تبليغاتX
میداف
چندساعتی از ترک بندربوستون درايالت ماساچوست* به مقصد فيلادلفيا گذشته بود و( cape cod) را پشت سرگذاشته بوديم که افسرکشيک، زنگ آلارم را به صدا درآورد:  stow away onboard  همه به جنب وجوش افتاده بودند و من سخت عصبي ودر تعجب، که يک رفيوجی اينجا واکنون روی کشتی من چه کار ميکند ؟ وبخودمي گفتم لابد يکی ازکارگران بندر درخن کشتی خوابش برده است.
 گفتم فوری اورا بياورند پُل فرماندهی (  command bridge).
حدود يکسالی می شد که باکشتی بين بنادر نيويورک، بوستون، فيلادلفيا، بالتيمور، نورفولک، چارلستون، ساوانا وجکسون ويل درشرق آمريکا و بنادرمتعدد برزيل،از جمله ويتوريا Vitoria ،سانتوس  Santos و ريو دوژانيرو Rio de Janeiro، تا مونته ويدئو دراوروگوئه وبوئنوس آيرس درآرژانتين تردد می کرديم. آمريکای شمالی به جای خود، درشرق آمريکای لاتين نير، حداقل من شخصن، سابقه داشتن رفيوجی نداشتم به همين دليل ازشنيدن اين خبربسيارتعجب کردم. وقتی " گناهکار " را به پُل ( bridge) آوردند جوانی را روبروی خود ديدم حدود ۱۸ ـ  ۲۰ ساله، سفيد پوست، موی بلوند شانه کرده، چشم آبی وخنده رو، انگارهيچ اتفاقی نيافتاده است. من که ازديدن اين ميهمان ناخوانده و تأخير بيجا دررسيدن به فيلادلفيا اصلن amused نبودم با تندی گفتم:
  ? wat da hell R U doing on my f...   Vessel  لبخندی زد وگفت می خواهم با شما بيايم اروپا ! گفتم کی گفته ما می رويم اروپا ؟ اشاره به بالای کشتی کرد وگفت: پرچم آلمان را اون بالا ديدم. مگر کشتی شما آلمانی نيست ؟ من وقتي سادگی، خنده روئی وصميميت اين جوان راديدم، چه ميدانم، احساس پدری دست دادو با خونسردي گفتم آيا تاکنون چيزي از ( feeder Vessel ) شنيده ای ؟ البته که نشنيده بود ! گفتم اسم ات چيست ؟ گفت: مواوک . گفتم چی ؟ گفت: ماورک ! قلم وکاغذ دادم دستش گفتم بنويس ! نوشت:  MARK گفتم، خُب ماورک !  توبرای خودت کلی دردسر درست کردي وبرای من a lot waste of time  من ناچارم ( coast guard) را خبر وتو را ازکشتی پياده کنم ! گفت:
   ! I`m sorry for inconvenience sir  (کوست گارد) را از طريق  VHF خبر کردم. چون از ساحل مقداری فاصله داشتم يک position نزديک ساخل تعيين کردندوگفتند کشتی را به اين مکان هدايت کنم، تا درآنجا همديگر را ملاقات کنيم !
 رفتن تا آن مکان و تحوبل اين ميهمان ناخوانده بيش ازدو ساعت وقت کشتي مرا هدر داد.** اگر کشتي نتواند در وقت تعيين شده به اسکله فيلادلفيا پهلو بگيرد و ازاين بابت جدول بندي نوبتي کشتيها در آن بندر به هم بخورد و تغييرات ناخواسته اي رخ دهد و صدمه اي به تخليه وبارگيري کالا وارد شود، شرکت کشتيراني، ( بخوان من) پاسخگو خواهد بود. وظيفه من بود و هميشه هست که قبل ازخروج از بندر،با بسيج پرسنل، دستور بدهم تمام سوراخ سنبه هاي کشتي را بدنبال رفيوجي بگردند واگرشکي دربودنش هست پيدايش کنند و تحويل پليس اش دهند ! ولی ...پيش خودمان بماند، من ابن کاررا نکرده بودم. آخر چه کسي حساب مي کرديک جوان آمريکايي دلش از وطنش سير شده وبه دنبال ماجرا جويي در اروپا باشد و براي اين کار کشتي مرا انتخاب بکند.
اينجاست که هر کاپيتاني براي جبران تاخير،خداخدا مي کند رعدي، برقي، بادي، طوفاني، چيزي به وزد، يا موجي، کوفتي، زهرماري از راه برسد، تا بشود تقصيرها را بگردن آن انداخت. ولي آنروز طوفاني نيامدو موجي از راه نرسيد. به مدير ماشين گفتم شير سوخت را قدري بيشتر بازکن، پايت را روي گاز بگذار وهر چه قوه اسب وگاو والاغ داري به کار ببر تا تاخير را جبران کنيم ! و همين طورهم شد.
دراين دوساعت زمان تا تحويل وتسليم، پس از عادي شدن فشار خون، فرصتی شد تا بااين جوان آمريکائی گپي بزنم. بااشاره به کوله پشتی اش گفتم اين چيست ؟ بازش کرد، مقداری شکلات ويکی دوبسته (کوکيس) وبطري آبي باخودداشت. گفتم اگر ما به اروپا می رفتيم بيش از دوهفته درراه بوديم، تو چگونه تصور کردی می توانی بااين کميت وکيفيت سالم به اروپا برسی ؟ گفتم همه مردم دنيا اشتياق آمدن به آمريکا را دارند برای گرفتن گرين کارت، هستي ونيستي به باد مي دهند ! مردم کوبا برای کار وزنده گی در آمريکا خودرا به موج وطوفان ميزنند، درمرز مکزيک، نه سيم خاردارو نه سگ هاي هار، ونه تهديدودستگيری توسط رنجرها، هيچ يک قادر نيستند موج مهاجرين را متوقف سازند ! تو چه گونه از اين بهشت و از اين همه نعمت فرار مي کنی ؟ او جواب قانع کننده ای به من نداد هر چند از گفتار، رفتار وکردارش جوان ناداني به نظرنمي رسيد ! اما اوکسي بودکه از کالج فرارکرده بود. پدر ومادر وزنده گي و تحصيل را رها کرده بود، از ديو ودد ملول بودو نمي دانست چه چيزش آرزوست ؟
 او به اميد زنده گی ديگر، در جاي ديگر، سر به دريا زده بود. وقتی اورا تحويل (کوست گارد) ميداديم به افسر کشيک کشتي گفتم هنگام پياده شدن به وسيله pilot ladder ، اورا با طناب heaving line  سکيور secure کنند. اين طناب براي جلوگيري از افتادن در دريا، از پشت گردن تاب داده و باز از پشت به دور کمر وبدور شکم پيچيده گره زده مي شود.
 در تمام مدت حضور در کشتي تا لحظه تحويل، اين جوان را روی پُل فرماندهی نگهداشته واز نظر دور نداشتم وگفتم با ساندويچ وآشاميدنی از او پذيرايی کنند. به تجربه ميدانستم، اگر اتفاق نا گواری برای اين شخص روی کشتی من رخ دهد، پليس آمريکا به اين زودی ها دست از سر من وکشتی من بر نخواهد داشت. هنگام تسليم ديدم چگونه پليس هاي (کوست گارد) اين جوان را با احترام تحويل گرفتند وبا احتياط کامل سوار بر کشتی شان کردند. وبخاطر آوردم زماني را که در بندر  Santa do Mingo در جزيره Hespaniol در جمهوري دومينيکن، هنگام تحويل رفيوجی ها به مأمورين، پليس ها چگونه آن بدبخت هارا زير بارا ن مشت ولگدمي گرفتندومی کوبیدند وبجای علت، معلول را به سبک خودشان درمان می کردند.
من نميدانم پليس ماساچوست در رابطه با اين جوان چه اقدامي کرد ؟ اين جوان زنده گی ديگری راازآنچه که در آمريکا داشت آرزو مي کرد . مي گفت خوشا بحال جوانان اروپائی که با يک کوله پشتی بر دوش می توانند به کشورهای اطرافشان سفرکنند، با فرهنگ های ديگر، بازبان های ديگروبا انسان های ديگر آشنا شوند ! مي گفت: من به غير ازکانادا ، که تفاوتی با وطن خودم ندارد به کجا می توانم بروم ؟ می گفت آيا زنده گی همين خورد وخوراک ولباس است ؟ تحصيل، شغل، ازدواج ؟ ووقتی که پير شدم مثل پدر بزرگم در صندلی تابي لم بدهم وچپق بکشم ؟ آيا چون در آمريکا متولد شده ام، انسان خوشبختی هستم؟ آيا به اين دليل بهتر از ديگرانم ؟  مي گفت بسياري از ارزش ها در آمريکا از بين رفته است. هر چند اين گفتگو دوجانبه بود ولی می گذاشتم بيشتراو حرف بزند.
پيش خودفکر مي کردم ... اي دنياي ديوانه ديوانه... مردم به قصد ورود به آمريکا از زادگاه، از محيط آشنا، از يادگارها وبادبودها و از ريشه خود مي زنندوفرار می کنند، اين جوان از آمريکا فرار می کند ! در جاي ديگر دنبال ارزش ها مي گردد، از او پرسيدم آيا توفکر مي کني ارزش ها در اروپا بجاي خود باقي مانده اند ؟ چه جوابي می توانست به من بدهد ؟ او که اروپا رانديده بود.
 آيادرست مي گويم ؟ :
زمان ازگذشته شروع می شود، از حال می گذرد وبه آينده ختم می شود. گذشته حقيقتی است که اتفاق افتاده، آينده محدوده ای است برای امکاناتی که اتفاق خواهند افتاد. و حال...؟ آيا ما تماشاگران کاري از دست مان بر مي آيد. من مي گويم آري... شما چه مي گوييد ؟
 
