و من تعجب می کنم از تعجب کسانی که ازرأی آوردن موجودی مثل احمدی نژاد درتعجب اند ! آيا واقعن چه توقع ديگری داشتيد ؟ آقای خامنه ای به چه زبان همه کاره بودن ولايت مطلقه را تکرار کند ؟
چند قرن ازآن زمان می گذرد که شرق و غرب، شمال و جنوب درزير سم ستوران ما ايرانيان به لرزه مي افتاد ؟ از کاشغر تا نیل، و از قفقاز تا یمن خراجگزار ما بودند ؟ من در انتظار بازگشت آن زمان نیستم، که انتظاری است بی هوده، ولی مارا چه شده است ؟
مارا چه شده است با آن همه غرور و سربلندی؟ با آن همه تهّور و سلحشوری ؟ که اينک ازموجود دُگم و بی سوادی مثل احمدی نژاد، که تنها هنرش سرسائيدن به درگاه آخوند وخالی کردن عقده های بی پايانش است، می ترسيم و بر خود می لرزيم ؟ من وقتی دروبگردی هايم از ترس پيروجوان ازرئيس جمهور شدن احمدی نژاد می خوانم از یک طرف می خندم و از طرفي ديگر براحساس ناتوانی بعضی ازهم ميهنانم به تلخی افسوس مي خورم.
احمدی نژاد ما رااز چه چيزی می ترساند؟ ما از چه چيزمی ترسيم ؟ از اجرای قانون ؟ یا از بی قانونی ها ؟ چه کسي اينجا بايد به ترسد ؟ چرا به جايی رسيده ايم که نام مرتضوی ها و احمدی نژاد ها رعشه بر اندام بعضی ازما می اندازد.
سر قضيه تنباکو سرمان کلاه رفت، سرانقلاب مشروطيت سرمان کلاه رفت، ۲۸ مرداد ۳۲ سرمان کلاه رفت، بهمن ۵۷ آزادی می خواستيم باز هم کلاه سرمان رفت، هر ربع قرن يک بار !
اينک نيز يک ربع قرن از تسلط آخوند گذشته است، چرا انتخاب احمدی نژاد را تبديل به آخرين ميخی نمی کنيم تا بر تابوت حکومت الیگارشی به کوبيم ؟ اينک همه به تب و تاب افتاده اند که به هاشمی رآی بدهند تا مبادا رقيبش در دوردوم رئيس جمهور شود، هیهات ! غافل ازاينکه رئيس شدن هاشمی ی زيرک و موذی، افزودن چند صباحی بیش به حيات جمهوری اسلامی است. انتخاب احمدی نژاد دگماتيسم دوران عصرحجر و پياده کردن قوانين ضد انسانی اش در قرن بیست ویکم باید به تحول و به انفجار براي آزادي منجر شود، نیازی نیست که حتمن خونین باشد، و اگر ناخواسته شد، مرگ یکبار شیون یکبار، و گرنه این قافله تا به حشر لنگ است، بايد حاضر به هزينه دادن بود
آنتيل بزرگ شامل کوبا، جامايکا، هسپانيول وپورتوريکو است. وآنتيل کوچک که به دوبخش تقسيم می شود: بخش نخست جزاير « بالای بادها» ، شامل سلسله جزايرشرقی پوئرتو ريکو، تا دو جزيره توباگو وتری نيداد، وبخش دوم جزاير« پائين بادها » ، که از جزيره مارگريتا شروع و به " آروبا " ختم می شوند. منظوراز بالا وپائين بادها دور بودن نسبي اين جزاير از " هاريکن ها " و توفان ها است.
عذر می خواهم اگرفعلن نمی توانم دراين جا به شرح حال همه اين جزاير به پردازم . براي امروزفقط مختصري از ۴ جزيره آنتيل مي نويسم تا فرصتي ديگر.
دوجزيره تري نيداد و توباگو (Trinidad and Tobago )
مستعمره سابق انگليس ( از ۱۷۹۷ تا ۱۹۵۸) .


جاي پاي انگليسي ها را درجزيره تري نيداد به اين صورت مي توان دید الف: جمعيت اش در حال انفجار است، مردم مثل مورچه در خود می لولند، مثل جزيره موريس در اقيانوس هند، مثل کراچی در پاکستان، مثل بمبئی وکلکته در هند، مثل چيتاگنگ در بنگلادش، حتا ساختمان هاي باقي مانده از دوران استعمار نيزدراين شهرها به هم شباهت دارند ! و
ب: همه چيز چپکي است، رانندگی چپ، راه رفتن چپ، شنا کردن چپ، چرخيدن چپ، دو چرخه سواري چپ، حتا نورافکن چراغ های دورزن دريايی، که درهمه جای دنيا مثل عقربه ساعت از چپ به راست دورمی زنند، در اين شهرها برخلاف رويه آدميزاد، از راست به چپ مي چرخند! گوياحيوانات هم ياد گرفته اند درجاده ازمسير چپ عبور کنند. درخيابان های شلوغ مي تواني مردان وزناني را تماشا کني که اصل ونصب هندی شان به وضوح درچهره وسیمایشان هويدا است( ۴۰٪ جمعيت) نيزمی تواني در نظر مجسم کني چگونه جد ونياکان آن ها در قرون پيش، داوطلبانه يا به اجبار، به اين طرف کره زمين ديپورت شده اند. ۴۰٪ ديگر آفريقايي تبارند، که شرح بي خانماني وبرده گي اجداد آنها در اين نوشته نمي گنجد ! وتتمه بومي هاي اصيل که نياکانشان به دست سفيد پوستان در همين جزيره، تقريبن قتل عام شدند.
دوخاطره ديگر نيز خارج از موضوع به ياد می آورم.
