


اگربعضی ها تصورمی کنندمن به اين زودی ها دست ازسرآفريقا بر مي دارم خطا می کنند ! اروپا وآمريکا چه چيزخارق العاده ای دارند که من به تعريفش بپردازم ؟ اين آفريقاست که قاره عجايب وغرايب است.
ولی امروز استثنا قايل می شوم ومی خواهم شما را با خود به خاوردورببرم، دقيق تر بگويم به (ولادی وُستک ) بندری درشرق روسيه.
اجازه بدهيد نخست دو کلمه در باره يادداشت هايم توضيح بدهم:
من ميدانم مردم وقت وحوصله خواندن مطالب بالابلند را ندارند، خودم هم نوشته های کوتاه را برای خواندن ترجيح می دهم ولی باوجوديکه سعی وافي درکوتاه نويسی دارم، نمی توانم خاطرات دريايی ام را همیشه درچند جمله خلاصه کنم . من قلم توانای استاد حسن درویش پور، مجید زهری يا اسد علیمحمدی را ندارم که مي توانندمتن دو سه صفحه ای را چنان سليس وروان درکمتر ازيک صفحه بنویسندو همه مقصود را نیزبرسانند.
شما با من کمی حوصله داشته باشيد! قول ميدهم خسته تان نکنم وقول ميدهم ـ زود زود ـ آپديت نکنم . متشکرم !
ادامه مطلب: جهت کشتي ما که از غرب آمريکا، از Seattle ، می آمديم براي رسيدن به شرق روسيه، اين باردرامتداد مجمع الجزاير زنجيره ايAleuts، در مسيريک نيم دايره بزرگ می گذشت. اين به ظاهر بيراهه، که بيراهه نبود، به دودليل انتخاب مي کردم:
نخست اين که اين راه کوتاه ترين راه تا مقصد بود*، هر چنددرابتدا به طرف آلاسکا و به طرف شمال پاسيفيک حرکت مي کرديم. دوديگرآنکه، اگرشدت توفان های شمال اقيانوس ِ به اصطلاح آرام ( معروف به Taifun) به مرحله ای می رسيد که هرگونه لجاجت ودرگيری بيشتربا آن مساوی می شد با ازدست دادن جان بيست ودو انسان، به انضمام صدها ميليون دلارخسارت به کشتی وکالا، دراين صورت می توانستم سريع به پشت يکی از اين جزيره ها پناه ببرم وچند ساعت يا يک روز انتظار بکشم تا توفان زهرش رابريزد، کما اينکه يک بار به ناچاردست به اين کار زدم .
درامتداد مسير، پس از گذشتن از جزاير زنجيره اي اليوت، از شمال به جزيره ژاپنی Hokkaido نزديک می شديم واگرهوا آفتابی ومساعد بود قله آتشفشان معروف آن جزيره را، که اسمش يادم نيست تما شا می کرديم، ما از تنگه Taugaru Street می گذشتيم ووارددريای ژاپن می شديم وچه منظره پرشکوهی: درسمت راست جزيره Hokkaido ودر سمت چپ سرزمين اصلی ژاپن، ورو بروی ما پنهان در پشت يک خليج، بندر(ولادی وستوک ) قرارداشت که بعلت بعد مسافت هنوز چيزي ازآن نمي ديديم. با وجوديکه اين بندر درعرض جغرافيايی حدود ۴۲ درجه شمالی، يعنی همان عرض جغرافيايی شمال مديترانه، که از شهررم نيزمی گذرد قرار گرفته است وما بار اول اوايل ماه مارس وارد آنجا شديم، حوضچه بندر يخ بسته بود. که يکی ازدلا يلش وزش هوای سرد سيبری از شمال است. شهر بردامنه کوه و تپه های مرتفع با بناهاي زشت وبد ريخت به سبک اکثر کشورهاي کمونيستي بنا شده است. هنگامي که ازبالای کوه به اطراف شهرنگاه مي کني، بندروخليج آن در زير پايت پهن شده است ومنظره ای زيبا وتماشايی دارد. چند چيزدر این شهر توجه مرا جلب کرد:
نخست باوجوديکه چند سال از گلاست نوست وپروسترويکا می گذشت مردم اين شهر( من طبق معمول با مامورين ومسئولين بندر وگمرک سروکار داشتم) هنوزازخواب کمونيستی بيدارنشده بودند وعقربه زمان برای آنها درهمان تاريخ وهمان دوران برژنف وآندروپف درجامی زد. گويا گورباچوفي هرگز زاده نشده وتغييري در ارگان سيستم به وجود نيامده است ! آخر مسکو دور بود...خيلي دور...