 
 

.......................................................................
* يک بوستون هم درانگلستان داريم
..............................................
** برای اينکه دو شناوربه توانند سريع و بدون آسيب ديدن به هم پهلو بگيرند می بايست هردو درحال حرکت باشند و سرعت شان را باهم اگريمنت بکنند
 
2 نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت 11:46  توسط  حميد میداف 
دوستی چند روز پيش پرسيد: مطلب وخاطره بعدی ات درباره چيست؟ گفتم می روم به خاور دور...خيلی دور...به ولادی وُستوک...
گفت بالاخره از آفريقا فراريت دادند !
 گفتم به روايتی آفريقا مهدتمدن وآغاز زنده گی بنی بشر است چه چيز وچه کسی مي تواندمرا اززادگاه معنوي ام فراری دهد ؟
گويا نتوانستم اين پاسخی راکه آن زمان به دوستم دادم به درستی درپست قبلی بازگو کنم، زیراکه بخشی ازآن نوشته باعث رنجش خاطر دوست گرانمايه ای شده است که البته چنین قصدي در کار نبود.
ولی اجازه بدهيد مطلبی را که آن زمان تلفنی به دوستم گفتم براي شماهم نقل کنم.
هنگامی که کشتی راازهمکارقبلی تحويل گرفتم در بندر ( انتورپ) دربلژيک پهلو گرفته بوديم. شانس بامن ياربود که توقف طولاني درآن بندر باعث شد تحويل وتحول کشتي يکروز تمام طول بکشد، که نصفش به شرح چگونگی اوصاع واحوال بنادرآفريقا ئي ومشکلات ومسائلي که درپيش خواهم داشت گذشت. چون به همين منظور، يعنی سفر به آفريقا، کشتی را تحويل می گرفتم. همکارم پرسيد: آيا داوطلبانه راضی به سفربه آفريقا شده ای ؟ يا شرکت مجبورت کرده است ؟ گفتم چطورمگر؟
 که دمل ورم کرده اش ترکيد، وداغ دل سوخته اش بيرون ريخت.
 مي گفت شرکت با مشکل پرسنل رو برو شده، چون هيچ آدم عاقلي حاضر نيست داوطلبانه به آفريقا برود. مي گفت تاکنون هيچ کس بيش از ۴ ماه درآفريقا تاب نياورده است وراست مي گفت. وي ادامه داد که: بی خوابی ها، جنگ اعصاب ها، چانه زدن ها، رشوه دادن ها، بی قانونی ها،هردمبيلی ها و چه وچه...همه را عاصي کرده است واين همه درمقابل فقط ده هزاردلار حقوق درماه !! ؟
می گفت:  Nee; nicht mit mir ! es lohnt sich nicht  نه، براي من صرف نمی کنه.
گفتم که نه ! داوطلب نيستم! ولي من درآفتاب داغ بوشهر، در ساحل داغ تر خليج هميشه فارس، دربحبوحه بدبختي وبي پولي، دراوج جنگ جهاني دويم متولد شده ام، مرا از آفريقا مترسان !
من رفتم آفريقا ، نه براي چهارماه ! که براي تقريبن دوسال.
 از خدا که پنهان نيست ازشما چه پنهان:  ۱۰ هزار دلار حقوق ماهانه از شرکت کشتيرانی، ۲هزار دلار Bonus از (Charter company) به انضمام درآمدهای جنبی، که آش کشک خاله بود...بخوری پات بود نخوری...
که البته همه اين مزايا، نه بخاطرچشم وابروی مشکي من ابراني، که سهميه هر کاپيتان آفريقا رو بود، ولی آن کاپيتان قبلی، حالا به هردليلی، اين موضوع رااز من پنهان نگهداشته بود !
وافزون بر همه، دوستاني که درکشورهای آفريقايی يافتم. چه مرد وچه زن.
درست نميدانم درکدام بندر؟ احتمالن دربندر* ( Cotonoue) در کشور آفريقايی بنين Benin بود که يکی ازمأمورين پليس يا گمرک، برای اولين بار، برحسب تصادف، به اسم عربی اسلامی من( عبدالحميد ) در Crew List برخورد وبا چشمان ازحدقه درآمده گفت: انت عرب ؟ انت مُسلم ؟ گفتم عرب که لا، ولي مُسلم نعم يا اخي... که يک دفعه صدای الله واکبروصلوات بر محمد وآل محمددرفضای سالن کشتي پيچيد وديسيپلين بی ديسيپلين، برادران هم کيش وهم آيين از مرزتابوی No touch گذشته، مراغرق درماچ و بوسه کردند واين کم بودکه خبرش نيز مثل برق و بادکامپيوتری واينترنتی، درديگر بلاد آفريقا پيچيد: که هي ملت ! چه نشسته ايد! کاپيتان فلان کشتی ازبلادکفُاراستعمار طلب، وازدیارملحدين لاکردار لا مذهب، مسلماني است دوآتشه وازکيش و کسوت خودمان. کذا ! 
ومن شدم ازآن تاريخ به بعدحاجی کاپيتان "sir " عبدالحميد ! 
وهرگاه کسی نيت آزار واذيت وبا قصدپدر سوخته گری با کشتی یا باپرسنل غُراب** من داشت، من، من حاجی کاپيتان، با ريش توپی، که هميشه در دريا بخاطر تنبلی دراصلاح صورت، با خود حمل ميکردم، تسبيح به دست، الله واکبر گويان وبا سلام وصلوات ازراه می رسيدم، نصفی عربی، نصف ديگرش به انگليسی وفارسي وآلماني واسپانيولي...قاطي مي کردم ( حسن اش در اين بود که کسي نفهمد من چه مي گويم، چون اثرش بيشتر است)، به زمين وزمان بد وبيراه مي گفتم و چنان هارت و پورتي راه مي انداختم و گردو خاکی به پا می کردم، که برادران آقريقاني مثل گله مرغي که سنگي بين شان پرتاب کرده باشي، هر کدام به گوشه اي مي دويدند...باید می بوديد ومی ديديد.
 ومن ای که، دور ازگوش محمد علی ابطحی، حتا نماز هم يادم رفته است، چنان امر به معروف ونهی از منکري دربلاد آفريقا پياده مي کردم که مسلمان نشنفدکافر نبيند.
 و دلم برای برادران آفريقائيم می سوخت که ناخواسته آنها را شرمنده خاص وعام ودچار عذاب وجدان می کردم، که البته حاجي دست ودل باري هم بودم وبعداز اخم و تخم با ‌Bakhshish يکي دو کارتن سافت درينک بانهار*** مفصل ازشان دلجوئي مي کردم، وقبل از اينکه مرا دوباره غرق ماچ وبوسه بکنند فرار را برقرار ترجيح مي دادم.
 
