تبليغاتX
میداف
محمدرضاشاه خیلی دیر صدای انقلاب را شنید و به‌احتمال تا آخرین نفس هم نفهمید چه شد و چرا مردم قیام کردند؟ او تا لحظه آخر بر این تصور بود که قدرت‌های بیگانه در سرنگونی رژیم‌ پادشاهی دست داشته‌اند.
"علم" در خاطرات‌اش می‌نویسد: شرفیاب شدم، اعلیحضرت از شلوغی دانشگاه و تظاهرات‌ دانشجویان خشمگین بودند. فرمودند: این‌ها چی می‌خواهند؟ تحصیل رایگان که دارند، همه‌گونه امکانات که در اختیار‌شان گذاشته‌ایم! دیگر چه می‌خواهند؟
کسی جرأت نداشت به شاه بگوید مردم تشنه آزادی‌اند! بگویند ما ملت فرهیخته‌ای هستیم، مردم آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی انتخابات، آزادی زندانیان سیاسی ... می‌‌طلبند.
هر کس سعی داشت به‌نحوی خاطر مبارک را آسوده نگهدارد. علم دست او را می‌بوسید و می‌گفت: دانشجو همین است! همیشه ناراضی‌ست، همیشه سر و صدا می‌کند، یکی دو روز شلوغ می‌کنند و بعد آروم می‌گیرند. و برای این‌که طبق معمول نیشی هم به‌هویدا، که خود او را در غیاب "کازیمودو" می‌نامید، زده باشد می‌گفت: علت‌اش این است که دولت پیش‌رفت‌های مملکت را به‌حد کافی و به‌درستی تبلیغ نمی‌کند.
نخست‌وزیر می‌گفت: خاطر مبارک آسوده باشد. تعدادی بچه کمونیست قاطی دانشجوها شده بودند که دستگیر شدند. شریف امامی و مهندس ریاضی می‌گفتند: خاطر اعلیحضرت همایونی آسوده، چیزی نبوده! هنگام سخنرانی‌ی یکی از اساتید، یک دانشجوی روانی در تهِ کلاس شعار داده، استاد هم او را از کلاس بیرون کرده است، همین ... و اعلیحضرت به‌فکر فرو می‌رفت و می‌گفت: آخه این شلوغی‌های اخیر کار یکی دو دفعه نیست... اساتید دانشگاه در این مورد چه می‌گویند؟
*
شاه اگر دیر صدای مردم را شنید، خامنه‌ای صُمّ بُکم هیچ صدایی نمی‌شنود. او به‌خواب اصحاب کهف فرو رفته است. وقتی می‌گویند کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک سپردن غلط است نتیجه‌اش همین خامنه‌ای و احمدی نژاد می‌شوند.
آدم از خود می‌پرسد: گیرم شاه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، درس خوانده فرنگ بود، نظامی‌وار تربیت شده بود، با مردم عادی دم‌خور و دمساز نبود، با بقال و چقّال برو بیا نداشت، برای ادای فریضه نماز جرأت پریدن از قطار را نداشت، شاید هم اصلا نماز نمی‌خواند. خامنه‌ای اما دیگر چرا؟ او، که به‌قول خودش نصف عمردر دوران شباب را، یا روی منبر گذرانده یا در زندان و تبعید به‌سر برده است؟ و زن و بچه‌های قد و نیم‌قدش در تقلای کسبِ معاش، به‌درب منزل این خیرخواه، یا به‌ حجره آن حاجی، یا به‌ بیت آقای منتظری رجوع و یا ‌درب خانه مراجع دیگر را دق‌الباب می‌کردند (گزارش شاهدان عینی).
*
به زندان رفتن‌‌اش هم در زمان طاغوت صرفا برای کسبِ وجهه بود و لاغیر. او نه در خط خمینی بود و نه کسی در آن مجموعه او را تخویل می‌گرفت و نه اصولا مثل رفسجانی و امثالهم در فتنه و بلبشوی پانزده خرداد سنه چهل و دو پرونده‌ای داشت. روضه‌ای می‌خواند و چند تومنی صدقه می‌گرفت. تهِ ‌صدایی هم داشت که گهگاه در مصیبت و گرفتاری طفلان مسلم و یا در اسیری حضرت زینب دهنی مرثیه می‌خواند و اشکی در می‌آورد. جرم‌اش حد اکثر این بود که از دهن‌اش در می‌رفت و کنایه‌‌ای به سپاه دانش و نیش‌زبانی به سپاه بهداشت می‌زد، که نه از ره کین بود، اقتضای طبیعت‌اش این بود. و یا مثلا ایرادی از اهداف انقلاب سفید می‌گرفت، که ساواک برای این‌کار، بدون استعمال بطری نوشابه اسلامی و یا نوازش با باطوم ناب انقلابی، چند روزی تو هلفدونی‌اش می‌انداخت و او پس از آه و ناله و غلط‌ کردم و گول‌ام زدند و چه و چه ... ول‌اش می‌کردند.
آن‌هایی که با او هم‌سلول بوده‌اند می‌گویند هرچه پیراهن و پارچه بدست‌اش می‌رسید عمامه می‌ساخت و به‌دور سرش می‌پیچید، و اگر پارچه‌ای در دست‌رس نبود از پتوی زندان استفاده می‌کرد، که از سنگینی آن گردن‌اش خم می‌شد. آری او سخت محتاج احترام بود، از مأموران زندان نمی‌شد دستِ‌کم از هم‌سلولی‌هایش.