هنگامي که درلنگرگاه تري نيداد منتظر نوبت بوديم، شب، ملوانان در هواي مطبوع و مهتابي با خيط (نخ نايلونی) وقلاب مشغول ماهيگيری شدند و بيش از ۸۰ تا ۹۰ عدد ماهی گرفتند. هرکدام بطول يک متر تا يک مترونيم و بيشتر، نميدانم اسم اين نوع ماهی چه بود، تقريبن به مارماهی شباهت داشت وشديدن همجنس خوار ( ?? Canibal ) اگريکی از آنها به قلاب می افتاد می بايست سريع آنراازآب بيرون کشيد، درغير اين صورت از طرف هم نوعان خود محاصره وبا دندان هايي شبيه دندان هاي باراکودا، چنان بلعیده می شد که فقط سر آن که به قلاب گير بود از بدنه يک مترونيمی آن ماهی باقی می ماند. آشپزباشی فيليپينی ما افزون بر برشته کردن تعدادي از آن ها در همان شب و در همان جا، خام آن را نيزبا سرکه و جينجر وبا فلفل وپاپريکا ی سبزتهيه کرد، که من امتحان کردم، چه ترد، جای شما خالی، عجیب چسبيد.
خاطره دوم اين بودکه همکارهندي تبارنماينده کشتيرانی راکه پس ازپهلوگيری، به کشتی آمده بود، به علت سهل انگاری دراجراي دستوري، سرزنش کردم.
قبل از ترک کشتی، مثل هميشه محموله کوچکی، محتوی پست، شامل اوراق واسنادی برای شرکت کشتيرانی درآلمان، وتعداد قابل توجهی از نامه ها وکارت پستال هاي نوشته شده از طرف پرسنل، که با عشق وعلاقه به زن وبچه، وبه پدرومادرواقوام وفاميل شان نوشته بودند برای پست کردن به دستش دادم . پس ازپياده شدن ازکشتی، افسرکشيک از روی عرشه ديده بود که طرف باحالت خشم، محموله پستی را درحوضچه بندر انداخته است. بعد از ظهر که مجددن به کشتی آمد علت را ازاو جويا شدم خيلی خونسرد گفت از دستم افتاده است.
تنها مایه دلگرمی ودل خوشي بچه ها، که بعضی از آنها بیش از ۹ ماه و اقسر دوم حتا ۱۵ ماه روی کشتی مانده بودند، همين مکاتبه هاي خانوادگي بود ومن ديده بودم چگونه اين بيچاره هادلواپس ونگران فاميل در وطن مي شدند( فيلي پين، ژيلبرت آيلند ) و اگر پست نمي رسيد يادير مي رسيد گاهي از روي ناچاري اشک مي ريختند، ومن رل پدر وپير فاميل را به عهده گرفته آنها را دلجويي مي دادم . اينک اين پدر سوخته اميد همه آن ها را به آب انداخته بود.
من، هميشه خود را تحت کنترل دارم و خيلي ديرعصبي مي شوم ولي اکنون ديگر کاسه صبر لبريز شده بود، اورا به سمت ديگرکشتی بردم که کسی نبيند، وچنان سيلی محکمي ( چپ وراست ) به گوشش زدم که کلاه وعينک اش به دريا پرت شدند وخود مرتيکه اش را با تيپا از کشتی بيرون انداختم وبرای هميشه ممنوع الورودش کردم.
جزايرکوراسائو وآروبا ( Curacao and Aruba )
این دو جزيره مستعمره هلند، احتياج به دفتر خاصی دارند، برای تعريف اززيبائی های رؤيا انگيزشان. که هلندی ها واقعن سنگ تمام گذاشته واين دوجزيره را تبديل به بهشت برين کرده اند. هنگام ورود به بندراز تعجب مات ات می برد،
هرچند زبان رسمي هلندي است ولي جزيره نشينان مخلوطی از زبان هاي هلندي، انگليسي، اسپانيولي، پرتغالي وزبان بومي خود شان کرئول درست کرده اند به نام ( Papiamentu )، که هرگاه به اين زبان قاطی شده باهم صحبت ميکردند من لذت می بردم، چون آنچه را که به انگليسی واسپانيولی ومقداری هلندی می گفتند من می فهميدم بقيه را می شد حدس زد. طول جزيره کوراسائو ۸۰ و عرض آن حدود ۲۰ کيلومتر است و مي شود در مدت چند ساعت تقريبن همه جا ي آن را ديد. من خاطرات خوشي ازديدن اين جزاير زيبا دارم که به اين زودي فراموش نمی کنم !









شرح ماجرای برخورد« دوستانه!» بادزدان دريايي دربندرسانتوس (Santos ) :
تابستان 1993ازهامبورگ به فرانکفورت و از آنجا به بزرگترين شهر برزيل، يعني (سا ئو پاولو Sao Paulo)، پروازکردم . پرواز، تا آنجا که به یاد دارم، يازده ساعت طول کشيد و پس از ۵ ساعت عقب کشيدن، ساعت یازده بعدازظهر اروپای مرکزی ام، تبديل شد به 6 صبح برزیل، وآغاز روزی نسبتن سرد، از فصل زمستان نیم کره جنوبی.
نماينده شرکت کشتيراني به استقبالم آمده بود. با نشان دادن گذرنامه آلمانی ام بدون معطلی از ایمی گریشن وازگمرک گذشتم وبلافاصله با ماشين به مقصد بندرسانتوس حرکت کرديم.