 
حاجی کاپیتان
 
.........................................................................................
* ) هنگامي که در ترم سوم دوره فرماندهي مشغول تحصيل در آلمان بودم، پنج جوان آقريقائي( از کشور بنين) تحصيلاتشان را در کالج ما شروع کردند. اينک پس از سالها گذشت رمان، دو نفز ازآنها را در بندر کوتونو در آفريقا، به عنوان  Pilot دوباره مي ديدم، که چه پير شده بوديم همه مان.
.........................................................................................
**) غُراب = کشتی
.........................................................................................
***) کشتي ماروزانه به حدود ۱۰ تا ۱۵نفر از کارگران آفريقائي نهاروشام مجاني مي داد. 
2 نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1384ساعت 19:41  توسط  حميد میداف 

 اگربعضی ها تصورمی کنندمن به اين زودی ها دست ازسرآفريقا بر مي دارم خطا می کنند ! اروپا وآمريکا چه چيزخارق العاده ای دارند که من به تعريفش بپردازم ؟ اين آفريقاست که قاره عجايب وغرايب است. 
 ولی امروز
استثنا قايل می شوم ومی خواهم شما را با خود به خاوردورببرم، دقيق تر بگويم به (ولادی وُستک ) بندری درشرق روسيه.

 اجازه بدهيد نخست دو کلمه در باره يادداشت هايم توضيح بدهم:

من ميدانم مردم وقت وحوصله خواندن مطالب بالابلند را ندارند، خودم هم نوشته های کوتاه را برای خواندن ترجيح می دهم ولی باوجوديکه سعی وافي درکوتاه نويسی دارم، نمی توانم خاطرات دريايی ام را همیشه درچند جمله خلاصه کنم . من قلم توانای استاد حسن درویش پور، مجید زهری يا اسد علیمحمدی را ندارم که مي توانندمتن دو سه صفحه ای را چنان سليس وروان درکمتر ازيک صفحه بنویسندو همه مقصود را نیزبرسانند. 

شما با من کمی حوصله داشته باشيد! قول ميدهم خسته تان نکنم وقول ميدهم ـ زود زود ـ آپديت نکنم . متشکرم !

ادامه مطلب: جهت کشتي ما که از غرب آمريکا، از Seattle ، می آمديم براي رسيدن به شرق روسيه، اين باردرامتداد مجمع الجزاير زنجيره ايAleuts، در مسيريک نيم دايره بزرگ می گذشت. اين به ظاهر بيراهه، که بيراهه نبود، به دودليل انتخاب مي کردم:

نخست اين که اين راه کوتاه ترين راه تا مقصد بود*، هر چنددرابتدا به طرف آلاسکا و به طرف شمال پاسيفيک حرکت مي کرديم. دوديگرآنکه، اگرشدت توفان های شمال اقيانوس ِ به اصطلاح آرام ( معروف به  Taifun) به مرحله ای می رسيد که هرگونه لجاجت ودرگيری بيشتربا آن مساوی می شد با ازدست دادن جان بيست ودو انسان، به انضمام صدها ميليون دلارخسارت به کشتی وکالا، دراين صورت می توانستم سريع به پشت يکی از اين جزيره ها پناه ببرم وچند ساعت يا يک روز انتظار بکشم تا توفان زهرش رابريزد، کما اينکه يک بار به ناچاردست به اين کار زدم .

 درامتداد مسير، پس از گذشتن از جزاير زنجيره اي اليوت، از شمال به جزيره ژاپنی Hokkaido نزديک می شديم واگرهوا آفتابی ومساعد بود قله آتشفشان معروف آن جزيره را، که اسمش يادم نيست تما شا می کرديم، ما از تنگه Taugaru Street می گذشتيم ووارددريای ژاپن می شديم وچه منظره پرشکوهی: درسمت راست جزيره Hokkaido  ودر سمت چپ سرزمين اصلی ژاپن، ورو بروی ما پنهان در پشت يک خليج، بندر(ولادی وستوک ) قرارداشت که بعلت بعد مسافت هنوز چيزي ازآن نمي ديديم. با وجوديکه اين بندر درعرض جغرافيايی حدود ۴۲ درجه شمالی، يعنی همان عرض جغرافيايی شمال مديترانه، که از شهررم نيزمی گذرد قرار گرفته است وما بار اول اوايل ماه مارس وارد آنجا شديم، حوضچه بندر يخ بسته بود. که يکی ازدلا يلش وزش هوای سرد سيبری از شمال است. شهر بردامنه کوه و تپه های مرتفع با بناهاي زشت وبد ريخت به سبک اکثر کشورهاي کمونيستي بنا شده است. هنگامي که ازبالای کوه به اطراف شهرنگاه مي کني، بندروخليج آن در زير پايت پهن شده است ومنظره ای زيبا وتماشايی دارد. چند چيزدر این شهر توجه مرا جلب کرد:

 نخست باوجوديکه چند سال از گلاست نوست وپروسترويکا می گذشت مردم اين شهر( من طبق معمول با مامورين ومسئولين بندر وگمرک سروکار داشتم) هنوزازخواب کمونيستی بيدارنشده بودند وعقربه زمان برای آنها درهمان تاريخ وهمان دوران برژنف وآندروپف درجامی زد. گويا گورباچوفي هرگز زاده نشده وتغييري در ارگان سيستم به وجود نيامده است ! آخر مسکو دور بود...خيلي دور...

 ولادی وُستوک اواخرسالهای نودميلادی (از لحاظ بوروکراسی واموربندری) نعل به نعل مطابق بود با آلمان شرقی سالهای ۶۰ و ۷۰ميلادی يا بالنينگرادی که من اوايل سالهای ۸۰ م. ديده بودم.

 پس ازپهلو گرفتن کشتي به اسکله ، بين ۱۵ تا ۲۰ نفر نظامی با يونيفورمهاي بسيار تميز( يونيفورمها هم عوض نشده بودند!) با قيافه های عبوس و اخمو به کشتي واردمي شدند، نخست سر نشينان را (face control) مي کردند، تمام سوراخ سنبه های کشتی را، حتا کابين هاي محل سکونت پرسنل رامی گشتند( موقع خروج کشتي وترک بندر يه همچنين)، تقريبن از همه اسناد ومدارک کشتي، که در دو کلاسور ضخيم نگهداري مي شوند، کپی مطالبه مي کردندو همه چيز رابا جدوجهدو دقتي بي نظير درچندين دفتر ۳۰ × ۵۰ سانتی متری ثبت وضبط می کردندو سخت مواطب بودندمبادا در درج وثبت اسناد مرتکب اشتباهي بشوند که شايد بعدهامورد مواخذه قرار بگيرند. اگرجه تمام وقت اخمو ولي همواره بسيار مودب بودند! ومن دلم برايشان مي سوخت که وقت گران بها را اين گونه براي کنترل هاي بي هوده تلف مي کنند.