ولادی وُستوک اواخرسالهای نودميلادی (از لحاظ بوروکراسی واموربندری) نعل به نعل مطابق بود با آلمان شرقی سالهای ۶۰ و ۷۰ميلادی يا بالنينگرادی که من اوايل سالهای ۸۰ م. ديده بودم.
پس ازپهلو گرفتن کشتي به اسکله ، بين ۱۵ تا ۲۰ نفر نظامی با يونيفورمهاي بسيار تميز( يونيفورمها هم عوض نشده بودند!) با قيافه های عبوس و اخمو به کشتي واردمي شدند، نخست سر نشينان را (face control) مي کردند، تمام سوراخ سنبه های کشتی را، حتا کابين هاي محل سکونت پرسنل رامی گشتند( موقع خروج کشتي وترک بندر يه همچنين)، تقريبن از همه اسناد ومدارک کشتي، که در دو کلاسور ضخيم نگهداري مي شوند، کپی مطالبه مي کردندو همه چيز رابا جدوجهدو دقتي بي نظير درچندين دفتر ۳۰ × ۵۰ سانتی متری ثبت وضبط می کردندو سخت مواطب بودندمبادا در درج وثبت اسناد مرتکب اشتباهي بشوند که شايد بعدهامورد مواخذه قرار بگيرند. اگرجه تمام وقت اخمو ولي همواره بسيار مودب بودند! ومن دلم برايشان مي سوخت که وقت گران بها را اين گونه براي کنترل هاي بي هوده تلف مي کنند.
حدود پنج ساعتي بابت ثبت مدارک وکنترل اسناددست به کاربودند.
به ( Steward) دستور داده بودم چندين بطر مشروب روی ميزبگذارد وبه محض خالی شدن ليوان هافوری آنهاراپرکند تافرصتی برای ايراد های بی جا و معطلی های بی ثمرو احتمالن جريمه نقديپيدا نکنند، آنها نیز لیوانشان را به سلامتی من با یک ( ناستروویا) ی محکم وقاطع بالا می بردندو کله شان که گرم مي شدبه اصرار دعوت مي کردندباآنها هم پياله شوم ومن دستي به ريش پرپشتم مي کشيدم ومي گفتم: مرا معذورداريدمن مسلمانم.
زبان انگليسی راکه هيچ کدامشان بلد نبودند وهرچيزی را به زبان روسی از من مي پرسيدند ومن در پاسخ با سر تصديق مي کردم ومي گفتم : « د ا د ا » .
واگرمی دیدم هر از گاهي از« د ادای » نا بجاي من تعجب می کنند، تصحيح مي کردم و مي گفتم: « نی يت نی يت ».
نشان به اين نشان که آخر سرچنان ازويسکي( black lable) مفت صاحب مرده مست مي شدند که نوشتن هر کلمه اضافي در دفاتر ده گانه ثبت اسنادواموال واملاک !! تبديل مي شد به عذابي اليم. وهنگامي که ديگر قادر به نوشتن هيچ کلمه اي نبودند ملوانان را صدا مي کردم تا با احترام کامل زير بغل تک تک آنها را، که هرکدام يک بطر جاني واکر هديه من در جيب کت داشتند، بگيرند ودر پياده شدن از کشتي ياري شان کنند.