در حاليکه همسفرم از این در و از آن در ميگفت، من درامتداد جاده کوهستاني ازديدن درختان سبز، که گويا رنگ سبز ديگری داشتند تا درختان اروپایی، وازديدن زيباييهای طبيعت و زمستان ِ بهار مانندش لذت ميبردم وهوای خنک و پاک کوهستان را به ريه ميفرستادم. دلم مي خواست برای چند دقيقه چشم هايم را به بندم و لذت خوابی کوتاه را بچشم. ۲۴ ساعت بود که نخوابيده بودم، صبح زود حرکت به فرودگاه، پرواز به فرانکفورت، معطلي درفرودگاه، بي خوابي درمدت پرواز، ديدن فيلم هيجان انگيزچارلزبرونسون و وراجي مرد چاق بغل دستم در هواپيما ،گيج، خسته و بيحوصلهام کرده بود. و چون ميدانستم ورود به کشتی و تحويل وتحول، به این زودی ها فرصت خوابيدن را به من نخواهد داد، هر فرصت کوتاهی را مغتنم میشمردم. وقتي نماینده کشتیرانی، که جلو و بغل دست راننده نشسته بود، رو به من گفت: «کشتي به علت توفان نوح! هنوز به بندر نرسیده، تاخیر 3 روزه دارد، و ما هر روز درتماس رادیویی با آن هستیم، پس شما را فعلا به هتل ميبرم.» همین را که شنیدم عین سرنیزه، شق، سرجايم نشستم و با تعجبی آکنده از خوشحالی گفتم:
" Repite otra vez por favor " آنگاه در رؤيای گرفتن يک دوش گرم و درازکشیدن در رختخوابی نرم، رخوتی تمام وجودم را فرا گرفت، دلم مي خواست تا رسيدن به هتل، درصندلی عقب فروبروم. نیمه خواب نیمه بیدار شنیدم که نماینده کشتیرانی می گفت: امشب به افتخار ورودکاپیتان گاردن پارتی داریم و من خواب آلودگفتمbien, moi bien :
ازسائو پولو تا سانتوس راه زیادی نیست، فکر میکنم کمتر از ۲ ساعت، وسط راه نزدیک قلهی کوهی، به راننده گفتم نگه دارد! از ماشين پياده شدم. ایستادم و مست زيبايی طبيعت سحرآمیز شدم. آن روبرو در چشم انداز نگاه خستهام کوهها، تپهها، درهها، در نور آفتاب صبح میدرخشيدند. پايين و در عمق دره، روی درياچهها را مهای غبارآلود پوشانده بود. دلم میخواست همانجا ساعتها میماندم و زمان از حرکت میایستاد حتا برای یک لحظه! اما باید راه میافتادیم.
شب در جشن به اصطلاح گاردن پارتی نماینده شرکت کشتیرانی شرکت کردم. محل جشن کنار دریا بود که بهتر بود اسمش را می گذاشتند «پلاژ پارتی» خاطرهی آن شب فراموش نشدنیاست !
میهمانان، برزیلیهای خونگرم و آتشین مزاج و اروپاییهای دیرجوش ولی اهل رقص و عشق و آمریکاییهای همیشه خندان و بی غم و غصه بودند، با دم گرفتن آمریکاییها چنان رقص و پایکوبی به راه افتاد که من بوشهری خونگرم، ولی دست تنها، به گردشان هم نمیرسیدم.
من عاشق رقص های (الگانت) چاچا و تانگو هستم. می دانستم برای شش ماه دیگر باید با امواج دریا تنها باشم. آنشب، کشتی و دریا را فراموش کردم و برای ششماهم، تا طلوع فجر، با دختران سبزه ی خوش اندام، و با زیبا رویان دورگهی برزیلی، که آثار اجداد اروپايیشان در پوست روشن، موهای بور و چشمان آبی دل ودين از کافر و مسلمان میبرند و گویا با تانگو و چاچا، از مادر زاده میشوند، و با دختران آمریکایی واروپایی، که سعی می کردند در لوندی وعشوه گری چیزی از دخترهای برزیلی کم نیاورند، چاچا و تانگو رقصیدم !
کوبا لیبره Cuba Libre و حوریان زمینی کار خودشان را کردند، نماز شام وعشا وصبح قضا شد... و با معصيت هاي صغيره وکبيره جايي در بهشت براي خود رزرو کردم !
سه روز توقف وانتظار، تبديل شد به ۴ روز اقامت لذت بخش در هتلي بسيار زيبا در کنار دريا، با نگاه پانوراما به اقيانوس آشنای اطلس ! جايی که ديگر ميهمانان آمريکايی واروپايی هتل برای آمدن به آنجا چندهزار دلار خرج می کردند، من به یمن شغلم در چهارروز مرخصي ناخواسته باحقوق ومزايا به سر مي بردم.
روزها، از ساختمان های زيبا وتاريخي و مناظر قدیمی شهر دیدن می کردیم يا درکنار ساحل بسيار زيبا و روبایی بندر درهوای بهاری (زمستانی)، با دوستان وآشنایانی که پیدا کرده بودیم، پاچه شلوارها بالا کشیده، بقول ما بوشهری ها، پا پتی، درامتداد ساحل، جایی که دریا آرام آرام بر شن ها بوسه می زد، قدم مي زديم*.. و شب ها در این خیال بودیم...که...
رویم و گل برافشانیم ومی درساغر اندازیم **
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
بهشت عَدنً می خواستیم و می رفتیم به میخانه
که دست افشان غزل خوانیم وپا کوبان سر اندازیم
نه کس از عقل می بالید، نه کس طامات می بافید
بیا ساقی که تا خودرا به ملکی دیگر اندازیم
روز چهارم کشتي
مسير ترددش بنادر مديترانه ( قبرس، يونان، ايتاليا، فرانسه، اسپانيا)، جراير قناری، سپس گذر از آتلانتيک شمالی به جنوبی، تا شمال برزيل و ازآنجا بنادر يکی پس از ديگری : رسيف، ايل هويس، ويتوريا، ريو دوژانيرو ( دو عکس از ريو را پايين گذاشتهام)، سانتوس، سائو فرانسيسکو دو سول، ريو گرانده، آنگاه مونته ويدئو در اوروگوئه و بوئنوس آيرس در آرژانتين و توفانهای شديد و موج های خروشان آن خطه در جنوب اين کشور، که لابد کسانی که فيلمهای خبري جنگ جزيره فالکلند را که در دهه ۸۰ میلادی رخ داد، ديده اند هنوز به خاطر مي آورند.
