

دوره آموزشي کشتی بادبانی "شول شيف دويچلند" با امتحانی سخت دردروس دریائی، تئوری وعملی،پس ازچهار ماه پايان يافت وما شش جوان ايراني، به رغم عدم تسلط کامل به زبان بيگانه، با نمرات ونتيجه خوب و به مراتب به تراز بعضی ازجوان های آلمانی، ازپس آن برآمدیم. گذراندن اين دوره ي واقعن سخت ودشوار، نقطه عطفي شددر ادامه آموزش هاي به مراتب دشوارتر بعدی و پيشرفت درشغل وحرفه کاپيتانی وکاریر Career دريانوردي مان. و ما را از هر جهت آماده قبول مسؤليت وبر دوش کسيدن وظائف اين حرفه سخت کرد. آموزشي که ما از کاپبتان ها ودريانوردان حرفه اي آلمانی ديديم، هم نعل به نعل پاسخ گو بودبه ضرورت هاي کشتي هائي که مارا براي ادامه کارآموزي روي آنها فرستادند، و هم همخواني داشت با نياز هاي شخصي و تحصيلي ما ن که براي دريانوردبودن و ناخدا شدن به اين کشور آمده بوديم. کشوري با ملتّي و مردمانی شگفت انگيز. آري هم پاسخ گو بود و هم همخوان، چه از جنبه ي فراگيري نظم وديسيپلين وچه از نظريادگيري دروس دريائي ما را به کشوري فرستاده بودند که پس ازجنگي تمام عيار وويراني مطلق شهرهايش، کارخانه ها، زير بناي صنعت واقتصاد شکوفايش واصولن پس از نابودي بخش بزرگي ازداده هاو به هدر رفتن دست آوردها ي ساخته و پايه ريزي شده در چند قرن اخيرش، اکنون فقط ده دوازده سال پس از پايان خفت بار جنگي نا برابر، که مسبّب اصلي آتش افروزي اش خود آنها بودند، و هجومي همه جانبه ازشمال و ازجنوب، ازشرق و ازغرب،از هوا واز دريا را تحمل کرده بودند، اينک از زير خاکستر سر برآورده چنان ترقي ورشدي از اقتصاد وشکوفائي درصنعت به منّصه ظهور رسانيده بودندکه سرآمد همه کشور هاي اروپائي برنده درجنگ شده وحتا تاحدودي از آمريکا هم جلو زده و مايه رشک دوست ودشمن شده بودند. نه ذخيره بي پايان گاز ازسر زميني پهناور داشتند نه نفت بشکه اي ۶۰ دلار! نه معادن خدادادمس سرچشمه داشتند ونه مخازن زير زميني وروي زميني بي حد وحصر. جز ذغال سنگ که ديگر کشورهاي اروپائي نيزتا حد اشباع دارا بودند وجز برای مصرف داخلی کاربرد ديگري نداشتند. رمز پيشرفت وموفقيت وبالنده گي اين ملت نا آرام ومغرور ومتکبّر، که آغاز گر و ادامه دهنده دو جنگ جهاني خانمانسوز بوده است و هر بار زودتراز همه دوستان ودشمنانش سرپا ايستاده است، هماره فقط در چند رُکن به طاهر خيلي ساده، خلاصه وجمع بندي مي شده است: نظم و ديسيپلين در زنده گي، بويژه در محيط کار، پرهيز از هدر دادن وقت، برخورداري کامل از احساس مسؤليت، نفرت از تنبلي وکاهلي و وقت کشي، بيزار از کارامروز را به فردا انداختن، اکراه ازباري به هرجهت بودن، پرهيز از دروغ وپنهانکاري، اصل تفکر مثبت وسازنده و شفافيت در عمل، علاقه به يادگيري مدام، وظيفه شنايي و عمل بجاي حرف و... من اين خصوصيات را به چشم خود ديدم و يادگرفتم وبا علاقه پذيرفتم وتبديل به ويژه گي هاي شخصي خويش کردم، هرچندبعدها، در وطن براي پياده کردن بعضي از اين خصلت هاي نيکو با مشکلات فراوان روبرو شدم، وجز مضحکه وتمسخر نتیه ای عایدم نشد و فهميدم که هرچيز لايق مکان خودش است و با ارّه نمي شود آب را بريد! من خود يکي از همين آلماني هاي ديسيپلين زده را به عنوان همسر درخانه دارم که نظم را نه تنها در زنده گي خصوصي بل که در تمام امور خانه وخانه داري، به ويژه در سيستم تربيتي فرزندانمان دقيق به اجرا گذاشته است. تربيت صحيح، تحصيلات عاليه، موفقيت وپيشرفت در شغل براي هرسه فرزند مان، که به وجودشان افتخار مي کنم، مديون زحمات همين همسر صبور ومهربان وخسته گي ناپذيرهستم، چه من خود به علت شغل دريائي ودوري از خانه وکاشانه امکان به عهده گرفتن اش را نداشتم، و او اين مهم را به بهترين نحو انجام داد.