ومن در مبل لم داده نفس راحتی می کشیدم که این دفعه نیزهمه چیزبه خیرگذشته است، معطلي براي کشتي و تاخيري درکالا به وجود نبامده است وجريمه اي پرداخت نکرده ام.
درپايان می خواهم به این حقيقت اشاره کنم که من زيبا ترين زنان را درسه نقطه جهان ديدم: اول ايران، واين را بدوراز تعارف و جداازحس وطن دوستي می گويم، دوم در ولادی وستوک روسيه وسوم درلهستان.
==================================================
* کوتاه ترین راه از این جهت که ما کشتی را به طریق great circle به مقصد هدایت می کنیم. کساني که از لندن يا از فرانکفورت به مقصد مثلن لوس آنجلس پرواز کرده اند ميدانندکه هوا پيما بجاي اينکه مستقيم از فراز آتلانتيک به سمت LA پرواز کند نخست به طرف شمال غرب به پرواز در مي آيد وپس از گذشتن از گرينلند وکانادا وطي مسيري در نيم دايره اي بزرگ، از شمال وارد فضاي آمريکا مي شود. ما دريانوردان و خلبان هاي هواپيما براي طي مسافت هاي بزرگ از شرق به غرب وبه عکس ازسيستم ناويگاسيون به طريق great circle استفاده مي کنيم. کساني که مايلنداطلاعات بيشتري راجع به (گريت سيرکل) بدست بياورندمي توانند در گوگل مطالبي در اين مورد بيابند.
بعد ازانتشارمقاله آفريقا...آفريقا، خوانندگان عزيز این وبلاگ با کامنت و ایمیل مرا مورد لطف و عنايت خويش قراردادند و تشويقم کردند به ادامه نوشتن. درمیان اين دوستان و سروران نیز بودند کسانیکه اينجا و آنجا نگاهی انتقادی به آن یاداشت داشتند، که ازهمه اين دوستان بخاطر اظهارنظر و انتقادشان سپاسگزارم. بیشتر انتقادها را ازطريق ایميل یا تلفن دوستان ويا حضوری دریافتم که خود را موظف میدانم پاسخ این دوستان را برای رفع هر نوع سوءتفاهمی بدهم و امیدوارم در این یاداشت توانسته باشم منظورم را برسانم.
ــ از من انتقاد شده بود: «چرا به تعريف ازاسرائيل پرداخته وحرفی از فلسطين نزده ام؟»
اگر چه در آن نوشته قصد تعریف و تمجید یا محکوم کردن هیچ ملتی را نداشتهام و تنها به مشکلات و مشاهدات خود بعنوان دریانورد پرداختهام، تعجب کردم چرا دوستان چنین برداشتی کردهاند! از آن گذشته من خود را مفسر وتحليلگر سياسی نمیدانم تا بهمشکل بين اسرائيل و فلسطين بپردازم. من با کشتیام چندين باردربنادر Ashdod و Haifa دراسرائیل پهلو گرفته، کالا تخليه و بارگيری کرده ام، و هرگاه مأمورين پليس ويا مسؤلين بندردرتماس مستقيم، يا از طريق اوراق واسناد کشتی به نام من و يا به محل تولدم ايران برخورده اند و يا اگرکسی به خاطر ظاهر شرقیام از کشورم پرسيده است، با سربلندی نام زادگاه پرافتخارم ايران را برده ام، باوجود همه توهين ها، هتاکی ها، افتراها، تهديدهای اتمی ويهودستيزی کورکورانه جمهوری اسلامی، مأمورين اسرائيلی برای من و کشتیام نه تنها مشکلی ايجاد نکردند، که اگر میخواستند میتوانستند، بلکه با کمال احترام با من برخورد وبا پرسنل کشتی هم همکاری داشتهاند. چگونه میتوانم پا روی وجدان گذاشته و این احترام و محبتها را به خاطردرگيری دو دولت، که هيج ارتباطی با من و منافع ملتم ندارد و بهخاطر کسانی که نمیتوانند موجوديت تنها کشور آزاد و دموکراتيک خاورميانه را هضم وتحمل کنند، انکارکنم.