هنگام وارسي کشتي معاون اول هم با من بود. وقتي دريچه گشاد لنگر، به فارسي نمي دانم چه ميگويند، به انگليسي مي شود: (anchor hawse hole ) را ديدم به او گفتم : هر دزد دريايي مي تواندبه راحتي پا روی زنجير گذاشته از این سوراخ بالا بيايد ! گفت در اين بندرهنوز برخوردی با (پيرات ) ها نداشته ايم. کاپیتان قبلی نیز همین مطلب را به من گفته بود !
با این حال گفتمقبل از غروب آفتاب همه درهای آهني منتهی به محل سکونت پرسنل را قفل کنند . دو نفر ملوان يکي سمت راست ديگری سمت چپ عرشه، با چراغ دستی قوی دردست بالا و پايين بروند وهميشه در حال حرکت باشند تا از دور ديده شوند، هيچ گونه اسلحه سرد با خود نداشته باشند (اسلحه گرم در کشتي نداریم )، به محض ورود پيراتها به عرشه، بلافاصله عقب گرد کرده، سريع وارد ساختمان accommodation شوند، در را قفل و افسر کشیک را در پل فرماندهی خبر کنند. هرگونه درگیری لفظی یا فیزیکی ممنوع !
من خود تا نيمه شب روی پُل ماندم وبه اوراق و اسناد رسيدگي کردم يکي دو تا تلکس و چند ایميل فرستادم در يکي از ايميلها به شرکت کشتيرانيام اطلاع دادم که کشتي را در لنگرگاه بندر سانتوس تحويل گرفته ام .کاپيتان قبلي کشتي را ترک و ما هنوز هيچ گونه دستوری برای پهلو گرفتن نداريم. و طبق اظهار نماينده شرکت، تا خالي شدن اسکله، بايد حدود سه روز ديگر منتظر بمانيم. وقتي به کابينام رفتم نيمساعت نگذشته بودکه افسر کشيک با هيجان ووحشت خبر از حمله دزدان دریایی مسلح را به کشتي داد. گفتم دو نفر کشيک عرشه کجا هستند ؟ گفت اينجا نزد من روی پل فرماندهی. به سرعت به پل رفتم. یکی ازدو ملوان را برای گشت و کشیک در راهروها وکنترل درب های آهنین به پایین فرستادم، دومی را برای انجام دستور احتمالی روی پل نگهداشتم . به معاون اول که اورا به پُل فرا خوانده بودم گفتم با گارد ساحلی و مقامات بندراز طريق کانال ۱۶تماس بر قرار کند و به محض بر قراری تماس، گوشي را به من بدهد . کانا ۱۶ کانال بين المللي و آماده باش برای همه کشتي ها است. همه کشتيها صدای مارا، و تقاضای کمک ما را ازگارد ساحلی از طريق این کانال مي شنديدند، به جز مقامات بندری، که آن شب نيز طبق معمول از ساعت ده شب به بعد ( Siesta) کرده بودند. به افسر کشيک گفتم هر چه چراغ و نور افکن روی عرشه و پُل داريم روشن کند ! با اين کار اين هدف ها را در نظر داشتم:
ـ ۱ پيراتها بدانند ما آنها را میبینیم و تحت نظر داريم وبا مقامات بندر و پليس درتماس هستیم، هر چند آنها به تجربه مي دانستند که پليسهای دريايی در شب ریسک نمیکنند و نگهبانان بندر نیز درخوابند يا خود را بخواب زده اند!
ـ۲ پيرات ها، هنگام باز کردن کانتينرها، درروشنايي نورافکن ها، علايم و برچسب های کانتينرهای حامل مواد شيميايي و مواد آتشزا و مواد منفجره را ببينند و به آنها دست نزنند که هم برا ی خود آنها و هم برای کشتي خطرناک است.
ـ۳ پس ازباز کردن کانتينر، محتوای آن را ببينند واگر بدردشان نميخورد به سراغ کانتينر ديگری بروند و برای جستجوی بيهوده کارتنها و محتوای جعبه ها را به بيرون نريزند. چون ميدانستم آنها در جستجوی تلفن، ویدیو، رادیو و دستگاههای الکترو نيکي هستند و کاری به کيسههای گندم و يا گل های مصنوعي و یا اسباب بازی پلاستیکی برای بچهها ندارند.
بیش از این هیچ کار دیگری از ما ساخته نبود. دلهره من بيشتر از اين بابت بود، مبادا با اسلحه به ما حمله کنندو کسي از افراد پرسنل مجروح يا کشته شود، هرچند نمیتوانستند بدون مواد منفجره درهای آهنی کشتی را بازکنند ولی میتوانستند با تبر، چکش سنگين و يا با گلوله شيشهها را بشکنند. پيرات هايي، که ما روی عرشه ديديم وشمرديم ۸ نفر بودند، آيا تعداد بيشتری روی کشتي بودند که در پشت کانتینرها مشغول سرقت، واز ديدما خارج بودند؟ نمي دانم!