نگهداری حدود ۱۵۰ جوان کارآموزپُرجنب وجوش بين سنین۱۶ تا ۱۹ ساله روی یک کشتی بادبانی کار ساده ای نبود. به محض ورودما به کشتی، بقول ايرانی ها گربه را دم حجله کشتند. همه مارا، آلمانی وایرانی، با هارت وپورت وبااصطلاحات دريائی نه چندان مؤدبانه که هنگام تلفظ، جمله را مي کشيدند و کش می دادند( و ما البته هنوز معنی خيلی هايش را نمی فهميدیم) بردنمان به شکم کشتی، وهمان جا بما تفهيم کردند که خواهش مي کنم و بفرما وتعارف واين جور چيزها، در قاموس دريائي آنها راهي ندارد. يونيفورم های متحدالشکل به ما پوشاندند، يک کشوی ديواری نيم متر در نيم متر شماره دار وکليد دار به عمق يک متر، برای نگهداری خرت وپرت خصوصی به هر يک ازما تحويل دادند به انضمام تختخواب مان که از يک "ننو " Hammock تشکيل شده بود. مارا با طرز بازکردن، بستن، يعنی لوله کردن آن که هنر خاصي مي طلبيد آشنا کردند و بما ما ياد دادند وتأکيد کردند که در عرض سه دقيقه بايد قادر باشيم اين ننو را باز، هنگام خواب به قلاب يا حلقه هائی که در سقف کشتی تعبيه شده اند آويزان کنيم و صحبگاه ازقلاب پائين کشيده ودوباره لوله کنيم.

ننو وقلاب ها. طناب هائي که از ننو آويزان شده براي بستن ولوله کردن آن است
**
توالت ها که در جلو کشتی بودند ( حدود ۱۰ ـ ۱۲ عدد) و دستشوئی ها که در وسط کشتی قرار داشتند، تقريبا به همين تعداد، هيچ کفاف اين همه کارآموز را نمي دادند؟ به اجبار هر کس ففط چند دقيقه اجازه شستشوي سرو صورت، مسواک سريع واصلاح ضرب الاجلي داشت. ماندن در توالت حدود ۵ دقيقه يا کمتر امکان پذير بود وگر نه بعيد نبود ديگراني که تحت فشارگازهای سمی به خود می پيچيدند در را از پاشنه بکنند. به هر کس فقط يک نوار کاغذ توالت داده می شد که بايد کفاف يک هفته را می کرد، که نمی کرد وملت کاغذ توالت ازهم قرض می کردند، گويا بعضي در بازديدهاي هفته گي از فاميل مي گرفتند. هراعتراضی براي کمبود کاغذ توالت بهانه ای مي شد برای همان افسران دون پايه که دل وروده خويش را به صورت عربده وداد وبيداد ازحلقوم بيرون مي آوردند گويا از داد کشيدن لذت مي بردند و لي خود معتقد بودند ميخواهند از ما دريانورد بسازند و مارا از تنبلي و کاهلي و ننري بيرون بياورند، کاهلي ونازک نارنجي دست کم براي منِ بوشهري صدق نمي کرد. تکيه کلامشان اين بود: آيا تو برای دريانورد شدن به اين کشتی آمده ای يا برای ريدن؟ يکی ازهمراهان وهم درسان ايرانی ام، همان طور که مهندس مهدی بازرگان در سوربن پاريس کرد، اوهم آفتابه همراه آورده بود. تا نمازش پاک وپاکيزه باشد! که کار خوب وتميزي هم هست، ولی بيچاره نمی دانست آفتابه را کجا بگذارد؟ ناچار آن را بالا، روی يکی ازکمد ها گذاشته بود. در يکي از تفتيش هاي نوبتي وکنترل هاي هفته اي، که برای حفظ نظم وپاکيزه نگهداشتن درون کشتی، توسط افسران صورت می گرفت وهربار دنبال بهانه ای برای عربده کشيدن می گشتند، چشم شان به آفتابه دوست ما افتاد. گويا زنبوري در تنبان شان افتاده باشد چنان دادوفريادی را انداختند که آن سرش نا پيدا و هي داد می زدند اين چيست گويا هرگز به عمرشان آفتابه نديده اند. هيچ کس جرآت پاسخ دادن نداشت سرانجام يکی از بين جمعيت گفت جناب اين خيلي شبيه به آب پاش است. چنان عربده ای برسر آن بدبخت کشيدند که مگرما کوريم يا احمقيم ونمی دانيم اين آب پاش است ولی اين اينجا چه می کند ومتعلق به کيست؟ باز يک نفر گفت اين متعلق به يکی از ايرانی هاست، مال فلان کس است! وچون فلان کس خود درآن مکان نبود از ديگران پرسيد او چه چيزی را با آن آب می دهد من در جواب گفتم: گل هايش را آب مي دهد، به تندی به طرف من چرخيد وداد کشيد: گل...گفتی گُل بعد نگاهی به اطراف انداخت کو گُل ؟من گلی اين جا نمی بينم. گل ها کجا هستند؟ من باز فضولی کردم وگفتم تو شلوارش . يک دفعه مثل بمب ترکيد وفکر کرد من دستش مي اندازم ومرا براي يک روز از رفتن به ساحل ممنوع کرد. بزرگترين وبد ترين وتنها تنبيه اين بود که اجازه خروج از کشتی ورفتن به ساحل و ملاقات با دوست دختر را، که منتظر بود، لغو و منتفي می کردند. ما فقط روزهاي چهارشنبه بعد از ظهر هااز ساعت ۱۳ تا ۲۰ وروزهاي شنبه از ساعت ۸ تا ۲۱ و سي وروزهاي يکشنبه از ساعت ۸ صبح تا ۲۱ اجازه رفتن به ساحل را داشتيم . روزهاي جمعه يک سلماني را مي آوردند کشتي وما کار آموزان را به صف مي کردند سپس دو افسر از پشت سر کنترل مي کردند هر کس مويش بلند بود چند تار از موي سرش را دردست گرفته مي کشيدند ومي گفتند " دُو" يعني تو و همين طور مي شنيدي که مي گفتند دُو...دُو....دُو... ما کلاهمان را تا ته پائين مي کشيديم تا مو هاي بلندپشت سر را پنهان کنيم ولي بي فايده بود، کلاه را به گوشه اي پرت مي کردند. بعد از اصلاح به هر يک از ما فقط مبلغ ۵ مارک پول تو جيبي مي دادند. هيچ کس حق نگهداري پول زيادنز د خود نداشت وهر کس هم ( مثلن از فاميل) بدست مي آورد به صندوق کشتي تحويل ميداد که خيلي ها فقط نصفش را تحويل مي دادند يا مثل ما ايراني ها هيچ اش راتحويل نمي داديم. پول نو جيبي ما ايراني ها از طرف سر پرست مان مستقيم به کشتي پرداخت وتحويل داده مي شد. آنهائي که آخر هفته قوم وخويش شان به ديدنشان مي آمدند پول تو جيبي کافي از فاميل نصيب شان مي شد ولي ما که فاميلي در آلمان نداشتيم بايد با همان پولي که کشتي مي داداکتفا مي کرديم. پول کمي را هم که از ايران آورده بوديم براي روز مبادا نزد خود داشتيم.
روزهائي اجازه خروج داشتيم، قبل از ترک کشتي بايد نخست به حالت خبردار، با کفش واکس زده، موي شانه کرده، شانه سر ودستمال پارچه اي در جيب ( دستمال کاغذي هنوز وجود نداشت) از افسر مسؤل کسب اجازه مي کرديم، افسر از اطاقش بيرون مي آمد، سرتا پاي طرف را ورانداز مي کرد طرز پوشش لباس، کوتاهي وتميزي ناخن هارا کنترل، شانه ودستمال را وارسي مي کرد و اگر ايرادي نمي ديد کلاهش را روي سرش جابجا مي کرد ومي گفت اهم اهم من مي شنوم: Ich hoere وتو بايد خودرا به طريق سوم شخص، فقط با ذکر نام فاميل معرفي مي کردي به اين صورت: کارآموز دريانوردي فلاني براي رفتن به ساحل اجازه مي طلبد. واو، اگر از نتيجه کنترل راضي بود پاسخ مي داد Erlaubnis erteilt اجازه داده شد.
يک روز تعطيل با يکي از دوستان ايراني قصد بيرون رفتن داشتيم ودوستم حاشيه شلوار ش را از روي کفش کمي بالا زده بود. افسر نگهبان ايراد گرفت وازاو خواست حاشيه شلوار را درست کند.
قبل از ترک کشتي بايد به آشپز گزارش مي داديم که آيا براي ناهار وشام به کشتي بر مي گرديم يا در ساحل غذا مي خوريم. براي آشپزي روي کشتي دوتا پير زن کريه المنظر ولي زبر و زرنگ وپر تحرک را انتخاب کرده بودندکه يکي از آنها مهربان وديگري نقطه مقابل اش بود که حرف "ر" را که آلمان ها "غ" تلفظ مي کنند او بصورت " رررر" تلفظ مي کرد. وچون اسم اش خانم "کروگر" بود، ما بچه ها به دور از چشم و گوش اش اورا خانم "کرررروگر " مي ناميديم، شيطنت مي کرديم ومي خنديديم.
هنگام رفتن به ساحل، چون شهر در طرف ديگر آب قرار داشت براي رسيدن به آن طرف بايد از يک پل عريض ودرازي مي گذشتيم.
دختران دانشجو ودانش آموز، که ازبرنامه تعطيلي هفته گي ما کار آموزان مطلع بودند روزهاي چهارشنبه بعد از ظهر، شنبه ويکشنبه ها مثل مور وملخ روي اين پل جمع مي شدند و هرکدام پسري را براي خود شکار مي کردند وتعداد آنقدر زياد بود که کسي دست خالي وبي نصيب نمي ماند نه پسر نه دختر. حالا درنظر بگيريد کسي که به علتي تنبيه مي شد وحق رفتن به بيرون را نداشت .
يکشنبه ها قبل از ظهر نوبت کليسا بود که ما ايراني ها در رفتن يا نرفتن اش آزاد بوديم ولي من به خاطر کنجکاوي مي رفتم وتماشا مي کردم، ديوارهاي بلند وپنجره هاي رنگارنگ کليسا را که پنجره هاي رنگي اش مرا به ياد بعضي از خانه هاي بوشهرمي انداخت، ومي ديدم که ملت همه لباس زيبا وشيک پوشيده اندو مي ديدم کسي توي سر و صورت وسينه خودش نمي کوبد وحسين حسين يا عيسا عيسا نمي کند، تعزيه اي در کار نبود و همه راحت و شاد و خنده رو ...