او بدین وسیله کسبِ وحهه و اعتباری می‌کرد و جلو آخوند های قد و نیم‌قد پُز می‌داد که مثلا: بعله ... ما هم سیاسی هستیم و ساواک شاه از ما حساب می برد! در نتیجه منبرش چند روزی شلوغ‌ می‌شد و مزدش از 25 ریال به پنج تومان صعود می‌کرد. بعدها که ساواک به‌ترفند‌اش پی برد تبعیدش کردند به ایران‌شهر.
*
زندان رفتن در زمان شاه برای آدم اعتبار و حیثیت به‌ارمغان می‌آورد، عزت و شوکت و احترام نصیب او می‌کرد، سربلندی و افتخار به‌دنبال داشت. این جوری نبود که هر بقال و چقالی به این امر مُفت ‌خَر شود. نمایندگان ادوار مختلف مجلس آخوندی، هنوز هم افتخار می‌کنند که زندان رفته‌اند و به هم فخر می‌فروشند که این یکی شش ماه بیش‌تر از آن دیگری مزه زندان شاه را چشیده است، که در مقایسه با زندان‌های اسلامی در حقیقت هواخوری بود. نه اثری از بطری نه خبری از باطوم...
*
قصدم از سخنان فوق ذکر مصیبت دوباره نبود، بل‌ می‌خواهم بگویم پس از سقوط رژیم، مسؤلیت و وظیفه خطیری بر ‌عهده داریم. زمان عمل فرا می‌رسد. باید یک‌بار و برای همیشه، با اپیدمی آخوندیسم و با تفکر آخوندی تصفیه حساب کرد... ما این مهم را مدیون نسل‌های آینده هستیم. .
این فیلم[+] را لطفا اگر هم دیده‌اید مجددا تماشا بفرمایید!
سخنان خمینی مایه عبرت است. ما اجازه غفلت و جا برای فرصت‌سوزی نداریم، مبادا روزی مثل آقای خمینی اظهار پشیمانی بکنیم و غبطه بخوریم، که چرا بی‌تجربگی کردیم و تا تنور داغ بود کار را یکسره نکردیم.
تجربه سی سال گذشته به ما نشان داد که کار از تعامل و تسامح گذشته است!
بیم از سرزنش نزد افکار عمومی جهان امری بی‌هوده است. جهان گرفتاری‌های خودش را دارد و سرش به‌کار خودش مشغول است. در گرما گرم خیزش و در بحبوحه براندازی و تصفیه، مردم جهان انتظار هر‌ گونه عمل انقلابی از مردم عاصی را دارند. تصفیه و قربانی‌شدن حدود دو تا سه میلیون آخوند و ذوب‌شدگان‌شان، همچنین رُفت و روبِ آخوند‌مسلکان وطن‌فروشی نظیر متکی‌ها، لاریجانی‌ها، احمدی نژاد‌ها، شریعتمداری‌ها و پارازیت‌های دیگر امری‌ست الزامی و چون و چرا بر نمی‌دارد. هر گونه مدارا وتسامح، ساده ‌لوحی‌ست. هدف، آزاد سازی هفتاد میلیون ایرانی از نکبت و عوامفریبی و دکانداری آخوندی ست. نه کوتاه‌مدت که برای همیشه. این‌ قوم اگر دست‌شان برسد به‌مادر خود هم رحم نمی‌کنند. نگویید با تصفیه تعدادی آخوند حس انتقام‌گیری در بقیه‌ زنده می‌شود. کدام بقیه؟ بقیه‌ای وجود نخواهد داشت که انتقامی در کار باشد! اگر صحبت‌های خمینی را در فیلم فراموش کرده‌اید، یکبار دیگر به آن گوش دهید. اشتباهات(!) او را تکرار نکنیم.
حقیقت این است که ما ایرانی‌ها از عمل‌کرد وحشیانه و از وطن‌فروشی‌های علی خامنه‌ای و احمد خاتمی و حسین طایب و محمود هاشمی شاهرودی و امثالهم... گله‌ و شکایتی نداریم. می‌گوییم حَرجی بر آن‌ها نیست. چه ما انتظار دیگری هم از این قوم ایران‌ستیز نداشته‌ایم و نداریم. آن‌ها بنا به‌خصلت ضد ایرانی و بر حسب وظیفه اسلامی! همان اعمال وحشیانه اجداد بادیه‌نشین‌ هزار و چهار صد سال پیش خویش را تکرار می‌کنند ...
این موجودات پس از سقوط نیازی به ‌دادگاه و محکمه ندارند. هویت‌شان معلوم شود کافی‌ست. به‌حساب آن‌هایی نیز که نام ایرانی بر خود نهاده و نوکری این وحشی‌زادگان را می‌کنند باید به‌موقع رسید. کار از پند و نصیحت گئشته است.
*
می‌گویند آخوند خوب هم داریم. زهی ساده‌اندیشی و بی‌خبری. منتظری مخترع ولایت فقیه، هنوز در مقام بزرگ‌ترین مرجع شیعه در ایران، فتوا به‌ لغو تز تحقیر‌‌انگیز" ولایت" را نداده است. سهل است هنوز هم ملت ایران را گوسفندانی می‌پندارد که محتاج چوپانی بنام ولایت فقیه هستند.