 حدود پنج ساعتي بابت ثبت مدارک وکنترل اسناددست به کاربودند.

 به ( Steward) دستور داده بودم چندين بطر مشروب روی ميزبگذارد وبه محض خالی شدن ليوان هافوری آنهاراپرکند تافرصتی برای ايراد های بی جا و معطلی های بی ثمرو احتمالن جريمه نقديپيدا نکنند، آنها نیز لیوانشان را به سلامتی من با یک ( ناستروویا) ی محکم وقاطع بالا می بردندو کله شان که گرم مي شدبه اصرار دعوت مي کردندباآنها هم پياله شوم ومن دستي به ريش پرپشتم مي کشيدم ومي گفتم:  مرا معذورداريدمن مسلمانم.

زبان انگليسی راکه هيچ کدامشان بلد نبودند وهرچيزی را به زبان روسی از من مي پرسيدند ومن در پاسخ با سر تصديق مي کردم ومي گفتم : « د ا د ا » .

واگرمی دیدم هر از گاهي از«  د ادای  » نا بجاي من تعجب می کنند، تصحيح مي کردم و مي گفتم: « نی يت نی يت ».

 نشان به اين نشان که آخر سرچنان ازويسکي( black lable) مفت صاحب مرده مست مي شدند که نوشتن هر کلمه اضافي در دفاتر ده گانه ثبت اسنادواموال واملاک !! تبديل مي شد به عذابي اليم. وهنگامي که ديگر قادر به نوشتن هيچ کلمه اي نبودند ملوانان را صدا مي کردم تا با احترام کامل زير بغل تک تک آنها را، که هرکدام يک بطر جاني واکر هديه من در جيب کت داشتند، بگيرند ودر پياده شدن از کشتي ياري شان کنند.

ومن در مبل لم داده نفس راحتی می کشیدم که این دفعه نیزهمه چیزبه خیرگذشته است، معطلي براي کشتي و تاخيري درکالا به وجود نبامده است وجريمه اي پرداخت نکرده ام.

 درپايان می خواهم به این حقيقت اشاره کنم که من زيبا ترين زنان را درسه نقطه جهان ديدم: اول ايران، واين را بدوراز تعارف و جداازحس وطن دوستي می گويم، دوم در ولادی وستوک روسيه وسوم درلهستان.

==================================================

* کوتاه ترین راه از این جهت که ما کشتی را به طریق great circle  به مقصد هدایت می کنیم. کساني که از لندن يا از فرانکفورت به مقصد مثلن لوس آنجلس پرواز کرده اند ميدانندکه هوا پيما بجاي اينکه مستقيم از فراز آتلانتيک به سمت LA پرواز کند نخست به طرف شمال غرب به پرواز در مي آيد وپس از گذشتن از گرينلند وکانادا وطي مسيري در نيم دايره اي بزرگ، از شمال وارد فضاي آمريکا مي شود. ما دريانوردان و خلبان هاي هواپيما براي طي مسافت هاي بزرگ از شرق به غرب وبه عکس ازسيستم ناويگاسيون به طريق  great circle استفاده مي کنيم. کساني که مايلنداطلاعات بيشتري راجع به (گريت سيرکل) بدست بياورندمي توانند در گوگل مطالبي در اين مورد بيابند.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1384ساعت 12:46  توسط  حميد میداف 

بعد ازانتشارمقاله آفريقا...آفريقا، خوانندگان عزيز این وبلاگ با کامنت و ایمیل مرا مورد لطف و عنايت خويش قراردادند و تشويقم کردند به ادامه نوشتن. درمیان اين دوستان و سروران نیز بودند کسانی‌که اين‌جا و آن‌جا نگاهی انتقادی به آن یاداشت داشتند، که ازهمه اين دوستان بخاطر اظهارنظر و انتقادشان سپاسگزارم. بیشتر انتقادها را ازطريق ایميل یا تلفن دوستان ويا حضوری دریافتم که خود را موظف می‌دانم پاسخ این دوستان را برای رفع هر نوع سوءتفاهمی بدهم و امیدوارم در این یاداشت توانسته باشم منظورم را برسانم.
ــ از من انتقاد شده بود: «چرا به تعريف ازاسرائيل پرداخته وحرفی از فلسطين نزده ام؟»
 اگر چه در آن نوشته قصد تعریف و تمجید یا محکوم کردن هیچ ملتی را نداشته‌ام و تنها به مشکلات و مشاهدات خود بعنوان دریانورد پرداخته‌ام، تعجب کردم چرا دوستان چنین برداشتی کرده‌اند! از آن گذشته من خود را مفسر وتحليل‌گر سياسی نمی‌دانم تا به‌مشکل بين اسرائيل و فلسطين بپردازم. من با کشتی‌ام چندين باردربنادر Ashdod و Haifa دراسرائیل پهلو گرفته، کالا تخليه و بارگيری کرده ام، و هرگاه مأمورين پليس ويا مسؤلين بندردرتماس مستقيم، يا از طريق اوراق واسناد کشتی به نام من و يا به محل تولدم ايران برخورده اند و يا اگرکسی به خاطر ظاهر شرقی‌ام از کشورم پرسيده است، با سربلندی نام زادگاه پرافتخارم ايران را برده ام، باوجود همه توهين ها، هتاکی ها، افتراها، تهديدهای اتمی ويهودستيزی کورکورانه جمهوری اسلامی، مأمورين اسرائيلی برای من و کشتی‌ام نه تنها مشکلی ايجاد نکردند، که اگر می‌خواستند می‌توانستند، بل‌که با کمال احترام با من برخورد وبا پرسنل کشتی هم همکاری داشته‌اند. چگونه می‌توانم پا روی وجدان گذاشته و این احترام و محبت‌ها را به خاطردرگيری دو دولت، که هيج ارتباطی با من و منافع ملتم ندارد و به‌خاطر کسانی که نمی‌توانند موجوديت تنها کشور آزاد و دموکراتيک خاورميانه را هضم وتحمل کنند، انکارکنم.
 نوشته‌اند: "من درشرح اوضاع‌آفريقا تندروی کرده ام".  نخست باید بگویم من دراکثر بنادر آفريقایی دوستان زیادی که درارتباط با شغلم با آنها آشنا شده ام دارم و هرچند امروز از هم دوریم ولی هرگزفراموش‌شان نکرده‌ام و نمی‌کنم. اين دوستان درهر ديداری که داشته‌ایم مرا صميمانه درآغوش مي‌گرفتند، به‌خانه دعوت می‌کردند و در کنار خانواده‌شان تا آن‌جا که در توان داشتند از من پذیرایی می‌کردند که البته این رابطه همیشه دو طرفه بوده است.
باید بگویم نه تنها من که دوستان آفريقایی‌ام دل خونی ازدست خودشان داشتند.
آنچه ازآفريقا گفتم و نوشتم بازتاب درددل‌های دوستان آفريقایی‌ام و مشاهدات عینی خودم بود.  بارها فکر کرده‌ام چرا ما (به اصطلاح جهان سومی‌ها) مثل اروپایی‌ها، آمريکایی‌ها وديگران پيشرفت علمي وصنعتي نداشته ايم واندر خم یک کوچه‌ایم؟ و مصرف کننده‌‌ی پیشرفت و تکنولوژِی و کار دیگرانیم، آیا نباید پرسید مشکل درکجاست؟ ايراد درچيست ؟ آيا حجم مغزيک کانادایی يا يک آلمانی ازحجم مغز من ِايرانی يا ازحجم مغز  ِ يک آفريقایی بيشتراست؟ و آيا خدا يا طبيعت، قدرت توليد وخلاقيت بیشتر و بهتري درسلول‌های مغز آنان کاشته است؟ بارها به چشم خود می‌ديدم که در «گابون» يا در «کامرون» و يا دربنادر ديگری که سابقا مستعمره فرانسه بوده‌اند، هنوز پس از سالها رهایی ازاستعمار، فرانسوی‌ها بخشي ازپست‌های کليدی را دربنادر، چه آشکار و چه در نهان، دردست دارند و پیش آمده که می‌بایست تصميم گيری مهمی دررابطه با تخليه ويا بارگيری کالاهای خاصی گرفته شود و باورکنید، هيچ کس، هيچ کارمند آفريقایی قدرت وجرات اتخاذ تصمیم و یا قبول مسئولیت را نداشته وبايد نخست ( Boss )را که فرانسوی بود با هدر دادن وقت ما که هردقيقه‌اش برای کشتی و شرکت من هزینه بر می‌داشت پیدا کنند حالا کی و کجا خدا می‌دانست.  
 