چاق کردن يک پيپ بعد از کليسا خستگي دعا ونيايش نکرده را از تن به در مي کند
**
صبح زود سر ساعت شش وسي موسيقي ملايمي را از بلندگو پخش وبه جاي اذان ونماز صبح اين جوري مارا از خواب بيدار مي کردند. هيچ کس حق پائين آمدن از ننو را نداشت. دقيقا سر ساعت شش و سي با " سوت whistle"گوش خراش از بلند گو اجازه پائي آمدن داشتيم در حاليکه تند تند در عرض ۳ دقيقه ننورا بسته بندي ولوله کرده پله ها رابالا مي رفتيم تا هر کس سر جاي خويش روي عزشه خبر دار به ايستد و ننو را طوري به دست بگيرد که شماره اش به طرف افسر کشيک باشد، در اين مدت يکي از افسر ها در بلند گو با اين کلمات مشغول فزياد کشيدن بود که : ihr verdammt verfluchte faule Saecke, los bewegt euren faulen fetten armseligen Hintern,
چون اين جور بد وبيراه ها را به فارسي نداريم نمي شود ترجمه اش کرد.
ودر تمام اين مدت افسر کشيک دومي از گوشه اي به گوشه ديگر مي جهيد وپشت سرما داد مي زد " Los,Los,Los,Los " که همان يالله يالله خودمان باشد. شماره ننوي من، که هرگز فراموشش نخواهم کرد شماره ۱۰۱ بود.
پس از صف کشيدن، لامصب ها با يک نگاه مي فهميدند کي جا مانده است و چه کسي غايب است، ودر صورت غيبت به علت کندي در بسته بندی ننو نخست دادو فرياد می ردند در صورت تکرار ممنوع از ديدن يار ونگار ! سپس ننو ها را در يک صندوق بزرگ فلزي انداخته به طرف توالت ها ودستشوئي ها هجوم مي برديم. سر ساعت هفت همه يونيفورم پوشيده باز روي عرشه خبر دار مي ايستاديم. پس از بالا رفتن پرچم آلمان در خن کشتي براي صبحانه جمع مي شديم. ميزهاي غذا خوري به سقف گير داده شده بودند که پس از بازکردن با يک فلاب آويزان مي شدند.

لباس متحد الشکل، فلاب ها براي آويزان کردن ننو، ميزهاي غذاخوري که به سقف سالن کشتي در خن تعبيه شده اند.
**
هيچ کس حق نشستن وشروع به خوردن غذا را نداشت. نخست افسر کشيک وارد مي شد ماهنوز خبر دار پشت ميز ايستاده بوديم. افسر عربده مي کشيد: " guten appetit" وما در پاسخ فرياد مي زديم " dankeeeee" به اين صورت اجازه صرف غذا صادر مي شد. پس ازصبحانه کساني که دودي بودند به منتها اليه جلو کشتي روي عرشه مي رفتند و تند تند سيگاري مي کشيدند

دور از چشم افسر کشيک آن بالا نشسته ام. اينجا سينه کشتي بادباني است ومکان سيگار کشي براي بچه ها. در هر جاي ديگر کشتي سيگار کشيدن اکيدا ممنوع بود.
**
ساعت ۸ همه دوباره به صف مي ايستادند آنگاه پوشه هاي درسي زير بغل و قلم وکاغذ دردست قدم رو به سوي ساحل، به ساختمان روبرو، که کلاس هاي در س درآن قرار داشتند مي رفتيم. ساعت يک ناهار به همان سبک صبحانه صرف مي شد، همان موقع هم پست تقسيم مي شد وما چه خوشحال مي شديم از نامه هاي رسيده از وطن .از ساعت دو تا ۵ بعد از ظهرآموزش هاي عملي داشتيم آنگاه دوش گرفتن، شام خوردن، وازساعت ۷ تا هشت مشق شب اجباري زير نظر افسر کشيک که هر ۲ روز عوض مي شدند،و مشق وتمرين اکثرن تکرار ومرور در س هائي بود که در همان روز ياد گرفته بوديم.

تعدادی از گره های متنوع در یائی که روي کشتي بادباني به ما یاد دادند وبراي استفاده روي کشتي ها امري حياتي هستند.
**
از ۸ تا ۹ شب آزاد بوديم بعضي ها مثل من شطرنج بازي مي کردند بعضي ها در گروه هاي مختلف با گيتار آهنگهاي مخصوص در يانوردان را مي خواندند، ديکران تلوزيون تماشا مي کردند. هر کس به کاري و به تفريحي مشغول بود. ساعت ۹ شب باز سوت گوش خراش به صدا در مي آمد وما با ننو در دست صف مي کشيديم حاضر غايب مي شد ودر عرض ۳ دقيقه بايد ننورا باز وبه قلاب آويزان مي کرديم وبا لباس خواب درآن دراز مي کشيديم در غير اين صورت چراغ ها خاموش وهيچ کس هيچ چيز را نمي ديد واحتمالن تنبيه يه دنبال داشت يعني ممنوع الخروج در يک روز تعطيلي و محروم شدن از ديدن يار، که جه درد بي درماني بود ! و چه عذابي اليم !