در انتقاد از نابکاری‌های بی‌شمار خامنه‌ای و شکنجه و تجاوزاتی که ذوب شدگان‌اش اِعمال می‌کنند، هنوز هم در رد عوام‌فریبی‌های خامنه‌ای، آخوند منتظری منتظر استفتا‌ از میر حسین موسوی و از دیگران است! تا با کج‌دار و مریز و یکی به‌نعل و یکی به‌میخ در مذّمتِ بخشی از کرده‌ها و گفته‌های ولی امر‌ حرفی بزند و ایرادی بگیرد.
قدرت فساد می‌آورد قدرت مطلق فساد مطلق. چطور هر بچه‌مدرسه‌ای این را می‌داند و منتظری حالی‌اش نیست؟ از کسانی که خامنه‌ای را قبل از انقلاب می‌شناختند بپرسید! آیا هرگز کسی باور می‌کرد این آخوند بی‌چاره فقیر بی‌نوا از فرعون و نمرود هم مستبد‌تر بشود؟ این مشکل خامنه‌ای بالاخص نیست. قدرت مطلق و ولایت امر را در دست هر کس بگذارید نتیجه همین می‌شود!
آیا آقای منتظری و دیگر علمای اعلام و حجج اسلام و آیات عظام درکی از علم روان‌شناسی وآزمون و شناختی از جامعه‌شناسی داشتند؟ یا اینک دارند، که رأی بر ولایتِ یک فرد بیمار و عقده‌ای می‌دهند؟ و آیا متوجه هستند که قدرت فائقه، هر مسلمانی را به نمرود و هر پا منبری را به‌شمر تبدیل می‌کند؟.
*
محمد خاتمی در مدت هشت سال ریاست جمهوری، با پشتوانه بیست‌میلیون رأی، قلب‌اش با ملت نبود و استاد در فرصت‌سوزی بود، که مردم پیامد‌هایش را اکنون با پوست و گوشت لمس می‌کنند. فکر و ذکرش در"مصلحت نظام" و در چگونگی دوام آن موج می‌زد. او به‌سبک خود چنان در مصلحت نظام آخوندی ذوب شده بود که حاضر بود همه چیز را فدای آن کند.
کما این‌که تا کنون نیز کلامی در تقبیح نظام، مبنی بر زندانی نمودن و در بلاتکلیف گذاشتن یار گرمابه و گلستانش، محمدعلی ابطحی، نگفته است و سخنی در ملامت افسارگسیختگان حکومتی بر لب نیاورده است. نامه‌ای، دست‌خطی به مجامع بین‌المللی ننوشته است. یک روز دست به اعتصاب غذا نزده و با این عمل اعلام همبستگی با دوست‌اش ابطحی و با هم‌زندانیان اصلاح‌طلب‌ وی نکرده است. دست‌خطی به رهبر نفرستاده و در ذم شکنجه‌ها و تجاو‌ز‌ها، خطی بر کاغذ نیاورده است. آری مصلحت نظام اجازه نمی‌دهد.
هم اکنون نیز اگر پس از چند ماه حرفی می‌زند[+] صرفا سفسطه‌بافی‌ست و حاوی دغدغه و دلواپسی برای حفظ نظامی‌ست که در سراشیبی و خطر سقوط قرار گرفته است، و او سعی در نجات‌اش دارد. او غم ملت ندارد. سطر به‌سطر روضه‌خوانی‌ی مفصل‌اش در راستای حفظ نظام و نجات آن است. این جمله از اوست: «انقلاب اسلامی منشأ هویت ماست و نقطه عطف در تاریخ ایران هم جمهوری اسلامی است.» تو خود حدیث مفصل بخوان ....
بعضی از آخوند‌ها نیز به منظور تثبیت حکومت‌شان دست به ترفند" جمهوری اسلامی منهای ولایت فقیه‌" شده‌اند.
ملت اما می‌گوید پاک‌سازی ایران‌زمین از هر ولایتی و از هر گونه انحصار طلبی دینی.
*
در ایران آینده باید هر ایرانی، با هر مرام و مسلکی، اعم از یهودی و زردشتی، سنی یا بهایی حق رئیس‌جمهور شدن، قاضی‌القضات شدن، رئیس مجلس شدن و اصولا حق رسیدن به هر مقامی را داشته باشد. شایستگی ملاک است و نه طول و عرض دین و مذهب‌.
آخوند اما، تا وجود خارجی دارد، هرگز با این گونه طرز فکر بشر‌دوستانه دمساز نخواهد بود، خصلت‌اش، فطرت‌اش به او اجازه آزاد‌اندیشی نمی‌دهد.
*
اگر قرار شد فردا همه در برابر قانون مساوی باشند دلیلی وجود ندارد که آخوند به‌قصد امتیاز طلبیدن و یا تبلیغ تفکری خاص و یا به‌منظور جلب احترام مردم و به‌نیت عوام‌فریبی، با کسوت آخوندی( ریش توپی و عمامه و ردا) در ملأ عام ظاهر شود.
او می‌تواند در چهاردیواری منزل و مسکن خویش با عمامه‌ای به‌طول پنج متر و با قبایی به درازای قبای هارون‌الرشید ایام بگذراند.