البته این وضعیت را به همه‌جا بسط نمی‌دهم و شاید در سازمان‌های دولتی و غیر دولتی دیگرشان چنين نیست، اما  دراموربندری آنچه را که تجربه‌کرده ام همین بود. اضافه می‌کنم که درکشورهایی که قبلا مستعمره انگليس بوده اند من آقا بالاسری در بنادرو امور بندری ندیدم، نه به اين دليل که همه کارها بر وفق مراد بود و نيازی به انگليسی‌ها وديسيپلين آنها احساس نمی‌شد، بل‌که فکر می‌کنم بخاطر نفرتی بود که ‌این‌ها از جماعت انگليسي داشتند.

شاید حق با دوست عزيزی باشد که در نظرخواهی پست قبلی  نوشته‌اند: " کشورهای انگلیسی آفریقا (آنگلو فن )وضع بهتری نسبت به کشورهای فرانسوی آفریقا (فرانکوفن) دارند. و به طور کلی انگلیس علاوه بر استعمار تا حدودی به کشور مستعمره خویش رسیده است درحالی که فرانسویها فقط به استعمار کشورها پرداخته اند."

 البته نمی‌دانم نظر این دوست تا چه حدی به حقیقت نزدیک است. قصد من هم در این‌جا بررسی خوبی يا برتری استعمار فرانسوی بر انگليسی نیست و همان‌طور که در پست قبلی هم اشاره کردم، نظرم اینست که در مجموع فرانسوی‌ها  با سیاست و بدور ازخشونت و امرونهی و تحقيرديگران،  رفتار انسانی‌تری با مستعمرات خود داشته‌اند و من بازتاب اين برخوردهاي «دوستانه» را در مردم اين کشورها دیده‌ام حال آن‌که درمستعمره‌های سابق انگليس مامورين(آفريقائي) نه تنها نفرت‌شان را نسبت به اروپایی‌ها پنهان نمی‌کنند بل‌که رفتاری خشن و پرخاشگرانه‌ای هم دارند.

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 21:16  توسط  حميد میداف 
 در چهل وچند سالي که سروکارم با دريا ودريانوردی بوده ا ست تقريبن به همه کشورها و بنادرجهان سرزده ام، وبه چشم ديده ام جهان به اين بزرگی را که چه دنيای کوچکی ست.
در پلاژ زيبا و رويائي سواحل جزيره (  Reunion ) شنا کرده ام ، در شب هاب مهتابي اقیانوس آرام، با دختران زيباي تاهيتي "هولاهولا " رقصيده ام . در يک مسافرت دو سه هفته اي از جنوب شيلي تا آلاسکا چهار فصل سال را طي کرده ام، درفاصله ۳ روزاز سرمای ۱۰ درجه زيرصفرنيويورک به گرمای بيش از ۴۰ درجه جنوب باهاماس سفرکرده ام*. آرامش درياي کارائيب، بازي نهنگ هاي عاشق در آتلانتيک و پاسيفيک، مسابقه شناي دلفين هاي بازيگوش با سينه کشتي ام و طوفانهاي دهشتناک مثلث برمودا را که دو هفته تمام سر جا ميخکوبمان مي کرد،که نه راه پس داشتيم ونه راه پيش و موجها ئي که کشتي دويست و چند متري مارا با هفت طبقه کانتينر روي عرشه، مثل يک اسباب بازي براي لحظه ها ي بي پابان به زير آب مي کشيدند، ازسر گذرانيده ام.
 نپرسيد کجاها بوده ام. بگذاريد بگويم کجاها نبوده ام: قطب شمال وجنوب نبوده ام، افغانستان، پاراگوئه وکشورچادهم نبوده ام. چون بندرندارند وکشتی من برای شنا به قصد پهلو گرفتن دراين ممالک، بدون آب ، با مشکل روبرواست.
 ولي بودند کشورهائی که باعلاقه بسيار به آنجا مسافرت کردم:
 کشورهاي اروپائي،آمريکاي شمالي،مرکزي وجنوبي،ژاپن،کره جنوبي،چين، سنگاپور...و...
 وبودند بنادری که به اکراه واجبار شغلي پهلو گرفتم: آبيجان،لاگوس،دووالا و چند کشور عربي که تا زماني که نمي فهميدند من ايراني زاده هستم ( گذرنامه وسيتيزن آلماني داشتم ) همه چيز بر وفق مراد بود .
 ودر اسرائيل ؟ هرچند به شخص من، وقتي مي گفتم زاده ايران هستم، احترام فراوان قائل بودند ولي، به اين دليل که کشتي پرجم آلمان بر دگل داشت، گاه گاهي نيشي مي زدند، که عجيب حساسيتي از آلمان وهرچي که بوي آلمان ميدهد نشان ميدهند، حق هم دارند.
 ضمنن درست نفهميدم چرا ماموريني که از بندر يا ازگمرک ياادارات ديگر براي تماس باما فرستاده مي شدند، اکثرن از مهاجرين يهودي آلماني بودند، و من هيچ احساسي در آنها نسبت به وطن سابق شان نمي ديدم، و ترجيحن به انگليسي و نه به زبان مادري شان آلماني، به من پاسخ مي دادند.
 هرسفر به بنادر آفريقائي چه درساحل اقيانوس هند و چه درسواحل آتلانتيک شمالي وجنوبي، دراوائل برايم يک ( Horror)  بود، به ويژه کشورهای غرب آفريقای سياه، علی الخصوص بندرلاگوس در نيجريه، که کابوس هر ناخدا و هر باخدائی بوده وهست.
 تقريبن همه اين کشورها، ازبالا تا پائين، ازموريتانی و سنه گال درشمال گرفته تازئير و آنگولا درجنوب غرب، حدود ۱۶ کشور،هر يک ازديگری بدتر، کثيف تر، بی قانون تر وخر تو خر بودند، وهستند.
هرچيز وهمه چيزبرپايه دوروئي، دروغگوئيُ،رشوه وکُروپسيون می چرخد. دو کشور ناميبيا وآفريقای جنوبی را فعلن استثنا ميکنم که در مقايسه با مثلن نيجريه، با فرهنگ ترند. به تجربه ديدم هر جا که انگليسی ها بوده اند، نظيرهمين کشورنيجريه يا کشور غنا ( Ghana )، جزکثافت وبلبشو و عدم مسئوليت، چيزديگري برجا ی ننهاده اند، وديدم هرجا که فرانسوی ها بوده اند مثل گابون يا کامرون، حد اقل يک مقدار ادب ومعرفت نيز به اين آدم ها ياد داده اند( من دراينجا برای جلوگيری از طول کلام وارد جزئيات نمی شوم) .
ما همه جا افتخارميکرديم که پرچم آلمان بربالای دگل مان برافراشته است، براي اينکه در بسياري از کشورها با آغوش باز پذيرفته می شديم. ولی درغرب آفريقا قواعد و قوانين ديگری حکم فرما بود وزمين جورديگري به دور خورشيد مي چرخيد.
وقتي هنوزجوان بودم وکله ام بوي قرمه سبزي ميداد،چقدر جوش مي آوردم ازاستعمار آفريقا توسط کشورهاي اروپائي. وحالا که درآ فريقا بودم و نکبت را به چشم خويش ميديدم، دردل ميگفتم حقشان بوده است، وحتا حاضر بودم غم گرسنگان بيافرا را، بقول زنده ياد خسروشاهاني، با آبجو وشيشليک بخورم.
اين امُت هميشه خارج از صحنه عرضه هيچ کاري به تنهائي ندارند،جز عربده کشي،دعواهاي قبيله اي و بکش بکش و کودتا پشت کودتا. هيچ مسلماني بامعاويه ويزيد چنين نميکند، که اين آفريقائي هاي پوست کلفت وبي خيال وهردمبيل با مملکت ووطن خودشان مي کنند. همانطور که از زور بيکاري و بي جهت سنگ به طرف سگان ولگرد پرتاب ميکنند، همان طور هم هرکس، تا آنجا که دستش برسد،سنگي توي سر وطنش ميزند و لگدي به ما تحتش مي کوبد.
 و حيف از اين سرزمين هاي حاصلخير واين معادن عظيم طبيعي که در کمتر جائي پيدا ميشوند. من در زماني که آنگولا هنوز مستعمره پرتغال بود چندبار در لوآندا پهلو گرفته بودم و اينک پس از سالها که از آزادي اين کشور مي گذرد، مي بينم آن بندر زيبا وپرجنب وجوش را تبديل کرده اند به قبرستاني عظيم از آهن قراضه و لاشه هاي کشتي هاي غرق شده. مقداري بعلت جنگ هاي داخلي، که هنوز هم پاياني ندارند، و تعدادي به خاطر بي خيالي، بي پولي و پوست کلفتي مامورين دولت ومسئولين بندر.
 حوضچه عظيم بندرشده است بزرگترين آشغالدوني پايتخت. از لاشه حيوان گرفته تا هر چيزي که فکرش بکنيد، گذشت زماني که ده ها کشتي همزمان دراين بندر بزرگ پهلو ميگرفتند، اينک به علت سهل انگاري در لايروبي و عدم رسيدگي هاي ضروري، کشتي ها ئي با آبخور زياد به زحمت از باريکه آبي که بر جاي مانده است مي گذرند**. جنگل ها ودرختان اطراف بندر را چنان احمقانه وبيرحمانه از بيخ وبن کنده اند که زمين هاي لخت و تپه هاي سرخ رنگ اطراف در نظرت مثل بزي ميمانند که به بيماري گر مبتلا شده، موهاي شکم و زير شکمش ريخته ياشند. اين بخش کوچکي از آن چيزي است که من بر حسب تصادف از کشور آنگولا و بندر لوآندا شروع کردم . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. باز هم در اين باره، اگر عمر کفاف داد، خواهم نوشت.
......................................................................................
*   با هواپيما خيلي سريع تر
** آخرين بار در سال ۲۰۰۲ در آفريقا بودم پس از آن به غرب آمريکا منتقل شدم.
2 نوشته
2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1384ساعت 12:2  توسط  حميد میداف 