هم زمان با خاموشي چراغ ها افسر فرياد مي زد: Ruhe auf dem Schiff وهمه جا ي کشتي درسکوت مطلق فرو مي رفت ! وواقعا چنان سکوتي حکم فرما مي شد که نفس از جنبنده اي بيرون نمي آمد. خود افسر، با هم يارش، از ننو ئي به ننوي ديگر مي رفتند وکنترل مي کردند آيا کسي راديوي کوچک ترانزيستوري که با آن مي شد آهنگ هاي راديو لوکزمبورگ را گوش کرد، در زير لحاف روشن دارد يانه ؟ البته با گوشي، واگر ديده مي شد فوري جمع مي کردند چون داشتن راديو ممنوع بود. يک شب پس از اين که سوت زده شدو چراغها خاموش شدند وافسر ان براي کنترل بين ننو ها ي آويزان راه مي رفتند ناگهان يکي از بچه ها بادي بلند از خود صادر کرد. که صداي خنده همه بچه ها مثل بمب در فضاي ساکت کشتي ترکيد. فوري افسر چراغ ها را روشن ودستور داد ننو ها را جمع ولوله کنيم وبا همان لباس خواب روي عرشه صف بکشيم. فراموش نمي کنم که بيش از ۲ ساعت مارا به حالت خبر دار در آن سرماي شديد ماه نوامبر روي عرشه نگهداشتند، ومن دندان هايم مي لرزيدند وبه هم مي خوردند. آنگاه اجازه دادند برويم بخوابيم.
و کسي هم در آخر نتوانست " گوزنده " را بيابد. بعضي آلمانها تقصير را گردن ايراني ها انداختند ولي ما بچه ها در صحبت هاي خصوصي مان با همديگر، که به فارسي بود، اقرار کرديم که هيچ يک از ما مرتکب چنين معصيتي نشده ايم، هر چند دود از کنده بلند مي شود !!! ولي پس از اينکه سرما ولرزشها ي دست آن شب را فراموش کرديم خاطره اي شده خنده آور.













ثبت نام
در چهل ـ پنجاه سال پيش بندر بوشهر دو دبيرستان پسرانه بيش نداشت ! درواقع يکی ونصفی. يکی اش همان دبيرستان قديمی ومعروف " سعادت" بود که دو رشته تحصيلی "ادبی" و"طبيعی" داشت واگرکسی استعداد تحصيل دررشته رياضی را در خود مي ديد مي بايست به شيراز، اصفهان يا شهر ديگری در دور دست کوچ کتد، که اين خود مستلزم داشتن بنيه مالی بود.
واما نصف دبيرستانش دبيرستان " پهلوی" بود، دردهی بنام "سنگی"، دردوسه کيلومتری شهر. که دارای سه کلاس بود، هفتم، هشتم ونهم.
مدرسه ابتدائی "اخّوت" که درده کيلومتری جنوب شهرقرار داشت شش کلاس بيش نداشت وما پس از اتمام دوره دبستان بين اين دودبيرستان "سعادت" و "پهلوی" پخش شديم. من دبيرستان "پهلوی" را به اين دليل براي ادامه تحصيل انتخاب کردم که هم در مقايسه با دبيرستان سعادت به منزل ما نزديک تر بود، هم اينکه پسر خاله ام " علی باباچاهی" که دو سال از من مسن تر بود، دانش آموز آن دبيرستان بودومي توانست در صورت لزوم هواي مرا داشته باشد.
ناظم دبيرستان جوانی بود حدود بيست وپنج ساله، بلند بالا و خوش قامت با چشمانی متمابل به رنگ سبز، اسمش " منوچهر آتشی" بود، واسم دبير ديگرمان"محمد رضا نعمتی".
اين سه نفررا به اين دليل نام بردم که هم پسرخاله "علی"، هم آتشی و نعمتی، بعدها به عنوان شاعران وطن ازخطه بوشهر، معروف ونام آورشدند، که هنوزهم هستند. ( استاد نعمتي ديگر در قيد حيات نيست روحش شاد ).
برای رفتن به کلاس هشتم به توصيه دائی در دبيرستان سعادت ثبت نام کردم زيرا دائی درشهرزنده گی می کرد وپدر را قانع کردمرا به نزد خود ببرد ومعتقد بود پروفسور! نمی بايست درفضای محدود وتنگ دهکده رشد کند، اوبايد با زنده گی شهری آشنا شود، هرچند شهربوشهر، شهری نبود که بشود نام يک شهر کامل برآن گذاشت، ولي خب ...نشانه هائي، مثل داشتن اداره جات مختلف، از شهرداشت.