نوشتهاند: "من درشرح اوضاعآفريقا تندروی کرده ام". نخست باید بگویم من دراکثر بنادر آفريقایی دوستان زیادی که درارتباط با شغلم با آنها آشنا شده ام دارم و هرچند امروز از هم دوریم ولی هرگزفراموششان نکردهام و نمیکنم. اين دوستان درهر ديداری که داشتهایم مرا صميمانه درآغوش ميگرفتند، بهخانه دعوت میکردند و در کنار خانوادهشان تا آنجا که در توان داشتند از من پذیرایی میکردند که البته این رابطه همیشه دو طرفه بوده است.
باید بگویم نه تنها من که دوستان آفريقاییام دل خونی ازدست خودشان داشتند.
آنچه ازآفريقا گفتم و نوشتم بازتاب درددلهای دوستان آفريقاییام و مشاهدات عینی خودم بود. بارها فکر کردهام چرا ما (به اصطلاح جهان سومیها) مثل اروپاییها، آمريکاییها وديگران پيشرفت علمي وصنعتي نداشته ايم واندر خم یک کوچهایم؟ و مصرف کنندهی پیشرفت و تکنولوژِی و کار دیگرانیم، آیا نباید پرسید مشکل درکجاست؟ ايراد درچيست ؟ آيا حجم مغزيک کانادایی يا يک آلمانی ازحجم مغز من ِايرانی يا ازحجم مغز ِ يک آفريقایی بيشتراست؟ و آيا خدا يا طبيعت، قدرت توليد وخلاقيت بیشتر و بهتري درسلولهای مغز آنان کاشته است؟ بارها به چشم خود میديدم که در «گابون» يا در «کامرون» و يا دربنادر ديگری که سابقا مستعمره فرانسه بودهاند، هنوز پس از سالها رهایی ازاستعمار، فرانسویها بخشي ازپستهای کليدی را دربنادر، چه آشکار و چه در نهان، دردست دارند و پیش آمده که میبایست تصميم گيری مهمی دررابطه با تخليه ويا بارگيری کالاهای خاصی گرفته شود و باورکنید، هيچ کس، هيچ کارمند آفريقایی قدرت وجرات اتخاذ تصمیم و یا قبول مسئولیت را نداشته وبايد نخست ( Boss )را که فرانسوی بود با هدر دادن وقت ما که هردقيقهاش برای کشتی و شرکت من هزینه بر میداشت پیدا کنند حالا کی و کجا خدا میدانست.
البته این وضعیت را به همهجا بسط نمیدهم و شاید در سازمانهای دولتی و غیر دولتی دیگرشان چنين نیست، اما دراموربندری آنچه را که تجربهکرده ام همین بود. اضافه میکنم که درکشورهایی که قبلا مستعمره انگليس بوده اند من آقا بالاسری در بنادرو امور بندری ندیدم، نه به اين دليل که همه کارها بر وفق مراد بود و نيازی به انگليسیها وديسيپلين آنها احساس نمیشد، بلکه فکر میکنم بخاطر نفرتی بود که اینها از جماعت انگليسي داشتند.
شاید حق با دوست عزيزی باشد که در نظرخواهی پست قبلی نوشتهاند: " کشورهای انگلیسی آفریقا (آنگلو فن )وضع بهتری نسبت به کشورهای فرانسوی آفریقا (فرانکوفن) دارند. و به طور کلی انگلیس علاوه بر استعمار تا حدودی به کشور مستعمره خویش رسیده است درحالی که فرانسویها فقط به استعمار کشورها پرداخته اند."