درزبان انگليسی به آنها ميگويند: stow away  آلمانها ميگويند:  blinde Passagiere  به فارسی؟ نميدانم !

 شايد: مسافرين ناخواسته. يا به قول من سوهان روح و سمباده اعصاب .

منظورم افرادی هستند که در بنادربطورقاچاق سوار کشتی شده و با پنهان شدن درانبار(خن)، در کانتینرها، يا درگوشه ای از کشتي سعی ميکنند با بخطرانداختن جان و يا با ريسک زندانی شدن درسياه چالها، به هرنحو شده خودرا به کشوری مرفه، برای کار و زندگی راحت و بي دغدغه برسانند . درنگاه اول، اين افراد، که اکثرن جوانانی بين ۱۴ تا ۲۵ ساله از کشورهای فقيرآفريقائی، آمريکای لاتين ومرکزي و يا آسيائی مي باشند، بينواياني هستند که براي گريزازيدبختی و فقر، از بيکاري و سرباراجتماع بودن و درحاشيه زنده گي کردن راهي جز فرار از وطن نيافته اند.

 پنهانگاه آنان در کشتي، اگرتوسط پرسنل يافت نشود، چند روز بعد، وسط اقيانوس، هنگامي که از شدت گرسنگی و تشنگی مجبور به ترک اش مي شوند، لو مي رود، در کشتي، به علت کمبود جا اجبارن همه آنها در يک کابين، با وجود کمبود پرسنل، تحت نظر قرارمي گيرند، و جون هيچ بندر و هيچ مملکتي حاضر به تحويل گرفتن آنها نيست بايد تا زمان برگشت به کشور مبدا، اگر برگشتي در برنامه باشد، درهمين اطاقک در زندان بمانند.

نگهداري اين بيست و خورده اي مسافر ناخواسته نه تنها امکانات بهداشتي و درماني محدود کشتي را به چالش مي طلبد، بل که خوار و بارموجود را نيز، که فقط براي پرسنل و براي يک مدت معين محاسبه و دريافت شده است، در صورت طولاني شدن سفر، احتمالن با کمبود مواجه مي سازد. گرفتن خوار و بارمجدد از بنادر بين راه متضمن تلف شدن وقت است . اضافه براين، آشپز، و دستيارانش و ديگر پرسنل عرشه و انجين،  متحمل کاراضافي بدون برخورداري ازحقوق بيشترمي شوند، که هيچ دريانوردي با توجه به کار طاقت فرساي روزانه خويش، داوطلبانه مايل به انجام آن نيست. گزارش نويسي، ردو بدل ده ها فکس و اي ميل، تلفن هاي مکرر و اوقاتي که از استراحت محدود گرفته و براي انجام اين گونه کارها تلف مي شوند به حساب نمي آورم.

اين مسافرين نا مسافر اگر هم سالم و بي دردسربه مقصد برسند کمتر قادربه خروج ازمحوطه بسته و بشدت تحت کنترل بنادر مي شوند، درنتيجه دستگير و به مصداق مال بد بيخ ريش صاحبش، کِت بسته به کشتی بازگردانده مي شوند..درکشتي مجددن دراطاقکي تحت نظر قرارمي گيرند تا پس از چند روز يا چند هفته دربندرمبدآ به پليس تحويل داده شوند.

مامورين پليس، که گويا تن شان به تن سعيد مرتضوي خورده است، اين نکبت زده ها را جلو چشم بيکاران حرفه اي و تماشاچيان بيکار، به قصد کُشت کتک می زنند،  و تو تعجب ميکني از قدرت تحمل کتک خوري يک انسان، گويا مشکلات زنده گي پوست شان را نيز سخت کلفت کرده است. يکبار که من از بالاي " بريج " شاهد اين صحنه دلخراش بودم اگر دخالت نمي کردم معلوم نبودچه بر سر شان مي آمد. با آرنجم به شکم گنده رئيس پليس که توپوز زيربغل درپل فرماندهي کنارم ايستاده است مي زنم و ميگويم: enough  با اشاره رئيس آنها را در يک وانت مي ريزند و مي برند. رئيس راضي و خشنود با تمام هيکلش مي خندد، دندان هاي زردش را نشان ميدهد و مي گويد: !  jail sir  

هم من ميدانم و هم خود پدر سوخته اش که چندي بعد با رشوه و زد و بند همه شان را آزاد مي کند، و روز از نو، روزي از نو.