ولي ديديم همه آنها مسلح هستند و تفنگ به دوش دارند و يکي از آنها با تفنگ آماده شليک اطراف را مي پاييد. هر گونه مقاومت دیوانگی محض بود. معاون يوکرايني غول پيکرم، که بجای مغز، ديناميت تو کله داشت، مطمئن بود که از این فاصله دور، حدود 150 متری، می تواند تشخیص بدهد تفنگهايي را که پيراتها بردوش دارند fake و Imitation هستند مي گفت اجازه بدهيد من بروم و همه آنها را به دریا بریزم !
وقتی هیکلش را ورانداز کردم مطمئن شدم که راست میگوید و میتواند به تنهایی همه آنها را به دریا بریزد، اما در وضع فعلی، تا فاصله ده متری آنها هم نمی رسید، چون به احتمال يقين با گلوله سوراخش مي کردند.
پیرات ها کارشان را که تمام کردندبرگشتند واز همان فاصله دور، رو به پُل فرماندهي ، که البته بعلت نور افکن های قوی وفاصله زياد نمي توانستند ما را به بينند، با سلام نظامي از( همکاری !) ما تشکر کرده و در تاريکي شب ناپديد شدند. روز بعد، پس از صورت برداری از کالاها، مشاهده کردیم که در بین اموال سرقت رفته يکي دو بسته حاوی جيوه نيز وجود دارد. پليس هم بعد از مرگ سهراب آمد و وظيفهاش! يعني تهيه گزارش را انجام داد، و وقتی سوال میکرديم چرا شب گذشته جوابی به ما نمیدادند ؟ در پاسخ، همان لال بازی به زبان انگليسي هم از بادشان میرفت و جز (پورتوگزيش)، زبان پرتغالی، هيچ زبان ديگر را (کاپی شن) نمیکردند!
و من ازآن شب به بعد، هر غروب آفتاب، لنگر مي کشيدم و بيش از دو ساعت، رو به اقيانوس و پشت به ساحل با تمام سرعت، از بندر و لنگرگاهش دور میشدم و در فاصله زیاد، درجایی که دست هیچ پیراتی باقایقاش به ما نمیرسید توقف میکردم، و با انچين خاموش، می گذاشتم کشتی سنگین، همراه با جریان آب تا صبح چند صدمتری از محل توقف اش جابجا شود. صبح روز بعد، همزمان با طلوع آفتاب دوباره لنگرگاه بودیم.

*) نمی توانم بگویم چند کيلومتر ساحل بود، چون سر تاسر برزيل از شمال تاجنوب اش پلاژ است
**) با اجازه حافظ شيرين سخن غزل اش را کمي دستکاري کردم !
..............................................................................................................


ماجراي برخوردبادزدان دريايي دربندرسانتوس (santos )در برزيل را در پست بعدي شرح مي دهم .
مخلوطی از ضدونقیض ها، که گاه ناچارند بیش ازيکسال دریک مکان بسته همد يگرراتحمل کنند، بدون نيروی بازدارنده ای بنام پلیس یا انتظامات، که گاه تنها وجودش، بدون هرگونه دخالتی، در ساحل، تنظیم کننده نظم وآرامش است !
بارها اتفاق افتاده است که يک حرکت دست، يا علامتی با انگشت، یاکج کردن سر، چرخاندن چشم، صدايی ازدهان، دريک زبان وفرهنگ معنای متنا قضی با فرهنگ کس ديگری داشته است وبارها درکشتی کاربه جایی کشیده شده که به برخوردهای خونين وحتا به مرگ انجاميده است. به ویژه اگرپای الکل هم درمیان باشد.
هرچند من فروش ونوشیدن الکل را درکشتی ممنوع کرده بودم، ولی می دانستم آن هادربنادرمی خرند وبا خود به کشتی می آورند وشب درپشت درهای بسته کابین شان، درجمع، یا به تنهایی می نوشند وتصورمی کنند کسی ازماجرا آگاه نیست. البته من آنها رادراین برداشت واعتقاد تنهامی گذاشتم ووانمود می کردم چیزی نمی دانم، زیرابه خوبی میدانستم که اگراین تفنن "فعلن بی ضرر “نيز ازآن ها بگیرم منفجرمی شوند، ولی تا زمانی که نظم درکشتی برقراراست وبچه ها در چهاردیواری کابین شان به اصطلاح خستگي در مي کنند، من هم چیزی نمی دیدم وصدايي نمی شنیدم.
بديهی است وظيفه ناوخدا تنها هدايت سالم واقتصادی کشتی ازنقطه ای به نقطه ديگرنيست، بل که توانایی، نيرووقدرت رهبری ومديريت وآشنا يی به علم روان شناسی افراد زیرفرماندهی اش، که خود بخش مهمی از دروس رشته فرماندهی است، وازهمه مهم ترتجربه کاری دراجراو انجام بهینه ( optimal ) این شغل نیزجزوجدایی ناپذیرآن به حساب مي آيد، تا بتواند جایگزینی برای کمبود نیروي بازدارنده باشد. تعدادی ازهمکارانم به علت سهل گرفتن این مهم وبی توجهی به این امورحیاتی جان خودرا ازدست داده وشبانه توسط پرسنل ازعرشه به دريا پرت شده اند وديگر اثری ازآنها ديده نشده است. والبته هیچ کس مسئولیت این جنایت را به عهده نمی گیرد وعامل یاعاملین، اگراختلافی بین خودشان به وجود نیاید وهمدیگررا لوندهند، برای همیشه ناشناس باقی می مانند، اگرهم شناسایی ومجازات شوند، برای قربانی فایده ملموسی ندازد. یک مورد خاص تا همین چند سال پیش دادگاه های آلمان را به خود مشغول داشته بود، که ازتمام پرسنل کشتی (تعدادشان را اینک نمیدانم ) فقط یک نفرباقی مانده بود بدون اینکه کشتی کوچکترین صدمه ای دیده باشد و یا آثاردر گیری وزدوخوردی دیده شود وآن یک نفر باز مانده ادعا می کرد هیچ چیز را بخاطرنمی آورد. حیرت آور این که هیچ پولی درگاوصندوق فرمانده یافت نمی شد درحالی که من به تجربه می دانم درگاوصندوق کاپیتان تقریبن همیشه مبلغی بین پنج تا پانزده هزاردلار پول نقد موجود است.