البته نمیدانم نظر این دوست تا چه حدی به حقیقت نزدیک است. قصد من هم در اینجا بررسی خوبی يا برتری استعمار فرانسوی بر انگليسی نیست و همانطور که در پست قبلی هم اشاره کردم، نظرم اینست که در مجموع فرانسویها با سیاست و بدور ازخشونت و امرونهی و تحقيرديگران، رفتار انسانیتری با مستعمرات خود داشتهاند و من بازتاب اين برخوردهاي «دوستانه» را در مردم اين کشورها دیدهام حال آنکه درمستعمرههای سابق انگليس مامورين(آفريقائي) نه تنها نفرتشان را نسبت به اروپاییها پنهان نمیکنند بلکه رفتاری خشن و پرخاشگرانهای هم دارند.
درزبان انگليسی به آنها ميگويند: stow away آلمانها ميگويند: blinde Passagiere به فارسی؟ نميدانم !
شايد: مسافرين ناخواسته. يا به قول من سوهان روح و سمباده اعصاب .
منظورم افرادی هستند که در بنادربطورقاچاق سوار کشتی شده و با پنهان شدن درانبار(خن)، در کانتینرها، يا درگوشه ای از کشتي سعی ميکنند با بخطرانداختن جان و يا با ريسک زندانی شدن درسياه چالها، به هرنحو شده خودرا به کشوری مرفه، برای کار و زندگی راحت و بي دغدغه برسانند . درنگاه اول، اين افراد، که اکثرن جوانانی بين ۱۴ تا ۲۵ ساله از کشورهای فقيرآفريقائی، آمريکای لاتين ومرکزي و يا آسيائی مي باشند، بينواياني هستند که براي گريزازيدبختی و فقر، از بيکاري و سرباراجتماع بودن و درحاشيه زنده گي کردن راهي جز فرار از وطن نيافته اند.
پنهانگاه آنان در کشتي، اگرتوسط پرسنل يافت نشود، چند روز بعد، وسط اقيانوس، هنگامي که از شدت گرسنگی و تشنگی مجبور به ترک اش مي شوند، لو مي رود، در کشتي، به علت کمبود جا اجبارن همه آنها در يک کابين، با وجود کمبود پرسنل، تحت نظر قرارمي گيرند، و جون هيچ بندر و هيچ مملکتي حاضر به تحويل گرفتن آنها نيست بايد تا زمان برگشت به کشور مبدا، اگر برگشتي در برنامه باشد، درهمين اطاقک در زندان بمانند.
نگهداري اين بيست و خورده اي مسافر ناخواسته نه تنها امکانات بهداشتي و درماني محدود کشتي را به چالش مي طلبد، بل که خوار و بارموجود را نيز، که فقط براي پرسنل و براي يک مدت معين محاسبه و دريافت شده است، در صورت طولاني شدن سفر، احتمالن با کمبود مواجه مي سازد. گرفتن خوار و بارمجدد از بنادر بين راه متضمن تلف شدن وقت است . اضافه براين، آشپز، و دستيارانش و ديگر پرسنل عرشه و انجين، متحمل کاراضافي بدون برخورداري ازحقوق بيشترمي شوند، که هيچ دريانوردي با توجه به کار طاقت فرساي روزانه خويش، داوطلبانه مايل به انجام آن نيست. گزارش نويسي، ردو بدل ده ها فکس و اي ميل، تلفن هاي مکرر و اوقاتي که از استراحت محدود گرفته و براي انجام اين گونه کارها تلف مي شوند به حساب نمي آورم.
اين مسافرين نا مسافر اگر هم سالم و بي دردسربه مقصد برسند کمتر قادربه خروج ازمحوطه بسته و بشدت تحت کنترل بنادر مي شوند، درنتيجه دستگير و به مصداق مال بد بيخ ريش صاحبش، کِت بسته به کشتی بازگردانده مي شوند..درکشتي مجددن دراطاقکي تحت نظر قرارمي گيرند تا پس از چند روز يا چند هفته دربندرمبدآ به پليس تحويل داده شوند.