رئيس پليس که يونيفورم گشادش به تن اش داد مي زند با گردن کج کف دستش را نشان ميدهد و ميگويد:  sir ! present  و منتطرمی ماند تا ويسکي و آبجوش را تحويل بگيرد، اگر ندهي به بهانه هاي واهي کشتي را در بندر براي چندين ساعت قفل ميکند. 

 از ديد شرکت های کشتيرانی و نماينده آنان، يعنی فرماندهان، اين مسافرين نا خواسته، که تعدادشان گاهی تا ۲۰ نفر و بيشتر هم می رسد، " پارازيت " و مشکلی محسوب می شوند که تحمل جسمي، روحي  و مالي اش از حد معمول فرا تر مي رود.

۱ ــ اتفاق افتاده است که اين رفيوجي ها به تعداد زياد خودرا در يک کانتينر۲۰ فوتي پنهان کرده اند  وچون درب کانتينر از درون باز نميشود به علت کمبود اکسيژن يا به دليل استشمام گاز های سمي باقي مانده از کالاهاي شيميائی، خفه شده اند.

۲ ــ اتفاق افتاده است که اين افرادهنگام غروب شنا کنان در حوضچه بندر به شناور نزديک شده و تا تاريک شدن هوا، به پروانه کشتی آويزان می شوند که هنگام روشن کردن انجين و آزمايش پروانه، لاشه هاي تکه تکه شده آنها شناور روي آب ديده مي شود

۳ ــ  اتفاق افتاده است که پرسنل کشتی ازشدت خشم ،شبانه، تعدادي از آنها را به دريا اتداخته اند و فرمانده دو روز براي يافتن شان درتاريکي شب و در درياي متلاطم بي نتيجه از يافتن، بي خوابي کشيده و بي هوده وقت هدر کرده است.

به هر حال و در هرصورت، چون فرمانده مسئول جان همه افراداست، بايد پاسخگوي سين جيم هاي الزامي مامورين نيز باشد. تأ خير هاي حاصله از اين اتفاق هاي خارج از برنامه، باعث مي شوند، بعلت دير رسيدن کالا به مقصد، وارد کننده گان کالا متضرر بشوند، و درصورت ادعاي خسارت، شرکت کشتيراني يا  شرکت بيمه کننده، زيان گناه نکرده متحمل شود!.

همکاران آلماني، هر گاه فلاکت و بد بختي اين کشورها و اين ملت ها را مي بينند، سر به آسمان بر مي دارند و با صداي بلند مي گويند: خداي را شکر که من در اين کشورها متولد نشده ام و لابد آفريقائي ها بايد بگويند خاک بر سر ما که اين جا متولد شده ايم.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1384ساعت 11:25  توسط  حميد میداف 
 
Three views from the bridges of two different vessels
 
2 نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1384ساعت 14:56  توسط  حميد میداف 
 بزرگترين مشکل برای دريانوردان دوربودن ازاخبارواتفاقات روزمره است. بویژه برای کسي که می خواهد علاوه براخبارجهان بطوراعم، از اخبار وطنش نیزبطور اخص آگاه شود.  پهلو گرفتن کشتي در بندرمصادف است با هجوم مسؤلين کشتیرانی ومأمورین جورواجور( نماينده شرکت کشتيرانی، قرنطينه، پليس بندر، پلیس گمرک، ای می گرايشن، مسؤلين محيط زيست، مسؤلين گمرک، مامورین کنترل کالا های آتش زا، تحويل وتحول وسائل الکترونيک سفارش داده شده ونظارت بر نصب وآزمايش آن دستگاه ها، نظارت بر تخليه وبارگيری ، کنترل دستگاهها ووسائل ايمنی، جرثقيل ها، کنترل سيستم آتش نشانی کشتی و... وهمه این چک آپ ها و کنترل ها توسط مأمورينی انجام مي شود که دربیشتر کشورهای آفریقائی وآسیائی سوهان اعصابند، تا مامورین وظیفه شناس ...  ).

 این گونه گرفتاری ها،  که کاهش وافزایششان درهر بندرمتفاوت است،  فرصت وامان راچنان از آدم می ربايند که پی گیری خبری درراديوويا تلويون تبدیل می شود به یک امرتقریبن محال. روزنامه ومجله ای که به دست می آوری، پراست از اخبارمحلی.  از ايران ودرايران هیچ خبری نیست، خواننده برزیلی، چینی یا مکزیکی را چه غم به اين که درایران چه میگذرد. شاید اصلن نداند ایران خوردنیست یا پوشیدنی. درساحل دسترسی به اينتر نت هست ولی کو وقت، کو فرصت.

گاه  ۳  تا ۴ بندررا درفاصله اي کوتاه طی ميکنی ( اکثر بنادر ژاپن ، بنادرچين وبنادراروپائی بيش از چند مايل دريائی* ازهم فاصله ندارند) بسيار اتفاق می افتد که ۳  روز پيا پی فرصت خواب دست نمیدهد وعجبا ! ازبدن انسان،  چه زود به این سختی ها عادت می کند.

 شرکت های کشتيرانی برای صرفه جوئي بيشتر، درهرجا ودرهرچيزکه بتوانند سروته را مي زنند. خصوصا درامرپرسنل. شغل۴ افسررا به ۲ افسرواگذار مي کنند، بدون حقوق و مزایای بیشتر. اکثر افسرانی که از طرف شرکت استخدام می شوند روسی، لهستانی، اوکراينی، فيليپينی يا چينی هستند. بسياری ازآنها( به جز فيليپيني ها) غيراززبان مادری به هيچ زبان ديگری آشنا نيستند وچقدر وقت تلف مي شود تا مطلبي را به آنها تفهيم کني، وقتي که هر دقيقه اش طلاست.  

این یک دیدگاه از بعد درساحل بودن و توقف درکناراسکله وسروکله زدن باافسران زبان نفهم.

 دردريا و بدوراز ساحل وضع ازاين بهتر نيست.  يا با طوفان دست به گريبانی يا وضعيت جوي چنان است که هيچ موج کوتاه وبلندی اخباری ازوطن به تو نمی رساند.  بريده روز نامه هائی دررابطه با اخبارايران که فاميل می فرستد، يا در بين راه درپست بنادر آفريقائی گم وگورمی شوند، يا اگر به دستت برسند ماهها ازتازگی و آپديت آن گذشته است.

 چنین است که خبرذبح اسلامی بختیار چندین روز پس ازوقوع، از طريق راديو دويچه وله در لنگرگاه بندر( هنُگ کونگ) به گوشت می رسد. روزها، چه بساهفته ها پس از قتل فروهرها، پوينده ، مختاري وگلوله خوردن حجاريان، برحسب تصادف دریکی از بنادرازخبرش آگاه  میشوی.

 نام اکبر گنجی رادر بندر(کوبه) در ژاپن،  ازـ بی بی سی ـ  ، خيلي کوتاه ومختصرمی شنوی. به همين خبرکوتاه بايد اکتفا کرد منبع خبر رساني ديگري براي تکميل اطلاعات، فعلن موجود نيست .

چندهفته بعد، همزمان با ديدار فاميل درمرخصی کوتاهی درآلمان، درگوگل به دنبال مطلبی در باره  گنجی هستی. مانیفستش را پرينت ميکنی، با عجله می خوانی، دردريا وقت برای توریست های ثروتمند آمریکائی واروپائی، که مشتری دایمی شرکت ما وکشتي ماهستند، فراوان ولي برای توکم، خیلی کم است.