ودرحاشیه می گویم که شناورها بارها درتنگه مالاکا ( Malacca street) ، بین سوماترا وسنگاپور، مورد حمله دزدان دریایی( Pirate) قرارمی گیرند وهمه این (پیرات ) ها به خوبی می دانند که هميشه مبلغی کلان پول نقد درکشتی موجوداست و تا همه آن یا مقداری ازآن را به دست نیاورده اند کشتی را ترک نمی کنند وچون همیشه به اسلحه گرم مسلح هستند آماده گي انجام هر جنایتی رانیزدارند. من خود بارها از این تنگه عبور کرده ام وازمبلغ پانرده هزاردلاری که درکشتی داشتم ده هزاررامخفی وپنج هزاررا درگاوصندوق برای دزدان احتمالی وایضن برای نجات جان خویش ازگلوله تفنگ درگاوصندوق نگه داشته ام . که خوشتختابه کشتی من هرگزمورد حمله قرارنگرفت شاید هم به دلیل سرعت زیادی که داشتیم. درحالی که فریاد کمک طلبیدن همکاراني راکه مورد حمله قرارگرفته بودند ازرادیو VHF می شنیديم.
ضمنن همکارانی که مورد حمله قرار گرفته بودند تعریف می کردند که (پیرات) ها سر فرصت وبدون دغدغه وبدون عجله همه گوشه وکناررا، که احتمال می دادند پولی پنهان شده باشد، همراه با فشار قنداق تفنگ، با وسواس می گشتند. به گمان بعضی ازهم کاران، این دلیلی بود برهمکاری پنهانی پلیس دریایی با (پیرات) ها، زیرا درحالیکه همه کشتی های اطراف، تا فاصله دور، فریاد عجز ولابه کمک طلبان را می شنیدند، ناگهان رادیو VHF پلیس، چه در ساحل چه در دریا، خفه خون می گرفت و سکوت مرگ بر آن حکم فرما مي شد.
ضمنن من شخصن ده هزار دلار پنهاني را در جاي بخصوصي يا در سوراخي مخفي نمي کردم، بل که آنرا لابلاي کاغذهاي زيراکس (Printer) مي گذاشتم ونميدانم اگر مي آمدند پيدايش مي کردند يا خير ؟
برمی گردم به اصل موضوع: بی تنوعی، زنده گی يکنواخت، بی خوابی ها، نا آشنایی به زبان وفرهنگ يک ديگر، با عث کنش وواکنش های بسياری در کشتي ميشود. هرچند به زبان بين المللی، یعنی انگليسی، صحبت می شود، ولی اين زبان زبان مادری هيچ يک ازما نيست، طرفه اينکه بسياری ازشهروندان کشورهای کمونيستی(سابق ) فقط مختصرآشنايی با اين زبان دارند.
دریک کشتی، نظم، ديسيپلين ومحيطی کماکان مثل سربازخانه حکم فرما است وبايد چنين باشد. دستوری که ازمافوق می رسد بايد بدون چون وچرا اجرا شود، جای چانه زنی وبحث کردن نيست، تمام !
ما بارها ديده ايم که به هنگام پهلو گرفتن کشتی، بعلت عدم تفهيم بین پل فرماندهی وافسرمسئول، که زبان بلد نبوده است، طناب کشتی به موقع به ساحل نرسيده یا دیررسیده است ودرنتيجه کاپيتان موفق نشده کشتی رامهارکند. چون کشتی فاقد ترمزاست وهرحرکتی برای متوقف کردن آن زمان می برد. کشتی تنها با سکان وپروانه قابل کنترل است وهرفرمانی که بوسيله فشاردکمه ای از پُل فرماندهی به انجين فرستاده می شود، برای تبديل اين فرمان به يک عمل ميکانيکی زمان لازم است. خسارت هايی که به علت عدم تفهيم يا تفهيم غلط (misunderstanding ) بين پُل فرماندهی وافسرمربوطه، به بدنه کشتی ها وارد آمده گاهي باعث از کار افتادن کشتي شده است، هرچند بطور موقت وتا اتمام تعميرات.
علت اين عدم تفهيم ها درکشتی يکی هم اينست که شرکت های کشتيرانی دخالت مستقيمي درانتخاب پرسنل ندارند بل که نماينده گی هايی هستند که اين اواخرمثل قارچ اززمين روییده شده اند ووظيفه شان تعيين پرسنل واعزام آنها به کشتی ها است. چه قابليت،وچه استعداد وتوانايی اي اين افراد براي شغل موردنظردارند کمترمورد سؤال قرارميگيرد. فقط به کنترل اسناد واوراق يک داوطلب بسنده مي کنند.
يک فيليپينی فقط حق دريافت ۲۰ درصد ازحقوق اش رادرکشتی برای مصرف ضروری وشخصی دارد( به انضمام پول اضافه کاري که انجام مي دهد )، بقيه حقوق، طبق قراردادی که بين دولت فيلیپين وشرکت های کشتیرانی به امضا رسيده است، به حساب خانواده وفاميل اين دريانوردان درفيلی پين واريزمی شود. به عبارت ديگرهرساله ازاين طريق ميليون ها دلارارزنصيب دولت فيلی پين می شود.