مامورين پليس، که گويا تن شان به تن سعيد مرتضوي خورده است، اين نکبت زده ها را جلو چشم بيکاران حرفه اي و تماشاچيان بيکار، به قصد کُشت کتک می زنند، و تو تعجب ميکني از قدرت تحمل کتک خوري يک انسان، گويا مشکلات زنده گي پوست شان را نيز سخت کلفت کرده است. يکبار که من از بالاي " بريج " شاهد اين صحنه دلخراش بودم اگر دخالت نمي کردم معلوم نبودچه بر سر شان مي آمد. با آرنجم به شکم گنده رئيس پليس که توپوز زيربغل درپل فرماندهي کنارم ايستاده است مي زنم و ميگويم: enough با اشاره رئيس آنها را در يک وانت مي ريزند و مي برند. رئيس راضي و خشنود با تمام هيکلش مي خندد، دندان هاي زردش را نشان ميدهد و مي گويد: ! jail sir
هم من ميدانم و هم خود پدر سوخته اش که چندي بعد با رشوه و زد و بند همه شان را آزاد مي کند، و روز از نو، روزي از نو.
رئيس پليس که يونيفورم گشادش به تن اش داد مي زند با گردن کج کف دستش را نشان ميدهد و ميگويد: sir ! present و منتطرمی ماند تا ويسکي و آبجوش را تحويل بگيرد، اگر ندهي به بهانه هاي واهي کشتي را در بندر براي چندين ساعت قفل ميکند.
از ديد شرکت های کشتيرانی و نماينده آنان، يعنی فرماندهان، اين مسافرين نا خواسته، که تعدادشان گاهی تا ۲۰ نفر و بيشتر هم می رسد، " پارازيت " و مشکلی محسوب می شوند که تحمل جسمي، روحي و مالي اش از حد معمول فرا تر مي رود.
۱ ــ اتفاق افتاده است که اين رفيوجي ها به تعداد زياد خودرا در يک کانتينر۲۰ فوتي پنهان کرده اند وچون درب کانتينر از درون باز نميشود به علت کمبود اکسيژن يا به دليل استشمام گاز های سمي باقي مانده از کالاهاي شيميائی، خفه شده اند.
۲ ــ اتفاق افتاده است که اين افرادهنگام غروب شنا کنان در حوضچه بندر به شناور نزديک شده و تا تاريک شدن هوا، به پروانه کشتی آويزان می شوند که هنگام روشن کردن انجين و آزمايش پروانه، لاشه هاي تکه تکه شده آنها شناور روي آب ديده مي شود
۳ ــ اتفاق افتاده است که پرسنل کشتی ازشدت خشم ،شبانه، تعدادي از آنها را به دريا اتداخته اند و فرمانده دو روز براي يافتن شان درتاريکي شب و در درياي متلاطم بي نتيجه از يافتن، بي خوابي کشيده و بي هوده وقت هدر کرده است.
به هر حال و در هرصورت، چون فرمانده مسئول جان همه افراداست، بايد پاسخگوي سين جيم هاي الزامي مامورين نيز باشد. تأ خير هاي حاصله از اين اتفاق هاي خارج از برنامه، باعث مي شوند، بعلت دير رسيدن کالا به مقصد، وارد کننده گان کالا متضرر بشوند، و درصورت ادعاي خسارت، شرکت کشتيراني يا شرکت بيمه کننده، زيان گناه نکرده متحمل شود!.
همکاران آلماني، هر گاه فلاکت و بد بختي اين کشورها و اين ملت ها را مي بينند، سر به آسمان بر مي دارند و با صداي بلند مي گويند: خداي را شکر که من در اين کشورها متولد نشده ام و لابد آفريقائي ها بايد بگويند خاک بر سر ما که اين جا متولد شده ايم.



این گونه گرفتاری ها، که کاهش وافزایششان درهر بندرمتفاوت است، فرصت وامان راچنان از آدم می ربايند که پی گیری خبری درراديوويا تلويون تبدیل می شود به یک امرتقریبن محال. روزنامه ومجله ای که به دست می آوری، پراست از اخبارمحلی. از ايران ودرايران هیچ خبری نیست، خواننده برزیلی، چینی یا مکزیکی را چه غم به اين که درایران چه میگذرد. شاید اصلن نداند ایران خوردنیست یا پوشیدنی. درساحل دسترسی به اينتر نت هست ولی کو وقت، کو فرصت.