*
کارخانه‌های آخوند سازی، که با هزینه بیت‌المال و در پوشش حوزه‌های علمیه، فساد و دیکتاری آخوندی را به‌قصد گمراهی ملت تمرین و تلمذ می‌کنند، باید برای همیشه مُهر و موم بشوند، ساکنین‌شان برای جاده‌سازی در کوه و دره، در اختیار ارتش گذاشته شوند. کتب درسی باید از نو نوشته شوند و تعلیمات دینی و مذهبی در مدارس صرفا به‌منظور روشنگری، و به‌قصد تطهیر و پاکسازی روح و جسم کودکان و نوباوگان وطن از اپیدمی آخوندیسم تدریس شوند.
ملت ایران در تاریخ پر افتخار خویش هر گز چنین ذلیل و فقیر و گرفتار اُفتِ فرهنگی نبوده است، که در حکومت منحوس آخوندی با آن دست به‌گریبان است. یک‌بار و برای همیشه باید به‌این وضع اسفبار خاتمه داد.
2 نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:39  توسط  حميد میداف 
ساعت به‌وقتِ اروپا، ده و چند دقیقه بود که از خانه بیرون زدم. پیش از آن تازه‌ترین اخبار آلمان و جهان را، حین ورزش صبحگاهی، از زبان دختری بلوند و ملوس، از تله‌ویزیون دیده و شنیده بودم.
این دختران زرمن بخشندگان عمرند --- ساقی بده بشارت "میداف" پارسا را.
این بخشنده عمر از جمله گفت ‌که دنیا در انتظار اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال 2009 است ... و گفت که چشم‌ها همه به استکهلم دوخته شده است ... که در میان صدها داوطلب، نام فلانی و بهمانی و که ... و که ... و ایضا نام بارک اوباما هم جزو نامزدها‌ست. از نامزدی علی خامنه‌ای لاکن ذکری نکرد ...
ساعت یازده و اندی بود، که وسط رانندگی، از رادیو شنیدم: آقای بارک اوباما به‌عنوان برنده جایزه صلح نوبل معرفی شده است! چنان تُرمزی زدم که شکم فربه‌ام بین فرمان اتومبیل و قفسه سینه گیر کرد و طبق معمول در این‌جور موارد هر چه فحش و نفرین بود نثار آخوندها کردم.
من "بارک حسین" را بسیار دوست ‌دارم، خصوصا که داستان سرگشتگی سیاهان و قصه بی‌سر و سامانی و بردگی آن‌ها را در تاریخ خوانده‌ام، که سخت مرا تحت تأثیر قرار داده است، هر چند" بارک حسین" برده‌زاده نیست، ولی نماد سیاهان آمریکایی ای ‌است که در آباد سازی ایالات متحده و به‌قدرت رساندن قاره آمریکا، نقش تردید‌ناپذیری ایفا کرده‌اند و چه بسا بیش از سفید‌پوستان زحمت کشیده‌اند، رنج بُرده‌اند!
هنگامی‌که وی سال گذشته در شیکاگو، با همسر و فرزندان‌اش، به‌عنوان برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، جلو مردم ظاهر شد، به‌‌همراه آفروآمریکایی‌ها، اشک شوق در دیده داشتم.
ولی جایزه صلح نوبل؟ حالا...؟ اکنون ...؟ هر چند اعطای آن، پس از شکست وی در تلاش برای گزینش شهر شیکاگو جهت انجام بازی‌های المپیک، کسب اعتباری بود مجدد و مرهمی بود بر زخم.
*
بیم آن است که جایزه صلح نوبل، به‌مرور، به ابزاری سیاسی تبدیل ‌شود!
کما این‌که چند سال پیش سوئدی‌ها از هول حلیم توی دیگ افتادند و همین جایزه را نصیب تروریستی به‌نام یاسر عرفات، معروف به "ابوحمار" کردند، کسی که تا آخرین نفس آرزوی محو اسراییل از روی زمین و نابودی یهودیان در خاور میانه را در دل داشت و سر‌انجام نیز این آرزو را با خود به‌گور برد. کسی که در "آنتی سمیت" بودن، دست نازی‌های آلمان را از پشت بسته بود.
این را گفتم بدون این‌که قصد مقایسه شخص صلح‌طلبی مثل"اوباما" با بمب‌گذار مشهوری مانند "عرفات" داشته باشم.
*
آخر بارک اوباما، جز اظهار آرزوها و تکرار امید‌هایش، هنوز کار دیگری نکرده است که سزاوار اعطای جایزه صلح نوبل بشود! یعنی نتوانسته‌ است کاری بکند! یعنی فرصت نداشته است، وقت نداشته است!
آخه برقراری صلح جهانی، در این دنیای آشوب‌زده، کار سهل و ساده‌ای نیست ..! که با یک قیام و قعود کلک‌اش کنده شود!
انتخاب رهبر جمهوری اسلامی نیست، که با سفسطه و موذی‌گری آخوند دیگری، با یک قیام و قعود صورت گیرد!