واين دولت سعی ميکند هرساله صدها افسردريايی توليد وبرای اخذ ارز بیشتربه بازاربین المللی عرضه کند. تنهاکميت در اين جا مهم است و کيفيت رُلی معادل صفربازی می کند، . رقابت در واگذاري پرسنل به کشتی های اروپایی بين کشورهای آسيايی وکشورهای کمونيستی (سابق) چنان شديد است که کسی به کيفيت پرسنل توجهی نمی کند. درحالی که درفيلی پين به زبان انگليسی تدريس می کنند ودست کم دراين مورد مشکل کمتر است، پرسنلی که ازکشورهای بلوک شرق يا ازچين کمونيست عرضه می شوند، اکثرن با مشکل زبان روبروهستند. چند سال پيش وقتی يک کشتی را تحويل گرفتم که دردريای کاراييب، بين فلوريدا، يوستون Huston ونيواورلينز New Orleans و جزايروکشورهای اسپانولی زبان تردد ميکرد، ناچار شدم زبان اسپانولی را ياد بگيرم، چون ساکنين کشورهای آمريکای لاتين وآمريکای مرکزی کمترزحمت ياد گرفتن زبان انگليسي را به خود می دهند. ولی اينک دراین سن وسال براي من صرف نمی کند زبان چينی را هم ياد بگيرم.

..................................................................
* کشتي هاي مسافر بري را در اين جا استثنا مي کنم.
مُو بچّهِ بوشهرُم و د يريا وطنمُ بی
وب لاگ سی چنمُ بی
شو، چل ِچلهِ ی باد شمال سينه تو سينه ی بلممُ بی
ماشووه مزارمو، شراعش کفنمُ بی
میداف تو دِ سُم جل کُلی پشمالو تنمُ بی
وبلاگ سی چنمُ بی
قوس، غُرِّه تراق، شِر ِشربارون تو بلم همسفرُم بی
خسّا گ دوات و بالا چينگو قلممُ بی
شوريده وخارو توی زنبيل ری سرُم بی
يه گنُجه فراغی و يه لنَگوته برُم بی
سُرخو توی گرگورم و پيسو تو رَی يمُ بی
پاتيلی پرازجيگر بَمبَک ری تشمُ بی
دَر وَخت هداگ گبَگو تو دَس ِچپلمُ بی
توسون تو کپرَ زينوی غُچوّ بغلمُ بی
خالو مو وبلاگ سی چنمُ بی
نه تحَلی غم توی دلمُ بيد و نه با کسَ سخنمُ بی
هروخت که دلتنگی وخلُق نخشمُ بی
تيفون تو سرُم بی
قيلون سی مو چاق مي که، ای زينو، که زنمُ بی
آروم دلمُ بی
با پيش د ِميت باد مُو می زَت که خِشمُ بی
تسَبيح تو دسمُ بی
وُ ا يقت پتکمُ بی.........
ديليت وا َد وپا بليش و لينک، گوز خرمُ بی
عامو مو وبلاگ سی چنمُ بی
وهچيره تو خو ميزنمُ اُنگاری که گنُزی تو تنمُ بی
توُ (تب) کرِدمُ ومی د رُوشه دسمُ زَهره ترکَ از بُتلمُ بی
رُمبيده، ای دنيا ری سرُم، غمُبه زينو ری دلُم بی
جَهلمُ می گيره از دس ِ خوم خين بخدا توی چيشمُ بی
کنگيزه زدمُ هی تو خوممُ ، مُنگه زينو ری دلمُ بی
مو ِگمپلِ بُلکُم نبيدمُ گوگل و پالتاک سی چنمُ بی
خالو مو وبلاگ سی چنمُ بی
عامو مووبلاگ سی چنِمُ بی
...................................................................................................................
ترجمه:
دیریا : دریا / سی چنم : برای چه/شو : شب/چل چله باد شمال : وزش باد شمال/ماشو وه : قایق/شراع:بادبان/میداف : پارو/جل کلی پشمالو : لباس پشمی/ قوس :باد تندی که از جنوب آید/غره تراق : رعد
خسّاگ : ماهی مرکب/ بلا چينگو: يک نوع ماهی/ شوريده،خارو : يک نوع ماهی/گنجه فراغ : زير پيراهن لنگوته: لنُگ/ گرگور: وسيله ماهيگيري/ پيسو : دلفين
/پاتيل : ديگ/ بمبک : کوسه/ هداگ : ماهيگيری/تحل: تلخ/نخش : ناخوش/تيفون : توفان/ قيلون : قليان/ پيش دميت : برگ درخت خرما/ ايقت : اين قدر/پتک حوصله
ديليت، ادَ : delete, ad, pablish/ وهچيره : جيغ و فرياد/گُنز : زنبور/می دروشه : می لرزد/ زهره : ترس / بتُل : سوسک/ رُمبيده : فروريخته/ غمبه : نُق/ زينو : زينب خانوم/ جاشو : ملوان/ غراب : کشتی/ جهل : عصبانی
کنگبزه : آرنج / منگه : غرولند/ بلکم : قلدر/ خين : خون

با تعجب وخوشحالی ديدم مطلبی درباره زادگاهم بوشهرنوشته است، که سه بار٫پياپي آن را خواندم، هربارآرام تروآهسته تر... ازرگبارهای تندزمستانی بوشهر نوشته بود، ازساحل خليج هميشه فارس اش، ازبلم های ماهيگيران اش ياد کرده بود، به گوش ماهی ها وصدف هاي بزرگ وکوچکش اشاره داشت...
خواندم وبا جان ودل خواندم وآه کشيدم وآه کشيدم. ووقتی به حايي رسيدم که ازبوی خاص دريا ی بوشهرسخن ميگفت... گريه امان نداد...