دريک صبح سرد زمستانی سال ۱۳۳۸ هجري شمسي، آقاي "ب"، مدير دبيرستان سعادت، پس از تلاوت چند آيه از کلام الله المجيد به صوت و الحان خوش بنده، و خواندن سرود "اي ايران اي مرز پُر گهر" خبری رادر صف دانش آموزان به صف کشيده شده دبيرستان منتشر فرمودند که مثل بمب در فضای هميشه خلوت شهر" ابوشهر" ( پدرشهرها)، ترکيد ومثل آبی که به لانه مورچه گان ريخته شود، يا چوبي که در لانه زنبور فرو کرده باشند ده ها، بل صدها نفر انسان هاي جوان وپير، چاق ولاغر، سالم وچلاق، فقير وغني، کوتاه وبلند، پُرمو وکچل، عرب وعجم، ازيمين وازيسار، از نزديک واز دور، از شهر واز حومه، حتا از نخلستان هاي اطراف را به درون حياط دبيرستان ما سرازيرکرد.
عين خبر اين بود: اداره بندر وکشتيرانی بندربوشهر اعلام مي دارد: وزارت اقتصاد ودارائي دولت فخميه به منظور تکميل کادر فرماندهی کشتی های شناور وغير شناور درخليج الفارسيه و في البنادرالمتعلقية السواحليه، تصميم عامل وعاجل وراسخ به اعزام چند جوان نخبه تحصيل کرده به فرنگستان رادارد، که ازهر لحاظ سرآمد همه جوانان خطه وسرحدات ممالک محروسه، من الشمال حتي الجنوب، من الشرق والي المغرب، ممتاز ونمونه وآمر به امورالمتخصّصيه والمثفرقيه وآگاه به چندوچون محاسبات الرياضيه والهندسيه وعالم به علوم الاطلاعات العموميه والخصوصيه والنجوميه، باشند. به اصطلاح امروزي به شرط کارد !
تبصره: کليه هزينه تحصيلات واياب وذهاب من الايران علي الدول الفرنگيه الآلمانيه بعهده وزارت اقتصاد دولت فخميه خواهد بود. نقطه.
اجازه بدهيد من همين جا، قبل از اينکه فراموشم شود، بقول امام راحل يک تو دهني محکمي بزنم به دهن وزارت اقتصاد ودارائي دولت فخميه ي سنه ۱۳۳۸ هجري شمسي مطابق با ۱۹۶۰ ميلادي، بخاطرتشويش اذهان عمومي و نشر اکاذيب.
چه، که اصل مطلب اين نبود که وزارت اقتصاد ودارائي وانمود مي نمود ! قضيه از اين قرار بود که دولت ايران به مرور تعدادي شناور کوچک ومتوسط از قبيل لايروبي، بويه گذار، قايق هاي تند رو و کُند رو، بارج ويدک کش هاي پرقدرت و کم قدرت از دول مختلفه، به ويژه از دولت آلمان خريداري وبه اين نتيجه رسيده بود که شناورهاي ساخت آلمان، مثل بسياري از صنايع ديگرشان محکم تر، مداوم تر، ضد ضربه ونسبت به شناور هاي ساخت دول ديگرپايدار تر مي باشند. کذا !
در نتيجه بسياري از تجهيزات فني، اعم از ساحلي يا دريائي مورد نيازمملکت را به دولت آلمان سفارش مي دادند وچند سالي خيال شان ازبابت تعمير و مرمت تجهیزات دریافتي، بويژه تعميرات بدنه وانجين شناور ها آسوده بود. اين يکي! دو ديگر اين که - البته اين نظر خود من است - با توجه به اين که آلمانها بشدت ناسيوناليست هستند، فراموش نکرده بودند و فراموش نمي کنندکه ايرانيان هميشه ودر هرجا ودر هرمرحله از تاريخ، طرف آلمانها را گرفته اند، چه درجنگ جهاني اول که جنگ هاي ايذائي رئیس علی دلواری عرصه را برنيروي دريائي وزميني بريتانيا تنگ(۱) و ياعملیات جاسوسی وضد جاسوسی " ویلهلم واسموس" آلماني وتحريک عشاير جنوب ايران عليه بريتانيا توسط وي، آسايش را از انگليسي ها سلب کرده بود، و دولت ايران مزاحمتي براي او ايجاد نمي کرد، وچه در جنگ جهاني دوم که ايران با آلمان، حالا به هردليل، سمپاتي نشان ميداد ودست ستون پنجم آلمانها را بر عليه بريتانيادر ايران باز گذاشته بود. همه اين عوامل باعث شده بودندو هنوز هم باعث مي شوند که آلمان ها هواي ايران را داشته باشند، در هر مقطعي از زمان و هرگاه وبه هر نحوي. هم اينک نيزکه آمريکا واروپا برسر تحريم ايران به علت غني سازي اورانيوم وبرنامه هسته اي اش دندان قروچه مي کنند اين وزارت خارجه آلمان است که آب بر آتش تند شان مي ريزدونمي گذارد اقدامي جدي عليه ايران گرفته شودوهر تصميم حادي رابه تعويق مي اندازد. حالا درست يا غلط اش به کنار ! (۲)
بگذريم، از موضوع پرت شدم. به هرحال مي خواسنم بگويم که اين دولت آلمان بود که کليه مخارج تحصيل، به انضمام، به قول وزارت اقتصاد، مخارج اياب وذهاب مارا تعهد کرده بود ونه دولت فخميه ايران، که ما بعدها در آلمان، در حين تحصيل ازاين حقيقت آگاه شديم. کمک هاي آلمان به ايران ازجمله در چهار چوب برنامه کمک به کشورهاي فقير وبي بضاعت نيز بود، که ايران درآن زمان، باوجوديکه روي درياي نفت خوابيده بود، کشوري بود بس فقير وبي بضاعت.