*
سخنگوی کمیسیون جایزه صلح نوبل در استکهلم توضیح بدهد:
آیا تا کنون صلحی بین اعراب و اسراییل برقرار شده است؟
آیا صلح و آشتی در افغانستان جای‌گزین جنگ هشت‌ساله شده است؟
کره شمالی با بمب اتمی‌اش دست از شاخ و شانه‌کشیدن برداشته است؟
دیوانگان جمهوری اسلامی مسلط بر ایران آدم شده‌اند؟
آیا این جایزه، اوباما و آمریکای مقتدر و تنها ابر قدرت جهان را تبدیل به یک شیر بی‌‌یال و اشکم نمی‌کند؟
همین آمریکایی که با نیرو و قدرت‌اش به دو جنگ جهانی خاتمه داد و چه‌بسا باعث جلوگیری از جنگ‌های دیگر شد؟
همین آمریکایی که منطقه خاورمیانه را از دست دیوانه‌ای به‌نام صدام حسین نجات داد؟
با تهدید به گوشمالی، سوریه را مجبور به عقب‌نشینی نیروهایش از لبنان کرد؟
معمر قذافی را ادب کرد تا برنامه اتمی‌اش را به بایگانی بسپرد و از در صلح با جهان متمدن در آید؟
جمهوری اسلامی آخوندی را، پس از سیل خروشان جنبش سبز در اعتراض به تقلب ولایت مطلقه در انتخابات، با شرایطی که مطلوب آخوند نبود، بر سر میز مذاکره ‌نشاند و مجبور به شفاف‌سازی بیش‌تر در برنامه‌های اتمی‌اش کرد؟ و قبلا با به آتش کشیدن سکوهای نفتی‌اش در خلیج فارس، مانع از صدور انقلاب اسلامی‌ به خاورمیانه و به کشورهای ریز و دُرشتِ حاشیه خلیج فارس شده بود؟
*
آیا از این پس، با اعطای جایزه صلح، ولی امر اتمی مسلمین علی خامنه‌ای و کیم ایل یونگ، آن‌هنگام که "اوباما" می‌گوید گزینه نظامی هنوز بر روی میز است، بهایی به این‌جور تهدیدها می‌دهند؟
آیا کسی که جایزه صلح نوبل را ربوده است به جنگ و توپ و تانک متوسل می‌‌شود؟
آیا موش‌ها اینک دوباره از سوراخ بیرون نمی‌خزند؟
*
آیا این جایزه برای بارک حسین زود نبود؟ دستِ‌کم یکی دو سال دیگر صبر می‌کردند. تا آمریکای بارک اوباما، با تکیه به قدرت‌اش، آرامشی، در این جهان اشباع‌شده از سودازد‌گان، بر قرارکند!
سخت است برای بارک اوباما که با جایزه صلح نوبل در جیب، به اِعمال زور و به اسلحه متوسل شود! نیست؟
*
بی‌چاره اسراییلی‌ها، که برای رسیدن به صلح، و گریز از تهدید آخوندها، چه امیدها در سر و چه آرزوهایی، که با تکیه به حمایت نظامی آمریکا، در دل داشتند! که سوئدی‌های ساده‌اندیش همه را نقش بر آب کردند!
*
آن‌چه به ما مربوط می‌شو: آیا اهداء جایزه صلح نوبل به رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا هدیه‌ای برای جفتک‌اندازی بیش‌تر جمهوری اسلامی آخوندی ایران در آینده نیست؟
2 نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 20:23  توسط  حميد میداف 
چهره رنجور محمدعلی ابطحی، عدم تمرکز وی، نگاه نا آرام و جستجوگرش، چند روز است ذهن‌ام را رها نمی‌کند.
لبخند تمسخرآمیز، حرکات دست، شتاب‌ِ خسته در سخن‌، صدایی ناله‌مانند، سوای صدای کسی بودند، که به جرم‌ اعتراف! می‌کند. کدام جُرم ؟
و تپُق‌های عمدی یا غیر عمدی وی، و اصولا فضای دادگاه نمایشی، همه و همه هشدار و اخطارهایی بودند و هستند به رهبر: که ننگ‌ات باد عمامه‌ات...
اوباش‌ات چه بر سر سید اولاد پیغمبر آورده‌اند تا توی معتادِ علیل، چند روزی بیش‌تر در قدرت بمانی، اراذل و اوباش‌ات نیز...

نمی‌دانم چرا به‌ناگاه به‌یاد مادر سید می‌افتم، که در دیماه سال گذشته او را از دست داده است و فرزند در سوگ‌ مادر مطلبی ساده نوشته بود، به‌همان سادگی و خلوص نیت که در خصلت اوست، که از عمق غم‌اش، دردش، از عشق‌ به‌مادر و غم از دست‌دادن‌اش و وداع آخرین‌اش، حکایت داشت.
اینک، هنگام اعتراف، اعتراف به‌انسان بودن، اعتراف به اندیشیدن، به سخن گفتن، انگار قطره‌ اشکی در چشمان هراسان سید می‌‌لغزید، که می‌گفت: مادر، خوشا به سعادت‌ات. رفتی و فرزندت را، پاره جگرت را، با این‌وضع و این چنین تحقیر‌شده، در بند سیدعلی، ندیدی.
همان سیدعلی، فرزند سید جواد، که در مشهد، از زور گرسنگی پوست شکم‌اش به کمرش چسبیده بود و همراه پدرش، خجول و شرمنده، به‌خانه ما، به خانه برادرت هاشمی‌نژاد، می‌آمدند و از دست‌پُخت تو و زن‌دایی، شکم را تا حد ترکیدن، پُر می‌کردند.