اشک ريختم...اشک ريختم...اشک ريختم...وهنوز که اين سطور را می نويسم آرام نگرفته ام. سالهاست گريه نکرده ام. آخرين بار درسوگ پدربزرگوار، عزيزومهربانم بود. گريه نکرده بودم چون مگرممکن است يک ناخدای کشتی احساساتی بشود ؟
کسی که کارش، شغلش، زنده گی اش، روزش، شب اش، يا به نبرد با طوفان ها وخشم طبيعت می گذرد، باهمه بی خوابی هايش، با دلهره های لحظه به لحظه اش، بااحساس مسؤليت عظيم بر دوشش، يا وقتش با سروکله زدن با مشکلات وسختی هايی که هرگز دردرياتمام شدنی نيستند سپري مي شود، چگونه مي تواند دچار احساس بشود ؟
غلطيدن کشتي درمدت ۲۵ ثانيه به پهلوي راست، تا زاويه ۳۵ درجه، ودر مدت ۲۵ ثانيه به پهلوي چب تا همين راويه، که اگر طوفان اجازه بدهدو بتواني از پناهگاه امن ات بيرون بيايی می توانی با دستت آب را لمس بکنی، واين حرکت گهواره اي نا آرام نه برای يکساعت يا يکروز، بل که گاه تا بيش از دو با ۳ هفته، چنان امان ازانسان مي گيرد که ديگر حايي براي احساس باقي نمي گذارد.
برای پرهيز از بوی عرق بدن با پارچه وليف خودت را می شويی، چون دوش گرفتن عملي است غير ممکن، درحال نشستن می خوابی، اگر فرصتی دست بدهد، وکشتي هاي ديگري در نزديکي ات نباشند. آري بادرحال نشستن يا در لحظه ايستادن، تکبه به ديوار، مي خوابي، چون حرکتهای بی امان به پهلوغلطيدن هاي کشتي، ازتختخواب پرتت ميکنند به بيرون.
ايستاده غذا می خوری، تکيه زده به ديوار، وبا هر لقمه سعی می کنی بالانس نگهداری وبا حرکتهاي کشتی پا به پا مي شوی تا تعادلت را حفظ کني، چه بسا اتفاق افتاده که محتوي بشقابت به گوشه ای پرت شده اند، ترجيحن يا اصلن غذانمی خوری يا تند تند می خوری تاهرچه زود تراز اين مزاحمت دست وپاگيرخلاص بشوی. تا دو ۲، الی سه هفته بايد آرزوی خوردن سوپی داغ را به بايگانی بسپری، چون محال است بتواني بشقاب سوپي دردستت نگه داری وبا يک غلطيدن بعدی کشتی محتوي آن روی صورت ولباس ات پخش نشود. همه جا پر است از دوسيه ها، کلاسورها، کتاب ها، پروسپکت ها که در اثر جهش کشتي در موح به اطراف پراکنده شده اند، وبي اثر است اگر آنها را حمع وجورکرده سر حايشان بگذاري.
صورت ها همه اصلاح نکرده، بوی بدن هاي عرق کرده و بوی بددهان ها، که از معده مي آيد،در تمام روز،در تمام شب، عاصي ات ميکند، چشم ها همه از بی خوابی سرخ ، قيافه ها در هم کشيده، اوقات هاهمه تلخ، چون خودت دودی نيستی بوی گند دود در راهروها وسالن ها حالت را به هم مي زند و به سر وصورت ولباست مي چسبد. سخت مواظبی که مبادا در اثر بی احتياطی ليز بخوري، يا بحايي اصابت کني ومجروح بشوی وسروکارت به بی حرکتی ودردو درمان بيافتد، که فاحعه است چون تو هم سرکشتی هستی هم قلب کشتی، کشتي اي که مثل سربازحانه است، يکي دستور ميدهدو ديگران بدون چون وچرا اطاعت مي کنند. به مسافر ها، که اکثرن در هر سفري همراهي ات مي کنند، که هم مزاحم اندو هم وراج اندو هم بلندصحبت می کنند وهم کنحکاو وهم سوهان اعصاب !
ولي درآمدخوبي هستندبراي شرکت، تاکيد مي کنی تا آنجا که ممکن است در کابين بمانندو زياد حرکت نکنند ولي دندان قروچه می کنی که اين زنان ومردان راحت طلب بي دغدغه هميشه خندان، دستورت را فراموش مي کنندو دراين طوفان خانمان برانداز به دنبال کنجکاوی وما جراجويی اين طرف وآن طرف مي روند ، و مدام دردلهره بسر می بری مبا داکسی از آنها، که اکثرن از پولدارهای مسن هستند، دراثر غلطيدن هاوبالاپايين رفتن های کشتی مجروح بشود با دچار استخوان شکستگی گردد، که بار ها در اثر بی احتياطی اتفاق افتاده است. زيرا که مجروح شدن اين ها، با اين امکانات محدود، بويژه پرسنل محدود، قوز ي است بالای قوز وفقط همين اش را کم داريم ! آری کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟
کدام کاپيتان می تواند اصولن احساساتی بشود ؟ دردريا ؟
ولی اينک، شب از نيمه گذشته، در ساحل امن، درکنار زن وفرزندان ونوه ها، نشسته درپشت ميزکامپيوتر،در تنهايی خودم، برای ايرانم وبرای بوشهرم اشک ميريزم، برای زادگاهم، برای شهر ايام کودکيم، شهرايام نوجوانی ام که ۴۴ سال پيش دست سر نوشت مرا از او جدا کرد، اينک از فرسنگ ها فاصله به خاطر رگبارهاي زمستاني اش، به ياد بلم های ماهيگيری اش ودر روياي بوی خاص درياي زيبايش و بوي علف هاي دريايي اش اشک از چشمان پيرم جاری است...
دوستت دارم وطن !
سپاسگزارم مهرداد جان