گاه ۳ تا ۴ بندررا درفاصله اي کوتاه طی ميکنی ( اکثر بنادر ژاپن ، بنادرچين وبنادراروپائی بيش از چند مايل دريائی* ازهم فاصله ندارند) بسيار اتفاق می افتد که ۳ روز پيا پی فرصت خواب دست نمیدهد وعجبا ! ازبدن انسان، چه زود به این سختی ها عادت می کند.
شرکت های کشتيرانی برای صرفه جوئي بيشتر، درهرجا ودرهرچيزکه بتوانند سروته را مي زنند. خصوصا درامرپرسنل. شغل۴ افسررا به ۲ افسرواگذار مي کنند، بدون حقوق و مزایای بیشتر. اکثر افسرانی که از طرف شرکت استخدام می شوند روسی، لهستانی، اوکراينی، فيليپينی يا چينی هستند. بسياری ازآنها( به جز فيليپيني ها) غيراززبان مادری به هيچ زبان ديگری آشنا نيستند وچقدر وقت تلف مي شود تا مطلبي را به آنها تفهيم کني، وقتي که هر دقيقه اش طلاست.
این یک دیدگاه از بعد درساحل بودن و توقف درکناراسکله وسروکله زدن باافسران زبان نفهم.
دردريا و بدوراز ساحل وضع ازاين بهتر نيست. يا با طوفان دست به گريبانی يا وضعيت جوي چنان است که هيچ موج کوتاه وبلندی اخباری ازوطن به تو نمی رساند. بريده روز نامه هائی دررابطه با اخبارايران که فاميل می فرستد، يا در بين راه درپست بنادر آفريقائی گم وگورمی شوند، يا اگر به دستت برسند ماهها ازتازگی و آپديت آن گذشته است.
چنین است که خبرذبح اسلامی بختیار چندین روز پس ازوقوع، از طريق راديو دويچه وله در لنگرگاه بندر( هنُگ کونگ) به گوشت می رسد. روزها، چه بساهفته ها پس از قتل فروهرها، پوينده ، مختاري وگلوله خوردن حجاريان، برحسب تصادف دریکی از بنادرازخبرش آگاه میشوی.
نام اکبر گنجی رادر بندر(کوبه) در ژاپن، ازـ بی بی سی ـ ، خيلي کوتاه ومختصرمی شنوی. به همين خبرکوتاه بايد اکتفا کرد منبع خبر رساني ديگري براي تکميل اطلاعات، فعلن موجود نيست .
چندهفته بعد، همزمان با ديدار فاميل درمرخصی کوتاهی درآلمان، درگوگل به دنبال مطلبی در باره گنجی هستی. مانیفستش را پرينت ميکنی، با عجله می خوانی، دردريا وقت برای توریست های ثروتمند آمریکائی واروپائی، که مشتری دایمی شرکت ما وکشتي ماهستند، فراوان ولي برای توکم، خیلی کم است.
خبرپنجمين سال زندانی بودن اکبرگنجی را میخوانم و بخود می گویم: چه ملتی هستیم ما ؟ نخبگانمان را، سرمایه مملکت مان را به دست خود، از بین می بریم ؟
´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´
* یک ميل دريائی مساوی است با ۱۸۵۲ متر
شغل من ایجاب میکرد که به همه قاره های جهان واقيانوس های آن مسافرت کنم . دريا واقيانوس به اصطلاح آرام را، درشمال وجنوب، همانند آتلانتیک شمالی وجنوبي، پرخروش تروطوفان زا ترازدیگر درياها يافتم.