به هرحال مهمترين مسأله اعزام دانش آموز به خارج همان مجاني بودن آن وپرداخت هزينه اش از کيسه دولت بود، حالا هر دولتي ! و همين امرباعث شده بود تمام نفوس بندر بوشهر وحومه، کلّهم، مثل آهن ربا به دبيرستان ما جذب شوند،که قرار بود، به گفته آن روزها، محل برگزاري امتحان آلات ! کتبيه وشفاهيه بشود.
در آن زمان با توجه به فقر عمومی، کمتر کسی استعدادمالي براي تحصيلات عاليه فرزندش دردانشگاه را داشت، حد اکثر قدرت وتوانی مالي ملت کفاف گرفتن ديپلم را مي کرد، پس از آن انجام خدمت نظام وبعدش هم بيکاری وعلاّفی و بد بختي! بدون پول وپارتي کار ي پيش نمي رفت. چه بسا خانواده هائي که با فروش النگو وانگشتر وگوشواره عروسي شان پولکي مي دادند تا شهرباني پسر شان را براي پاسباني به استخدام در آورد يا در اداره اي دولتي مشغول به کار شودکه ديگر نور علي نور بود. تحصيل در اروپا به هزينه دولت هديه ای بودآسماني وهرکس سعی می کردبا هر دوز وکلکي، تحت هر شرايطي، قانوني يا غير قانوني، خودش را جا بزند،بحث بر سر بقا وهستي بود، بر سر آينده خود وفاميل بودو بر سر پرستيژ ! يکی از شروط اصلي شرکت در امتحانات "تسلط" ! به زبان انگليسی بود که يک دفعه همه نفوس بوشهر استاد زبان انگليسی شدند. شروط ديگر، همانطور که دربالا شرحش رفت، داشتن اطلاعات عمومی کافی، آگاهی از تاريخ وجغرافی، رياضی، فيزيک وشيمی بود، ديگر اينکه حد اکثر سن را" ۱۹" سال اعلام کرده بودند.
ناگهان و يک شبه همه ملت ارتقاع رشديا تقليل سن يافتند ورسيدندبه سنين هفده هژده ساله گي، حتاگردن کلفت هاي سبيل از بناگوش دررفته ! وهمه شدند پروفسوردر دروس کروی وسماوی، ظاهري و پنهاني، آشکاري وغيبي ! وحياط دبيرستان ما پُرشد ازدانش آموزان سيزده چهارده ساله تا جوانان ! سی چهل ساله برای ثبت نام در دفتر دبيرستان، که به نماينده گي از اداره بندر اين مهم را به عهده گرفته بود. هنگامي که زنگ تفريح به صدا در مي آمد، ما دانش آموزان کمبود جا داشتيم برای بازی وجنب وجوش در حياط.
بودند کساني در بين همين متجمّعين که مشکوک بودند از کُنه ثبت نام کردن وامتحان گرفتن واصولن جريان فرستادن دانش آموز به خارج ازکشور از طريق امتحان ورقابت سالم ! و مي گفتند اي بابا، ريش وقيچي دست خودشان است، اين از ما بهتران، خودشان در بالا تصميم مي گيرندوپسر يکی ازهمين گردن کلفت ها، يا پسر يکی ازدرجه داران وارتشيان، که بعد از کودتای۲۸ مرداد عجيب بروبيا وابُهتی پيدا کرده وهمه کاره مملکت شده بودند، انتخاب وبه آلمان اعزام خواهند کرد، وبه ريش همه خواهند خنديد.
پنجره کلاس دهم( چهارم طبيعی) که من درکنارش نشسته بودم رو به حياط بود. درس انگليسي داشتيم ودبير هنوز وارد کلاس نشده بود. ومن در حالي که درون حياط را مي نگريستم غرق در افکارتلخ وشيرين بودم.
هرگز، هرگز به فکرم نرسيده بود که من نيزتوی اين شلوغی وبلبشوئی بروم وثبت نام کنم، در صورتی که تقريبن همه بچه های دبيرستان چه دانش آموزان کلاس هفتم تا نهم وچه آن هائی که در رشته ادبی يا طبيعی درس می خواندند به همان دلايلی که ذکر کردم وبرای رفتن مجانی به اروپا ثبت نام کرده بودند.
از پشت پنجره می ديدم بچه هاي ثروتمندان را که با ماشين وشوفر تشريف آورده بودند، با کت وشلوار هاي اتو کشيده، باشال گردن وکراوات وپاپيون وباکفش هاي بّراق، وموهاي شانه کرده به سبک الويس پريسلي، که آن موقع ها خيلي مُد بود! ومي ديدم بعضی ديگر را که با چفيه ودشداشه سفيد عربي، اهلا وسهلا گويان با نعلين ودمپائي اين ور آنور مي رفتندو با صداي بلند به دور واطراف خود اخ وتُف مي انداختند ومرتب سوگند ياد مي کردند: والله العظيم...والله العظيم...وُلک شِد گُول ؟ ومي ديدم کساني را که کلاه نمدی برسر وعباي پشمي بر دوش، بافته شده ازپشم شتر، شايد هم پشم گوسفند، هاج وواج در بين جمع اين طرف وآنطرف سرک مي کشيدند وگويا در جستجوي کاسه حلوا بودند! ومي ديدم جاشواني را ( ملوانان) که با لُنگ ولنکوته دريائي، پاپتي، گيج ومنگ از بي خوابي شب قبل در دريا، که مي لوليدند و نميدانستند چه جوري نام شان را در دفتر ثبت نام واردکنند...چون سواد نداشتند!