*
به یاد می‌آورم زمان کودکی و نوجوانی را. سید اولاد پیغمبر چه عزّت و چه احترامی نزد مردم داشتند.
نیز به‌یاد می‌آورم که سید‌ها زن به غریبه نمی‌‌دادند. فامیل در فامیل با هم ازدواج می‌کردند و در همان آغاز تولد بند ناف دختر عمو پسر عمو، دختر خاله پسر خاله، برای هم‌دیگر می‌بریدند، در نتیجه خون جدید مخلوط نمی‌شد، آب راکد بود و پر از انگل.
و فرزندان تولید‌شده، در همان سنین کودکی نقص و عیب داشتند: یکی زبان‌‌اش می‌گرفت. آن دیگری چشم‌‌اش لوچ بود، این یکی می‌شلید، وان دیگری قوز داشت، یا خُل‌وضع بود، یا مثل سید علی رهبر دپرسیون داشت، یا مثل احمد خاتمی الکی می‌خندید ...
و ما بچه‌ها که دنبال شیطنت بودیم آن‌ها را دست می‌انداختیم. در مقابل پدر متدیّن و نماگزار، سرسخت و محکم، پس‌گردنی‌مان می‌زد. و مادر نی قلیون تو ملاج‌مان می‌‌کوفت، که با همه بچه‌داری و کهنه‌شوری و پخت و پز، هرگز نمازش قضا نمی‌شد و بعد از نماز دعا ها و وِرد هایی را غلط غلوط، ولی با خلوص نیت زمزمه می‌کرد و با صورتی نورانی به اطراف پوف می‌کرد ...
*
و خیزران به دست و پای لخت‌ می‌خوردیم از دستِ قوم و خویش و همسایه و هر کس و ناکس که دست‌اش به‌ما کودکان می‌رسید و می‌خواست با کتک زدنِ ما ثوابی ببرد و ارادت خود را به خانواده اهل عبا نشان دهد.
و این همه کتک توأم بود با عتاب و سرزنش: که این بچه سید است، اولاد پیغمبر است... تخم سگ، ادای‌اش را در می‌آوری؟ می‌خواهی خودت و هفت پشت‌ات در آتش جهنم بسوزن؟ استغفار کن! .
*
اینک جواد آزاده‌، مجتبی خامنه‌ای، طایب‌، پور محمدی‌، اصغر حجازی، حسین شریعتمداری، سعید مرتضوی، به‌فرمان رهبر، چه ساده، چه آسان، سید می‌کشند، شکنجه می‌کنند، آبروی پیغمبر و اولادش را می‌برند!
*
والدین محمدعلی ابطحی، به‌احتمال، فامیل و قوم و خویش نزدیک به‌هم نبوده‌اند. چون فرزندشان، در مقایسه با آخوندزاده‌های دیگر، عاقل‌ و برخوردار از عقل سلیم و با شعور متعارف بزرگ شده‌ است.
خلاف سیدعلی خامنه‌ای! ناقص‌العقل و ناقص‌الخلقه، سرشار از عقده‌ي خود کوچک‌بینی، مالامال از احساس حقارت، ذوب در کینه و عداوت، بیمار‌گونه قدرت‌طلب و مقام‌پرست.
*
رفسنجانی در خاطراتش می‌نویسد: وقتی خامنه‌ای برای بار دوم به ریاست جمهوری رسید، با خواهش و تمنا و التماس از من خواست نزد امام بروم و بگویم میر حسین موسوی را از مقام نخست‌وزیری عزل کند چون او، خامنه‌ای، نمی‌تواند با وی کار کند.
رفسنجانی می‌نویسد: من که‌می‌دانستم امام زیر بار نمی‌رود گفتم چرا خودت به امام نمی‌گویی؟
خامنه‌ای پاسخ می‌دهد: من یکی دوبار از امام تقاضا کردم ولی او خود را به‌کوچه علی‌چپ می‌زند و تقاضای مرا به‌گوزش هم نمی‌گیرد. (نقل به مضمون).
رفسنجانی می‌نویسد: چون علی‌آقا رفیق بود و در ایام جوانی، در زمان شاه، از روی تفنن، با هم پُکی به چپق زده بودیم! گفتم: ببینم چی‌کار می‌تونم برات بکنم. و وقتی مطلب را نرم نرمک با امام در میان گذاشتم امام ناگهان منفجر شد و به‌من توپید که خامنه‌ای گُه می‌خوره، من تو دهن‌اش می‌زنم، میر حسین نخست‌وزیر باقی می‌مونه...
هنگام خداحافظی، وقتی دست امام را بوسیدم که بروم ایشان فرمودند به خامنه‌ای بگو: لاکن اگر نمخوات خودش گورش را گم کُنهَ و بِرراه !
*
وقتی به سیدعلی خامنه‌ای خبر دادند موسوی 25 میلیون رأی آورده و مقام اول را کسب کرده است؛ گفته: این 25 میلیون را به حساب احمدی نژاد بنویسد، او رئیس‌جمهور است.
گفتند مردم زیر بار نمی‌روند شلوغ می‌کنند.
گفته: قدرت دست من است، توپ و تفنگ دست من است، ملت غلط می‌کند شلوغ بکند... من تو دهن ملت می‌زنم ...
*
ابطحی و ابطحی‌ها زیر بار نرفتند و با سبک و روش خویش تو دهن رهبر زدند، ملت نیز به‌هم‌چنین ...