اگرمن با کشتی دراقيانوس اطلس ويا اقيانوس هند در هرسفردريائی* يکی دوبار با هاریکن هاي Hurricans بزرگ وکوچک روبرو میشدم، در اقيانوس آرام، بسته به فصول سال، بين ۵ تا ۱۵ باربا این بلای آسمانی و زمینی دست و پنجه نرم میکردم وکشتی، با آن عظمت، مثل يک اسباب بازی، زله و فرو مانده ازموجی به موج ديگر می غلطيد. در چندین سفر که بین( سی اتل Seattle ) و ( ولادی وستک Vladiwostok) داشتم گاه تا 6 طوفان ( Gales or Cyclones ) در مدت 16 روزمسافرت بین این دو بندر، همزمان مارا بدرقه می کردند. 16 تا 17 روز یه این دلیل زیرا سرعت بیشتر در چنین طوفانی نه امکان پذیر است و ته معقول. وطیفه فرمانده است که با برخورداری از تجربه کافی وحفظ خونسردی، کشتی وسر نشينانش را از مهلکه نجات دهد، من ازطوفان نمی ترسيدم وهراسی از آن ندارم، وظیفه وشغل من رها شدن از چنگال طوفان است.
با این حال وحشتم در هنگام گرفتاری با طوفان ازاین بود که مبادا موتور کشتی، به هردليلی، از کار بيافتد . ازکارافتادن ( انجین شناور) مساویست بابی اثر شدن سکان یا فرمان ( مفایسه با خودروی که در سراشيبی جاده کوهی فرمانش از کاربیافتد)
يکی ازمهم ترين مانورهای عاقلانه ای که دراين مهلکه لازم وواجب است جلوگیری از پهلو دادن شناوردر طولش به موج دریا، و کاهش ضربت امواج به بدنه کشتی است که این امر با ايجاد زاويه حاد "حدود 20 تا 30 درجه بین کشتی و جهت موج حاصل میشود. به اين صورت که اگرطوفان فرضن از ۹۰ درجه ( مشرق) می آيد، بايد با سرعت کم، تا آن حد که کشی قادربه مانور باشد، سينه کشتی را بين ۲۰ تا ۳۰ درجه، چپ يا راست مسيرطوفان نگهداشت. که در این مثال میشود به چپ، حدود 60 یا 70 درجه و به راست حدود 110 یا 120 درجه قطب نما .
البته اين کار درطوفان کار ساده ای نيست ولی عملی است و نميگذارد که موج های سهمگين که گاه تاا ارتفاع بین 20 تا 25 متر وچه بسا مرتفع تر می رسند، درفاصله های کوتاه به پهلوی کشتی برخوردوبا عث واژگونی آن شوند.. ولی چرا این اقیانوس بیشتر خروشان تا آرام، آرام نام گرفت ؟ در یکی از نوشته های قبلی ام اشاره ای داشتم به چگونگی کشف جزایر فیلیپین توسط دریانوردی بنام (ماگاله ّFernao de Magaghaes) .
همین شخص نیز در راه کشف کشورهاي جديد، پس از گذراندن طوفان های سهمگین در اقیانوس اطلس وازهم پاشیده شدن دو فروند از کشتی هایش، از طریق تنگه ای در جنوب آمریکای لاتین، که بعد ها به نام خودش ( ماگالان استریت) مشهور شد، وارد اقیانوس کبیر گردید و چون آنرا در مقایسه با خروش اقيانوس اطلس آرام یافت اسمش را گذاشت پاسیفیکو Pacifico
´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´
* اگريک کشتی مثلن از مبدأ بندرهامبورگ درآلمان به مقصد بندربوستون درآمريکا در یا پیمائی کند، دربين راه رفت وبرگشت در بيش از ۱۰ الی ۱۵ بندرديگرنيز به اسکله پهلو گرفته، تخليه وبارگيری ميکند. آن زمان که کشتی دوباره در بندر مبدأ پهلو بگيرد يک سفردريائی به پايان رسيده است هرسفربه طورمتوسط دو ماه ونیم تا ۳ ماه طول می کشد