و اين جا وآنجا شلوارهای وصله دار، که هنوز امري بود عادي. خلاصه از هر چمن گلي !
انبوه مردم دردبيرستان سعادت، شلوغي روزهاي تاسوعا وعاشورا رادرمساجد، در نظرم تداعي مي کردند، فقط يک نوحه خوان کم داشتيم. هرکس می گفت اي ي ي ...دنيا را چه ديدی شايد دری به تخته خورد وما مفت ومجانی رفتيم فرنگ. بيچاره مملکت آلمان ! بيچاره ملت آلمان !
غرق در افکار بي انتهايم بودم که عربده مبصر کلاس، که ورود معلم را با يک " برپا " ی نکره فرياد می زد چُرتم را پاره کرد.
دبير درس انگليسي مان، آقاي صادقي، که اگر زنده است يادش به خير و اگر ديگر دربين ما نيست روحش شاد، با وقار و باحجب وحيا وادب هميشگي اش وارد کلاس شد. ( هرگز فکر نمي کردم روزي برسد که پس از ۴۵ - ۴۶ سال، در گوشه اي از اروپا، درآلمان، نامش را در اينترنت تايپ کنم).
پس از اتمام درس به من گفت تو بمان وپس از اينکه بچه ها از کلاس بيرون رفتند از من پرسيد آيا ثبت نام کرده اي. گفتم آقا من نه پول دارم نه پارتي ! چه کسي مرا قبول مي کند؟ چگونه ثبت نام کنم ؟ و با اشاره به جمع مردم درحياط گفتم اين ها حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ نفر مي شوند، من چگونه بين همه اينها انتخاب بشوم ؟ ومنظورم بيش تر بچه هاي شيک پوش تروتمند بود. لحظه اي تو فکر فرورفت وگفت درست حدس زدي چيزي در همين حدودهستند،ضمنن ۶۰ - ۷۰ نفري هم بيرون تو خيابان منتظرند ولي تو هم برو ثبت نام کن فوقش اينکه قبول نمي شوي تورا که نمي کشند تو زبان انگليسي اث خوب است و در همه دروس نمرات خوب داري ويکي از دانش آموزان ممتازي، از چي واهمه داري؟ گفتم آقا از هيچ چيز نمي تر سم فقط فکر مي کنم بي نتيجه است و بقول معروف اين کفش براي پاي ما گشاد است. گفت تو برو ثبت نام بکن اگر قبول شدي که فبها واگر نشدي که هيچي ! چيزي که نباختي ! سپس مطلبي را اضافه کرد که من از شنيدن آن تعجب کردم ! گفت من اطلاع موثق دارم که از مرکز دستور داده شده است جلو هر گونه تقلب وپارتي بازي گرفته شود ! گفته اند شرکت در امتحان براي همه آزاد است ولي فقط کساني انتخاب شوند که از عهده امتحانات برآيند. گفته اندما نمي خواهيم آبرو ريزي بشود وافرادناآگاهي را به خارج بفرستيم که جلو بيگانه ها باعث سر افکندگي ايران وايراني بشوند! سپس کلاس خالي درس را ترک گفت ومن لحظه اي چند ساکت و خاموش درخود فرورفتم آنگاه به دفتر دبيرستان رفتم ونامم را در دفتر نوشتم . من هرگز اين صحبت با آقاي صادقي را که باعث قبول ثبت نام وسر آغازتغيير راه زنده گي وآينده ام شدفراموش نکرده ام.
از ثبت نام در دفترو نفر اول شدن در امتحانات از ميان ۳۰۰ نفر، تا سوار شدن به کشتي وآمدنم به آلمان ۲ سال طول کشيد. آقاي صادقي از بوشهر به شهر ديگري منتقل شده بودوهرگز آمدن مرا به آلمان نديدو چه بسا مرا ونام مرا فراموش کرده بود ولي من هرگاه يونيفورم کاپيتاني ام را مي پوشم به ياد او وبه ياد صحبت مان در کلاس خلوت دبيرستان واصرارش براي ثبت نامم مي افتم واين جمله اش را که گفت: خوب تو برو باثبت نام در امتحانات شرکت کن، اگر قبول شدي که خوب وگرنه چیزی از دست نداده ای ! يادت بخيروممنون از راهنمائي ات در ۴۶ سال پيش ! معلم عزيز !
........................................................................................
(۱) که البته رئيس علي دلواري نبرد با انگليس اشغالگر را از روي وطن پرستي انجام مي داد ونه بخاطر گل روي آلمانها... و لي خُب دولت ايران جلو اقدام اش نمي گرفت.
(۲) اين همياري بين آلمان وثرکيه هم به وضوح ديده مي شود.

