هایش هستند و دستش درد نکند و صد آفرین و مرحبا پیش‌کشش که در غیاب من، که بیش‌تر دریا بودم، چه خوب و چه با نظم و دیسیپلین بچه‌ها را تربیت و بزرگ کرد. و اینک که به اتاق کارم سرک می‌کشد و می‌پُرسد کاپوچینو می‌خواهی؟ چون بلد نیست فارسی بخواند نمی‌داند سخن از اوست و نمی‌فهمد من چه می‌نویسم. 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 10:11  توسط  حميد میداف