درود بر ابطحی.
 
2 نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 17:34  توسط  حميد میداف 
گفت: آیت‌الله‌العظمی سیدعلی، الخامنه‌ای الموسوی الحسینی، با تقلب و فریب و سرقت در آراء، احمدی نژاد را، که مسبب شکست سیاسی و فروپاشی اقتصادی و باعث شرمندگی هر ایرانی است، بر خلاف خواست اکثریت، دگر بار بر مسند ریاست جمهوری نشاند. هم زمان دست مُزدور های یونیفورم‌پوش و لباس شخصی‌های بی‌ریشه‌ را در سرکوب اعتراض مسالمت‌آمیز مردم باز گذاشت و مسبب کشتار جوانان وطن شد و با این کار نشان داد نشانی از عدل و عدالت و از تدبیر و درایت ندارد. نیز از مدیری و مدبّری، که طبق قانون اساسی خودشان می‌بایست از مشخصات رهبری محسوب‌ شود، عاری است و در مجموع فاقد خصلت‌های پسندیده است. به‌همین دلیل طبق فتوای آیت‌الله منتظری، او بدون نیاز به تشکیل جلسه‌ای و مجلسی، در مکان جائر، ستم‌کار و مستبد، از مقام ولایت مطلقه و رهبری، معزول است و مشروعیت‌ای هم اگر می‌داشته، با این خراب‌کاری‌های عرفی و شرعی، از دست داده است.
گفتم: خُب ...؟
گفت: این اولندش. دویُم این‌که اگر به اعتقاد رهبر محمود احمدی نژاد منتخب اکثریت ملت است پس خود او، یعنی محمود احمدی نژاد، در سمت ریاست جمهوری، طبق مشروعیتی که به اصطلاح از مردم! کسب کرده است، حق انتخاب وزیران و معاونین‌اش را دارد. آیا مخالفت با گزینش مهندس اسفندیار رحیم مشایی، به‌عنوان معاون اول رئیس‌جمهور، دخالت هردنبیلی رهبر و دلیل عدم اعتماد وی به رئیس جمهور منتخب مردم! نیست؟ و آیا این انگشت تو کارها کردن یک تو دهنی دیگر به امّت همیشه حزب‌الله نیست؟
گفتم: خُب ... که چی؟
گفت: این دومندش. سیّم این‌که، طبق برداشت آخوند های حکومتی، مصلحت نظام بر همه چیز، از جمله بر دین و بر ایمان بر خانواده و بر زن و بچه، ارجحیت دارد. امام راحل فرمودند مصلحت نظام حتا بر احکام ثانویه و دیگر آیات عظام و علمای اعلام فتوا دادند که تلاش برای ماندن بر سر قدرت نه‌تنها بر احکام ثانویه که بر احکام ثالثیه و رابعیه و خامسیه ... تا عشریه هم ار جح است!
گفتم: خُب ... منظور؟
گفت: گیرم که بر اثر فشار روز افزون مردم و به‌خطر افتادن نظام الاهی عبادی، که خطر فروپاشی‌اش حتا مایه دغدغه‌ی آیت‌الله شیخ منتظری هم شده است، در صورتی که او می‌تواند با یک فتوا اعلام بکند در استقرار حکومت ولایت فقیه، در اوایل انقلاب، اشتباه کرده است و حرف‌اش را پس می‌گیرد و بدین وسیله نام نیکی در تاریخ از خود بجای بگذارد؛ آری اگر بر اثر فشار مردم و خطر فروپاشی رژیم، رهبر مجبور شود، علی‌رغم میل باطنی، احمدی نژاد را از مقام‌اش خلع کند، به‌خواست مردم لبیک بگوید و برای نجات نظام، تسلیم رأی مردم بشود و ریاست حمهوری مهندس میر حسین موسوی را بپذیرد و ایشان را به‌جای احمدی نژاد بنشاند، آیا مراسم تحلیف و تنفیذ رئیس‌جمهوری از دست رهبر جائر، ستم‌کار و قاتل، با توجه به عدم مشروعیت و عزل از مقام، طبق اصولی که در بالا عرض شد، قانونی‌ هست؟ آیا قابل تأیید و مورد قبول هست؟
و آیا آقای موسوی حاضر است تنفیذ مقام‌ ریاست‌جمهوری را از دست چنین رهبری بپذیرد؟ آیا با این کارش، مشروعیت مجدد به رهبر نامشروع نمی‌بخشد؟ آیا خون نداها، سهراب ها و دیگر جوانان وطن پایمال نشده است؟
آیا میر حسین نیز پس از تنفیذ بر دست رهبر بوسه می زند؟
گفتم: خُب ... بس است دردت را فهمیدم. می‌خواهی بگویی اصولا رهبر، مشروعیت ندارد. خواه تنفیذ کاندیدای اکثریت را بپذیرد خواه نپذیرد. ولی تو چرا فکر می‌کنی فردی مثل سیدعلی خامنه‌ای زیر حرف‌اش می‌زند و برای نجات رژیم و برای مصلحت نظام باعث آبروریزی خودش می‌شود؟ گیرم که گیلانی به‌خاطر مصلحت نظام حکم قتل فرزند خویش را نوشت و امضا کرد، شیخ خزعلی بچه تحصیل کرده و فهمیده‌اش را عاق کرد، در حالی‌که رفسنجانی و واعظ طبسی و مکارم شیرازی و دیگر آیات عظام و غیر عظام فرزندان‌شان را به مقام و ثروت و مکنت رسانیدند و به ریش خزعلی‌ها خندیدند ... ؟
*
گفت: آن‌چه که مربوط به آبروی رهبر می‌شود ... بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، امام خمینی، این مشکل را حل کرده است، یعنی آقای خامنه‌ای هم می‌تواند طی یک جلسه محرمانه با خدا، پس از صرف چای و بیسکویت، آبروی‌اش را با وی معامله کند.