خبرپنجمين سال زندانی بودن اکبرگنجی را میخوانم و بخود می گویم:  چه ملتی هستیم ما ؟  نخبگانمان را، سرمایه مملکت مان را به دست خود،  از بین می بریم ؟

´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´

 * یک ميل دريائی مساوی است با ۱۸۵۲ متر

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 16:16  توسط  حميد میداف 
 اقيانوس کبير يا اقيانوس آرام، کبيرهست، ریاد هم کبيراست، ولی آرام نيست، بویژه در قسمت های شمالی وجنوبی اش، چه در شرق و چه در غرب.

شغل من ایجاب میکرد که به همه قاره های جهان واقيانوس های آن مسافرت کنم . دريا واقيانوس به اصطلاح آرام را، درشمال وجنوب، همانند آتلانتیک شمالی وجنوبي، پرخروش تروطوفان زا ترازدیگر درياها يافتم.
اگرمن با کشتی دراقيانوس اطلس ويا اقيانوس هند در هرسفردريائی* يکی دوبار با هاریکن هاي  Hurricans بزرگ وکوچک روبرو میشدم، در اقيانوس آرام، بسته به فصول سال، بين ۵ تا ۱۵ باربا این بلای آسمانی و زمینی دست و پنجه نرم میکردم وکشتی، با آن عظمت، مثل يک اسباب بازی، زله و فرو مانده ازموجی به موج ديگر می غلطيد. در چندین سفر که بین( سی اتل  Seattle ) و ( ولادی وستک   Vladiwostok) داشتم گاه تا 6 طوفان  (  Gales  or  Cyclones ) در مدت 16 روزمسافرت بین این دو بندر، همزمان مارا بدرقه می کردند. 16 تا 17 روز یه این دلیل زیرا سرعت بیشتر در چنین طوفانی نه امکان پذیر است و ته معقول. وطیفه فرمانده است که با برخورداری از تجربه کافی وحفظ خونسردی، کشتی وسر نشينانش را از مهلکه نجات دهد، من ازطوفان نمی ترسيدم وهراسی از آن ندارم، وظیفه وشغل من رها شدن از چنگال طوفان است.

با این حال وحشتم در هنگام گرفتاری با طوفان ازاین بود که مبادا موتور کشتی، به هردليلی، از کار بيافتد . ازکارافتادن ( انجین شناور) مساویست بابی اثر شدن سکان یا فرمان ( مفایسه با خودروی که در سراشيبی جاده کوهی فرمانش از کاربیافتد)

 يکی ازمهم ترين مانورهای عاقلانه ای که دراين مهلکه لازم وواجب است جلوگیری از پهلو دادن شناوردر طولش به موج دریا، و کاهش ضربت امواج به بدنه کشتی است که این امر با ايجاد زاويه حاد "حدود 20 تا 30 درجه بین کشتی و جهت موج حاصل میشود. به اين صورت که اگرطوفان فرضن از ۹۰ درجه ( مشرق) می آيد، بايد با سرعت کم، تا آن حد که کشی قادربه مانور باشد، سينه کشتی را بين ۲۰ تا ۳۰ درجه، چپ يا راست مسيرطوفان نگهداشت. که در این مثال میشود به چپ، حدود 60 یا 70 درجه و به راست حدود 110 یا 120 درجه قطب نما .

 البته اين کار درطوفان کار ساده ای نيست ولی عملی است و نميگذارد که موج های سهمگين که گاه تاا ارتفاع بین 20  تا  25 متر وچه بسا مرتفع تر می رسند، درفاصله های کوتاه به پهلوی کشتی برخوردوبا عث واژگونی آن شوند.. ولی چرا این اقیانوس بیشتر خروشان تا آرام، آرام نام گرفت ؟ در یکی از نوشته های قبلی ام اشاره ای داشتم به چگونگی کشف جزایر فیلیپین توسط دریانوردی بنام (ماگاله   ّFernao de Magaghaes) .

همین شخص نیز در راه کشف کشورهاي جديد، پس از گذراندن طوفان های سهمگین در اقیانوس اطلس وازهم پاشیده شدن دو فروند از کشتی هایش، از طریق تنگه ای در جنوب آمریکای لاتین، که بعد ها به نام خودش ( ماگالان استریت) مشهور شد، وارد اقیانوس کبیر گردید و چون آنرا در مقایسه با خروش اقيانوس اطلس آرام یافت اسمش را گذاشت پاسیفیکو Pacifico 

´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´

* اگريک کشتی مثلن از مبدأ بندرهامبورگ درآلمان به مقصد بندربوستون درآمريکا در یا پیمائی کند، دربين راه رفت وبرگشت در بيش از ۱۰ الی ۱۵ بندرديگرنيز به اسکله پهلو گرفته، تخليه وبارگيری ميکند. آن زمان که کشتی دوباره در بندر مبدأ پهلو بگيرد يک سفردريائی به پايان رسيده است هرسفربه طورمتوسط دو ماه ونیم تا ۳ ماه طول می کشد

 

2 نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 11:37  توسط  حميد میداف 
با سلام و درود به همه دوستان نادیده و هموطنان عزيزم، از امروز، اول ارديبهشت ۱۳۸۴ برابر با بيست ويکم آوريل ۲۰۰۵ از وبلاگ سابقم به بلاگفا اسباب کشی می کنم.
علت تغييرمکان مشکلاتی بود که با توجه به بی تجربگی و ناشیگری ام درامر وبلاگداری در "بلاگ اسپات" باآن روبرو بودم وبا توجه به توصيه دوستان و آسانی کار با بلاگفا به اينجا پناه آوردم.
اميدوارم دوستانی که به وبلاگ سابق من سر ميزدند و با خواندن مطالب و نوشتن کامنت مرا تشويق ميکردند، اينک نيزمحبت خودشان رااز این حقیر دريغ نفرمايند.
باید بعرض برسانم خیال نفرمایید بنده نويسنده، شاعر و یا اهل قلمم که بیشتر در سفرم و همدم مرغان دریایی آنهم بخاطر شغلم که دريانوردی است و بيشتر عمرم را با طوفان و موج دريا گذرانده ام. آنجا... در دريا، نه فرصتم بود و نه امکان ساحل نشینان را داشتم تا از دغدغه هایم بنویسم. اينک که فرصتی دست داده تا کمی بيشتر درساحل باشم وبا توجه به علاقه شديدی که به مطالعه و کسب دانش دارم، با تشويق و توصيه وراهنمائی دوستان وبلاگ شهر،  سه چهار ماه پیش وبلاگی را راه انداختم. گاه یاداشتی و گاه شعری درآن می نوشتم، در این میان  کم کم با وبلاگهای ديگران آشنا شدم و می خواندم و می آموختم. به مرور زمان با وبلاگهای هموطنانی نظير اسد نویسنده ی" بیلی و من ،"عبدالقادر"، "ف.م.سخن"،  و جوانان با استعداد میهنم  چون "حسین درخشان"، "مسعود برجیان"، "مجید زهری" ،  و تمام کسانی که به وبلاگشان لينک داده ام  که برای پرهيز ازطول کلام از بردن نام تک تک آنها خود داری ميکنم، آشنا شدم و چيزهای زيادی ازآنها آموختم که اين آموخته ها همه گاه به ياريم آمدند. در هنگام اسباب کشی، به علت بی تجربگی ! وبلاگ قبلی ام را از صفحه این جهان مجازی پاک کردم!  وچون کپی از آن نوشته ها ندارم تقريبا آنچه را که تا کنون نوشته بودم به ابديت پيوست و آسیب جبران ناپذيری به عالم وبلاگ شهر وارد شد!!! نام وبلاگ جدید را "میداف" گذاشته ام که در زبان ما بومیان ساحل نشین خلیج فارس در استان بوشهر به معنای "پاروی قایق" است. در پایان از اسد بخاطر کمک های بی دریغش در راه اندازی این وبلاگ تشکر می کنم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1384ساعت 15:55  توسط  حميد میداف