گفتم: تکلیف جام زهر چه می‌شود؟
گفت: خامنه‌ای مردش نیست...
2 نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 13:9  توسط  حميد میداف 
ملت ایران، به‌استثنای ذوب‌شدگانی مثل حسین شریعتمدار، که نه حسین است و نه شریعت‌مدار، محمود احمدی نژاد را به‌عنوان رئیس‌جمهور به‌رسمیت نمی‌شناسند و معتقدند وقتی کسی خود شخصا مشروعیت نداشته باشد چگونه معاونین و وزیران و مشاورین و دستیاران‌اش می‌توانند مشروعیت و مقبولیتی کسب کنند؟ هر چند ولایت مطلقه، با یاری گرفتن از قدرت مطلقه( چوب و چماق و اسلحه سرد و گرم اسلامی)، سر هفتاد میلیون ایرانی کیسه کشیده، او را بر کرسی ریاست نشانده باشد.
*
اگر قرار شد روزی روزگاری سیدعلی خامنه‌ای را، پس از آزادی وطن، کِت‌بسته به دادگاه بکشند، یکی از جرائم بی‌شمارش توهین به‌ شعور ملت شریف ایران خواهد بود، که پس‌از چهار سال ندانم‌کاری و خیانت و ویرانی‌ در ‌اقتصاد مملکت، توسط خودش و رئیس‌جمهور منتخب‌اش، بار دیگر مدعی شده است ملت، احمدی نژاد آزموده و بی‌سواد را با اکثریت آراء به‌عنوان رئیس‌جمهور انتخاب کرده است، کسی که چهار سال پیش توسط امداد های غیبی خود رهبر، بر کرسی ریاست نشست.
*
در حقیقت می‌خواستم مطلب دیگری را عنوان کنم. احمدی نژاد، اسفندیار رحیم مشایی را، کسی که از خودش هالوتر و بی‌سوادتر است، به‌عنوان معاون اول، انتخاب کرده است. اینک چند روز است از همه طرف، مقدار زیادی هم برای منحرف کردن افکار عمومی، سر و صدا راه انداخته‌اند که رحیم مشایی حق ندارد معاون اول باشد. البته نه به این دلیل که او نیز مثل ارباب‌اش باعث شرمندگی ملت ایران است، بل به این بهانه که گفته است مردم ایران با ملت آمریکا و مردم اسراییل اختلافی ندارد، که با همه نادانی‌اش حرف درستی زده.
ولی اصل مطلب اینجاست که گویا رهبر هم دستور کتبی بر انصراف احمدی نژاد از انتخاب رحیم مشایی به‌عنوان معاون اول داده است و رئیس جمهور منتخبِ رهبر، تره هم برای حُکم وی خُرد نکرده و نمی‌کند! و با این حرف‌نشنوی در واقع تو دهن رهبر زده است...
اجازه بدهید حساب دو دوتا چهار تا را بکنیم. احمدی نژاد دستورات رهبر را پشیزی ارزش قائل نمی‌شود و کار خودش را می‌‌کند و تا آخر خط پای حرف‌اش می‌ایستد و با همه نادانی و ساده‌لوحی، چنان کلاهی سر رهبر می‌گذارد، که تا بیخ گردن‌اش فرو برود، یعنی در انتخاب هم‌کاران‌اش، سلیقه و اوامر رهبر را به زباله‌دانی می‌ریزد و در مقابله با استبداد مطلقه وی، نامی از خود به‌جای می‌گذارد، کاری که نه رفسنجانی و نه خاتمی عرضه و جرأت انجام‌اش را نداشتند.
آیا احمدی نژاد در چنین حالتی کسب وجهه‌ای برای خویش نکرده است؟
برای احمدی نژاد، پس از چهار سال دیگر ریاست، انتخاب مجدد در دستورالعمل قرار نخواهد داشت! تا وی را به تمکین سوق دهد، پس چرا تو دهن رهبر نزند؟
رهبر چکار می‌تواند بکند؟ آیا او می‌تواند، پس از این‌همه تقلب و آبروریزی، رئیس‌جمهور منتخب و منتصب خویش را بدون چون و چرا از مقام‌‌اش خلع بکند؟ یعنی نا‌خواسته به خواست مردم، تن دهد؟ همان مردمی که او، به‌منظور حفظ احمدی نژاد، با چنگ و دندان در مقابل‌‌شان ایستاده است؟ فراموش نکنیم خامنه‌ای آخوند کینه‌توزی‌ست. او می‌خواهد سر به تن ملت نباشد ولی تسلیم خواسته‌های آنان نشود.
آیا جز ترور رئیس‌جمهور، گزینه دیگری برای رهبر باقی می‌ماند؟
2 نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 19:53  توسط  حميد میداف